Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

و سی و پنج سال بعد

Báo Thừa Thiên HuếBáo Thừa Thiên Huế06/08/2023


او به وضوح روزی را که ازدواج کردند به یاد می‌آورد. او لباس‌هایشان را در چمدانی گذاشت و به او گفت که صبح روز بعد برای ماه عسل به دا لات می‌روند. برای جوانان امروز، ماه عسل به معنای لذت بردن از حریم خصوصی در شهری زیبا است، گاهی اوقات حتی اجاره یک اتاق مجلل در یک اقامتگاه در دا لات، با ریا - وونگ تائو ، نها ترانگ یا سا پا برای لذت بردن واقعی از خودشان، با هر تلفنی که قادر به عکس گرفتن است و برنامه‌های زیبایی بی‌شماری که می‌توانند مانند ستاره‌های سینما در فیس‌بوک یا زالو پست کنند. اما ماه عسل آنها در آن زمان حتی یک عکس یادگاری هم نداشت زیرا آنها دوربین، تلفنی که بتواند عکس بگیرد یا فیس‌بوک نداشتند. با این حال، رفتن به ماه عسل در آن زمان اتفاق نادری بود.

در آن زمان، مهمانی‌های عروسی در خانه برگزار می‌شد، همسایه‌ها برای کمک به آشپزی می‌آمدند. بعضی‌ها بدون آوردن هدیه در عروسی شرکت می‌کردند، در حالی که بعضی دیگر ظرف، فنجان، دفترچه یادداشت... و حتی یک شعر هدیه می‌دادند. بعد از عروسی، این زوج فقط پول کمی برای سفر داشتند، بنابراین تصمیم گرفتند در خانه عمه‌اش بمانند. حالا که به گذشته نگاه می‌کند، می‌گوید: «خنده‌دار است، نه؟» و واقعاً خنده‌دار بود که شب‌ها، قرار بود آن دو در مکان‌های جداگانه بخوابند، انگار که منزوی بودند. و در آن زمان، هنگام قدم زدن در فروشگاه‌های لباس در منطقه هوآ بین، او مدام یک کت بنفش روشن بسیار زیبا را که در یک مغازه مد آویزان بود، تحسین می‌کرد، اما پول خرید آن را نداشت. مرد به او گفت که روزی، وقتی پول داشته باشد، آن را برایش می‌خرد.

زندگی ادامه داشت، روز به روز، ماه به ماه. این زوج اولین سفرشان به دا لات را فراموش کردند. سال‌ها بعد، خانه عمه‌شان که قبلاً در آن زندگی می‌کردند، فروخته شد و خانه جدیدی با صاحبان جدید ساخته شد. خاطره اولین سفرشان به دا لات به تدریج در گذشته محو شد، زیرا آنها نگران چیزهای زیادی در زندگی بودند، دو فرزندشان را بزرگ می‌کردند تا اینکه بزرگ شدند و خانواده‌های خود را تشکیل دادند. در اوقات فراغت خود، آنها دوباره دا لات را انتخاب می‌کردند. هر سال، آنها در سالگرد ازدواجشان با موتورسیکلت به دا لات می‌رفتند، یا گاهی اوقات فقط برای دیدن شکوفه‌های آفتابگردان وحشی یا هوای خنک و درختان هلوی شکوفه داده. و البته، برخلاف آن زمان، آنها در اتاق‌های جداگانه نمی‌خوابیدند. در عوض، آنها یک هتل کوچک و آرام را برای استراحت انتخاب می‌کردند و سپس با هم گوشه و کنار دا لات را کاوش می‌کردند. سفرهای آنها به دا لات اکنون پر از شادی و راحتی بود. گاهی اوقات او در یک اقامتگاه، اتاقی اجاره می‌کرد که محوطه‌اش پر از گل و چمن بود و اتاق مشرف به باغی زیبا با مسیرهای شن‌ریزی شده‌ی پر پیچ و خم و تاب‌های پوشیده از گل بود. این کار خاطرات ماه عسلشان را زنده می‌کرد، زمانی که در خانه‌ی عمه‌شان، یک خانه‌ی چوبی کوچک و غیر رمانتیک، اقامت داشتند.

و با این حال، بیش از ۳۵ سال از زندگی مشترکمان می‌گذرد. ​​آن سی و پنج سال پر از بحث‌هایی بود که تهدید به جدایی می‌کرد، اما ما همیشه سریع آشتی می‌کردیم. وقتی جوان بودیم، او به راحتی وعده‌های غذایی‌اش را حذف می‌کرد، اما حالا، حتی وقتی از من عصبانی بود، هنوز سر وقت سر میز غذا می‌نشست. وقتی جوان بودیم و از او عصبانی بودیم، دوچرخه‌ام را به ساحل می‌بردم، یک نیمکت سنگی پیدا می‌کردم و آنجا می‌نشستم و گریه می‌کردم تا غمم را تسکین دهم. وقتی از هم عصبانی بودیم، خانه آنقدر ساکت بود که حتی نسیم ملایمی که از پنجره می‌وزید، صدا می‌داد. او همیشه اولین کسی بود که عذرخواهی می‌کرد و می‌گفت که عصبانی بودن از هم ما را بسیار غمگین می‌کند. در طول این سال‌ها، حتی وقتی پول نداشتیم، مهم نبود. من یک مغازه کوچک داشتم که در بازار شیرینی و تنقلات می‌فروخت، در حالی که او اجناس را تحویل می‌داد. در آن روزهایی که در بازار می‌فروختیم، هر دو فوق‌العاده سخت‌کوش بودیم، سپیده دم می‌رفتیم و وقتی هوا تاریک شده بود، به خانه برمی‌گشتیم. آن زمان هیچ تعطیلات یا سالگردی وجود نداشت. می‌گفتم: «ما دیگه پیر شدیم، عزیزم تعطیلات چه فایده‌ای داره؟»

جوانان این روزها متفاوت از گذشته زندگی می‌کنند. آنها حتی قبل از اینکه رسماً با هم قرار بگذارند، جشن تولدهای مجللی در رستوران‌های شیک برگزار می‌کنند و البته کلی گل هم آنجاست. با دیدن این صحنه، برای تولد همسرش یک دسته گل زیبا از یک گل‌فروشی سفارش داد. او وانمود کرد که آن روز بیرون بوده، اما وقتی برگشت، همسرش غرغر کرد: «داری خیلی پول هدر می‌دهی! ما دیگر پیر شده‌ایم، دادن گل به این شکل مسخره است.» از آن زمان، او دیگر جرات نکرده است که به او دسته گلی بدهد. او فقط چیزهایی را که همسرش دوست دارد، مثل رژ لب، کیف دستی، شامپو... می‌خرد و البته فقط در حد بودجه خودشان، یا قیمت را پایین می‌آورد تا از شکایت همسرش از قیمت جلوگیری کند.

بنابراین، سی و پنج سال از ازدواج آنها می‌گذرد. ​​فرزندانشان دور از خانه زندگی می‌کنند، گاهی اوقات به خانه زنگ می‌زنند یا در طول تابستان یا تعطیلات به سرعت برمی‌گردند. خانه آنها فقط دو نفر و یک حیاط بزرگ پر از انواع گل‌ها را در خود جای داده است. او از گل‌ها مراقبت می‌کند، در حالی که او روزانه آنها را آب می‌دهد. گل‌ها عجیب هستند؛ با کسی که از آنها مراقبت می‌کند، به نظر می‌رسد که در سکوت شکوفا می‌شوند و به گوشه‌ای از حیاط زیبایی می‌بخشند. او از سر کار به خانه می‌آید و داستان‌هایی را برای او تعریف می‌کند، چه شاد و چه غمگین. او در خانه می‌ماند، امور خانه را اداره می‌کند، گاهی اوقات در یک باشگاه خیریه شرکت می‌کند یا در روز اول هفته با دوستان قدیمی مدرسه‌اش جمع می‌شود و چند داستان قدیمی را برای روشن کردن روزشان تعریف می‌کند.

سپس آنها سی و پنجمین سالگرد ازدواجشان را جشن گرفتند. در سی و پنجمین سالگردشان، هر دو کاملاً پیر شده بودند و همچنین تولد او بود که آنها "با هم" جشن گرفتند تا از برگزاری دو جشن جداگانه با فاصله چند روز جلوگیری کنند - این چیزی است که او گفت، او ذاتاً صرفه‌جو است. دو دخترشان که دور از هم زندگی می‌کنند، همیشه سالگرد پدر و مادرشان را به یاد دارند و یک روز قبل گل می‌فرستند تا والدینشان بتوانند به جایی بروند. این عادتی شده است که شادی می‌آورد و پیوند خانوادگی را تقویت می‌کند. وقتی گل‌ها زود رسیدند، او گفت: "ما به دا لات می‌رویم."

مثل همیشه، با همان موتورسیکلت آشنا، به دا لات می‌رفتیم. جاده هم خیلی آشنا بود، با هر توقفی در طول مسیر. در پایین گردنه خان له، رستوران بن لوی قرار داشت و بعد از گردنه، کافه کوچکی در شیب تندی در شهر لانگ لان قرار داشت. در این فصل، شکوفه‌های هلو و گل‌های آفتابگردان وحشی هنوز شکوفا نشده بودند، اما آسمان صاف و آبی بود و نی‌های سفید بی‌شماری در امتداد گردنه شکوفا شده بودند و به ما خوشامد می‌گفتند. موتورسیکلت وارد دا لات شد، دریاچه شوان هونگ را دور زد و طبق معمول، به خیابان بوی تی شوان پیچید تا در یک هتل آشنا اقامت کند. این بار متفاوت بود؛ او به سمت دریاچه توین لام ادامه داد، جایی که یک تفرجگاه زیبا از قبل در مقابلش بود. او با لبخند از موتورسیکلت پیاده شد و گفت: «مردم معمولاً با ماشین به تفرجگاه‌ها می‌آیند، اما ما با موتورسیکلت هستیم.» او موهایش را نوازش کرد؛ مدت زیادی بود که موهایش را نوازش نکرده بود.

او از قبل میز شام را رزرو کرده بود، بدون اینکه از قبل به او بگوید، چون او خیلی صرفه‌جو بود و می‌گفت نیازی به ولخرجی نیست. شمع‌ها سوسو می‌زدند، آسمان شب بر فراز دا لات با نور ماه روشن شده بود و موسیقی ملایم و آرامش‌بخشی با ملودی‌های سازی پخش می‌شد. در مقابل آنها، دریاچه توئین لام با نور می‌درخشید و آنها مانند عاشقان جوان به نظر می‌رسیدند.

او و مرد لیوان‌های شراب قرمز غلیظ را به هم زدند. مرد بلند شد، به سمت او رفت، او را در آغوش گرفت و پرسید: «سردت است؟» زن پاسخ داد: «هوا در دا لات خیلی سرد است.» کاملاً غیرمنتظره، او جعبه‌ای را که با روبان قرمز بسته شده بود، از روی میز نزدیک برداشت؛ زن آن را دیده بود اما توجهی نکرده بود. مرد زمزمه کرد: «بعد از ۳۵ سال زندگی مشترک، بالاخره توانستم این هدیه را برایت بخرم.» کت زیبایی بود، درست مثل خوابی که ۳۵ سال پیش دیده بود، وقتی که با هم به دا لات رفته بودند و آرزوی داشتن یک کت را داشتند. تنها بعد از ۳۵ سال مرد بالاخره توانست هدیه‌ای را که آرزویش را داشت به او بدهد.



منبع

نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان دسته‌بندی

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول

Happy Vietnam
آئو دای در پایتخت باستانی

آئو دای در پایتخت باستانی

تنها در طبیعت

تنها در طبیعت

شب آتش بازی دا نانگ

شب آتش بازی دا نانگ