Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

چون لیاقتشو داری…

Việt NamViệt Nam19/10/2023


من زنان زیادی را می‌شناسم که در زندگی‌شان هیچ چیز ارزشمندی برای خودشان نمی‌خرند، حتی یک کاسه فو. تمام زندگی‌شان صرف نگرانی در مورد چگونگی اداره خانه و پس‌انداز هرچه بیشتر پول می‌شود. آن‌ها برای خودشان زندگی نمی‌کنند، بلکه همیشه برای شوهر و فرزندانشان زندگی می‌کنند. آن‌ها در زمان حال زندگی می‌کنند، اما دائماً نگران فردا، پس‌فردا، همه چیز در آینده هستند و می‌ترسند که اتفاقات بدی رخ دهد.

تانگ-هوآ-20-10.jpg

مادرم یکی از آنهاست. تمام زندگی‌اش وقف فداکاری خاموش برای شوهر و فرزندانش بود. حتی در سنین پیری، هنوز نگران تک تک فرزندانش بود و از این واقعیت که یکی از آنها زندگی راحتی نداشت، رنج می‌برد. این طبیعت نگران، همانطور که صرفه‌جویی‌اش عمیقاً در او ریشه دوانده بود. او هرگز چیزی برای خودش نمی‌خرید، همیشه خسیس بود، حتی فرزندانش را به خاطر خرید چیزهای گران سرزنش می‌کرد و می‌گفت که هرگز جایی نمی‌رود. همه فرزندانش به او نصیحت می‌کردند: «مامان، تو سال‌های زیادی از عمرت باقی نمانده، چرا اینقدر صرفه‌جویی می‌کنی؟ هر چه می‌خواهی بخور، هر چه می‌خواهی بخر، بیرون برو و خوش بگذران تا استراحت کنی، دیگر نگران نباش. ما حالا بزرگ شده‌ایم، خانواده خودمان را داریم، می‌توانیم از خودمان مراقبت کنیم.» او با ناراحتی لبخند زد: «چه کار می‌توانم بکنم؟ مردم این‌طور هستند.»

زمانی بود که آن را زیبا، فوق‌العاده و یک فداکاری ضروری برای یک مادر و همسر می‌دانستم. اما بعد، اغلب به تنهایی گریه می‌کردم، احساس رنجش می‌کردم و از خودم می‌پرسیدم که آیا شوهرم از فداکاری‌های من خبر دارد، آیا فرزندانم می‌فهمند. نه. هیچ‌کس فداکاری‌های مرا درک نمی‌کرد. سر میز شام، بهترین غذا همیشه به شوهر و فرزندانم داده می‌شد؛ آنها آن را بدیهی می‌دانستند. هنگام خرید لباس، همیشه برای فرزندانم بود، سپس برای شوهرم. سال‌ها بود که پیراهن جدیدی نخریده بودم چون خسیس بودم، چون فکر می‌کردم لازم نیست، که قرار نیست جایی بروم... رنجش مدام بیشتر و بیشتر می‌شد. وقتی دیگر نمی‌توانستم تحمل کنم، با شوهرم بحث می‌کردم و گریه می‌کردم. شوهرم نمی‌فهمید؛ او فقط اذیت می‌شد و می‌گفت من غیرمنطقی هستم، که همیشه سر کوچکترین چیز دعوا می‌کنم.

من آن دردها را به تنهایی به دوش می‌کشیدم، به تنهایی تحمل می‌کردم و بر سرنوشتم سوگواری می‌کردم. تا اینکه روزی یکی از دوستان نزدیکم درگذشت و مرگ او به من فهماند که چقدر احمقانه است که برای دیگران فداکاری کنم. زندگی او درست جلوی چشمانم بود؛ تمام زندگی‌اش وقف مراقبت از شوهر و فرزندانش، سخت کار کردن برای پس‌انداز پول و ایجاد یک کسب و کار بود. حتی در روزهای آخر زندگی‌اش، در حالی که با سرطان مبارزه می‌کرد و در بستر بیماری بود، اولین چیزی که پس از باز کردن چشمانش گفت این بود: «خانگ، پسرم، چیزی خوردی؟ شوهرت چیزی خوردی؟» روزی که او درگذشت، وقتی داشتند جسدش را برای سوزاندن آماده می‌کردند، یک کمد پر از لباس و پوشاک پیدا کردند که هنوز برچسب‌هایشان روی آنها بود. او آنها را خریده بود اما هرگز فرصت پوشیدنشان را پیدا نکرده بود. او هرگز به خودش فرصت استراحت، بیرون رفتن و تفریح ​​نداد، چه برسد به پوشیدن آنها.

خودم را در زندگی دوستم دیدم. فهمیدم که غرق شدن در کار، نگرانی مداوم برای شوهر و فرزندانم، همه اینها به چه معناست؟ زندگی کوتاه است؛ هیچ کس نمی‌داند آخرین روزش چه زمانی خواهد بود. هر کسی فقط یک بار به دنیا می‌آید، فقط یک بار زندگی می‌کند، پس چرا خودت را عذاب می‌دهی، چرا به جای دوست داشتن خودت، منتظر می‌مانی دیگران تو را دوست داشته باشند؟ بنابراین تصمیم گرفتم تغییر کنم. باید زندگی متفاوتی نسبت به مادرم داشته باشم، متفاوت از دوستم. شروع کردم به گوش دادن بیشتر به بدنم. زود خوابیدن. خوردن چیزهایی که دوست دارم. خریدن چیزهایی که دوست دارم. هر بار که حقوق می‌گرفتم، اولین کاری که می‌کردم این بود که خودم را با چیزی که دوست داشتم پذیرایی می‌کردم. شروع کردم به توجه بیشتر به ظاهرم. شروع کردم به لبخند زدن بیشتر. شروع کردم به واگذاری وظایف به شوهر و فرزندانم. و وقتی شوهرم و فرزندانم کارهایی را که دوست داشتم انجام نمی‌دادند، شروع به نادیده گرفتن آنها کردم. فرزندم زمین را کثیف کرد. نادیده‌اش بگیر. آنها باید یاد بگیرند که چگونه خودشان این کار را انجام دهند. شوهرم لباس‌ها را بی‌دقت اتو کرد. خب، این لباس‌های اوست، اگر می‌خواهد اتو شوند، می‌تواند یاد بگیرد که خودش این کار را انجام دهد. در ابتدا، شوهر و فرزندانم به شدت واکنش نشان دادند، زیرا به پذیرایی شدن عادت کرده بودند. اما به تدریج، به آن عادت کردند و دیگر شکایت نکردند. حالا دخترم وقتی می‌بیند من مشغول کار هستم، می‌داند چگونه غذای خودش را بپزد. حالا شوهرم وقتی می‌بیند قبل از خواب جلوی آینه مرطوب‌کننده می‌زنم، شکایت نمی‌کند. درست است که دنیا وقتی خودمان را تغییر می‌دهیم تغییر می‌کند.

با نزدیک شدن به بیستم اکتبر، می‌دانم که بسیاری از زنان منتظر هدایایی از دوست پسر، شوهر یا فرزندانشان هستند. سپس نوبت به اشتراک‌گذاری عکس در فیس‌بوک می‌رسد. به یاد ماندن و دریافت هدایا در این مناسبت خاص مطمئناً فوق‌العاده است. اما اگر این اتفاق نیفتاد، ناراحت نباشید. چرا برای خودتان هدیه‌ای که دوست دارید نمی‌خرید، به خودتان لطفی نمی‌کنید، چون لیاقتش را دارید؟


منبع

نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان موضوع

در همان دسته‌بندی

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول

Happy Vietnam
غار Huyen Khong، Ngu Hanh Son

غار Huyen Khong، Ngu Hanh Son

سوگند

سوگند

رنگ‌های داک لک

رنگ‌های داک لک