Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

قطار در سراشیبی

ایستگاه قطار، یک روز قبل از تعطیلات 30 آوریل.

Báo Thái NguyênBáo Thái Nguyên21/04/2026

مردم دور هم جمع شده بودند، با انواع و اقسام وسایل، سعی می‌کردند برخی از خوراکی‌های محلی مانند قارچ خشک، جوانه‌های بامبو، زنجبیل تازه و ادویه‌هایی مانند دانه‌های دوی (dổi)، دانه‌های سان (sẻn) و مک خِن (mắc khén) را از روستا بیاورند... در جایی، کسی کوزه‌هایی از شراب برنج یا شراب ذرت چسبناک حمل می‌کرد که طعم شیرین آن حتی قبل از نوشیدن روی زبان باقی می‌ماند و عطر مست‌کننده‌اش هر کسی را که در نزدیکی بود، تهدید به مستی می‌کرد.

پر جنب و جوش و پرجنب و جوش.

پر سر و صدا، فریاد.

درخشان در رنگ‌های متنوع.

در حالی که کوله پشتی‌ام روی شانه‌ام بود و چند وسیله داخلش داشتم، به سختی از میان جمعیت پر سر و صدای ایستگاه قطار عبور کردم تا سوار شوم. در حالی که سعی می‌کردم از میان جمعیت عبور کنم، ناگهان فریاد «آخ!» و صدای افتادن چیزی درست کنارم را شنیدم. در آن لحظه دختری را دیدم که ژاکت صورتی به تن داشت و اخم می‌کرد و به من نگاه می‌کرد. معلوم شد که من تصادفاً روی پای او پا گذاشته‌ام و کیفش کنار کیف من افتاده است. با لکنت زبان گفتم: «ببخشید! حالت خوبه؟» نمی‌دانستم چه کار کنم، فقط توانستم عذرخواهی کنم. او پاسخ داد: «خوبم.» هرچند هنوز کمی اخم می‌کرد، انگار درد داشت.

خم شدم تا کیفی را که انداخته بود بردارم، گفتم: «تو هم سوار این قطار می‌شوی؟ بگذار من آن را برایت بیاورم.» قبل از اینکه بتواند چیزی بگوید، گفتم: «عجله کن، قطار دارد حرکت می‌کند.» چاره‌ای نداشت جز اینکه دنبالم بیاید و با جمعیت خودش را به قطار برساند.

از قضا و قدر، وقتی دوباره به بلیطم نگاه کردم، متوجه شدم که روی یک صندلی نشسته‌ایم. بعد از اینکه چمدانم را در محفظه بالای سرم گذاشتم و روی صندلی کنار او نشستم، با عذرخواهی گفتم: «ببخشید، خیلی شلوغ بود، منظورم این نبود.» احتمالاً با دیدن قیافه رقت‌انگیزم، رو به من کرد، لبخند زد و گفت: «اشکالی ندارد آقا. هر وقت به روستا می‌روم، پایم به سنگ‌ها گیر می‌کند و می‌افتم، و این حتی بیشتر از آن درد دارد...»

آه، پس معلوم شد که او هم کسی است که اغلب از کوه بالا می‌رود. قطار پشت سر هم سوت می‌زد، انگار که خداحافظی می‌کرد و از قطارهای سریع‌السیری که در ایستگاه منتظر بودند تشکر می‌کرد تا اجازه دهند اول او عبور کند. سپس دود کرد، دود بیرون داد و چرخ‌هایش روی ریل‌ها صدا دادند، در حالی که به آرامی شروع به حرکت می‌کرد. قطار با سرعت به راه خود ادامه داد و درختان و خانه‌ها کم کم از نظر ناپدید شدند.

پرسیدم و سعی کردم سر صحبت را باز کنم. «نه، دارم برمی‌گردم به وین ین .» نگاهش را از پنجره به جمعیت شلوغی که منتظر قطار بعدی بودند دوخت و گفت: «نه، دارم برمی‌گردم وین ین.» نگاهش را به دوردست‌ها دوخت. «حالا که قطار سریع‌السیر هست، چرا از آن استفاده نمی‌کنید؟ سریع‌تر و راحت‌تر است. سوار شدن به قطار به این شکل... «آقا، من دچار حالت تهوع می‌شوم. هر وقت سوار ماشین می‌شوم حالت تهوع می‌گیرم، به همین دلیل است که سوار قطار می‌شوم. اما سفر با قطار مزایای خودش را دارد، اینطور فکر نمی‌کنید؟» «بله، درست است. من هم سفر با قطار را دوست دارم. با عبور از حومه شهر، می‌توانید مناظر هر منطقه را تحسین کنید. من صدای واضح چرخ‌های قطار را که روی ریل می‌غلتند دوست دارم، و علاوه بر این، سفر با قطار امن‌تر از سفر با ماشین است...»

او خواست بلیط‌هایمان را بررسی کند، اما صدای بازرس بلیط ناگهان مکالمه‌ام را قطع کرد. بلیط‌هایمان را نشان دادیم. همین که می‌خواستم مکالمه را از سر بگیرم، متوجه شدم که دختر در فکر فرو رفته و چهره‌اش با کمی غم و اندوه همراه است، در حالی که با حواس‌پرتی به درختانی که در امتداد جاده در حال عقب‌نشینی بودند، خیره شده بود. انگار ناخودآگاه، دستش را در کیف دستی کوچک و زیبایش فرو برد و چیزی را بیرون آورد و بین انگشتانش با آن بازی کرد. با دقت که نگاه کردم، متوجه شدم که نوک گلوله یک تپانچه است. جا خوردم...

صدای «تینگ...تینگ...» پیام‌های دریافتی حواسم را پرت کرد. دخترم پیام داد: «بابا، هنوز خانه نیستی؟»، «بابا دارد به خانه برمی‌گردد»، «بابا، لطفا زود بیا خانه، خیلی دلم برات تنگ شده، مامان دوباره من را تنها گذاشت خانه...» قلبم درد گرفت و برای دختر کوچکم در خانه متاسفم. این بار، وقتی برگردم، احتمالاً باید در مورد همه چیز با زنی که بیش از یک دهه با او بوده‌ام، تصمیم نهایی را بگیرم. می‌خواهم دخترم خانه‌ای ثابت برای بزرگ شدن داشته باشد، اما در این برهه، شاید جدایی بهترین راه حل برای جلوگیری از آسیب بیشتر به او باشد.

ما سال‌های عاشقانه‌ای را با هم گذراندیم، روزهای شیرین و شادی را با دختری زیبا و دوست‌داشتنی.

می‌دانم که به همسرم اجازه داده‌ام از نظر عاطفی رنج بکشد، چون زمان زیادی را با او نگذرانده‌ام. هر وقت مریض است، بچه‌ها حالشان خوب نیست، یا در تعطیلات و جشنواره‌ها، او به تنهایی با مشکلات دست و پنجه نرم می‌کند. به همین دلیل است که هر وقت می‌توانم با خانواده‌ام باشم، تمام تلاشم را می‌کنم تا آن را جبران کنم. من تمام کارهای خانه را انجام می‌دهم، از بچه‌ها مراقبت می‌کنم و او را به خرید و گردش می‌برم تا ماه‌هایی را که از هم دور بوده‌ایم جبران کنم...

با این حال... زندگی غیرقابل پیش‌بینی است و احساسات انسان می‌تواند روز به روز تغییر کند.

شاید به این دلیل که ما اغلب از هم دور بودیم، آنچه من سعی کردم جبران کنم، برای اینکه او بخواهد بقیه عمرش را با من بگذراند، کافی نبود. احساسات او نسبت به من با گذشت هر سال کمرنگ‌تر می‌شد و آنها به مرد دیگری که از نظر مالی از من مطمئن‌تر بود، یک تاجر موفق، روی می‌آوردند. اگر به نصیحت من گوش می‌داد و به خانه‌مان برمی‌گشت، همه چیز را می‌بخشیدم، اما نمی‌توانم همسرم را به خاطر اینکه جرات کرد مرد دیگری را به خانه بیاورد و کارهای وحشتناکی را جلوی فرزند خودمان انجام دهد، ببخشم.

صدای گوشخراش ساییده شدن چرخ‌های قطار روی ریل‌ها، وقتی که در یک ایستگاه کوچک سرعتش را کم می‌کرد تا از برخورد با قطار دیگری که از جهت مخالف می‌آمد جلوگیری کند، مرا از خیالاتم بیرون آورد. در کنارم، دختری که با من سفر می‌کرد، هنوز با گلوله بازی می‌کرد، سپس آن را به سمت چشمانش بالا آورد و از میان نوری که از پنجره قطار به داخل می‌تابید، به آن نگاه کرد.

«پس تو هم از این جور بازی کردن با تجهیزات نظامی خطرناک خوشت میاد؟» پرسیدم. «به نظر میاد تو هم سربازی؟» به جای اینکه به سوالم جواب بدهد، رو به من کرد و پرسید: «از کجا می‌دانی؟» پرسیدم. «چون یه جورایی رفتار سربازها رو توت می‌بینم. و دیدم که کوله پشتی حمل می‌کنی، پس حدس زدم. این روزها به جز سربازها، کمتر کسی کوله پشتی حمل می‌کنه. درسته؟» گلوله را در دستش گرفت و به مکالمه ادامه داد. «درسته. و انگار یه فامیل سرباز داری، برای همین اینقدر از هم خبر دارید؟» با تردید و خجالتی نگاه کرد و گفت: «بله، دوست پسرم مرزبانه.» حالا کمی بهتر فهمیدم، بنابراین گفتم: «آه، اون یه سرباز با لباس سبزه و من یه سرباز با لباس قرمز.» انگار که ناگهان موقعیت خودم را به یاد آورده باشم، به او گفتم: «اما دوست داشتن یه سرباز یعنی تحمل سختی‌های زیاد. اگه عشق بزرگ و محکمی نداشته باشی، سخته که تا آخر با هم بمونیم.»

قطار دوباره شروع به حرکت کرد و او به مزارع دوردست نگاه کرد، لک‌لکی تنها در آسمان بال می‌زد. «می‌دانم، سختی‌هایی را که وقتی عاشقش شوم با آنها روبرو خواهم شد پیش‌بینی کرده‌ام، اما فکر می‌کنم از پسشان برمی‌آیم. در واقع، اگر او نبود، مطمئن نیستم زندگی‌ای که امروز دارم را می‌داشتم.» او در حالی که گلوله را جلوی من گرفته بود، گفت: «از من پرسیدی چرا با این اسباب‌بازی خطرناک بازی می‌کنم، درست است؟ ما با یک گلوله شروع کردیم و شاید با یک گلوله هم تمام کنیم.»

سپس او به آرامی داستان را در میان صدای تلق تولوق ریتمیک قطار که در سکوت از میان روستاها به سمت جنوب می‌گذشت، برایم تعریف کرد.

من اهل استان تای بین هستم و اینجا، مردم مرا مسخره می‌کنند و مرا اقلیت قومی تایلندی می‌نامند. شاید به این دلیل است که در طول سال‌های زندگی‌ام در ارتفاعات، تا حدودی با اقلیت‌های قومی مانند مردم تای، مونگ و دائو آمیخته شده‌ام. با زندگی در کنار مردم و کوهستان، واقعاً احساس می‌کنم که با آنها ارتباط دارم. گاهی اوقات دوستانم به من می‌گویند که به مناطق پست برگردم، اما من هنوز مردد هستم. نمی‌خواهم این مکان و دانش‌آموزانم را که هنوز با سختی‌های زیادی روبرو هستند، ترک کنم. احتمالاً شما با مشکلات معلمانی مانند ما که در مناطق دورافتاده زندگی می‌کنند، آشنا هستید. علاوه بر چالش‌های حمل و نقل، ما همچنین فاقد حمایت مادی، معنوی و عاطفی هستیم. سخت‌ترین بخش، کار طاقت‌فرسای ترغیب دانش‌آموزان به حضور در مدرسه است. در تعطیلات اخیر تت، بسیاری از دانش‌آموزان از تعطیلات طولانی برای ازدواج استفاده کردند و ما را تنها گذاشتند تا به هر خانه برویم و آنها را به مدرسه برگردانیم...

در یکی از این سفرها، وقتی در روستایی نزدیک مرز بودم، باران شروع به باریدن کرد. و می‌دانید، باران جنگل ناگهان و بدون هشدار می‌بارد. در حالی که برای یافتن سرپناهی از باران در جنگل تقلا می‌کردم، به‌طور تصادفی وارد منطقه‌ای شدم که واحد مبارزه با مواد مخدر مرزبانی استان در کمین بود تا گروهی را که مواد مخدر را از آن سوی مرز به داخل کشور منتقل می‌کردند، دستگیر کند.

باد شدیدی قطرات باران را به صورتم کوبید، باعث سرگیجه‌ام شد و باعث شد لیز بخورم و از دامنه کوه به پایین بیفتم. درست زمانی که داشتم از روی صخره به درون نهر خروشان و گل‌آلود پایین می‌افتادم، بازویی قوی مرا گرفت. بعداً فهمیدم وقتی از کنار مرزبانانی که در کمین بودند گذشتم، او - دوست پسر آینده‌ام - ریسک کرد و موقعیتش را لو داد و برای نجات من بیرون دوید. اگر او این کار را نمی‌کرد، مطمئناً در نهر پایین هلاک می‌شدم. این چیزی است که او بعداً به من گفت.

درست زمانی که او موفق شد من را که پوشیده از گل و برگ‌های پوسیده بودم، کمی به سمت بالای تپه بکشد، قبل از اینکه حتی بتوانم از شوک بیرون بیایم، صدای شلیک گلوله‌ای کرکننده را درست جلوی خودم شنیدم. گلوله‌ای به من برخورد کرد و در تنه درختی پشت سرم گیر کرد. او به سرعت به من گفت که "دراز بکشم" و با بدنش از من محافظت کرد. در آن لحظه، ذهنم خالی شد؛ من فقط هر کاری که او به من می‌گفت انجام می‌دادم... در حالی که از من محافظت می‌کرد، او و رفقایش به سمت قاچاقچیان بی‌پروای مواد مخدر آتش گشودند. آنها متوجه شده بودند که مرزبانان در کمین آنها هستند و به شدت سعی در فرار داشتند.

در جریان آن عملیات، مرزبانان یک قاچاقچی مواد مخدر را از بین بردند اما یک سرباز را نیز زخمی کردند. اگر آن روز محل آنها را فاش نکرده بودم، اوضاع طور دیگری رقم می‌خورد. از آن زمان تاکنون پشیمانم.

اینگونه بود که ما با هم آشنا شدیم. هر وقت او در منطقه ما کاری داشت، همیشه به ما سر می‌زد و در کارهای زیادی به ما کمک می‌کرد. هر وقت برای کاری به شهر می‌رفتم، او همیشه مرا به واحد خودش می‌برد و بعد همه جا را با من گشت می‌زد. اما چون در واحد مبارزه با مواد مخدر کار می‌کرد، همیشه دور از دسترس بود و اغلب مجبور بود در جنگل و کوهستان بماند و شب‌ها سفر کند که کار بسیار سختی بود. به همین دلیل خیلی دلم برایش سوخت. بزرگترین ترسم این بود که هر لحظه ممکن است جانش در خطر باشد.

احساسات ما نسبت به هم هر روز قوی‌تر می‌شد. سپس، قبل از اینکه متوجه شویم، عاشق هم شده بودیم. ما عملاً در یک رابطه‌ی از راه دور هستیم، هرچند عملاً دور از هم زندگی می‌کنیم. به ندرت همدیگر را می‌بینیم. این تعطیلات، او در حال انجام وظیفه نیست، بنابراین قصد داریم به زادگاهش برگردیم. او اهل استان نگ آن است؛ او از مدرسه‌ی مرزبانی فارغ‌التحصیل شده و قرار است در آنجا کار کند. در خانه، او فقط مادر پیرش را دارد؛ پدرش نیز مرزبان بود اما در جوانی فوت کرد و خواهرش ازدواج کرد و به جای دوری نقل مکان کرد، بنابراین زندگی برای او سخت است. او هر پولی را که به دست می‌آورد پس‌انداز می‌کند تا برای مادرش بفرستد تا بتوانند خانه‌ی قدیمی خود را بازسازی کنند.

اما اتفاقی افتاد که باعث شد تمام برنامه‌هایمان را کنار بگذاریم.

اخیراً، او در یک عملیات ویژه برای انهدام یک باند قاچاق مواد مخدر فراملی با نیروی انتظامی استان شرکت کرد. جنایتکاران در تلاش برای فرار، بی‌پروا آتش گشودند و او بر اثر اصابت گلوله زخمی شد. با شنیدن این خبر، به سرعت از کسی خواستم که مراقب کلاس درس من باشد و سپس او را تا بیمارستان منطقه نظامی در وین ین همراهی کردم.

خوشبختانه، گلوله از قلبش فراتر نرفت، اما او از آن وضعیت بحرانی جان سالم به در برد و تا حدودی هوشیاری‌اش را به دست آورد. او به من و هم‌تیمی‌هایم گفت که به خانواده‌اش اطلاع ندهیم، زیرا نگران بود که مادر پیرش نتواند از پس این موضوع برآید. او گفت وقتی حالش بهتر شد به او خبر خواهد داد. او به من گفت که پیش دانش‌آموزانم برگردم و بگویم که آنها برای ادامه تحصیل به من نیاز دارند و اگر خیلی طولانی آنجا را ترک کنم، ممکن است ترک تحصیل کنند که این کار بیهوده خواهد بود. او گفت که هم‌تیمی‌هایی دارد که از او مراقبت می‌کنند. من برگشتم تا ترتیب مرخصی دانش‌آموزان را بدهم و حالا دوباره پیش او برگشته‌ام. این بار، احتمالاً تعطیلات را در بیمارستان خواهیم گذراند!

دختر گلوله‌ی بی‌رمقش را که در دستش بود، به سمتش دراز کرد و گفت: «این گلوله‌ای است که از بدنش خارج کرده‌اند. مجبور شدم التماس کنم که بگذارند نگهش دارم. نگهش می‌دارم تا همیشه به خودم یادآوری کنم که عاشق یک سرباز بودم و با او ازدواج خواهم کرد، سربازی که همیشه آماده است تا در هر زمانی خودش را فدا کند، اما از این نمی‌ترسم. بعداً، چه او مثل قبل باشد چه نباشد، هنوز معتقدم انتخاب درستی کردم و پشیمان نیستم.»

او خیلی خوش شانس است که تو را ملاقات کرده، عاشقت شده و تو را دوست داشته است. برایش آرزوی خوشبختی می‌کنم! به او گفتم. و بعد ناگهان با فکر کردن به خودم احساس غم کردم.

یک گلوله‌ی ملموس شاید باعث درد فیزیکی شود، اما برای آن دو نفر شادی هم به ارمغان آورد. اما چرا این گلوله‌ی نامرئی اینقدر قلب مرا به درد می‌آورد...؟

منبع: https://baothainguyen.vn/van-nghe-thai-nguyen/sang-tac-van-hoc/202604/chuyen-tau-xuoi-1ca3462/


نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان موضوع

در همان دسته‌بندی

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول

Happy Vietnam
مادربزرگ نیلوفرهای آبی چید.

مادربزرگ نیلوفرهای آبی چید.

نهنگ‌های براید در آب‌های نون لی شکار می‌کنند.

نهنگ‌های براید در آب‌های نون لی شکار می‌کنند.

لبخند یک نوزاد

لبخند یک نوزاد