Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

داستان درخت سیب

در باغ کوچک خانم شوان، هوا همیشه پر از صداهای شاد خنده و گفتگو بود، مانند جویباری کوچک که خستگی‌ناپذیر در هر چهار فصل جریان دارد. در میان انبوهی از درختان سرسبز و گیاهان میوه، یک درخت سیب آرام و متفکر ایستاده بود. در بهار، هنگامی که شکوفه‌های هلو به رنگ قرمز و صورتی پر جنب و جوش شکوفا می‌شدند و گل‌های داوودی زیر آفتاب صبح، زمین را با رنگ زرد درخشان فرش می‌کردند، آن درخت سیب بی‌صدا برگ‌های جدید جوانه می‌زد و با دقت هر پرتو نور خورشید و هر قطره باران را جذب می‌کرد، اما هرگز شکوفا نشد.

Báo Phú YênBáo Phú Yên01/06/2025

تصویر: پی‌وی
تصویر: پی‌وی

زمان به آرامی می‌گذشت. نزدیک به پایان تابستان، بچه‌های محله با هیجان به باغ خانم شوان هجوم می‌آوردند. آنها برای بالا رفتن از درختان پوملو و انبه با یکدیگر رقابت می‌کردند، دستان کوچکشان با چابکی میوه‌ها را می‌چیدند، خنده‌شان مانند دسته‌ای گنجشک در تغییر فصل در باد می‌پیچید. فقط آن درخت سیب باقی مانده بود، شاخه‌هایش سرسبز و شاداب، اما لخت، و حتی یک میوه شیرین هم از شاخه‌هایش آویزان نبود.

بچه‌ها او را «درخت سیب تنبل» صدا می‌زدند و سپس بی‌خیال برای بازی به گوشه‌ی دیگری از باغ می‌دویدند، بدون اینکه زحمت نگاه کردن به پشت سرش را به خود بدهند. درخت سیب همه چیز را می‌شنید، هر کلمه‌ی نیش‌دار مثل خراش ظریفی روی پوستش بود. به آسمان صاف نگاه کرد، جایی که ابرها به سمت افق دوردست می‌رفتند، و ناگهان غمی بی‌نام قلبش را چنگ زد.

درخت، در سکوت، در میان شب‌های خنک تابستان، شب‌های مهتابی روشن و خنده‌ی کودکان که در باد می‌پیچید، با خود اندیشید: «چرا نمی‌توانم گل و میوه بدهم؟»

درخت زمزمه کرد: «خیلی تلاش کردم! سحرگاه از خواب بیدار شدم، به اولین قطرات شبنم تازه خوشامد گفتم، با زنبورها و پروانه‌ها گپ زدم، خودم را کش و قوس دادم تا باد و خورشید را حس کنم... و با این حال...»

با گذشت سال‌ها، درخت سیب بی‌صدا رشد کرد. از آغاز فروتنانه‌اش، به درختی تنومند و کهن تبدیل شده بود، ریشه‌هایش عمیقاً در زمین فرو رفته بودند، شاخه‌هایش مانند چتری سبز و خنک گسترده شده بودند و پهنه‌ای وسیع از آسمان را در بر می‌گرفتند. اما به طرز عجیبی، از تابستان تا پاییز، فقط برگ‌های زردش می‌ریخت، برگ‌هایی که باد آنها را با خود می‌برد و هرگز میوه‌ای شیرین به بار نمی‌آورد.

*

یک روز تابستانی، زیر نور طلایی و عسلی خورشید، خانواده‌ای از چکاوک‌های کوچک پرواز کردند و روی شاخه سیبی نشستند. آنها جیک جیک می‌کردند و بال‌هایشان را به هم می‌زدند، صدایشان مانند نت‌های موسیقی طنین‌انداز می‌شد.

درخت سیب، میشه ما تو شاخه‌هات لانه بسازیم؟

با شنیدن صدای گنجشک، درخت سیب به آرامی برگ‌هایش را تکان داد، صدایش به نرمی زمزمه‌ای در باد بود.

- یه شاخه خیلی محکم اونجاست. باید لانه‌ات رو اونجا بسازی. اونجا امن‌تره، از بارون‌ها و طوفان‌های ناگهانی که هر لحظه ممکنه بیاد در امان می‌مونه.

در روزهای بعد، لانه کوچک و ظریف، که با دقت از علف نرم بافته شده بود، آماده استقبال از موجودات کوچکی شد که در شرف تولد بودند. تابستان ناگهان تغییر کرد، باران‌های شدید بارید و بادهای شدید شاخه‌های زیادی را در باغ سرنگون کرد. در میان طوفان، درخت سیب ساکت و استوار ماند. شاخه‌هایش را مانند شنلی بزرگ پهن کرد و لانه کوچک پرنده را که در باد سرد می‌لرزید، در پناه خود گرفت.

زیر سایبان وسیع درخت سیب، جوجه‌ها آرام، خشک و گرم دراز کشیده بودند و در میان صدای ملایم باران، عمیقاً خوابیده بودند. مرغ سقای مادر روی شاخه‌ای ایستاده بود و آوازش در باد و باران می‌پیچید.

متشکرم، درخت سیب مهربان!

برای اولین بار در زندگی‌اش، درخت سیب صدای تشکر شنید. قلبش به تپش افتاد و هر ضربان، صداهای شیرین و درخشانی مانند یک ملودی زمزمه‌وار تولید می‌کرد. شادی عجیب، ملایم و در عین حال عمیقی در سراسر درخت پخش شد.

از آن روز به بعد، درخت سیب دیگر تنها نبود. به خانه‌ای مشترک برای موجودات کوچک بی‌شماری تبدیل شد. در حفره‌های شاخه‌هایش، زنبورهای عسل با پشتکار لانه‌های خود را می‌ساختند. روی شاخه‌های بلند، سنجاب‌های کوچک جست و خیز می‌کردند و خنده‌ی شادشان در سراسر باغ طنین‌انداز می‌شد. درخت سیب آنجا ایستاده بود، ساکت اما درخشان، و آرام این موجودات کوچک را در آغوش سبز خود می‌گرفت.

*

در آن بعدازظهرهای گرم تابستان، خانم شوان اغلب صندلی‌های حصیری قدیمی‌اش را زیر درخت سیب می‌گذاشت. گاهی اوقات با فراغت بافتنی می‌بافت، دستان نرمش در زیر نور طلایی خورشید به چابکی حرکت می‌کردند؛ گاهی اوقات صفحات کتاب‌هایی را که با گذشت زمان رنگ باخته بودند، ورق می‌زد؛ و گاهی اوقات زیر سایبان خنک و سبز برگ‌ها به خوابی آرام فرو می‌رفت.

درخت سیب در نسیم ملایم، آرام زمزمه می‌کرد.

- شاید میوه‌های شیرین نداشته باشم، اما می‌توانم دستانم را دراز کنم تا برای همه سایه فراهم کنم.

هر بعدازظهر سوزان تابستان، بچه‌های محله زیر درخت سیب جمع می‌شدند. آنها زیرانداز پهن می‌کردند، اسباب‌بازی‌ها و بسته‌های کوچک آب‌نبات خود را می‌گذاشتند، سپس به تنه خنک درخت تکیه می‌دادند و کتاب‌های مصور می‌خواندند، در حالی که چشمانشان از میان شکاف برگ‌ها که از نور خورشید می‌درخشید، رویایی به آنها خیره شده بود. خنده‌ی واضح بچه‌ها مانند جویباری پر از آب که در باغ جاری بود، طنین‌انداز می‌شد. در اعماق وجودش، درخت سیب گرمایی را در قلبش احساس می‌کرد و با خود زمزمه می‌کرد.

- من هم سهم کوچکی در این زندگی زیبا داشته‌ام.

سپس یک روز، خبر طوفان بزرگی در همه جا پیچید. آسمان تاریک شد و باد با شدت زوزه کشید. آسمان به سیاهی قیر تبدیل شد و بادهای شدید بوته‌ها و درختان انگور را از ریشه کندند و آنها را به طور نامنظم در سراسر باغ پراکنده کردند.

درخت سیب به شدت تکان می‌خورد و باد در میان برگ‌هایش زوزه می‌کشید. درختان دیگر خود را به سمت آن پرتاب می‌کردند، گویی به دنبال چیزی برای چسبیدن به آن می‌گشتند و پوست آن را آنقدر می‌خاراندند که انگار خون از آن جاری می‌شد. با این حال، ریشه‌هایش را در اعماق زمین فرو برد و خود را تقویت کرد و زیر وزن آن خم شد تا از لانه‌های کوچک پرندگان، کندوهای عسل که در گودال‌هایش لانه کرده بودند و تاک‌های پیچ امین‌الدوله که شاخه‌هایش را در بر گرفته بودند، محافظت کند.

وقتی طوفان گذشت، باغ ویران شد. برگ‌ها مانند فرش طلایی غم‌انگیزی پراکنده شدند، شاخه‌های شکسته در اطراف پخش شدند. اما در میان این صحنه ویرانی، درخت سیب هنوز ساکت ایستاده بود، تنه‌اش پاره شده، شاخه‌هایش پاره شده بود، با این حال استوارانه موجودات کوچک را در زیر سایبان خود پناه می‌داد.

خانم شوان پس از کنار زدن آوار و بریدن شاخه‌های شکسته، به آرامی به سمت درخت سیب رفت. او به آرامی دست پیرش را روی تنه گره‌دار و زخمی درخت گذاشت و زمزمه کرد، گویی با دوستی گمشده صحبت می‌کند.

متشکرم، درخت سیب شجاع.

در روزهای بعد، بچه‌ها و خانم شوان دور هم جمع شدند تا از درخت سیب مراقبت کنند. برخی با دقت زخم‌های ترشح‌دار را پانسمان کردند، برخی دیگر با پشتکار به آن آب دادند و هر برگ خشک را چیدند. خانم شوان کود اضافه کرد، آن را در اطراف پایه درخت پاشید و به آرامی از خاک مراقبت کرد، گویی از یکی از اعضای خانواده‌اش مراقبت می‌کند. درخت سیب با درک این عشق خاموش، به خود گفت که باید قوی‌تر باشد تا نه تنها برای خودش، بلکه برای خنده‌ها و رویاهای کوچک زیر شاخه‌هایش به زندگی ادامه دهد.

با گذشت زمان، درخت سیب به تدریج دوباره زنده شد. شاخ و برگش دوباره سرسبز شد و سایه‌اش بار دیگر باغ را مانند حفاظی خاموش اما پایدار، مانند عشقی لطیف اما جاودان به طبیعت، در بر گرفت.

*

سال بعد، در یک صبح صاف و شفاف، خانم شوان به باغ قدم گذاشت. با نگاه به درخت سیب آشنا، ناگهان خشکش زد و قلبش به تپش افتاد. معجزه‌ای در مقابل چشمانش در حال وقوع بود: بالای شاخه‌های سرسبز و شاداب، گل‌های کوچک و سفید خالص به آرامی شکوفا می‌شدند، به بکری اولین دانه‌های برف فصل. خانم شوان با خوشحالی فریاد زد.

نگاه کن! درخت سیب شکوفه داده است!

فریادهای شادی او همه بچه‌های محله را به سمتش کشاند. آنها دور درخت جمع شدند، چشمانشان گشاد و برق می‌زد، انگار که در مقابل معجزه‌ای ایستاده بودند.

- خیلی قشنگه!

آنها ریز هستند، درست مثل دانه‌های برف واقعی!

- ادامه بده، درخت سیب عزیز!

زنبورهای عسلی که در حفره درخت لانه کرده بودند، جیک جیک کنان برای درخت سیب حرف می‌زدند.

- به لطف محافظت شما، ما مکانی آرام برای ساختن لانه خود داشتیم. حالا، بگذارید در گرده افشانی گل‌ها به شما کمک کنیم!

درخت سیب در سکوت آن عشق را دریافت کرد، قلبی سرشار از قدردانی گرم.

روز به روز، زیر نور ملایم خورشید طلایی، جوانه‌های کوچک گل بزرگتر می‌شوند و در نهایت سیب‌های گرد و تپل تشکیل می‌دهند. در پاییز، آنها تمام درخت را به رنگ قرمز پر جنب و جوش در می‌آورند و عطر شیرین آنها توسط نسیم به فضا منتقل می‌شود و باغ را پر می‌کند.

برای اولین بار، درخت سیب میوه داد، نه به این دلیل که مجبور بود با الگوهای درختان دیگر مطابقت داشته باشد، بلکه به این دلیل که در طول فصول بی‌شماری از آفتاب و باد، بی‌صدا عشق ورزیده، بی‌صدا محافظت کرده و بی‌صدا هر آنچه را که داشت، بخشیده بود.

پاییز آن سال، زیر درخت سیب، خانم شوان و بچه‌ها یک مهمانی کوچک و دنج برگزار کردند. سیب‌های قرمز روشن به قطعات کوچک بریده می‌شدند و در میان خنده‌های شادی‌آور دست به دست می‌گشتند. اولین سیب‌های فصل شیرین بودند، شیرین مثل قدردانی، شیرین مثل خاطرات روشن و لطیف کودکی.

درخت سیب در نسیم ملایم پاییزی، آرام زمزمه می‌کرد.

- معلوم شد که لازم نیست مثل بقیه باشم. فقط یک زندگی آبرومندانه داشته باش و صبور باش، و معجزه‌ها به طور طبیعی اتفاق خواهند افتاد.

خورشید در حال غروب، باغ را غرق در نور طلایی می‌کرد. درخت سیب در سکوت آنجا ایستاده بود، با درخششی بی‌نظیر، مانند آهنگی آرام که برای تمام قلب‌هایی که می‌دانند چگونه عشق بورزند، منتظر بمانند و امید داشته باشند، فرستاده شده است.

منبع: https://baophuyen.vn/sang-tac/202505/chuyen-ve-cay-tao-c281d9a/


نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان دسته‌بندی

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول

Happy Vietnam
پوست کندن نارگیل

پوست کندن نارگیل

خوشبختی یک «برادرخوانده» در دریا.

خوشبختی یک «برادرخوانده» در دریا.

گردشگری تجربی ویتنام

گردشگری تجربی ویتنام