Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

بهار هنوز اینجاست.

۱. سیم‌های برق مثل نخ در سراسر مزرعه کشیده شده بودند. آن به توده‌های کاه گیر کرده در زمین نگاه کرد و معصومانه از بین پرسید: «چرا کاه اینقدر بلند است؟» بین سرعت موتورسیکلت را کم کرد و گفت: «به خاطر سیل است. در بعضی جاها، کاه حتی در بیشه‌های بامبو گیر کرده است، ساقه‌های بامبو به نشانه بزرگی سیل امسال خم شده‌اند.»

Báo Sài Gòn Giải phóngBáo Sài Gòn Giải phóng07/02/2026

بهار هنوز اینجاست.

چرخ‌ها به آرامی روی شیارهای بزرگ و کوچک می‌غلتیدند، در حالی که زمین زیر آخرین پرتوهای خورشید دسامبر سفت می‌شد. بین اشاره کرد و گفت وقتی آب فروکش کند، گل و لای اینجا تا زانوهایش فرو خواهد رفت. گل و لای به سردی یخ بود؛ وقتی پایش را در آن فرو برد، لرزی از ستون فقراتش گذشت. آن روز، او موتورسیکلتش را در بزرگراه رها کرده بود و پس از سیل ویرانگر از مزارع عبور کرده بود تا به خانه برسد. گل و لای زرد، مزارع و روستا را پوشانده بود و اشک در چشمانش حلقه زده بود.

«آن» به مزارع سرسبز و خرم خیره شده بود و به دنبال ردی از سیل ماه‌ها پیش می‌گشت. ساقه‌های برنج در نسیم تکان می‌خوردند و «آن» عطر برنج جوان را که با بوی خاکی گل مخلوط شده بود، استنشاق کرد. ناگهان، ماشین با صدای گوشخراشی جلوی مزرعه‌ای ایستاد و «بین» دستانش را جلوی دهانش گرفت و فریاد زد: «بابا، من به خانه برگشتم!»

مردی که خم شده بود و از نشاهای برنج مراقبت می‌کرد، به سرعت صاف ایستاد، ساقه‌های برنج را از هم باز کرد، به ساحل رفت، با عجله آب پاشید تا دست‌های گل‌آلودش را بشوید و سپس آنها را با پیراهنش پاک کرد. چشمانش به «آن» خیره ماند که با خجالت کنارش ایستاده بود و حرفی نمی‌زد.

- بابا، این «آن» است، دوست من از شهر. او امسال برای عید تت خانه است.

آن به آرامی به پدرش، بین، سلام کرد. شادی زودگذری، مانند وزش باد، صورت چروکیده و پر از نگرانی‌اش را در بر گرفت. او به دو کودک گفت که به خانه بروند و استراحت کنند، و گفت که مراقبت از محصول برنج را تمام می‌کند و سپس برمی‌گردد.

۲. دو هفته پیش، بین با تردید گفت: «شاید آن بهتر باشد بعد از تت به پدرش سر بزند. خانه من کاملاً زیر آب رفته و وسایلم خیس و آسیب دیده‌اند. وقتی سیل آمد، سقف هیچ خانه‌ای در محله ما قابل مشاهده نبود.» بین آهی کشید و گفت: «امسال، اقوام ما در روستا احتمالاً تت غمگینی خواهند داشت، پس بیایید دیدار شما را به تعویق بیندازیم!»

آن، با چشمان گرد و کبوتر مانندش، پرسید: «پس چرا پیش پدر برنمی‌گردیم؟» وقتی سیل آمد، آن هم مثل بین گریه کرد وقتی دید که بین پس از تماس پدرش، بی‌حس تلفنش را رها کرده است. پدرش گفت که آب تا ساق پایش بالا آمده و او و مین کوچک مجبور به فرار شده‌اند. این اولین بار در چهار سالی بود که بین همدیگر را می‌شناختند که آن مرد قوی را در حال گریه می‌دید. او تمام شب را روی بالکن نشست و به چراغ‌های سوسو زننده شهر خیره شد. تنها در یک شب، آن دید که او به طور قابل توجهی پیر شده است. ساعت چهار صبح، با عجله کوله پشتی‌اش را برداشت و سوار اولین اتوبوس شد تا به پدرش برگردد...

...او چندین بار تکرار کرد: «شاید بهتر باشد برای رفتن به خانه عجله نکنیم»، اما آن مصمم بود. آن یک سال تمام برای اولین ملاقات آماده می‌شد. او پرسید که پدرش چه چیزی دوست دارد، قد مین چقدر است تا بتواند برایش لباس جدیدی برای تت بخرد، و اینکه در کدام روز تت به دیدار پدربزرگ و مادربزرگش می‌رود... آن پرسید که آیا در طول تت در ویتنام مرکزی، پنج میوه پیشکش می‌کند یا اینکه در آغاز سال برای چیدن شاخه‌های خوش‌یمن به معبد می‌رود؟ اشتیاق و هیجان آن باعث شد که بین احساس کند تت همین نزدیکی‌هاست، حتی با اینکه تقویم روی دیوار فقط اکتبر را در آن روز نشان می‌داد.

۳. سگ دمش را با شدت تکان داد، در حالی که موتورسیکلت با سرعت از کنار دروازه عبور می‌کرد. مین که مشغول پاک کردن میز و صندلی‌های چوبی بود، پارچه‌ی تمیزکننده را انداخت و با عجله به حیاط رفت تا به برادرش سلام کند.

- آه... برادر بزرگ، برادر بزرگ خونه‌ست.

سپس مین با شیطنت به آن نگاه کرد: «این خواهرشوهر منه، داداش؟»

بین به آرامی به پیشانی آن ضربه زد و سریع سر تکان داد. آن با ترس وارد خانه قدیمی شد. لکه‌های زرد آب به دیوار نزدیک سقف کاشی تیره و فرسوده چسبیده بود. خانه مرتب بود، اما بعضی از گوشه‌ها خالی بود. وسایل کاملاً نو به نظر می‌رسیدند که با سایر اثاثیه جور نیستند. در وسط اتاق یک میز و صندلی چوبی قرار داشت. بین به آرامی دست آن را گرفت و او را به داخل برد و به او گفت که بنشیند و استراحت کند. این بار، او موتورسیکلتش را کنار گذاشته بود تا بتواند آن را به بازار ببرد. مین معصومانه پارچه‌ای را بالا گرفت و شکایت کرد: "چرا سیل این صندلی چوبی اژدها تراشیده را نبرد تا مجبور نباشم آن را پاک کنم، خواهر؟" دو کلمه "خواهر" خیلی دوست‌داشتنی به نظر می‌رسید. مین کلاس هشتم بود؛ مادرش وقتی او هنوز در مهدکودک بود، از دنیا رفته بود.

مین نگاهی به ساعت انداخت، سپس وحشت‌زده، سریع دوید تا پلوپز را به برق بزند. آن به دنبال او تا آشپزخانه رفت و برادر کوچکترش را دید که کنار شیر آب روی ماهی خم شده بود. «خواهر، ماهی آب‌پز می‌خواهی یا سرخ‌شده؟ من برایت ماهی با آناناس آب‌پز می‌کنم.» آن لبخندی زد، کنار شیر آب نشست و پیشنهاد کمک داد. مین اعتراض کرد: «به هیچ وجه! امروز از تو پذیرایی می‌کنم، اما از این به بعد، آشپزخانه را به تو می‌دهم.»

آشپزخانه به طرز رقت‌انگیزی ساده بود. چند قابلمه به دیوار آویزان بود و چند شیشه روغن پخت و پز و سس ماهی. کنار اجاق گاز براق، یک پایه سه‌پایه با چند زغال هیزم در حال خاموش شدن قرار داشت. بین تعریف کرد که پدرش به مین گفته بود به محض اینکه فهمید برای تت (سال نو قمری) مهمان دارند، او را برای خرید یک اجاق گاز جدید ببرد. پدرش تمام روز در مزرعه کار می‌کرد و مین، بعد از مدرسه، وظایف آشپزی را بر عهده می‌گرفت. ماهی سرخ‌شده و تخم‌مرغ آب‌پز برای گذراندن روزشان کافی بود.

مین هیزم خرد کرد تا آتش روشن کند، سپس خم شد و بارها به آن فوت کرد تا اینکه بالاخره شعله‌ها زبانه کشیدند. چند باریکه دود بلند شد و به دیوارهای دود گرفته چسبید. دست‌های بلند و کشیده مین یک قاشق بزرگ نمک داخل قابلمه ریخت و با خودش زمزمه کرد: «ماهی تن پخته بهترین است! وقتی ماهی تازه در بازار باشد، من هم مقداری می‌خرم تا برایت سوپ رشته‌فرنگی درست کنم، خواهر های!» آن پرسید: «چرا کمی فلفل و پیاز برای طعم بیشتر اضافه نکردی؟» مین سرش را خاراند و گفت: «من همین الان آن را به طور تصادفی پختم. چند روزی است که پیاز و فلفل کم داریم و فراموش کردم آنها را از مدرسه به خانه بیاورم.»

سگ بیرون با خوشحالی زوزه کشید. پدر از مزرعه به خانه آمد. بیلش را روی ایوان گذاشت و به سمت چاه رفت تا دست و پایش را بشوید. ناگهان، آن (An) احساس معذب بودن کرد و با تردید در آستانه در ایستاد. پدر با مهربانی لبخند زد و به آن (An) گفت که با او مثل خانه خودش رفتار کند و خجالتی نباشد. او گفت که بعد از غذا خوردن، باید مستقیماً به مزارع برود. دو روز دیگر طول می‌کشد تا کاشت مجدد نهال‌های برنج تمام شود. پس از کاشت مجدد نهال‌ها، آنها مقداری کود پخش می‌کنند و سپس می‌توانند با خیال راحت به ساحل بروند تا عید تت را جشن بگیرند. او به آن (An) گفت که این روش خانواده‌های کشاورز است. امروز، آنها در مزارع بسیار مشغول بودند، برخی کود پخش می‌کردند، برخی دیگر علف‌های هرز را می‌کَندند و نهال‌های برنج را دوباره می‌کاشتند. آنها نمی‌توانستند تا زمانی که کار در مزارع تمام نشده بود، به راحتی جشن تت را جشن بگیرند!

۴. هوا در پایان دوازدهمین ماه قمری به شدت سرد بود. صبح، از داخل خانه که به بیرون نگاه می‌کردم، مه مانند پرده‌ای بین آسمان و زمین آویزان بود. آن، که به این هوا عادت نداشت، با ژاکت ضخیم و پددارش کنار درگاه کز کرده بود. پدرش هنگام سپیده دم به مزارع رفته بود. آن از فکر پاهای برهنه پدرش که در اعماق آب فرو می‌رفتند و از سرما یخ می‌زدند، می‌لرزید. دیشب، در حالی که پدرش در مورد مسائل خانوادگی صحبت می‌کرد، آن به پاهای بزرگ و پینه بسته پدرش نگاه کرد و دلش برای او سوخت.

بین با دیدن آن که جلوی در نشسته بود، به شوخی گفت: «کی دیروز اینقدر هیجان‌زده بود که امروز صبح زود به بازار برود، و حالا این‌طور می‌لرزد؟» ناگهان آن با یادآوری سفر بازار، نشست و به بین گفت که فوراً او را به آنجا ببرد. شبنم پلک‌هایش را نمناک کرد و در طول مسیر، تصاویری از زنانی که صبح زود با چوب‌های حمل بار بر دوش به بازار می‌رفتند، دیده می‌شد. دسته‌های سبزیجات، که هنوز از شبنم مرطوب بودند، از سبدها بیرون زده بودند و چند دسته گل همیشه بهار زرد روشن و چند دسته گل داوودی رنگارنگ... صدای بین در گلو خفه شد وقتی گفت که مادرش سبزیجات را به بازار می‌برد. حیاط خلوت خانه‌اش همیشه پر از برگ‌های سیب‌زمینی شیرین بود و در طول تت (سال نو ویتنامی)، کلم، پیاز و گشنیز هم وجود داشت. بعدازظهرها، مادرش کلم‌ها را از زمین بیرون می‌آورد، الیاف موز را جدا می‌کرد و آنها را به صورت دسته‌هایی می‌بست تا در بازار بفروشد. وقتی خیلی کوچک بود، مادرش او را در یک طرف سبد و سبزیجات را در طرف دیگر آن می‌گذاشت و آنها را به بازار می‌برد. در حالی که مادرش سبزیجات می‌فروخت، او می‌نشست و در خاک بازی می‌کرد.

هنوز صبح زود بود، اما بازار روستا از قبل پر از جمعیت بود. چندین برگ موز روی زمین چیده شده بود و با گل‌های همیشه بهار زرد روشن پوشیده شده بود. بین گفت که این برگ‌ها برای مردمی است که آنها را برای نذری شب سال نو می‌خرند. بازار پر از بوی پیاز ترشی و موسیر بود. لباس‌های رنگارنگ کودکان در باد تکان می‌خورد و مشتریان را به خود جذب می‌کرد. بین گفت که با نزدیک شدن به عید تت، بازار شلوغ‌تر می‌شد. در روزهای ۲۹ و ۳۰، جایی برای عبور وجود نداشت. با اینکه آنها تمام مایحتاج خود را خریده بودند، اما هنوز هم دوست داشتند به بازار بروند و عطر عید تت را استنشاق کنند.

او گفت که آن زمان، هر سال در تعطیلات تت، مادرش او را پیش خیاط می‌برد تا لباس جدیدی برایش بدوزد: شلوار آبی و پیراهن سفید. در روز اول تت، او لباس نو را می‌پوشید تا برای اجدادش عود روشن کند. بعد از جشن تت، همان لباس را به مدرسه می‌پوشید. هر سال اوضاع همین بود، همیشه همان شلوار آبی و پیراهن سفید، و او خیلی هیجان‌زده بود. در طول تت، مادرش برای هر سه نفرشان سبزیجات ترشی و گوشت خوک خوابانده شده در سس ماهی درست می‌کرد... او با دستش بینی‌اش را پاک کرد و وقتی آن متوجه شد که دلش برای مادرش تنگ شده است، نادیده‌اش گرفت.

آن به گوشه‌ای از بازار رفت و دسته‌ای از سبزی‌های گل داوودی تپل و نرم را برداشت. با خودش فکر کرد: «بعداً چند میگوی تازه می‌خرم تا سوپ درست کنم؛ مین مطمئناً آن را دوست خواهد داشت.» فروشنده سبزی‌ها را دوباره مرتب کرد، نگاه کرد، بین را دید و به ران او زد. «خدای من، بین! من را نشناختی؟» بین خندید و گفت که می‌خواهد عمه با را غافلگیر کند. او او را به عنوان عمه با، خواهر کوچکتر پدرش، به آن معرفی کرد.

او با خنده گفت که بعد از سیل، خانه‌اش چیزی جز گل و لای نبود. گل نرم، کف لخت خانه، باغچه سبزیجات و باغ گواوا را تا زانوهایش پوشانده بود. اما نمی‌توانست فقط آنجا بنشیند و گریه کند. منتظر ماند تا گل و لای ته نشین شود، سپس باغچه‌های مرتفع ساخت، بذر کاهو، پیاز و گشنیز کاشت و آنها را با برگ موز پوشاند. چند روز بعد، برگ‌های موز را برداشت و سبزیجات جوانه زده بودند. هیچ کودی بهتر از خاک حاصلخیز زمین نبود. او به آرامی به دست آن زد و گفت: «هی، برای چیدن سبزیجات به خانه من در انتهای روستا بیا. اوه، روز سی‌ام به خانه من بیا تا کیک برنجی چسبناک درست کنیم. امسال، به خاطر سیل، یک جشن کوچک تت خواهیم داشت؛ دو یا سه خانواده منابع خود را روی هم می‌گذارند تا برای تفریح ​​یک گلدان درست کنند. همسایه‌ها و مقامات کمون نیز به من در بازسازی خانه جدیدم کمک کرده‌اند.»

۵. اَن تعدادی لگن و سبد نو وسط خانه چید. موسیر، پیاز قرمز، تربچه و هویج بود. اَن ریشه‌های هر موسیر را برید، پوست سفید بیرونی را کند و آنها را در لگن آب نمک قرار داد. بین و برادرش لحظه‌ای آنجا ایستادند، سپس برای کمک به آنها پیوستند. موسیرها در دستان زمخت بین، کُپُل شدند. اَن به او نشان داد که چگونه آنها را بلندتر برش دهد تا ظاهری زیباتر داشته باشند و یک لایه دیگر از پوست آنها را بکند تا سفید بمانند. بعداً، اَن هویج‌ها را به شکل شکوفه‌های آلو با پنج گلبرگ برش می‌داد، تربچه‌ها را با لبه‌های دندانه‌دار برش می‌داد... و تضمین می‌کرد که شیشه موسیر ترشی آنها زیباترین شیشه در محله خواهد بود.

- خواهر، تو دقیقاً شبیه مامانی. شنیدم بابا گفت مامان هم ترشی سبزیجات با گوشت خوابانده شده در سس ماهی درست می‌کرد. حیف که من آن موقع خیلی کوچک بودم و چیزی یادم نمی‌آید...

بین با فین‌فین موضوع را عوض کرد و گفت: «پیازهای لی‌سون فوق‌العاده تند هستند.» سپس با دقت به معشوقش خیره شد.

- از کجا بلدی سبزی ترشی درست کنی؟ ما این غذا رو تو شهر نداریم.

«آن» خندید: «خیلی آسونه، همه چی تو یوتیوب هست. من تمام شب دارم تحقیق می‌کنم. نه تنها ترشی سبزیجات، بلکه گوشت خوابانده شده در سس ماهی و خیلی غذاهای دیگه هم درست می‌کنم.»

پدر از مزرعه برگشت. مدت زیادی ایستاد و به سبد پیاز و خیار ترشی که جلوی خانه خشک می‌شدند، خیره شد. مدت‌ها بود که آن عطر تند و قوی را در حیاطش حس نکرده بود. در روزهای منتهی به تت (سال نو قمری)، اغلب احساس مالیخولیایی می‌کرد. فکر می‌کرد غم در میان باران و آفتاب مزارع ناپدید می‌شود، اما هر وقت تت نزدیک می‌شد و آتش‌های روشن آشپزخانه‌های دیگران را می‌دید، غم دوباره زنده می‌شد. با شنیدن صداهای پر جنب و جوش خنده و گفتگو در داخل خانه، بیلچه‌اش را برپا کرد و لبخندی بر لبانش نقش بست.

۶. آن روی پشت موتورسیکلت نشسته بود و دو گلدان گل همیشه بهار را محکم در دست گرفته بود. چندین گلدان دیگر با گل‌های زرد روشن از جلوی موتورسیکلت آویزان بود. صبح روز سی‌ام، چشمان مین کوچک با دیدن آن که انواع گل‌ها را به خانه می‌برد، گشاد شد. آن با دقت آنها را چیده و مرتب کرده بود و گلدان زیبایی از گل‌ها را روی محراب مادرش گذاشته بود...

ماشین به آرامی در امتداد جاده در وسط مزرعه حرکت می‌کرد. جاده پر از شیارهای بزرگ و کوچک بود، زیرا گل تازه خشک و مسطح می‌شد. بین گفت که پس از سیل، روستاییان قبلاً یک بار آنجا را تمیز کرده بودند و اکنون، با نزدیک شدن به تت، دوباره در حال تمیز کردن بودند تا همه چیز صاف شود. آن، پرستوهایی را تماشا می‌کرد که با فراغت روی خطوط برق نشسته بودند و پرهای خود را در نور خشک و اواخر سال تمیز می‌کردند.

بین، در حالی که گلدان‌هایی از گل همیشه بهار در دست داشت، به سمت انبوه قبرها در دامنه کوه برگشت. مادرش آنجا دفن شده بود. آن دستش را دراز کرد تا علف‌های هرز قبر را بکند و گلدان‌های گل را به طور مرتب در دو طرف آن چید. آن دو مدت زیادی کنار قبر نشستند. بین گفت که از وقتی مادرش فوت کرده، دیگر هیچ درکی از سال نو قمری ندارد. هر سال در پایان سال، بلیط اتوبوسی برای بازگشت به خانه رزرو می‌کرد تا پدر و مین کوچکش را ببیند تا آنها اینقدر غمگین نباشند، زیرا جشن گرفتن سال نو در هر کجا به هر حال یکسان بود...

«اما حالا اوضاع فرق کرده! تو سال نو قمری را برای من، برای مین، برای خانواده‌ام آوردی... آشپزخانه این چند روز گذشته به اندازه زمانی که مامان هنوز اینجا بود گرم بوده است!» بین دست آن را محکم گرفت.

یک موتورسیکلت در دامنه کوه توقف کرد. زنی با دو گلدان گل به سمت قبر رفت. بین نگاهش را تنگ کرد تا بهتر ببیند؛ عمه با بود. قبر عمو با نیز اینجا بود؛ بیشتر روستاییان هنگام فوت در اینجا دفن شده بودند. عمه با به نشانه سلام به دو کودک سر تکان داد، سپس با لبه لباسش لکه‌های گل روی سنگ قبر را پاک کرد. دود عود در نور مه آلود بعد از ظهر پخش می‌شد.

«خب، شما دو نفر کی ازدواج می‌کنید؟ بیایید تا بعد از سال نو قمری صبر کنیم...» سوال غیرمنتظره‌ی عمه با باعث شد «آن» سرخ شود. صدایش را پایین آورد و به دوردست‌ها نگاه کرد: «اینجا خیلی دور است و همیشه سیل می‌آید. نگران این موضوع نیستی؟»

دست «آن» در دست «بین» گرم بود: «بله، واقعاً دور است. اما هر چه دورتر باشد، من این سرزمین و مردمش را بیشتر دوست دارم، عمه با.»

عمه با لبخندی ملایم گفت: «درسته، تنها چیزی که مهمه دوست داشتن همدیگه‌ست.» او گفت: «اینجا هر سال سیل میاد، اما بعد از آخرین سیل، روستایی‌ها برای شخم زدن شالیزارهای یخ‌زده به مزارع برمی‌گردن. امسال سیل خیلی شدید بود، همه فکر می‌کردن وقتی برای تت (سال نو قمری) نیست. اما کاشت سبزیجات، خرید گل همیشه بهار، آماده کردن محراب اجدادی - این باعث میشه احساس کنیم هنوز تت رو داریم که بهش امید داشته باشیم...»

باد آخر سال، باد ملایم و خنکی بود. عمه با، دو کودک را ترغیب کرد که برای روشن کردن آتش گرم به خانه‌اش بیایند و به استقبال سال نو بروند. رشته‌های دود به آرامی از دوردست‌ها به هوا می‌رفت. به نظر می‌رسید کسی برای مراسم پایان سال، نذوراتی سوزانده است. با فرا رسیدن سال نو، تمام غم‌ها و مشکلات، به سبکی ابرها و دود، به آسمان رها شدند.

منبع: https://www.sggp.org.vn/van-con-co-xuan-post837667.html


نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان موضوع

در همان دسته‌بندی

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول

Happy Vietnam
تهیه سس سویا سنتی

تهیه سس سویا سنتی

نوبت من شده دیگه؟

نوبت من شده دیگه؟

جزیره کان دائو

جزیره کان دائو