![]() |
جایی که زن لال زندگی میکرد، حتی صدای خروس هم غمانگیز و حزنانگیز بود. بچههای روستای همسایه هر وقت از دامنهی مو یو عبور میکردند، ساکت میماندند، چون میترسیدند که اگر صدایی ایجاد کنند، «روح درخت» که در دامنه بود، بیرون بپرد و آنها را به داخل بوتهها بکشد. همه آنها با سرهای پایین راه میرفتند، از ترس اینکه یک قدم اشتباه آنها را به مزارع پست بیندازد و کسی آنجا نباشد که آنها را بیرون بکشد. در طول فصل برداشت، فقط گاهی اوقات کبوتری به آنجا میآمد، چند بار غان و غون میکرد تا جفت خود را صدا بزند، سپس بالهایش را به هم میزد و به آن طرف مزرعه پرواز میکرد.
کلبهی زن لال کوچک بود، اما حیاط جلوییاش جادار بود. در حیاط، قفسهای از تختههای چوبی لق داشت که روی آن خرت و پرتهای درهمریختهای چیده شده بود: آبنبات، روغن دارویی، سیگار... گاهی چند دسته سبزیجاتی که در باغچهاش کاشته بود یا کدوهایی که از نیش زنبور پژمرده شده بودند. او هر چیزی که هر کسی نیاز داشت، از سوزن و نخ گرفته تا لیترهای نفت سفید، سرکه و شکر داشت... بیشتر روستاییان در آن سوی شیب زندگی میکردند و به ندرت کسی هنگام عبور از آنجا به او سر میزد.
تنها صداهایی که در سراشیبی Mù U به گوش میرسد، صدای قدمهای مردم هنگام باز شدن بازار در اوایل صبح است. بازار موقت در آن سوی سراشیبی، خلوت است و تنها چند غرفه با برزنتهای کپکزده پوشیده شده است. برای رفتن به بازار، مردم روستای همسایه اغلب از این سراشیبی عبور میکنند تا از جاده اصلی بسیار طولانیتر اجتناب کنند. گاهی اوقات آنها برای نوشیدن یک فنجان چای یا فرار از آفتاب، در دکه پیرزن توقف میکنند. هر وقت مشتری از آنجا عبور میکند، پیرزن لال بسیار خوشحال است؛ او با عجله برای آنها صندلی میآورد و نوشیدنی آماده میکند. در تابستان گرم، وقتی مشتریان به شدت عرق میکنند، او بادبزن برگ نخل خود را برمیدارد و به آرامی آنها را باد میزند. وقتی بازار بسته میشود، سراشیبی Mù U دوباره خلوت میشود و تنها چند پرتو پراکنده از نور خورشید در دکه او میرقصند و در آفتاب بعد از ظهر ناپدید میشوند.
زن لال سالهای زیادی را در سکوت آنجا زندگی کرد، آنقدر که روستاییان دیگر چیزی از آن به یاد نمیآورند، فقط آن فصل سیل را به یاد میآورند که شب هنگام، ناگهان آب رودخانه بالا آمد و بیش از نیمی از دروازه روستا را زیر آب برد. صبح روز بعد، وقتی آب فروکش کرد، روستاییان زنی را دیدند که در کنار جاده به صورت افتاده بود و هنوز کیسهای پارچهای به دوش داشت. با این تصور که او مرده است، او را به میدان روستا بردند تا منتظر دفن شدن باشند. به طور غیرمنتظرهای، او هنوز به زندگی چسبیده بود و روز بعد نشست و یک کاسه فرنی خورد. زن هوشیار بود اما فقط میتوانست صداهای خفهای از خود دربیاورد و قادر به صحبت کردن نبود. روستاییان در میدان روستا جمع شدند تا زن زیبایی را که از مکانی نامعلوم به ساحل آمده بود، ببینند. او صحبت نمیکرد، فقط نام خود را روی زمین نوشت و از او خواست که آنجا بماند زیرا خانوادهاش رفته بودند و خانهاش توسط سیل ویران شده بود. روستاییان از روی دلسوزی، کلبهای کوچک در دامنه کوه مو یو برای او ساختند. بچههای روستا جرأت نمیکردند شبها به آنجا بروند و شایعاتی پخش میکردند مبنی بر اینکه تعداد زیادی شبپره در دامنه کوه مو یو وجود دارد که شبها در مزارع کمارتفاع سوسو میزنند.
خانهی کای نیز در دامنهی کوه مو یو (Mù U) قرار داشت و توسط باغی بزرگ از خانهی زن لال جدا میشد. هر وقت والدینش به مزارع میرفتند، کای یواشکی به خانهی زن لال میرفت و از میان حصار سرک میکشید. هر بار، او از میان در میایستاد و منتظر میماند تا زن لال بیرون بیاید و دستش را بگیرد. معمولاً او مجبور نبود زیاد منتظر بماند؛ به محض اینکه زن لال کای را میدید، چه در حال چیدن برگ چای، پختن ماهی یا تعمیر پیشبند باشد، کارش را متوقف میکرد، بلند میشد و کای را به داخل هدایت میکرد و اجازه میداد روی نیمکت بامبو نزدیک آتش بنشیند. کای فقط منتظر همین بود؛ او مطیعانه چهارزانو روی نیمکت مینشست و زن لال را تماشا میکرد که با بطریها و شیشههای آبنبات، شراب و سیگار مشغول است. مادرش میگفت که وقتی زن لال جوان بود، بسیار زیبا بود. بعد از سیل، بسیاری از مردان روستا از او خواستند که همسرشان شود، اما او فقط سرش را تکان داد و مجرد ماند. حتی الان هم چهرهاش زیبا، محتاط و جذاب است. او قد بلند و باریک است و حرکاتش برازنده و ملایم است؛ او کاملاً متفاوت از دیگر زنان مسن زحمتکش روستا به نظر میرسد.
تابستانها، زن لال فقط یک بالاتنه میپوشید. یک بالاتنه به رنگ شاهبلوطی و شلوار ابریشمی مشکی بلند. روی ایوان نشسته بود و موهایش را شانه میکرد، انگار از یک افسانه بیرون آمده بود. گذشته از اقلام متنوعی که در قفسهها به نمایش گذاشته شده بود، داراییهای او فقط یک کمد چوبی قدیمی، یک تخت بامبو و یک پایه سهپایه بود. کنار اجاق گاز، همیشه یک قابلمه کوچک برنج و یک قابلمه کوچک خورش ماهی خشک بود که بارها و بارها میپخت تا اینکه آب رفت. کای روز به روز میدید که غذای مادربزرگش دقیقاً همین است.
هر بار که کای از آنجا عبور میکرد، پیرزن مدت زیادی دست او را میگرفت، نوازش و ماساژ میداد و سپس آن را به بینیاش نزدیک میکرد تا عطرش را استنشاق کند. مادربزرگ مادری کای وقتی او هنوز در رحم مادرش بود، فوت کرده بود، بنابراین او مادربزرگ لال خود را بسیار دوست داشت. او آرام مینشست و با چشمان سیاه و براقش به شیشههای آبنبات برنجی چسبناک و آبنبات نارگیلی خیره میشد. پیرزن پس از استنشاق عطر دست کای، با عجله و لرزان به سمت قفسه میرفت، درب شیشه آبنبات نارگیلی را باز میکرد و چند تکه به او میداد. در حالی که کای مشغول این کار بود، یک موز رسیده را نیز از دستهای که جلوی مغازه آویزان بود، میچید.
بعدازظهر. سراشیبی مو یو خلوت بود. زن لال با فراغت نشسته بود و پیراهنی را رفو میکرد. از دوردست، صدای خروسهای ظهر به گوش میرسید که با صدای تقتق گاهبهگاه ارابهای گاوی قطع میشد. امروز بعدازظهر، کای برای بازی نیامده بود، بنابراین بیسروصدا سوزن و نخ خود را آماده کرد تا برای گذراندن وقت، بارها و بارها رفو کند. درختان کدو جلوی خانه فصلشان تمام شده بود و فقط برگهای خشک روی ایوان خشخش میکردند. او خیاطی را متوقف کرد، بلند شد و قبل از اینکه جاروی الیاف نارگیلش را بیرون بیاورد تا برگها را جارو کند، آنها را له کند، تا مبادا کای از آنجا رد شود و آنها را به گرد و غبار تبدیل کند. بعد از جارو کردن، به جارو تکیه داد و به سمت خانه کای نگاه کرد. آن طرف حصار ساکت بود؛ شاید کای برای بازی با بچههای دیگر به روستا رفته بود. نسیم ملایمی بوی تند و سوختهای میداد. او فکر کرد: «مطمئناً پدرش دوباره دارد باغچه را تمیز میکند و برگها را میسوزاند.» و خم شد تا برگهای خشک باقیمانده را در گوشهای جمع کند و منتظر ماند تا غروب شود و آنها را بسوزاند تا پشهها را دور کند. بوی تند خانهی کای بیشتر و بیشتر میشد، بنابراین خیاطی را متوقف کرد، نرده را بالا زد و از لای در نگاهی انداخت تا ببیند چه اتفاقی دارد میافتد.
در باغ، لو، سگ، با دم جمع شدهاش در حیاط میدوید، دمش را تکان میداد و ناله میکرد، انگار که میخواست نشان دهد مشکلی در خانه پیش آمده است. دود غلیظی از داخل خانه کای به هوا برخاست. قبل از اینکه لو بفهمد چه اتفاقی دارد میافتد، به سمت بالا دوید و پاهایش را خاراند و فریاد زد. ناگهان متوجه شد: «وای نه، مادر کای به مزارع رفته و فراموش کرده آتش را خاموش کند!» او به داخل خانه دوید؛ خانه پر از دود بود و آتش از قبل به پشت بام و حیاط خلوت سرایت کرده بود و به شدت شعلهور بود. او با وحشت یک سطل آب برداشت و به سمت آتش پاشید، اما خیلی دیر شده بود؛ شعلهها زبانه میکشیدند. در وحشت، ناگهان صدای فریادی شنید.
«فرزندم را نجات دهید!»
پیرزن با شنیدن صدای کای، خشکش زد. معلوم شد کای داخل خانه است. از گوشه تخت پتویی برداشت و به سمت کای دوید. از میان دود غلیظ، کای را دید که در خود جمع شده و چهرهاش بیحالت است. او به سرعت او را با پتو پوشاند و به بیرون برد. در آن زمان، آتش از همه طرف آنها را فرا گرفته بود. او که خسته شده بود، از حال رفت، اما همچنان کای را محکم در پتو پیچید و روی او دراز کشید تا از او محافظت کند. شعلههای آتش به هر دوی آنها سرایت کرد و آنها را سوزاند. او فقط توانست قبل از بیهوش شدن، صدای خفه "کمک... کمک..." را بگوید.
روستاییان به سرعت به آنجا رسیدند و آتش به سرعت خاموش شد. خانه کای کاملاً سوخته و به تلی از خاک تبدیل شده بود. آنها جسد زن لال را در حالی که صورتش رو به پایین، کنار در افتاده بود، پیدا کردند و کای، سیاه شده از دود و با موهای سوخته، در آغوشش دراز کشیده بود. او وحشت زده بود، اما نمیتوانست گریه کند یا کلمهای بگوید.
***
کای روی کف آجری سفتشده نشست، همان جایی که قبل از تخریب، کلبهی زن لال قرار داشت. او با بیمیلی به حواصیلهایی که در مزارع اطراف بال میزدند نگاه میکرد، و در همان نزدیکی، چند گاو لاغر که از آفتاب پناه گرفته بودند و به آرامی زیر درختان علف میجویدند. تنها چند پرتو پراکنده از نور خورشید در باغ زیر تاکهای کدوی اواخر فصل باقی مانده بود. نسیم ملایم عصرگاهی، تارهای موی چسبیده به پیشانیاش را تکان میداد. شاید باد هم غمگین و تنها بود. همین اواخر، این حیاط آجری مغازهی کوچکی بود که زن لال عصرهای تابستان موهایش را در آن شانه میکرد.
از دوردست، صدای خروسها به گوش میرسید. آتش آن روز، علفهای باغ را سوزانده بود، تکه زمین کمارتفاع حالا خالی شده بود و گلهای وحشی کوچک و شکنندهای که زنده مانده بودند، به آرامی میلرزیدند. کای دوباره زن لال را به یاد آورد. تا زمان مرگش، هیچکس در روستا نام او را نمیدانست، فقط یک عکس سیاه و سفید رنگ و رو رفته، تنها عکسی که در کیفی که هنگام ورود به روستا با خود حمل میکرد، پیدا شد. در عکس، یک زوج جوان بودند؛ چهره زن درخشنده بود و نوزادی را در آغوش گرفته بود که در کنار شوهرش - همان زن لال از گذشتههای دور - آرمیده بود. روستاییان زن لال را در پایین دامنه مو یو، جایی که او به آنجا آمده و دههها در آنجا زندگی کرده بود، دفن کردند. این دامنه تا به امروز سوگوار است.
والدین کای برای فرار از خاطرات روزهای غمانگیز گذشته، تصمیم گرفتند به روستا نقل مکان کنند. روزی، او صحبتهای والدینش را در مورد نقشهشان برای بازگرداندن قبر زن لال به باغشان برای گرم نگه داشتن او پس از یک سال شنید. هر بار که از مدرسه به خانه میآمد و از کنار سراشیبی مو یو میگذشت، کای کنار قبر زن لال میایستاد. او بیسروصدا علفهای هرز را کنده و داستانهایی درباره خانه و مدرسه برایش زمزمه میکرد. با نگاه به میوههای پراکنده مو یو در اطراف قبر، اشک در چشمانش حلقه زد و به یاد آورد: قابلمه کوچک برنج، ماهی خشک شده چروکیده، آبنبات چسبناک و حتی دستهای گرهدار مادربزرگش که دست او را گرفته بودند...
روستاییان هنوز هم تا به امروز درباره آن زن لال صحبت میکنند. با این حال، کای تنها کسی در روستا است که صدای او را در لحظات پایانی زندگیاش شنیده است - صدای زنی که زندگیاش را در سکوت گذرانده است. هر وقت کای از شیب مو یو عبور میکند، با دیدن نور مالیخولیایی خورشید که به آرامی در باد خشخش میکند، قدمهای زن لال را تصور میکند که نزدیک میشود و موهای ژولیدهاش را شانه میکند. چشمانش پر از اشک میشود...
منبع







نظر (0)