او یک بار به من گفت: «هر کسی که قلم به دست میگیرد روزنامهنگار نیست، اما هر کسی که صادقانه زندگی را با کلمات شایسته و قلبی صادق ثبت میکند، در واقع روزنامهنگاری میکند.» من مخالف نبودم؛ فقط در قلبم احساس سبکی میکردم، مثل گوش دادن به یک قطعه موسیقی بیکلام در کنار رودخانهای آرام. یک بار، از مدرسهای که او در آن تدریس میکرد، بازدید کردم، پشت کلاس نشسته بودم و به سخنرانی او در مورد یک گزارش خبری قدیمی گوش میدادم - مقالهای در مورد یک روستای فقیر در یک منطقه ساحلی. صدایش بم و یکنواخت بود، اما چشمانش برق میزد. دانشآموزان کاملاً ساکت بودند.
در پایان، او فقط یک جمله گفت: «نویسنده چیز زیادی نگفته، فقط پاهای برهنه و دستهای آغشته به نمک را روایت کرده است. اما من معتقدم که از طریق چنین کلماتی، مردم یاد میگیرند که بیشتر یکدیگر را دوست داشته باشند.» من آنجا را ترک کردم، قلبم پر از احساسی مردد بود که نام بردن از آن دشوار است. شاید این یک باور خاموش اما راسخ بود که کلمات، اگر باعث نمیشوند مردم زندگی آبرومندانهای داشته باشند، نباید به نام چیزی بیش از حد بزرگ استفاده شوند.
دوست من هنوز در زادگاهش زندگی میکند، تدریس میکند و برای روزنامهها مینویسد. هر مقالهای که مینویسد ساده اما گرم است، مثل بادبادکی که در بعدازظهری طوفانی اوج میگیرد. او به شهرت اهمیت نمیدهد یا تلاشی برای برجسته شدن نمیکند. برای او، نوشتن صرفاً ثبت زندگی است. من همیشه از دوستانی مثل او سپاسگزارم. چون آنها به من یادآوری میکنند که روزنامهنگاری فقط یک حرفه نیست، بلکه یک سبک زندگی است: زندگی با شفقت، صداقت و مسئولیتپذیری در قبال هر ویرگول و نقطهای که در دنیایی پر از پیچیدگی قرار میدهیم.
۲. در روزهای شلوغ ژوئن، در میان هیجان تابستان، اغلب عمو تو را به یاد میآورم - نویسندهای پیر و نحیف که دههها پیش بازنشسته شده و در روستایی کوچک در کنار رودخانه جیان زندگی میکند. عمو تو دیگر نمینویسد؛ دستانش میلرزد، چشمانش کمسو میشود و حافظهاش با افزایش سن محو میشود. اما یک چیز هست که هرگز فراموش نمیکند: هر روز صبح منتظر روزنامهای است که هنوز بوی جوهر تازه میدهد، تا صفحات آن را ورق بزند و مشتاقانه منتظر هر جمله و کلمه باشد. و او هنوز هر شماره را به یاد دارد، حتی کوچکترین جزئیاتی که برای او نمایانگر یک عمر است.
یک بار که به ملاقاتش رفتم، دیدم که با دقت به صفحهای رنگپریده از روزنامه نگاه میکند. لبخند بیدندانی زد: «من فقط به خواندن عادت دارم، اما بیناییام ضعیف شده، بنابراین بیشتر... حفظ کردن است. آن موقع که مینوشتم، کامپیوتری وجود نداشت؛ مقالات با خودکار نوشته میشدند، با دستگاه تکثیر چاپ میشدند و جوهر بوی گذشته را میداد.» او گفت که خبرنگاران جنگی مثل خودش نه تنها خودکار و کاغذ همراه داشتند، بلکه باید در میان خطر خونسردی خود را نیز حفظ میکردند. به دستانش نگاه کردم، انگشتان لاغر و لکهدارش، اما به نظر میرسید خاطرات زمانی را در خود حمل میکنند که او با یک ماشین تحریر قدیمی در کنار چراغ نفتی سوسوزن تایپ میکرد و در برابر شلیک گلوله مقاومت میکرد.
بار دیگر، او تجربه خود را در نوشتن درباره منطقهای سیلزده در استان کوانگ بین بازگو کرد. باران شدیدی میبارید. او در اتاق زیر شیروانی بالای آشپزخانه با مردم محلی میخوابید و به صدای آب که به دیوارهای چوبی میخورد گوش میداد. یک مادر فقیر مشتی برنج مانده را برایش آورد و آن را در دستش فشرد: «این را بخور، روزنامهنگار، تا بتوانی فردا زود بروی.» او در حالی که چشمانش پر از اشک بود گفت: «روزنامهنگاری فقط گزارش اخبار نیست. رفتن، ملاقات با مردم، احساس درد آنها و نوشتن از صمیم قلب است.»
پدربزرگ تِو دیگر نمینویسد، اما هر روز صبح هنوز منتظر رسیدن روزنامه مینشیند، مثل منتظر یک دوست قدیمی. او هنوز بوی جوهر را حس میکند، صفحات را ورق میزند، نگاه میکند تا ببیند کسی چیزی درباره روستایش، درباره خشک شدن رودخانه گیانه، درباره بچههای حاشیه روستا نوشته است یا نه... چیزهای کوچکی هستند، اما روح روستا را تشکیل میدهند.
بعدازظهری آرام از خانهاش بیرون آمدم. خورشید داشت از پشت رودخانه غروب میکرد. پشتش در گرگ و میش هوا قوز کرده بود. شاید روزی کسی یادش نیاید که او زمانی که بود، اما هنوز کسی نوشتههایش را بخواند و گرمایی در قلبش احساس کند. چون، همانطور که او زمانی به من گفت، روزنامهنگاری، حتی اگر فقط برای گزارش اخبار باشد، مثل آبی است که از میان انگشتانت جاری میشود. اما اگر قلب، باور و عشقت را در هر کلمه بگذاری، آن کلمات ماندگار خواهند شد.
۳. همکارم از سنین بسیار پایین رویای روزنامهنگار شدن را در سر میپروراند، هرچند در آن زمان کاملاً نمیدانست روزنامهنگاری چیست. او گفت فقط به یاد دارد که ساعتها به روزنامههای قدیمی که مادرش برای بستهبندی وسایل به خانه میآورد خیره میشد، تکههای خبر را برش میداد و در دفترچهاش میچسباند، و خودش را در حال نوشتن داستانهایی تصور میکرد که زندگی کسی را تغییر میدهد. او معتقد بود روزنامهنگاری یک چراغ راهنما است. او معتقد بود که صرفاً در دست گرفتن یک قلم برای انجام کاری مفید برای جهان و مردم کافی است.
سپس او بزرگ شد و در مدرسه روزنامهنگاری ثبت نام کرد. در سالهای اولیه تحصیلش دور از خانه، سختیهای زندگی شهری به عنوان یک دانشآموز فقیر گاهی اوقات باعث میشد که بخواهد تسلیم شود. شبهایی بود که زیر لبه بام اتاق اجارهایاش مینشست، به باران که موهایش را خیس میکرد نگاه میکرد و از خود میپرسید: «چرا این حرفه را دنبال میکنم؟» سپس نامههای دستنویس از مادر، دوستان، معلمان و همکاران ارشدش رسید. هیچکس حرفهای قشنگی نزد، آنها فقط او را تشویق میکردند: «به نوشتن ادامه بده، فراموش نکن چه چیزی باعث شد شروع کنی.» آنها نوری بودند که او را در نامشخصترین بخش سفرش هدایت میکردند.
پس از ۲۰ سال فعالیت در این حرفه، روزی متوجه شد: کارهای بزرگی که زمانی فکر میکرد روزنامهنگاری میتواند انجام دهد - تغییر جامعه، کشف حقیقت، تبدیل شدن به «قهرمان کلمات» - هنوز به آنها دست نیافته بود. اما یک کار هست که او انجام داده و هرگز از آن پشیمان نشده است: انجام حرفهاش با مهربانی. او گفت، انتظار نداشته باشید که کارهای بزرگی انجام دهید؛ در عصری پر از ابهام، اخبار جعلی، اخبار عجولانه و اخباری که برای جنجالسازی استفاده میشود، روزنامهنگاران هنوز هم میتوانند از طریق آرامش، صبر و مهربانی، شیوه زندگی متفاوتی را انتخاب کنند.
مهربانی در پرسیدن از یک فرد فقیر که آیا نیاز به ناشناس ماندن دارد. مهربانی در امتناع از تایپ سریع یک گزارش خبری تأیید نشده. مهربانی در تشکر از کسانی که داستان زندگی خود را به اشتراک گذاشتهاند، نه به عنوان خبرنگار، بلکه به عنوان افرادی که نیاز به درک شدن دارند. روزنامهنگاری به او آموخت که گوش دهد، صبور باشد و بالاتر از همه، ایمان خود را به چیزهای به ظاهر کوچک حفظ کند: اینکه یک کلمه نوشته شده به کسی آسیب نمیرساند، یک مقاله به اعتماد خواننده آسیب نمیرساند و یک عمر روزنامهنگاری از مهربانی کم نمیکند.
فقط باور داشته باش که یک کلمه راست، یک سطر صادقانه، یک جمله بدون فریب، راهی برای حفظ نور در میان روزهایی است که پر از تاریکی است. در زیر کلمات به ظاهر ساکت، چیزهای زیادی زنده است. و نوشتن، همانطور که دوستم همیشه میگوید، راهی است برای اینکه مردم بیشتر یکدیگر را دوست داشته باشند.
دیو هونگ
منبع: https://baoquangbinh.vn/van-hoa/202506/viet-de-biet-thuong-nhau-hon-2226838/







نظر (0)