Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

پسرم بیش از یک ماه قبل از امتحان فارغ التحصیلی اش دچار دلشکستگی شد.

در سن ۱۸ سالگی دلشکستگی‌هایی وجود دارد که می‌تواند کودک را در نقطه عطفی حیاتی در زندگی‌اش تکان دهد. و وقتی کودکی درست قبل از امتحانات فارغ‌التحصیلی دلشکستگی را تجربه می‌کند، هر مادری فقط امیدوار است که ملایم‌ترین راه را برای بازگرداندن او به زندگی عادی پیدا کند.

Báo Phụ nữ Việt NamBáo Phụ nữ Việt Nam20/05/2026

خانم تان تام عزیز!

دارم این نامه را تقریباً ساعت ۱ بامداد می‌نویسم. در اتاق نشیمن نشسته‌ام و به نور چراغ مطالعه‌ی پسر بزرگم که از شکاف در اتاق خوابش به داخل می‌تابید، نگاه می‌کنم. قلبم آشفته است.

من و همسرم دو پسر داریم. پسر بزرگتر کلاس دوازدهم است و پسر کوچکتر در حال آماده شدن برای آزمون ورودی کلاس دهم است. این دوران واقعاً برای کل خانواده استرس‌زا است. ما سعی می‌کنیم تا حد امکان جو را آرام نگه داریم تا هر دو پسر بتوانند روی درس‌هایشان تمرکز کنند. اما بعد اتفاقی افتاد که واقعاً من را نگران کرد: پسر بزرگترم از همسرش جدا شد. به نظر می‌رسد این یک اتفاق عادی برای نوجوانان است. اما چیزی که بیشتر از همه من را نگران می‌کند این است که فقط کمی بیش از یک ماه به آزمون فارغ‌التحصیلی دبیرستان و آزمون ورودی دانشگاه مانده است.

Con trai thất tình trước kỳ thi tốt nghiệp hơn 1 tháng- Ảnh 1.

می‌ترسم فرزندم نتواند به موقع بر این دلشکستگی غلبه کند - عکس تصویری

این دومین رابطه‌ی پسرم است. اولین رابطه‌اش کلاس دهم بود. آن موقع، پدر و مادرش تازه برایش گوشی خریده بودند. یک روز، به‌طور اتفاقی دیدم که موقع پیامک دادن خیلی می‌خندد. بعداً فهمیدم که از طریق یک انجمن بسکتبال با دختری در شهر هوشی مین آشنا شده است. آنها همسن بودند، هر دو عاشق بسکتبال بودند، بنابراین به‌طرز باورنکردنی‌ای با هم خوب کنار آمدند.

در ابتدا، فکر می‌کردم آنها فقط دوستان آنلاین هستند. اما بعد پسرم شروع به توجه بیشتر به خودش کرد، گیتار زدن یاد گرفت، در کلاس‌های آنلاین MC ثبت نام کرد و حتی تا دیروقت بیدار می‌ماند و جلوی آینه صحبت کردن را تمرین می‌کرد. فهمیدم که احساسات او نسبت به من دیگر ساده نیست.

تابستان سال دهم که کلاس دهم بودم، شوهرم به یک سفر کاری به جنوب رفت. پسرم از من خواست که برای دیدن دوست دخترش با او بروم. خیلی مردد بودم، اما در نهایت قبول کردم. فکر می‌کنم جوانان به تجربه نیاز دارند، البته تا زمانی که والدینشان در کنارشان باشند و از آنها حمایت و به درستی راهنمایی کنند.

بعد از آن سفر، آن دو نفر حتی به هم نزدیک‌تر شدند. همه چیز را با هم در میان می‌گذاشتند: درس‌هایشان، فشارهای نوجوانی، برنامه‌های آینده‌شان. روزهایی بود که فرزندم را در حال درس خواندن و خندیدن جلوی صفحه گوشی‌اش می‌دیدم و من هم احساس خوشبختی می‌کردم.

اما عشق نوجوانی، به خصوص روابط از راه دور، به راحتی قابل حفظ نیست. آنها سر چیزهای خیلی کوچک بحث می‌کنند. یکی به دیگری نیاز دارد که در کنارش باشد، اما فاصله مانع این می‌شود. بعد یک روز، پسرم در اتاقش گریه می‌کرد و صورتش را در دستانش پنهان کرده بود.

آن اولین باری بود که پسرم به خاطر جدایی گریه کرد. او ماه‌ها داغدار بود. یک روز، ناگهان کاسه‌اش را رها کرد و در حالی که ما غذا می‌خوردیم، به اتاقش رفت. شب دیگری، دیدم که چراغ‌ها هنوز روشن هستند و او آنجا نشسته و با چشمانی قرمز و اشک‌آلود به تلفنش نگاه می‌کند. دلم برایش سوخت و کنارش ماندم، به حرف‌هایش گوش دادم و او را تشویق کردم که در فعالیت‌های بیشتری شرکت کند تا کم‌کم احساساتش را متعادل کند. خوشبختانه، او سرانجام بر این مشکل غلبه کرد.

وقتی کلاس دوازدهم بود، دوباره عاشق شد. این بار عاشق یکی از همکلاسی‌های همان مدرسه بود. آنها هر روز با هم سوار اتوبوس مدرسه می‌شدند. او بسیار زیبا و مهربان بود و حتی در مسابقه دانش‌آموز زیبای مدرسه، مقام دوم را کسب کرده بود. چیزی که بیش از همه برایم ارزشمند بود، اهداف بسیار واضح او بود. او می‌خواست به دانشگاه داروسازی برود، زیرا امیدوار بود در آینده در مورد محصولات مراقبت از پوست برای افراد با پوست حساس تحقیق کند. از طرف دیگر، پسرم از کودکی عاشق بسکتبال بود. او می‌خواست به یک مدرسه ورزشی برود تا مربی بسکتبال شود.

این دو نفر در مسابقه "دختر مدرسه‌ای زیبا" مدرسه با هم آشنا شدند. پسرم مجری آن برنامه بود. از ابتدای کلاس دوازدهم، متوجه تغییر بسیار مثبتی در او شده‌ام. او زودتر از خواب بیدار می‌شود، لباس‌های مرتب‌تری می‌پوشد و در درس‌هایش انگیزه بیشتری دارد. او زیاد در مورد رابطه‌اش با والدینش صحبت نمی‌کند، اما می‌توانم شادی یک مرد جوان عاشق را در چشمانش ببینم.

یک بار او را دیدم که با دقت برای دوست دخترش که بیمار بود، چای زنجبیل درست می‌کرد. یک بار دیگر، باران می‌بارید و او قبل از اینکه ژاکتش را به او برگرداند، ایستاده بود و آن را خشک می‌کرد. این چیزهای کوچک باعث شد هم بخندم و هم تحت تأثیر قرار بگیرم.

من و همسرم با روابط فرزندانمان مخالفتی نداریم. فقط به آنها یادآوری می‌کنیم که بزرگترین هدف هنوز درس و آینده‌شان است. من به پسرم توصیه کردم که اگر می‌خواهد احساساتش را ابراز کند، باید این کار را در جمع دوستان یا نزدیک خانواده انجام دهد و از فضاهای بیش از حد خصوصی پرهیز کند تا بتواند احساساتش را بهتر کنترل کند.

همه چیز خوب به نظر می‌رسید. اما حدود ده روز پیش، آنها به طور غیرمنتظره‌ای از هم جدا شدند. من نمی‌فهمم چه اتفاقی افتاد. چشمان پسرم چند روزی است که متورم شده است. او هنوز به مدرسه می‌رود، اما گوشه‌گیر شده، کم صحبت می‌کند و عادات غذایی نامنظمی دارد. بعضی روزها، هنگام درس خواندن، فقط آنجا می‌نشیند و مدت طولانی به بالکن خیره می‌شود.

چیزی که بیشتر از همه نگرانم می‌کند این است که دخترم از گفتن حرف دلش به من امتناع می‌کند. وقتی از او می‌پرسم، فقط می‌گوید: «چیزی نیست مامان.» حتی وقتی پدرش خصوصی صحبت می‌کند، ساکت می‌ماند. من به دختر دیگر پیام دادم و او بسیار مودب بود اما از ملاقات خصوصی با من خودداری کرد. معلم کلاسش فقط می‌داند که آنها به دلیل «عدم سازگاری» از هم جدا شدند.

من آنقدر کنجکاو نیستم که در زندگی عاشقانه فرزندم دخالت کنم. اما می‌ترسم که او نتواند به موقع بر این شوک غلبه کند. فقط کمی بیشتر از یک ماه تا مهمترین امتحان زندگی دانشجویی‌اش باقی مانده است. او همچنین باید برای ورود به مدرسه ورزشی در آزمون استعداد شرکت کند. هر بار که او را می‌بینم که با نگاهی خالی در چشمانش پشت میزش نشسته است، قلبم به درد می‌آید.

می‌خواهم به فرزندم کمک کنم تا احساساتش را متعادل کند، اما می‌ترسم که پرسیدن سوالات زیاد فقط او را بیشتر ناراحت کند. می‌خواهم او را تشویق کنم که در امتحان تمام تلاشش را بکند، اما می‌ترسم فکر کند والدینش فقط به نمرات او اهمیت می‌دهند.

مادر بودن کار سختی است. بعضی شب‌ها بیدار می‌مانم و از خودم می‌پرسم که آیا در عاشق شدن زودهنگام فرزندم خیلی سهل‌گیر بوده‌ام؟ یا باید از همان اول جلویش را می‌گرفتم؟ اما بعد متوجه می‌شوم که احساسات جوانی لزوماً چیز بدی نیستند. آنها فرزندم را مثبت‌تر، دلسوزتر و سخت‌کوش‌تر کرده‌اند. فقط نمی‌دانم الان چه کار کنم تا به فرزندم کمک کنم در زمان مناسب دوباره روی پاهایش بایستد. امیدوارم بتوانید به من توصیه‌ای بدهید.

مادری که خیلی نگران پسرش است!

خواهر گرامی!

اولین چیزی که تان تام می‌خواهد بگوید این است که او مادری بسیار حساس و دوست‌داشتنی است. از طریق نامه، می‌بینم که او احساسات نوجوانی فرزندش را کوچک نمی‌شمارد، اراده خود را تحمیل نمی‌کند یا آنها را بیش از حد کنترل نمی‌کند. این چیزی بسیار ارزشمند است.

برگردیم به واقعیت، در پایان دبیرستان، زمانی که فشارهای امتحانات، برنامه‌های شغلی آینده و احساسات جوانی روی هم انباشته می‌شوند، جدایی می‌تواند به راحتی باعث شود بچه‌ها احساس گم‌گشتگی و فقدان حمایت عاطفی کنند. با این حال، جنبه مثبت این است که پسر شما قبلاً جدایی را تجربه کرده و بر آن غلبه کرده است. این نشان می‌دهد که او توانایی بازیابی عاطفی را دارد؛ او فقط به زمان و احساس امنیت نیاز دارد تا تعادل خود را بازیابد.

در حال حاضر، چیزی که پسرتان بیش از همه به آن نیاز دارد، یک سری سوال در مورد جدایی نیست، بلکه این حس است: «مهم نیست چه بشود، مامان و بابا اینجا هستند!» لازم نیست او را مجبور به صحبت کردن کنید. بسیاری از پسرها در این سن سکوت را انتخاب می‌کنند، زیرا از ترحم می‌ترسند یا نمی‌دانند چگونه غم خود را ابراز کنند. به جای پرسیدن «چی شده؟»، می‌توانید ارتباطات ملایم‌تری ایجاد کنید: او را برای شام دعوت کنید، با هم یک بازی بسکتبال تماشا کنید، از او بخواهید خواهر یا برادر کوچکترش را به جایی برساند... حضور عادی اما پایدار خانواده به او کمک می‌کند کمتر احساس تنهایی کند.

نکته بسیار مهم دیگر: اجازه ندهید که امتحان در حال حاضر به یک فشار مداوم بالای سر فرزندتان تبدیل شود. وقتی بزرگسالان دائماً به آنها یادآوری می‌کنند که "فقط یک ماه دیگر باقی مانده است"، کودکی که از قبل ناراحت است، وحشت‌زده‌تر می‌شود و احساس می‌کند که والدینش را ناامید کرده‌اند. در عوض، به آنها کمک کنید تا روز به روز این فشار را از بین ببرند. یادگیری یک فصل امروز پیشرفت محسوب می‌شود. تکمیل یک آزمون آزمایشی نیز ستودنی است. با تثبیت احساسات آنها، توانایی تمرکز آنها باز خواهد گشت.

اگر متوجه شدید فرزندتان بی‌خوابی طولانی‌مدت، از دست دادن اشتها، بی‌تفاوتی کامل یا علائم ناامیدی را تجربه می‌کند، باید مراجعه حضوری او به روانشناس را در نظر بگیرید.

و در نهایت، لطفاً خودتان را به خاطر دادن آن عشق به فرزندتان سرزنش نکنید. عشق در دوران کودکی فقط آسیب نمی‌رساند. همچنین به کودکان یاد می‌دهد که پس از فقدان، احساس کنند، اهمیت بدهند و بالغ شوند. نکته مهم این نیست که مانع از تجربه دلشکستگی آنها شوید، بلکه باید به آنها کمک کنید تا یاد بگیرند که چگونه از آن درد عبور کنند، بدون اینکه آینده و خودشان را از دست بدهند.

منبع: https://phunuvietnam.vn/con-trai-that-tinh-truc-ky-thi-tot-nghiep-hon-1-thang-238260521033728355.htm


نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان موضوع

در همان دسته‌بندی

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول

Happy Vietnam
ماهی

ماهی

شادی یک سرباز زن

شادی یک سرباز زن

Hoàng hôn dịu dàng

Hoàng hôn dịu dàng