زنی که نان برنجی میفروشد درست ابتدای کوچه است و به چپ میپیچد. چند صد متر آن طرفتر، زنی است که برنج چسبناک و سوسیس خوک میفروشد. فروشنده نان برنجی در گوشهای پنهان در کوچه کوچک دیگری ایستاده است، بنابراین این دو زن معمولاً یکدیگر را نمیبینند. قبلاً، زن دیگری نان برنجی میفروخت، زیبا، شیرینزبان، با تابلویی مشخص و کاسهها و چوبهای غذاخوری دستنخورده، اما از همه مهمتر، نان برنجیهای او خیلی خوب نبودند، بنابراین مشتریهای کمی داشت و مجبور شد بعد از مدت کوتاهی آنجا را ترک کند.
زنی که نان برنجی میفروشد، چهرهای غمگین دارد و آرام صحبت میکند، اما نانهای خوشمزهای درست میکند و همیشه به این اصل پایبند است: هر که زودتر بیاید، زودتر غذا داده میشود. بنابراین، کسانی که دیر میرسند، حتی اگر فقط بخواهند یک پرس غذا بخرند، باید در صف بایستند. در نتیجه، بسیاری از مردانی که در پارک مجاور ورزش میکنند، برای رزرو دو پرس غذا به آنجا میروند، سپس قبل از تحویل گرفتن نانهایشان، دوش میگیرند. به همین ترتیب، بسیاری از زنان و دختران قبل از بازگشت از بازار، به سرعت چندین پرس غذا سفارش میدهند تا منتظر نمانند.
ناگهان، صاحب خانهای در کوچهای که فروشندهی نان برنجی قبلاً در آن زندگی میکرد، بالکنی به خانهی قبلی اضافه کرد و ابری از گرد و غبار ایجاد کرد و او را مجبور به نقل مکان کرد. خانهی جدید او درست روبروی فروشندهای بود که برنج چسبناک و سوسیس خوک میفروخت، بنابراین دو زن که قبلاً با لبخند به یکدیگر سلام میکردند، حالا با سردی به یکدیگر نگاه میکردند، مخصوصاً از آنجایی که فروشندهی نان برنجی مشتریان بسیار بیشتری داشت.
او هر دو زن را دوست داشت و به خوششانسی شهرت داشت، بنابراین هر دو میخواستند از او سفارش دهند. قبلاً او نان برنجی میخرید و فروشنده برنج چسبناک نمیدانست و برعکس. حالا اوضاع تغییر کرده بود. بنابراین به خودش یادآوری کرد که اگر امروز صبح نان برنجی بخرد، باید فردا برنج چسبناک بخرد. اگر فراموشکار بود، از همسرش میپرسید. امروز صبح، طبق معمول، قرار بود برنج چسبناک بخرد، اما با دیدن چهره گرفته فروشنده نان برنجی و کسب و کار رو به زوالش، با اکراه فقط یک بسته برنج چسبناک خرید و یک پرس اضافی نان برنجی سفارش داد. با دیدن چهرههای شاد هر دو زن، از اینکه هر دوی آنها را خوشحال کرده بود، خوشحال شد.
اما به محض اینکه به خانه رسید، همسرش اخم کرد: «دیشب، هوا خنک و بارانی بود، چرا احمقانه برنج چسبناک و نان برنجی خریدی؟ فقط بسته رشته فرنگی تخم مرغی را که دیشب از سوپرمارکت خریدم بردار و برایم بپز. خیلی کلافه کننده است، تو پیر شدهای اما هنوز هم وقتی صحبت از زنان میشود، خیلی احمقی!»
منبع: https://laodong.vn/van-hoa-giai-tri/xoi-va-banh-cuon-1367331.ldo






نظر (0)