Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

نقاشی که یک پرنده افسانه‌ای (Lạc bird) را به تصویر می‌کشد.

Việt NamViệt Nam17/04/2024

تصویرسازی: فان نهان
تصویرسازی: فان نهان

تقریباً ۷۰ سال پیش، در بهار، مادربزرگم از مادربزرگم در جاده‌ای به سمت جنوب به دنیا آمد. در آن زمان، سفر با قطار، اتوبوس یا قایق هنوز دشوار بود و سفر هوایی برای فقرا احتمالاً به سختی رسیدن به ستارگان بود. برای نگوک تصور اینکه پدربزرگ و مادربزرگش هزاران کیلومتر پیاده‌روی کنند و بارهایشان را به دوش بکشند، به خصوص با وجود مادربزرگش که هفت یا هشت ماه باردار بود، در میان جمعیتی از غریبه‌ها، برای رسیدن به سرزمین موعودی که هرگز تصورش را هم نمی‌کردند، سخت است. همه فکر می‌کردند مادربزرگم از زایمان ناگهانی و زودرس، به خصوص پس از روزها گرسنگی در طول سفر طاقت‌فرسا، جان سالم به در نخواهد برد. حتی مادربزرگم هم فکر نمی‌کرد که بتواند از پس آن برآید. اما او گفت که آن روز دسته‌ای از پرندگان لاک‌پشت از کوه‌های دوردست در آسمان پرواز کردند و او را نجات دادند. فریاد عمیق و باشکوه پرندگان مانند آوازی بود که قدرت ذاتی درون او را بیدار کرد...

«فریاد پرندگان لاکی، انگار از هزاران سال پیش آمده است. هیچ پرنده دیگری چنین صدای عمیق، گرم و مغروری ندارد و هیچ کس نمی‌تواند آن را تقلید کند. فقط پرندگانی که آرزوی پرواز در ارتفاعات بالا و دوردست‌ها را دارند می‌توانند چنین صدای جادویی تولید کنند.» مادربزرگم اغلب با چنان شیفتگی از پرندگان لاکی صحبت می‌کرد.

نگوک با تردید پرسید: «آن فریاد را شنیدی؟»

انصافاً باید گفت که شک و تردید پسرک قابل درک بود. او تصاویری از پرنده افسانه‌ای لاک‌پشت دیده بود، صحبت‌های معلم‌هایش را در مورد آن شنیده بود، اما هیچ‌کس تا به حال به وضوح در مورد صدای این پرنده به او چیزی نگفته بود، صدایی که انگار فقط در افسانه‌ها و قصه‌های پریان وجود داشت، شبیه صدایی که مادربزرگش با اشتیاق برایش تعریف می‌کرد.
- او خودش آن را نشنیده است، اما مطمئناً اجداد و پدربزرگ‌های ما شنیده‌اند. سرزمین اجدادی ما زمانی خانه‌ی پرنده‌ی افسانه‌ای لاک بوده است. و شاید، همانطور که مادربزرگم تعریف می‌کرد، درست همان روزی که او به دنیا آمد، دسته‌ای از پرندگان لاکی به اینجا آمدند...

- پس چرا در کتاب‌هایی که من مطالعه می‌کنم، هیچ‌کس از صدای پرندگان حرفی نمی‌زند؟

- از آنجا که کسانی که شاهد آن بودند یا آن را شنیدند، مانند اجداد ما در گذشته‌های دور، بی‌سواد بودند، هیچ‌کس نمی‌توانست صداها را مانند بال‌های پرنده به تصویر بکشد، و همچنین نمی‌توانستند نویسندگان یا معلمان را برای بازگو کردن داستان ملاقات کنند.

مادربزرگ با آرامش گفت. نگوک ریزریز خندید. شاید حق با او بود؛ آن زمان‌ها به ندرت کسی سواد خواندن و نوشتن داشت.

***

وسایلی که پدربزرگ و مادربزرگم از شمال به جنوب با خود آورده بودند شامل یک درخت هلوی کوچک پوشیده از جوانه و یک طبل برنزی حکاکی شده با تصویر دسته‌ای از پرندگان لاک‌پشتی بود. درخت هلو در طول مسیر شکوفه می‌داد، اما با رسیدن به فان رانگ، تا حدودی به دلیل گرمای شدید و تا حدودی به دلیل اضافه شدن اعضای جدید خانواده، درخت به تدریج پژمرده شد. پدربزرگم مجبور شد اجازه بگیرد تا آن را در باغ یکی از ساکنان محلی در امتداد جاده دوباره بکارد. وقتی جایی برای اقامت پیدا کردند، پدربزرگم به تنهایی خانه‌ای با چوب، بامبو و سقف آهنی موجدار ساخت. او سمت راست خانه، در مرکز، را به عنوان یادبودی به پادشاه هونگ تقدیم کرد. تنها "سرمایه" او طبل برنزی بود که نسل به نسل منتقل شده بود و آن را از شمال به جنوب حمل می‌کرد. سفر بسیار دشوارتر و طولانی‌تر از آنچه انتظار می‌رفت بود. در طول مسیر، برنج و غذای آنها تمام شد. او به جای اینکه بپذیرد برای رفع گرسنگی، طبل را با غذا معاوضه کند، ماند تا به عنوان کارگر مزدبگیر کار کند و از کارهای سخت و خطرناک ابایی نداشته باشد و در عوض برای خانواده‌اش غذا تهیه کند. طبل برنزی یک میراث گرانبهای خانوادگی بود؛ او هرگز حاضر نبود آن را با یک وعده غذایی معاوضه کند.

همسایه‌های اطراف خانه پدربزرگم هم از دوستان روستایی بودند و از آنجایی که نجار بودند، دست به دست هم دادند تا مجسمه‌های شاه هونگ، تین دونگ، چو دونگ تو و سنت گیونگ... را برای قرار دادن در معبد بسازند. این چهره‌ها از سلسله باستانی هونگ، که نگوک فکر می‌کرد فقط در کتاب‌ها و درس‌ها وجود دارند، در واقع مدت زیادی در خانواده او بودند. هر سال، نزدیک تت (سال نو قمری) و روز بزرگداشت اجداد، نگوک هنوز به مادربزرگش در تمیز کردن مجسمه‌های چوبی کمک می‌کرد. نگوک اغلب به چهره‌های این چهره‌ها خیره می‌شد و بسیاری از اوقات آنها آشنا به نظر می‌رسیدند.

***

نگوک داستان ساختن معبد برای پادشاه هونگ، داستان پرندگان لاک که از کوه‌های دور پرواز می‌کردند و با خود آهنگی می‌آوردند که او را بیدار کرد و باعث شد سال‌ها پیش به این دنیا بیاید را شنیده بود. گاهی اوقات، پدرش به او یادآوری می‌کرد: «مادربزرگ، فقط یک بار بگو، پسر از قبل به یاد دارد.» اما او به گفتن آن ادامه می‌داد و بارها تکرار می‌کرد. این داستان چنان در حافظه‌اش ریشه دوانده بود که حتی با بزرگتر شدن و محو شدن تدریجی حافظه‌اش، آن داستان‌ها باقی ماندند. هر بار که آن را تعریف می‌کرد، نگوک مشتاقانه گوش می‌داد. گاهی اوقات، به دلیل کهولت سن، مکث می‌کرد و از نگوک می‌پرسید: «اوه، اسمت چیه؟ فرزند کی هستی؟» اولین باری که پسر این سوال را شنید، پسر حتی بیشتر از او گیج شد. او به گریه افتاد، نمی‌توانست این واقعیت را بپذیرد که کسی که بیشتر از همه دوستش داشت، او را نمی‌شناسد. با بزرگتر شدن، نگوک دیگر از مادربزرگش رنجیده خاطر نبود، بلکه او را بیشتر دوست داشت.

نگوک پس از یک جلسه نقاشی که پرنده لاکی را روی طبل برنزی به تصویر می‌کشید، تعریف کرد: «هم معلم تاریخ و هم معلم هنرم می‌گفتند که پرنده لاکی افسانه‌ای فقط در افسانه‌ها وجود دارد، واقعی نیست.»

- این درست نیست. در زادگاه ما، قبلاً پرندگان افسانه‌ای به نام لاک وجود داشتند. اینجا را ببین، تمام تصاویر تزئینی روی طبل‌های برنزی از واقعیت گرفته شده‌اند. و یک واقعیت غیرقابل انکار وجود دارد: دسته‌ای از پرندگان لاکی، مادر بزرگم را هنگام زایمان نجات دادند و اینگونه بود که پدربزرگم، پدرم و من به وجود آمدیم.

نگوک به آرامی پاسخ داد: «بله.» از دیدگاه علمی و تاریخی، این پرنده افسانه‌ای ممکن است وجود نداشته باشد. اما با توجه به داستان‌ها و شواهدی که نسل به نسل توسط کسانی که ریشه در سرزمین اجدادی داشتند، مانند مادربزرگش، منتقل شده بود، نگوک هنوز معتقد بود که چنین پرنده‌ای از زمان‌های قدیم وجود داشته است. چه کسی می‌داند، شاید هزار سال دیگر، دانشمندان استخوان‌های فسیل شده پرنده لاک را پیدا کنند و تأیید کنند که آنها زمانی روی این زمین وجود داشته‌اند؟ معلمش همچنین گفت که علم و تاریخ همیشه در معرض تغییرات غیرمنتظره هستند، مگر نه؟

***

مادربزرگ واقعاً بهترین دوست نگوک بود. در حالی که والدینش مشغول کار بودند، مادربزرگ به تنهایی از نگوک مراقبت می‌کرد، بنابراین او را بهتر از هر کس دیگری در دنیا درک می‌کرد. او گنجینه‌ای از افسانه‌ها و داستان‌های جذاب را در ذهن داشت و همیشه آماده بود تا هر زمان که وقت آزاد داشت یا نمی‌توانست بخوابد، برای نگوک تعریف کند. در این باغ و معبد کوچک، که تنها چند ده متر مربع مساحت داشت، داستان‌های بی‌شماری در طول سال‌ها انباشته شده بود. داستان‌هایی درباره نهر دوردست پشت خانه‌شان، که زمانی رودخانه بزرگی از رودخانه سایگون بود. با افزایش جمعیت، زمین پر شد و رودخانه دورتر رفت. داستان‌هایی درباره مجسمه‌های چوبی که در سال‌های قحطی قیمت‌های گزافی داشتند، اما از آنجایی که اموال عمومی بودند، کسی آنها را نمی‌فروخت. ناگفته نماند، پس از سال‌ها روشن کردن عود و دعا، امیدها و باورهای فرزندان آنها در چشمان و لبخندهای پادشاه هونگ، تین دونگ، چو دونگ تو... تجسم می‌یافت، گویی جوهره هر تکه چوب را در خود حمل می‌کردند. و داستان درخت هلوی دوباره کاشته شده در کنار جاده، مطمئناً مدت‌ها پیش به فراموشی سپرده شده بود، اما مادربزرگ هنوز از آن صحبت می‌کرد. هر سال در طول عید تت، پدرم یک شاخه شکوفه هلوی زیبا پیدا می‌کرد تا آن را روی محراب پادشاه هونگ قرار دهد، هم برای پرستش اجداد و هم برای اینکه مادربزرگم کمتر احساس دلتنگی کند، زیرا مدام از شاخه شکوفه هلوی سال‌ها پیش یاد می‌کرد.

هوا اخیراً آنقدر گرم بوده که مادربزرگم، «بهترین دوستم»، بیمار شده است. انگوک وقتی مادربزرگم به هوش است کنارش می‌نشیند و اغلب خاطرات قدیمی را برای روحیه دادن به او تعریف می‌کند. او ساکت می‌ماند و گاهی اوقات چشمانش پر از اشک‌های درخشان می‌شود.

دکتر به پدر گفت که بیماری مادربزرگ را فقط می‌توان با ماه‌ها و روزها سنجید. پدر و مادر همه چیز را کنار گذاشتند و به قاشق‌های فرنی و قرص‌های او رسیدگی کردند، هرچند همه می‌دانستند که دارو در این مرحله فقط برای طولانی کردن عمر اوست؛ شاید فقط یک درمان معجزه‌آسا می‌توانست او را نجات دهد، زیرا او حتی قدرت نشستن و غذا خوردن نداشت. گاهی اوقات، او ناگهان از خواب بیدار می‌شد، زادگاهش را به یاد می‌آورد و می‌خواست برگردد. در خواب‌های دیشب - یا امروز صبح - زمان یک فرد مسن که در بستر بیماری دراز کشیده بود، درست مانند تمام افکارش، درهم و برهم بود. او خواب یک پرنده افسانه‌ای را دید که او را در یک ننو به خانه می‌برد. او همچنین پدربزرگ و مادربزرگش را دید که روی بال‌های پرنده در مقابل او بودند و به سمت ابرهای رنگارنگ باشکوه پرواز می‌کردند. در بازگشت به خانه، دیگر به هیچ دارویی نیاز نداشت. پدر او را تشویق کرد که قاشق‌های کوچک فرنی بخورد تا قدرت پیدا کند و قول داد که آنها را برای بازدید از زادگاهشان برگرداند. مادر دلش برای او سوخت، فکر می‌کرد که این خواب یک نشانه شوم است و مخفیانه رویش را برگرداند تا اشک‌هایش را پنهان کند. مامان می‌دانست که سفر برگشت به خانه برای کسی مثل او خیلی دور است، مثل چراغ نفتی که با گذشت هر ماه و روز، کم‌کم خاموش می‌شود.

***

نقاشی‌های پرنده افسانه‌ای لاک در کلاس دقیقاً مشابه نقاشی‌های اصلی بود و همین باعث شد نگوک بخواهد چیز متفاوتی بکشد. او ناخودآگاه، یک ننو کوچک که از بال‌های پرنده لاک آویزان بود، اضافه کرد، مادربزرگش با خوشحالی روی آن نشسته بود و خود نگوک کوچک، با لبخندی درخشان، کنارش نشسته بود...

به طرز عجیبی، به نظر می‌رسید که آن دو پرنده‌ی افسانه‌ای به مادربزرگ و نوه‌اش لبخند می‌زنند. در پایین، منظره‌ای کوهستانی بود که از شکوفه‌های صورتی درختان هلو لبریز بود. او با خوشحالی نقاشی را تحسین می‌کرد. مطمئناً حتی پدر هنرمند و سخت‌گیرش هم از این کار ایرادی نمی‌گرفت، چه برسد به معلمش. و درست چند ثانیه قبل از اینکه زنگ پایان درس به صدا درآید، وقتی متوجه شد که قسمت اشتباهی از تکلیف را کشیده است، وحشت کرد: یک پرنده‌ی افسانه‌ای روی یک طبل برنزی. تصویر پرنده‌ی افسانه‌ای روی طبل برنزی، که او و مادربزرگش سال به سال تمیز می‌کردند تا با خراش‌ها و لکه‌های آن آشنا شوند، به نوعی از مسیر اصلی خود خارج شده بود.

نقاشی نگوک از پرنده افسانه‌ای لاک‌پشتی به طور غیرمنتظره‌ای امتیاز بالایی گرفت و در مراسم هفتگی برافراشتن پرچم به نمایش درآمد. معلمش گفت که اگرچه این نقاشی پرنده لاک‌پشتی را از روی طبل‌های برنزی به طور دقیق به تصویر نمی‌کشد، اما همچنان یک پرنده لاک‌پشتی خاص است که شایسته امتیاز کامل است زیرا عشق زیادی را بر بال‌های خود حمل می‌کند. پدر هنرمندش، با شنیدن این حرف، با چشمانی اشک‌بار به دخترش نگاه کرد: «متشکرم، فرزندم.» مدت‌ها بود که نگوک نشنیده بود پدرش برای تشویق او به انجام این کار بگوید «متشکرم».

همان شب، پس از بازگشت از سر کار، پدرم رنگ خرید و روی دیوار روبروی ایوان، جایی که هنوز هر روز آفتاب صبحگاهی از میان آن می‌تابید، نقاشی کرد. او تمام شب بیدار ماند و تصویر پسر کوچکی را که همیشه او را فقط یک بچه بازیگوش می‌دانست و هرگز امیدی نداشت که او نقاشی یاد بگیرد، دوباره نقاشی کرد.

امروز صبح، مامان و نگوک طبق معمول به مادربزرگ کمک کردند تا بنشیند و فرنی بخورد. مامان نقاشی پدر و نگوک را به او نشان داد. برای اولین بار در ماه‌ها، مادربزرگ خواست که روی صندلی چرخدارش بیرون بنشیند تا حمام آفتاب بگیرد و نقاشی را تحسین کند. لبخندی نادر، از آن نوع که از زمان بستری شدن در تخت بیمارستان از خود نشان نداده بود، ناگهان روی لب‌های لرزانش ظاهر شد. او به نگوک نگاه کرد و گفت: «اینجا زادگاه من است. بالاخره به خانه برگشتم. فقط بهترین دوستم، پسرم، مرا به خوبی درک می‌کند.»


منبع

نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان موضوع

در همان دسته‌بندی

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول

Happy Vietnam
نمیشه نادیده گرفت

نمیشه نادیده گرفت

این تغییر، ایمنی سیستم برق را تضمین می‌کند.

این تغییر، ایمنی سیستم برق را تضمین می‌کند.

رایگان

رایگان