(به مناسبت بزرگداشت ۴ آوریل ۱۹۶۵، روزی که نیروی هوایی ایالات متحده دونگ هوی را بمباران و نابود کرد)
(QBĐT) - «دندانها و مو پایه و اساس ظاهر یک فرد هستند.»
هر بار که همدیگر را ملاقات میکردیم، قرار ملاقات میگذاشتیم و میگفتیم که باید به دیدنش برویم تا اسناد ارزشمندی درباره روزی که نیروی هوایی ایالات متحده دونگ هوی را نابود کرد، اینکه چگونه زنده ماند و... اینکه چگونه توانست موهای جوانش را حفظ کند، پیدا کنیم. گوشههای پنهانی وجود دارد، جزئیات تاریخی گرانبهایی که اگر حفظ نشوند، برای همیشه گم میشوند.
بنابراین امروز، روزی که به جشنواره چینگمینگ در سال ۲۰۲۳ نزدیک میشود، دونگ ویت چین، نوازنده، راننده و دانگ تی کیم لین، شاعر و محقق فرهنگ عامه، راهنما هستند، شروع میکنیم!
معلوم شد خانهاش خیلی دور نیست، درست آن طرف پل لانگ، به راست میپیچد، درست نزدیک ساحل رودخانه لو. یک زن مسن بسیار زیبا، مهربان و شیکپوش در را باز کرد. با نگاه به او امروز، تصور اینکه او در شانزده سالگی چه شکلی بوده و موهایش چه شکلی بوده، دشوار نیست. داستان حول آن لحظه مرگ و زندگی و ارزش انسانی شگفتانگیز نحوه برخورد با موهای یک زن جوان در زمان جنگ در قرن بیستم میچرخد.
پس از دو موج حملات «نیزه آتشین» در روز ششم از اولین ماه قمری سال مار (۱۹۶۵)، که اساساً زیرساختهای شهری دونگ هوی را نابود کرد، کمتر از دو ماه بعد، در ۴ آوریل ۱۹۶۵، ظرف چهار ساعت از ساعت ۱۲ تا ۴ بعد از ظهر، نیروی هوایی ایالات متحده رسماً عملیات «نابودی کامل» را علیه شهر دونگ هوی آغاز کرد. در میان آوار، که شبیه زلزله بود، صدها جسد کشف شد. نیروهای شبهنظامی و اتحادیه جوانان فوراً در میان آوارها کندوکاو کردند تا زخمیها و کسانی را که زیر آوار مدفون شده بودند، پیدا کنند...
- فقط خودش تنهاست؟
- قطعاً خودشه. بعدش همه باید پخش بشن تا جاهای دیگه رو هم نجات بدن. کل شهر بمباران شده، صدها نفر زیر آوار موندن...
- و بعدش چی؟
- وقتی داشتم آخرین نفسم را میکشیدم، او موفق شد من را از خاک بیرون بیاورد، اما نتوانست من را بیرون بکشد.
- ؟؟؟
- دو سگ خانگی من (احتمالاً منظور دم سگ است) بین چند تکه مقوا گیر کرده بودند. سنگری که در آن پناه گرفته بودیم یک سنگر آجری بود و وقتی بمباران شد، تکههای مقوا روی هم انباشته شدند. دو سگ خانگی من آنجا گیر کرده بودند و من نمیتوانستم آنها را بیرون بکشم...
وضعیت فوقالعاده اضطراری بود؛ هیچکس نمیدانست که آیا هواپیماهای آمریکایی دوباره برای حمله بازخواهند گشت یا نه. نگوین شوان چام خنجرش را بیرون کشید و قصد داشت «سر دو دختر» را از تنش جدا کند، اما زن جوان که حالا به هوش آمده بود، التماس کرد: «عمو، خواهش میکنم موهایم را نگه دار، التماست میکنم!»
پنجاه و هشت سال گذشته است و دبیر اتحادیه جوانان آن زمان درگذشته است، بنابراین هیچ کس نمیتواند پاسخ دهد که او در آن زمان، زمانی که «رحمت نشان داد»، خنجرش را غلاف کرد، ابزار حفاریاش را برداشت و هر کاری از دستش بر میآمد برای نجات موهای دختر انجام داد، به چه چیزی فکر میکرده است...
هیچکس نمیتوانست به آن پاسخ دهد، اما کسانی که به اندازه کافی خوششانس بودند که با دبیر اتحادیه جوانان شهر، سپس نایب رئیس، رئیس کمیته مردم شهر و مدیر اداره شیلات، نگوین شوان چام، ارتباط گستردهای داشته باشند، میتوانند آن را توضیح دهند. شاید این قابل توجهترین جزئیات در جنگ سی ساله طولانی ویتنام باشد، که در آن کوانگ بین همیشه در خط مقدم بود، از جنگ نه ساله علیه فرانسویها در بین تری تین تا خطوط مقدم در طول جنگ علیه آمریکاییها. و این همچنین نمونهای بارز از روحیه انسانگرایانه، احترام و محافظت از زیبایی، است که در لحظه مرگ و زندگی تصمیم گرفته شده است...
*
دو سال بعد، توخان ۱۸ ساله شد و داوطلب پیوستن به ارتش شد. پس از آموزشهای اولیه و داشتن استعداد ذاتی در هنرهای نمایشی، او برای پیوستن به گروه هنرهای نظامی استانی انتخاب شد و تا زمان اتحاد مجدد کشور در مناطق جنگی شدید خدمت کرد. او که در سال گاو متولد شده بود، خوش شانس بود که با رفیقی با استعداد از نگی شوان (استان ها تین ) که او نیز در گروه هنرهای نظامی استانی بود، آشنا شد. پس از بازگشت به زندگی غیرنظامی، آنها تشکیل خانواده دادند، بچه دار شدند و خانهای ساختند. با نگاهی به عکس خانوادگی بزرگ آنها، فقط میتوان آنها را تحسین کرد. آنها شش فرزند داشتند. چند نوه دارند؟
- بگذارید آرام بشمارم، نه نتیجه از هر دو طرف خانواده هستند!
اوه، چه نعمتی! یک زوج بینقص، هر دو سالم، و در حال حاضر نه جد و مادربزرگ! اگر نتیجههایشان کمی زودتر بزرگ شوند و خانوادههای خود را تشکیل دهند، ممکن است حتی پدربزرگ و مادربزرگهای پنج نسلی هم بشوند و یک خانواده گسترده ایجاد کنند.
با یادآوری خاطرات زمان جنگ، همانطور که گذشتگان توصیه میکردند: «لطف را فراموش کن، مهربانیها را به خاطر بسپار!» ، او، کسی که مدیون نجات جانش است، همیشه به یاد میآورد، اما به نظر میرسد دبیر اتحادیه جوانان شهر، نگوین شوان چام، آن را یک موضوع جزئی، یک اتفاق روزمره در... شهر میداند. او تعریف کرد:
- از آن به بعد، هر بار که اتفاقی همدیگر را میدیدیم، فقط میپرسید: «این تو خان است؟» و بعد میرفت، و هرگز از کمکهایش تعریف نمیکرد. فقط یک بار، وقتی به دیدار اقوامش در منطقه تخلیه رفته بود و سری به خانه من زد، مادرم گفت: «تو کسی هستی که به او زندگی دوباره دادی!» او با گرمی لبخند زد و گفت: «چیزی نیست!»
- پس، موهات اون موقع بلند بود...؟
- از باسن من بلندتره، کلفت و خیلی صافه، راستش رو بخوای، خیلیها اینو ندارن...
با گذشت زمان، زندگی تغییر میکند و برداشتها از زیبایی نیز تغییر میکند. امروزه، زنان میتوانند به طور اتفاقی موهای خود را کوتاه کنند تا فر یا حالت دهند، و آن را زیبا و مدرن میدانند. با فکر کردن به زمانی که والدین به دختران خود موهای بلند، ابریشمی و براق میدادند، این یک دارایی بیقیمت تلقی میشد. در لحظات بحرانی زندگی و مرگ، شجاعت و روشنبینی برای حفظ آن "دارایی بیقیمت" برای یک زن جوان، عملی شریف و انسانی و شایسته احترام تلقی میشد.
توئونگ هوین
منبع






نظر (0)