Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

داستان یک سرباز نیروهای ویژه.

هر بار که تعطیلات ملی بزرگ فرا می‌رسد، آقای نگوین مین سان، ساکن گروه مسکونی شماره ۶۹، فان دین فونگ وارد، احساس دلتنگی شدیدی می‌کند. او زمانی که موهایش هنوز سیاه بود، اسلحه به دست گرفت؛ امروز، موهایش رگه‌هایی از خاکستری دارد، اما در هر کلمه‌ای که می‌گوید - یک سرباز سابق نیروهای ویژه - خاطرات آتشین جوانی‌اش زنده است. آنها به روشنی نبردها علیه دژهای دشمن، به روشنی موشک B40 که به سمت هدف شلیک کرد و قبل از پیروزی نهایی زخمی شد، می‌سوزند.

Báo Thái NguyênBáo Thái Nguyên03/09/2025


آقای سون (سمت چپ) و آقای تای اغلب برای یادآوری خاطرات میدان نبرد خود با هم ملاقات می‌کنند.

آقای سون (سمت چپ) و آقای تای اغلب برای یادآوری خاطرات میدان نبرد خود با هم ملاقات می‌کنند.

قلم و مرکب خود را زمین بگذارید، تفنگ خود را بردارید و به پایگاه دشمن حمله کنید.

در ماه مه ۱۹۷۱، در سن ۲۱ سالگی، نگوین مین سون لباس سربازی پوشید و برای آموزش ویژه کماندویی به سون تای رفت. به او تاکتیک‌ها، استراتژی‌ها و مهارت‌های اطلاعاتی آموزش داده شد...

او کوله پشتی خود را بست و به منطقه جنوب شرقی ویتنام لشکرکشی کرد. در طول فصل بارانی ماه مه ۱۹۷۳، واحد او در بین فوک ماند تا با منطقه آشنا شود و تنها در ماه اوت به حرکت خود به سمت منطقه غربی ادامه داد. واحد او گروهان ۱۳ - هنگ نیروهای ویژه وام کو، منطقه نظامی ۸، با منطقه عملیاتی بسیار وسیعی بود که دونگ تاپ ، لونگ آن، وین لونگ، بن تره ... را پوشش می‌داد.

با وجود آبراه‌های وسیع، نیروهای ویژه در منطقه غرب با سختی‌های بی‌شماری روبرو بودند. در طول فصل بارندگی، او و رفقایش مجبور بودند پناهگاه‌های موقت معلق در جنگل‌های حرا بسازند. آب شیرین کمیاب بود، بنابراین آنها مجبور بودند با بافتن سبدهای بزرگ از تاک‌ها، قرار دادن کیسه‌های شنا پلاستیکی در داخل آنها و سپس آویزان کردن آنها در ارتفاع بالا برای ذخیره آب، «چاه‌های معلق» ایجاد کنند.

او اخم کرد و گفت: «اون کیسه خیلی مهمه! این کیسه علاوه بر اینکه به عنوان کیسه شنا استفاده میشه، تو فصل بارندگی که جایی برای دفن مرده نیست، برای پیچیدن جسد و آویزان کردنش تو ارتفاع زیاد برای محافظت ازش در برابر حیوانات هم استفاده میشه، و تو فصل خشک هم میشه دفنش کرد.»

سربازان شجاع نیروهای ویژه با ایجاد تعادل بین زندگی روزمره و جمع‌آوری اطلاعات برای برنامه‌ریزی حملات، نبرد را به سبکی یک پر می‌دیدند. اهداف گروهان ۱۳، پاسگاه‌ها و انبارهای تدارکات دشمن بود. در شب‌های مهتابی که حمله به پاسگاه‌ها غیرممکن بود، آنها عملیات خود را به حمله به کشتی‌های دشمن در رودخانه تغییر می‌دادند.

«سربازان بهشت»

برای تضمین پیروزی، بررسی کامل هدف، مسیرها و مکان‌های کلیدی، سپس تدوین نقشه و انجام آماده‌سازی‌های دقیق قبل از حرکت، بسیار مهم است. نیروهای ویژه معمولاً اواخر شب به دشمن حمله می‌کنند و حملات غافلگیرکننده‌ای را برای ایجاد رعب و وحشت در دشمن یا وارد کردن تلفات سنگین به آنها انجام می‌دهند.

در ابتدا، دشمن نیروهای ویژه را «سربازان آسمانی» می‌نامید، مانند «نیروی هوایی زمینی»، ظاهراً بی‌خطر بودند، اما نارنجک‌های دستی و مواد منفجره آنها دائماً در حال انفجار بود. پس از بارها حمله، دشمن هوشیارتر شد و استحکامات بسیار مستحکمی ساخت.

پس از کشتن سربازی که در پست نگهبانی ایستگاه پلیس دوک هوا بود، واحد او با یک حمله به دروازه اصلی حمله کرد، در حالی که سه نفر دیگر مجبور شدند از دیوارها بالا بروند و از نرده‌ها عبور کنند تا وارد شوند. اوایل اکتبر ۱۹۷۴، فصل خشکسالی بود و اردوگاه دشمن سه ردیف ساختمان و شش سنگر داشت. در طول روز، دشمن برای جستجوی غذا بیرون می‌رفت و شب‌ها می‌خوابید. معمولاً این پاسگاه حدود ۷۰ سرباز داشت، اما آن روز، در آماده‌سازی برای حمله، آن را با یک دسته اضافی از پلیس میدانی تقویت کرده بودند. هوا کاملاً تاریک بود. پس از خزیدن به موقعیت، دیدند که دشمن در حال پیشروی است، اما واحد مصمم بود که آنها را از بین ببرد. آقای سون و رفقایش به بیرون نزدیک شدند. دشمن در بالا سیگار می‌کشید و ته سیگارها روی شانه‌هایشان می‌افتاد و آنها را می‌سوزاند، اما آنها مجبور بودند دندان‌هایشان را به هم بفشارند و تحمل کنند. ساعت ۲ بامداد، همه تیم‌های حمله آتش گشودند.

آقای سون با افتخار به یاد می‌آورد: «در آن نبرد، ۳۱ مرد در مقابل بیش از ۱۰۰ سرباز دشمن جنگیدند. «آن مرد» تو تای - آقای تای که اکنون در نزدیکی پل خلیج گیا سوسیس درست می‌کند - از یک موشک‌انداز B41 برای سرنگونی پست نگهبانی استفاده کرد. مرد دیگری که مسلح به یک تفنگ AK بود، به سرعت چهار سرباز دشمن را از پا درآورد و سپس همه ما یک حمله هماهنگ را آغاز کردیم. در آن نبرد، ما ۶۳ سرباز دشمن را کشتیم و بیش از دوازده نفر را زخمی کردیم.»

این واحد تقریباً در ۱۵ تا ۱۶ نبرد شرکت کرد که هر کدام چالش‌های متفاوتی داشتند، اما در همه آنها پیروز شدند.

عمه سیکس و داستان‌های تأثیرگذارش.

رفقای سون در واحد، عکس گرفته شده در سال ۱۹۷۴.

رفقای واحد آقای نگوین مین سون (عکس در سال ۱۹۷۴ گرفته شده است).

جنگ آدم‌ها را به سنگ تبدیل می‌کند، اما در عین حال پر از مهربانی، حمایت و پشتیبانی انسانی است. آقای سون مجموعه اشعار و داستان‌هایی را که درباره زندگی‌اش به عنوان یک سرباز نوشته بود به من نشان داد. پس از مکثی طولانی گفت: «خاطرات خیلی زیاد است، اما چیزی که بیشتر از همه به یاد دارم خانواده مادرم سیکس است... بدون او، بدون رفقایم، احتمالاً زنده نمی‌ماندم تا برگردم.»

آقای سان پس از پیوستن به این واحد، مأمور شد تا در خانواده خانم سائو در دوک هوآ ( لانگ آن ) نفوذ کند. خانواده با او مانند پسر خود رفتار می‌کردند. خانم سائو او را "های ترونگ" - پسر دوم خانواده (که نام مستعار او نیز بود) - صدا می‌زد. او خانم سائو را مادر خود و تو سوآ و خواهر و برادرانش را خواهران خود می‌دانست. او هر روز برای کار به عنوان باربر به بازار دوک هوآ می‌رفت و فقط هنگام غروب به خانه برمی‌گشت. در اوقات فراغت، خاکریزها را تمیز می‌کرد، شالیزارها را وجین می‌کرد و در این مواقع به او یاد داده بودند که با لهجه جنوبی صحبت کند زیرا آشکار کردن لهجه شمالی‌اش فاجعه‌بار بود.

او و رفقایش با درک موقعیت و با حمایت مادر و خواهر و برادرانش، تاکتیک‌های جسورانه‌ای را به کار گرفتند. در یک مورد، آنها خود را به شکل روستاییانی درآوردند که در حال نوشیدن و جشن و پایکوبی بودند، سپس با سوءاستفاده از بی‌توجهی دشمن، به نگهبانان دروازه نزدیک شدند و آنها را کشتند، از تفنگ‌های بی‌صدا برای کشتن سربازان در برج‌های دیده‌بانی استفاده کردند و سپس برای از بین بردن دشمن پیشروی کردند.

روزی که او برای ادامه مأموریت جدیدش در پایگاه عقب (HC3) با خانواده‌اش خداحافظی کرد، همه اشک می‌ریختند. فقط مادرش، خانم سائو، گریه نکرد و فقط گفت: «های خیلی مریض است، یادت باشد زیاد غذا بخوری تا قدرت حمل اسلحه‌ات را داشته باشی.»

گذشته از داستان مادرش، خانم سائو... آقای پسر نمی‌توانست رفاقت را فراموش کند. در ۱۶ آوریل، واحد او، به همراه بسیاری از واحدهای نیروهای ویژه دیگر، برای تشکیل تیپ ۳۱۶ نیروهای ویژه (۵۰۰-۶۰۰ سرباز) ادغام شدند و به نیروهای طوفان‌مانندی که به سمت سایگون پیشروی می‌کردند، پیوستند.

در شب ۲۹ آوریل، او در پل راچ چیک، دروازه شرقی سایگون، هنگام شلیک یک موشک‌انداز B40 به سمت هدف، زخمی شد. او تازه یک موضع مسلسل دشمن را سرنگون کرده بود که توپخانه دشمن آتش متقابل را پاسخ داد و او بیهوش افتاد. رفقایش که در حال پشتیبانی بودند، فکر کردند که او مرده است و به سرعت عقب‌نشینی کردند.

خوشبختانه، آقای تای که دوستش را پیدا نکرده بود، به جستجو پرداخت و درست زمانی که آقای سون به هوش آمد، او را پیدا کرد. گلوله‌ها از همه جا شلیک می‌شدند. آقای سون زمزمه کرد: «باید بروی، اگر هر دو بمیریم، حیف است!» آقای تای با قاطعیت گفت: «در تای نگوین ، فقط من و تو هستیم؛ اگر بمیریم، با هم می‌میریم!» سپس دوستش را به بیرون برد و به پزشکان نظامی تحویل داد تا او را برای درمان به بیمارستان ببرند. ۳۳ ترکش گلوله در بدن آقای سون فرو رفته بود، از جمله دو ترکش در سرش. آقای سون پس از تقریباً ۱۰۰ روز کما، سرانجام به هوش آمد. سپس برای بهبودی به شمال منتقل شد. در سپتامبر ۱۹۷۶، او با یک چهارم معلولیت و ۷۱٪ قرار گرفتن در معرض عامل نارنجی از ارتش مرخص شد.

در سال ۱۹۷۸، او به دیدار خانواده مادرش رفت. همه از دیدن او خوشحال شدند. اما مادرش زبانش بند آمده بود، چشمان پیرش پر از اشک شده بود: "خدای من، آیا این واقعاً های است؟ تو هنوز زنده‌ای، پسرم؟" سپس زخم‌های او را لمس کرد و گریست.

قبل از اینکه با خانواده‌اش خداحافظی کند، عمه سیکس اصرار داشت که بماند: «هی، اینجا بمان و با سیکس لاک ازدواج کن - دختر ششم من که کمی بیش از ۲۰ سال دارد، پوست روشنی دارد و کاردان است.» آقای پسر خیلی اصرار کرد تا عمه سیکس بالاخره راضی شد که او را رها کند...


منبع: https://baothainguyen.vn/xa-hoi/202509/chuyen-ke-cua-nguoi-linh-dac-cong-a343c9c/


نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان موضوع

در همان دسته‌بندی

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول

Happy Vietnam
ایستگاه قطار زمان صلح

ایستگاه قطار زمان صلح

غروب خورشید

غروب خورشید

فصل گل‌های سیمپسون

فصل گل‌های سیمپسون