Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

داستان عاشقانه در جنگل ممنوعه

Người Lao ĐộngNgười Lao Động07/10/2023


کروکودیل‌ها بی‌شمار بودند و طعمه‌هایشان تمام پهنه رودخانه را زیر و رو می‌کرد. مردان جوان چائو ما، با پوست برنزه و سینه‌هایی برآمده مانند عسل، کنار رودخانه نشسته بودند و با نواختن فلوت‌های بلو، جفت خود را صدا می‌زدند. در جنگل، میمون‌های گونه نقره‌ای نیز با شادی و بازیگوشی زیر نور ماه، احساسات آنها را برمی‌انگیزاندند. کِمون در روستای بو چاپ، فلوت بلو را به بهترین شکل می‌نواخت؛ ملودی‌های او هم ملایم و طنین‌انداز بودند، هم باشکوه و وحشی، مانند بادی که در جنگل باستانی و وسیع می‌وزید.

صدای بلو باعث می‌شد رویی دلش بخواهد از رودخانه عبور کند و سرش را روی سینه‌ی قوی او بگذارد. رویی بازوهای تپل و نرمش را روی دهان ناهموار کروکودیل‌ها دراز می‌کرد، بدون اینکه به قایق کند و لنگر انداخته در ساحل رودخانه نیاز داشته باشد. رویی این کار را می‌کرد اگر نگاه کلیو - پدرش، که چشمانش در نور سوسو زننده‌ی آتش می‌درخشید - را ندیده بود. آن چشم‌ها می‌توانستند حتی حیوانات وحشی را هم رام کنند، چه برسد به او...

پیرمرد داستانش را متوقف کرد، نی نوشیدنی‌اش را برداشت، جرعه‌ای طولانی نوشید، سپس سرش را به عقب خم کرد و زوزه‌ای بلند و گوش‌خراش کشید که در کوه‌ها و جنگل‌ها پیچید. ایدن کمی لرزید، با اینکه راهنما و سرایدار جنگلش او را از عادت عجیب پیرمرد آگاه کرده بود. وقتی به اینجا رسید، پیرمرد را در کنار رودخانه ملاقات کرده بود و از همان ابتدا، پیرمرد او را با جذابیت منحصر به فرد و وحشی خود مجذوب خود کرده بود.

آن روز، به محض ورود به دفتر جنگلبانی، مامور امنیتی با لهجه‌ی بومی و با تردید به انگلیسی به او سلام کرد. دختر خندید و گفت: «ویتنامی صحبت کن!» او با تعجب به ادن خیره شد. او احتمالاً نمی‌دانست که مادرش ویتنامی است و از کودکی می‌دانسته که چگونه با چاپستیک غذا بخورد و ویتنامی را روان صحبت کند. دختر در مورد پیرمردی که از ارتفاعات کنار رودخانه آمده بود پرسید و ادن سرش را تکان داد و گفت: «این پیرمرد عجیبی است، تنها کسی است که از ترک جنگل امتناع می‌کند.»

ایدن دستش را به سمت نگهبان دراز کرد:

- «قبل از اینکه تحقیقات جنگل‌مان را شروع کنیم، می‌خواهم او را ببینم. می‌توانی کمکم کنی؟» مرد جوان در حالی که زبانش را بیرون می‌آورد، عقب‌نشینی کرد:

- تو نباید با اون پیرمرد درگیر بشی.

آیدن شانه‌ای بالا انداخت و چشمانش را تنگ کرد و گفت:

- خودم پیداش می‌کنم!

Chuyện tình trong rừng cấm - Ảnh 2.

«...آنها در روز جشنواره یانگ کوی، بزرگترین جشنواره مردم چائو ما، که در روستای بو چاپ برگزار می‌شد، با هم آشنا شدند. این تنها زمانی بود که رویی اجازه داشت برای شرکت در جشنواره از رودخانه عبور کند. او لباس گلدوزی شده زیبایی پوشیده بود که سه دوره قمری را صرف تکمیل آن کرده بود. تنها در آن زمان بود که رویی با صدای بلوی کمون ساکت شد.»

از آن به بعد، هر شب مهتابی، رویی روی چمن دراز می‌کشید و خود را شناور در نور نقره‌ای تصور می‌کرد، در حالی که در آن سوی رودخانه، بلوی معشوقش او را به آسمان بلند می‌کرد. در شور و شوق و وجد، او می‌خواند:

پرنده! چرا اینقدر بالا پرواز می‌کنی؟

من رویای آن را داشتم اما نمی‌توانستم آن را داشته باشم.

می‌خواهم مثل یک پرنده باشم.

به سوی پرنده کوچک من پرواز کن!

وقتی رویی آواز خواند، صدای بلو ساکت شد و فضا برای استقبال از صدای او ساکت شد. باد جنگل در بالای درختان متوقف شد، باد رودخانه در سرچشمه خود آرام گرفت. هر دو روی زمین دراز کشیده بودند و به کلمات عاشقانه یکدیگر گوش می‌دادند، کلماتی که توسط یانگ بری منتقل می‌شد. گاهی اوقات، وقتی نمی‌توانستند بلوی کمون را بشنوند، رویی به رودخانه می‌رفت، به انعکاس تصویرش در آب خیره می‌شد و می‌خواند:

هی! یانگ داک، اهل کجایی؟

مردم یانگ داک به کجا سرازیر می‌شوند؟

لطفا پیام من را به او برسانید.

یانگ داک! یانگ داک!

بدون صدا، او می‌میرد، یانگ داک!

سپس صدای بلو (نوعی پرنده) دوباره به گوش رسید و رویی زانو زد تا از خدای مقدس رودخانه تشکر کند...

ایدن هنگام گوش دادن به داستان نفسش را در سینه حبس کرد، هرچند طرح داستان به طور مبهمی شبیه داستان رومئو و ژولیت در سرزمین مه بود که صدها بار شنیده بود. اما روایت دراماتیک پیرمرد در میان این چشم‌انداز متروک، او را به گریه انداخت. ایدن هرگز تصور نمی‌کرد که مردم اقلیت آرام اینجا بتوانند چنین شدید و مدرن عشق بورزند.

احساسی عجیب و نشاط‌آور در وجودش موج می‌زد و به طور مبهم پاول را به یاد آورد، کسی که به او چیزی را که «تکنیک‌های در رختخواب» می‌نامید، یاد داده بود و با اینکه او غرق در شور و اشتیاق جسمانی بود، هرگز چنین احساسی را تجربه نکرده بود. با خود فکر کرد: «شاید من هنوز عاشق نشده‌ام. پاول احتمالاً الان دارد «تکنیک‌های» جدیدش را با یک دختر بلوند نشان می‌دهد و ادن هرگز چنین نیازی به پاول احساس نکرده است که بدون صدای او بمیرد...»

«...وووش...تاپ - کلیو چاقوی جنگلی براقش را چرخاند و با قدرت به تنه درخت ملخ عسل‌خوار ضربه زد. در مقابل لرزش رویی، با صدای عمیق و خشنی گفت: «اگر از من اطاعت نکنی، چشمانت دیگر هرگز خورشید را نخواهند دید، گوش‌هایت هرگز آواز پرندگان را نخواهند شنید. تو اجازه نداری با کِمون ازدواج کنی!»

هیچ‌کس نمی‌فهمید که چرا کلیو اینقدر از مردم بو چاپ متنفر بود. از زمانی که رویی کودک خردسالی بود، مادرش را ندیده بود. کلیو دخترش را از رودخانه دونگ نای بر پشت خود حمل کرد، در حالی که صورتش پر از زخم‌های چاقو بود. او چاقوی جنگلی خود را به سمت رودخانه نشانه گرفت و قسم خورد که هرگز به آن سوی رودخانه برنگردد. تا به امروز، هیچ‌کس نمی‌داند چه اتفاقی برای او افتاده یا چرا آن نذر وحشتناک را کرده است. حتی رویی هم جرات نکرد از پدرش درباره مادرش بپرسد. مردم چو رو در این طرف رودخانه، او را بسیار دوست داشتند، هرچند که تمایلی به معاشرت با پدرش نداشتند.

آنها از رویی خواستند که برایشان لباس‌های زیبا بدوزد و در کنار رودخانه جمع شدند تا به آواز رویی گوش دهند. بسیاری از مردان جوان چِرو، دستبندهای زیبایی از شاخ حیوانات بزرگ مین که شکار کرده بودند، به او هدیه دادند. آنها نمی‌دانستند چگونه مانند مردم ما بلو بنوازند، اما گنگ‌ها را خیلی خوب می‌نواختند و می‌دانستند چگونه ترانه‌های عاشقانه بخوانند. متأسفانه! قلب او در آن سوی رودخانه رها شده بود. موسیقی بلوی کِمون، خون ما را در رگ‌هایش زنده کرد، یا شاید از زندگی گذشته، او نی بامبویی بر لبان او بود.

آن شب، شبی مهتابی در اواسط آوریل، نتوانست در برابر ندای معشوقش مقاومت کند، در حالی که پدرش در جنگل مشغول بررسی تله‌های گوزن بود، از رودخانه عبور کرد. دختران چرو جیغ زنان به درون رودخانه شیرجه زدند و او در زیر نور ماه برق می‌زد. آنها می‌دانستند که خطر در زیر سطح آرام رودخانه در کمین است.

کروکودیل‌های وحشی و گرسنه به او رحم نمی‌کردند. رویی به سرعت شنا می‌کرد، صدای بلو (نوعی تور ماهیگیری) شدیدتر و شدیدتر می‌شد، انگار که سعی داشت او را از سطح رودخانه بلند کند. فقط چند ده ضربه دیگر کافی بود تا او کنار کِمون بنشیند. ناگهان، صدای بلو ناگهان قطع شد. کِمون، وحشت‌زده، رویی را شناخت؛ پشت سرش، هلال ماه درخشانی سوسو می‌زد. او بلو را انداخت و به داخل رودخانه شیرجه زد...

ادن نفسش را حبس کرد و به رویارویی عجیب دو عاشق در رودخانه نگاه می‌کرد. او به راحتی می‌توانست صحنه را تصور کند. ناگهان، پیرمرد حرفش را قطع کرد و ادن احساس گیجی کرد، انگار که داشت شنا می‌کرد و جریان آب او را به پایین می‌کشید. پیرمرد بلند شد، به سمت دیوار رفت، یک لوله بامبو که سوراخ‌هایی در آن ایجاد شده بود، مانند فلوتی که مردم کین استفاده می‌کردند، بیرون آورد و با وقار آن را به سمت دهانش برد. از آن لوله بامبوی ساده، صدایی آهنگین و طنین‌انداز بیرون می‌آمد.

ایدن فریاد زد «بلو» و پیرمرد به آرامی سر تکان داد. بلو به طور فزاینده‌ای غم‌انگیز شد، مانند گریه، هق هق و ناله‌های رقت‌انگیز آهویی که جفتش را گم کرده باشد... ایدن لرزید. او ناگهان هلال ماه پشت سر رویی را به عنوان تمساح تصور کرد - چقدر وحشتناک! ایدن فکر کرد: «اگر پاول بود، آیا برای نجات من به رودخانه می‌پرید؟» سپس دوباره فکر کرد: «آیا من شجاعت داشتم که جانم را مانند رویی به خطر بیندازم؟»

پیرمرد دستانش را شل رها کرد، نی بامبو را روی پاهایش انداخت و نگاهش به رودخانه دوخته شد. چشمانش معصوم و مهربان بود. ادن به یاد آورد که وقتی برای اولین بار او را دید، با همان چشمان به او نگاه کرده بود - بدون تعجب، بدون هیچ غرابتی. ادن با او ویتنامی صحبت کرد، به او در ماهیگیری در نهر کمک کرد و به سرعت رابطه‌ای دوستانه با او برقرار کرد. وقتی ادن ابراز تمایل کرد که داستان عاشقانه‌ای از یک اقلیت قومی بشنود، ادن لبخند زد.

او احساس نزدیکی فزاینده‌ای به او می‌کرد، انگار مدت‌هاست که یکدیگر را می‌شناسند. اهالی ایستگاه او را «پیرمرد دیوانه» صدا می‌زدند، اما او آنها را «دزد» خطاب می‌کرد! به او گفت که قبل از بسته شدن این جنگل، همین افراد از چوب‌برها حمایت می‌کردند؛ آنها درختان ساج، رزوود و سایر درختان را به پایین رودخانه می‌بردند تا به طلا و نقره تبدیل کنند. او نمی‌فهمید و نمی‌خواست بفهمد. پیرمرد ساکت ماند و به رودخانه خیره شد. ادن می‌خواست از او درباره «پایان داستان عشق» بپرسد، اما می‌ترسید که پایان غم‌انگیزی باشد... به او نگاه کرد و با دیدن دو قطره اشک درخشان روی گونه‌های چروکیده پیرمرد، جا خورد.

صبح روز بعد، در حین پیاده‌روی در جنگل، ادن داستان را برای راهنمایشان تعریف کرد، که خندید و گفت:

- تو اون داستان رو باور می‌کنی؟ فکر می‌کنم فقط ساخته‌ی ذهنه. من شنیدم که پیرمرد حتی ادعا کرده که خودش کِمون بوده و جایی که زندگی می‌کنه همون جاییه که دختره قبل از اینکه بپره تو رودخونه و کروکودیل‌ها ببرنش، اونجا زندگی می‌کرده!

ایدن پرسید: «اما چرا باید این را از خودش درآورد؟»

- شاید آن داستان دلیل ماندن او در این جنگل باشد، چون او به زندگیِ جمع آوریِ محصولات عادت داشت و نمی‌خواست مثل بقیه برای کشاورزی از رودخانه عبور کند. از آنجایی که کت تین به عنوان یک جنگل حفاظت‌شده تعیین شده بود، قرار بود همه ساکنان جنگل را ترک کنند و در دهکده‌ای در آن سوی رودخانه زندگی کنند، اما این پیرمرد با وجود تلاش‌های مکرر ما برای متقاعد کردنش، نمی‌خواست برود.

بعد از کمی سکوت، ادامه داد:

- آن پیرمرد واضح‌ترین قوه‌ی تخیلی را دارد که تا به حال دیده‌ام.

بعد از گفتن این حرف، با صدای بلند خندید، انگار از مشاهده‌اش راضی بود. ایدن بحثی نکرد؛ او احساس می‌کرد توضیحات این جنگلبان و راهنمای تور تا حدودی تحمیلی و غیرقابل‌قبول است. او به آرامی سرش را تکان داد و برگ‌های پوسیده روی زمین را با دقت بررسی کرد، به این امید که ردپای حیوانات نادری را که با دقت در جنگل ممنوعه محافظت می‌شوند، پیدا کند.

نویسنده نگوین موت

[EDIT] 15-chân-dung

- متولد ۱۹۶۴ در کوانگ نام .

- او که در حال حاضر در دونگ نای ساکن است، عضو شورای نثر انجمن نویسندگان ویتنام است.

او نویسنده‌ی نزدیک به ۲۰ کتاب در ژانرهای متنوع است: داستان کوتاه، رمان کوتاه، مقاله، نثر و رمان که جوایز ادبی محلی و ملی متعددی را از آن خود کرده‌اند.

- داستان کوتاه او با عنوان «رودخانه‌ی روبرو» توسط کارگردان خای هونگ به یک سریال تلویزیونی تبدیل شد.

- دو رمان «در برابر خورشید» و «زمین و آسمان در آشفتگی» در ایالات متحده ترجمه و منتشر شدند که «زمین و آسمان در آشفتگی» در مسابقه رمان انجمن نویسندگان ویتنام در سال ۲۰۱۰ جایزه C را از آن خود کرد.



منبع

نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان دسته‌بندی

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول

Happy Vietnam
رنگ‌های شیر

رنگ‌های شیر

پل دستی

پل دستی

قطره خون، نماد عشق و وفاداری.

قطره خون، نماد عشق و وفاداری.