
تصویرسازی: BH
باد از درههای عمیق میوزید، باد از رودخانهی وسیع و خروشان که بوی تند علفهای وحشی را با عطر دود آشپزخانههای روستاهای دوردست مخلوط میکرد. تن تان با هیچ مکانی که تا به حال در آن بوده متفاوت بود: کوههای دو طرف رودخانه نه تنها بلند بودند، بلکه به نظر میرسید که به زوزه باد گوش میدهند؛ نهرها نه تنها جاری بودند، بلکه خستگیناپذیر داستانی عامیانه را که از سپیدهدم زمان سرچشمه میگرفت، بازگو میکردند. مای دوک نام، به عنوان سربازی با روحی رؤیاپرداز، در حالی که در امتداد دامنههای بالایی رودخانهی ما قدم میزد، احساس میکرد که هر قدمی که برمیدارد، پژواکی از گذشته را لمس میکند.
*
مای دوک نام اهل یک منطقه ساحلی است. او در میان بادهای شور و امواج خروشان، صدای پارو زدن و بوی ماهی خشک شده در آفتاب بزرگ شد. مادرش میگفت مردی که اهل ساحل است باید بداند چگونه به دوردستها سفر کند، دورترینها در دریا و کوهستانها هستند. پس از سالها خدمت به عنوان مرزبان در جزیره «می»، او به پایگاه مرزی تن تان منتقل شد تا به عنوان یک دیدهبان مردمی کار کند و در نزدیکی مردم و روستاها بماند. این یک انتقال عادی برای یک مرزبان بود. با این حال، در این سفر به بخش غربی استان تان هوآ، علاوه بر تجهیزات نظامیاش، کوله پشتی او حاوی یک بسته پارچه کوچک، قهوهای تیره و فرسوده بود. داخل آن یک تکه کاغذ زرد شده حاوی شعری از پدرش، مای دوک دونگ، یک سرباز داوطلب ویتنامی که در طول جنگ علیه ایالات متحده در لائوس جنگید، بود.
در یک صبح آرام و بدون باد، مادرش شعر را بدون گریه به نام داد. او فقط گفت: «برو آن بالا، و اگر سرنوشت اجازه دهد، به من کمک کن آن را پیدا کنم. نه برای اینکه آن را برگردانم، بلکه فقط برای اینکه بدانم پدرت کجا دفن شده است، تا بتوانم او را با نام واقعیاش صدا بزنم.» نام صدای مادرش را شنید، به آرامی موجی که بر شنها میلغزد. اما میدانست که کلماتش از قلبی میآید که بار دههها بر دوشش سنگینی میکند.
حدود سال ۱۹۷۳، قبل از رفتن به میدان جنگ در یک کشور خارجی، پدرم شعری در قالب یک بیت هفت هجایی و شش بیتی برای مادرم فرستاد. مادرم گفت که این تنها نامه و همچنین آخرین نامهای بوده که پدرم برایش فرستاده است.
کاپیتان نام، پارچهی دور بسته را باز کرد و کلمات کهنه را دوباره خواند، ضربان پرجنبوجوش و تپندهی قلبش را حس میکرد: «ستارگان در دروازهی تن تان چشمک میزنند / من در این سرزمین برای تو مینویسم / از نیمهشب گذشته است / در جادهی جنگ، دلم خیلی برایت تنگ شده / هر چه بیشتر دلم برایت تنگ میشود، بیشتر نگران ماموریتم میشوم / مشتاق روزی هستم که برگردم تا پدر پسرمان باشم / برایت خانهای بزرگ بسازم / تا پسرمان بتواند آزادانه بازی کند / شب تن تان با نور ماه روشن است / پیامهای عاشقانهی بیشماری برایت میفرستم / وقتی دشمن شکست میخورد و کشور در صلح است / برمیگردم، همسرم به من خوشامد میگوید و ما با هم هستیم.»
کاپیتان نام شعر را تا کرد. ماه بر فراز تن تان در اولین شبی که او به آنجا رسید، با درخشندگی غیرمعمولی میدرخشید. او احساس میکرد که ماه بر همان جادهای میدرخشد که پدرش زمانی از آن عبور کرده بود، بر روی کشتیای که ارتش تای تیان را حمل میکرد.
***
مادرم این شعر را وقتی که هنوز بیست ساله نشده بود دریافت کرد. او به یاد میآورد که تنها پنج روز پس از عروسیشان، شوهر جوانش چمدانهایش را بست و به جنگ رفت. او تعریف میکرد که در روزی که او را بدرقه میکرد، باد دریا به شدت میوزید و شن و ماسه همه جا را فرا میگرفت. او میخندید و به شوخی میگفت: «من چند روزی نیستم، بعد برمیگردم و پدر پسر بچهای میشوم که تو از او خوشحال باشی.» مادرم سرخ شد و رویش را برگرداند، اما قلبش از گرمای جوانی میسوخت.
شعر یک ماه و نیم بعد از رفتن پدرم رسید. پستچی سرباز جوانی بود و صدایش هنوز موقع خواندن نام گیرنده میلرزید. مادرم نامه را دریافت کرد، دستانش حتی بیشتر از دستان پستچی میلرزید. وقتی نامه را باز کرد، کلمات مثل موج بودند، هم ملایم و هم تند. او بارها و بارها آن را خواند تا اینکه آن را از بر کرد. شعر را زیر بالشش گذاشت و هر شب آن را بیرون آورد تا بخواند، انگار خواندن آن با صدای بلند به پدرم اجازه میداد صدایش را بشنود.
سپس خبر مرگ پدرم به همراه گواهی فوتی رسید که این جمله کلی را داشت: «پیکر شهید مای دوک دونگ در جبهه غرب، در میان محبت رفقایش، به خاک سپرده شده است.» هیچ بقایایی از او باقی نمانده بود. هیچ آدرس مشخصی برای دفن وجود نداشت. تنها وسایلی که از شهید باقی مانده بود، یک کوله پشتی، یک دست لباس، یک جفت روسری گلدوزی شده که مادرش در روز رفتنش برایش درست کرده بود، و دفترچهای حاوی شعری بود که پدرش برای مادرش فرستاده بود. مادرش دفترچه شعر و روسریها را به سینهاش چسباند و از حال رفت. روستاییان گفتند که از آن روز به بعد، او شعر را طوری در نظر میگرفت که انگار جسد شوهرش است. او آن را هر جا که میرفت با خود میبرد. شعر پاره شده بود، لبههایش ساییده شده بود، اما نوشته هر روز پررنگتر میشد، انگار با خاطرات حک شده بود.
مادر نام او را در یک شب بارانی به دنیا آورد. در دریا، امواج خروشان بودند. او گفت وقتی گریههای پسرش را شنید، شعر «قول میدهم روزی برگردم و پدرش باشم» را به یاد آورد و اشک از گونههایش جاری شد. پدرش برنگشت، اما قولش باقی ماند، مانند ریسمانی که دو جهان را به هم متصل میکند.
***
نام با آن شعر بزرگ شد. هر بار که نام درباره پدرش میپرسید، مادرش چیز زیادی نمیگفت. او فقط شعر را بیرون میآورد و با صدای بلند میخواند. صدایش آرام و آهسته بود، مثل خواندن دعا. نام همه چیز را نمیفهمید، اما انگار هر کلمه به پوستش نفوذ میکرد. تا ده سالگی، آن را از بر بود. تا پانزده سالگی، شروع به فهمیدن کرد. در هجده سالگی، پس از فارغالتحصیلی از دبیرستان، نام به مرزبانان پیوست، همان سنی که پدرش قایقش را برای رفتن به جنگ ترک کرد. هر بار که شعر پدرش را میخواند، احساس اطمینان میکرد، انگار مسیر پدرش به سوی جنگ در آن ابیات حتی قبل از تولدش نوشته شده بود.
روزی که نام ماموریتش را برای ترک جزیره «می» و نقل مکان به «تن تان»، سرچشمه رودخانه «ما»، دریافت کرد، ناگهان به نظر رسید که حال مادرش خوب شده است. او شعر پدرش را به نام داد و حرفهایش را تکرار کرد: «میدانم که قبلاً آن را حفظ کردهای، اما آن را با خودت ببر، پسرم. شاید هوش پدرت تو را راهنمایی کند. من هم همین حس را دارم. از وقتی خبر انتقالت را شنیدم، چندین بار خواب پدرت را دیدهام که به خانه برگشته است. او آنقدر خوشحال بود که مدام از من دعوت میکرد تا با او به دریا بروم.»
از لحظهای که پایش را در تن تان گذاشت، نام دلش برای مادرش بیشتر تنگ شد، خیلی دلش برایش تنگ شده بود، خیلی دوستش داشت!
***
یک شب، نام به همراه رفقایش از واحد به روستایی دورافتاده رفت. روستا در حال برگزاری یک رویداد فرهنگی بود. آتشی شعلهور بود. صدای فلوت و طبل با خنده در هم آمیخته بود. سربازان کهنهکار تایلندی، با موهای خاکستری و چشمانی درخشان، در دایرهای نشسته بودند. آنها داستانهای قدیمی، داستانهای جنگل، داستانهای روزهای بمباران و گلولهباران را تعریف میکردند.
ناگهان، پیرمردی از جا برخاست. او به عصایش تکیه داد، صدایش گرفته اما طنینانداز بود. او شعر میخواند. نام جا خورد. هر سطر، هر کلمه آشنا بود، اما دلخراش: "دروازه تن تان پوشیده از ستارههای بسیار است..."
نام از جا پرید. قلبش مثل طبل میکوبید. پیرمرد شعر را تمام کرد و سپس به آرامی گفت: «این شعر را یکی از رفقای من، از مناطق پست، در دهانه رودخانه ما سروده است. او آن را در یک شب مهتابی در تن تان، قبل از اینکه واحد ما برای انجام یک مأموریت بینالمللی در لائوس از رودخانه عبور کند، نوشت. ما آن را دست به دست میکردیم، مانند مشعلی که راه را روشن میکند و قلبهایمان را با عشق گرم میکند. پس از آن، هر زمان که یک رویداد فرهنگی برگزار میشد، آن را میخواندیم؛ کسانی که همسر داشتند، همسرانشان را به یاد میآوردند، کسانی که معشوق داشتند، معشوقانشان را به یاد میآوردند. و همه ما در عشق و اشتیاق شدید برای میهنمان شریک میشدیم. سربازان لائوسی نیز این شعر را دوست داشتند؛ آنها آن را به ترانههای محلی تبدیل کردند، بسیار احساسی.» سپس جانباز پیر شعر را به یک ترانه محلی تبدیل کرد. همه با هم آواز خواندند.
وقتی اجرا تمام شد، نام به سمت پیشکسوت پیر رفت و با صدای لرزان پرسید:
- آقا... اسم اونی که اون شعر رو نوشته رو میدونی؟
پیرمرد مدت زیادی به نام خیره شد. نور آتش صورت چروکیدهاش را روشن میکرد. «من او را میشناسم. او با من در یک واحد است. اسمش دونگ است، فکر کنم فامیلیش مای باشد.»
***
نام پیرمرد «ها مویی» بود. او و پدر نام در یک واحد بودند. او چندین بار اشاره کرد که این شعر در بین سربازان آن زمان بسیار محبوب بود. هر بار که از راهپیمایی خسته میشدند، کسی چند سطری را از حفظ میخواند. دلتنگی برای خانه، دلتنگی برای همسر، دلتنگی برای فرزندانی که هنوز ندیده بودند - همه آن احساسات در آن سطرهای ساده شعر جمع شده بودند. در نهایت، آقای مویی دستش را دور شانه نام گذاشت و با احساسی گفت: «پدرت بسیار با استعداد بود. او بدون هیاهو مینوشت، اما به نظر میرسید هر کلمه، سرشار از قلبش، به آن زندگی میبخشد!»
پس از مکثی کوتاه، آقای مویی قبل از ادامه دادن، دستش را زیر بینیاش فشرد: «پدرت وقتی واحدش مورد کمین قرار گرفت، مرد. گلولهها جنگل را شکافتند. پدرت به شدت زخمی شده بود، اما همچنان سعی میکرد رفقایش را به جای امنی ببرد. من آخرین نفر کنار او زنده مانده بودم. پدرت دستم را گرفت و زمزمه کرد: «اگر... اگر هنوز زندهام، یادت باشد به همسرم بگویم از... پسرمان مراقبت کند...» سپس من هم زخمی شدم، بیهوش افتادم و وقتی به هوش آمدم، در یک ایستگاه جراحی مقدم بودم. پرسیدم و فهمیدم که پدرت فوت کرده است. تیم پزشکی نتوانست بقایای او را پیدا کند. جنگل بارانی آنها را بلعیده بود.»
آقای ها مویی این شعر را برای دههها در حافظه خود نگه داشت. او گفت که این شعر چیزی بود که هنگام بازگشت به روستایش، هنگام کار در مزارع و هنگام پیری با خود حمل میکرد. او ادامه داد: «این شعر نمیگذارد فراموش کنم که چگونه زندگی کردهام.»
نام جلوی آقای ها مویی زانو زد. گریه نکرد. انگار اشکها جایی در سینهاش یخ زده بودند.
***
کاپیتان نام به واحد خود گزارش داد. واحد موافقت کرد که او به همراه آقای ها موی و چند نفر دیگر برای جستجوی بقایای اجساد به لائوس بروند. هیچ نقشهای وجود نداشت. فقط خاطرات یک پیرمرد و سرنخهای ضعیفی در جنگل بود. آنها روزهای زیادی سفر کردند. جنگل آن سوی مصب تن تان انبوه بود و ریشههایش با سنگها در هم تنیده شده بود. گاهی اوقات، ناامیدکننده به نظر میرسید.
یک روز بعد از ظهر، آنها به یک قطعه زمین مرتفع رسیدند. آقای ها مویی ایستاد. او گفت که نبرد در همین حوالی رخ داده است. او به بستر خشک یک نهر اشاره کرد: "او آنجا افتاد." نام در حالی که قلبش به شدت میتپید، پایین آمد. او زمین را حفر کرد. زمین نرم بود. یک تکه پارچه در حال پوسیدن نمایان شد. سپس یک استخوان. نام استخوان را در آغوش گرفت. برای اولین بار در زندگیاش، زمزمه کرد: پدر!
ماه طلوع کرد. هلال ماه در دوردست به روشنی میدرخشید. نام شعر را بیرون آورد و با صدای بلند خواند. صدایش با نسیم جنگل درآمیخت. آقای ها مویی در کنارش ایستاده بود و دستانش را در هم قلاب کرده بود. انگار کوهها گوش میدادند. انگار جویبار از جریان ایستاده بود.
***
بقایای جسد جمع آوری شد. نام جلوی قبر پدرش ایستاد و شعر را روی آن گذاشت. او زمزمه کرد: «این شعر را به تو برمیگردانم، پدر. اما هر سطر، هر کلمه، قول میدهم که تا آخر عمرم با خودم ببرم.» باد میوزید، برگها خشخش میکردند. ماه میدرخشید.
نام پس از بازگشت، نسخهای کپیشده از شعر را با خود آورد. او نسخه اصلی را کنار قبر پدرش گذاشت. مادرش خبر را شنید و مدت زیادی سکوت کرد. سپس لبخند زد. با آن لبخند نادر، گفت: «خدا را شکر، بودا را شکر، او دیگر گم نشده است!»
آن شب، نام خواب پدرش را دید. پدرش در دروازه تن تن ایستاده بود و سایهاش زیر نور درخشان ماه بود. او شعر میخواند. نام در سکوت به هر سطر و کلمه گوش میداد و احساس آرامش عجیبی داشت.
شعر فرستاده شد، سپس پس فرستاده شد. از میان جنگ، از میان فقدان، از میان نسلها. و جایی در میان کوههای آن سوی دروازه تن تن، در لائوس همسایه، ماه هنوز میدرخشد...
داستانهای کوتاه از تران دوآن ترانگ
منبع: https://baothanhhoa.vn/bai-tho-viet-o-cua-ten-tan-281639.htm






نظر (0)