از کوچهی شلوغ بازار، در مسیر کوچکی که به خانه منتهی میشد، احساس کردم وارد فضایی کاملاً متفاوت میشوم - ساکت، تمیز و با رایحهای ملایم از گلهای اسمانتوس که حس آرامش و سکون را به روحم میآورد.
![]() |
| آقای هونگ و خانم لو به همراه جوایز و مدالهایشان. |
خانه که در دل کوچهای عمیق قرار داشت، بزرگ نبود اما جادار و دنج بود، تضاد کاملی با شلوغی و هیاهوی خیابان بازار. به محض اینکه از در وارد شدم، چیزی که توجهم را جلب کرد چهار کابینت شیشهای کنار دیوار اتاق نشیمن، در کنار یک عکس قابشده بزرگ از چهار نسل خانواده بود.
داخل کابینت، مدالهایی با اندازههای مختلف، بزرگ و کوچک، به طور متراکم، کنار هم چیده شده و زیر نور نئون میدرخشیدند. و این تمام ماجرا نبود؛ روی کابینت بزرگتر دیگری، ردیفی طولانی از جامهای قهرمانی با اندازههای مختلف به نمایش گذاشته شده بود. انعکاسهای فلزی، اتاق را روشنتر نشان میداد. در پاسخ به سلام میزبان، مجذوب نور درخشان شدم. غرق در لذت، به شوخی گفتم:
وای! باورم نمیشه شما دو تا چقدر پولدارین! خونهتون پر از طلا و نقرهست! در مجموع چند تا جایزه بردین؟
آقای هونگ همینطور که قوری را میشست، آرام گفت:
- اصلاً یادم نمیآید. در سالهای اول، میتوانستیم تعداد جوایز، مدالها و جامهایی را که برنده شدهایم، ثبت کنیم، اما بعداً، یادم نمیآید چون ورزش یک حوزه حرفهای است، بنابراین هیچکس رکوردها را نگه نمیدارد. ما فقط میدانستیم که اگر رقابت کنیم، چیزی برنده خواهیم شد؛ هیچوقت دست خالی به خانه برنمیگشتیم.
خانم لو نگاهم را دنبال کرد، لبخند مهربانی زد و حرف شوهرش را ادامه داد:
- خیلی زیادند، آنقدر زیاد که نمیشود شمرد. این ویترینها پر شدهاند، برای همین بچهها تعدادی از آنها را به مغازههایشان بردند تا آویزان کنند. حیف که بعضی از مدالها و جامها در سیل اخیر آسیب دیدند.
این کلمات قلبم را فرو ریخت. آن مدالها که زمانی گرامی و آکنده از عرق و اشک بودند، نتوانستند از گزند زمان و بلایای طبیعی در امان بمانند...
من خانم لو را ملاقات کردم چون هر دو عضو یک باشگاه بازنشستگی در استان بودیم. اگر برای اولین بار او را میدیدید، با موهای کوتاهش که صورت مهربان و رنگ پوست گلگونش را قاب گرفته بود، همراه با هیکل سالم و چابک یک ورزشکار حرفهای، هیچکس حدس نمیزد که شصت و چهار ساله باشد.
او یکی از معدود اعضایی است که حرکات فنی آموزش داده شده توسط مربیان را به سرعت درک میکند و از حافظه و تواناییهای شناختی بسیار خوبی برخوردار است. او خوشبرخورد و مشتاق است و سایر زنان باشگاه را در حرکات دشوار راهنمایی میکند تا به آنها در تمرین گروهی کمک کند.
وقتی پرسیدم: «کی اولین بار عشقت به این ورزش را کشف کردی؟»
او به آرامی تعریف کرد: «شاید این را از خانوادهام به ارث بردهام. پدرم به این میبالید که یک پرشکننده با نیزه است. اما بیش از ۷۰ سال پیش، ورزش گسترده نبود و فرصتهایی برای تعامل و ادغام مانند الان وجود نداشت. من دو برادر بزرگتر دارم که آنها هم ورزشکار هستند. برادرم قبلاً برای باشگاه Thể Công فوتبال بازی میکرد. من خودم ورزش را از زمان ورود به دبیرستان شروع کردم و این رشته مورد علاقهام هم بود. بعد از جلسات تمرینی، معلمانم استعداد من را کشف کردند و من را برای تیم ملی انتخاب کردند. در کلاس ششم (سیستم ۱۰/۱۰)، برای شرکت در مسابقات ملی دو و میدانی، در رشته انفرادی همه جانبه، انتخاب شدم و مقام دهم را کسب کردم. در آن زمان، فقط مقامهای اول تا پانزدهم اهدا میشد، اما قرار گرفتن در آن گروه برتر برای اولین بار یک دستاورد بزرگ بود.»
او در حالی که برای مهمانانش چای میریخت، گفت: «ورزش علاقه و همچنین روش زندگی من است. من یک سبک زندگی فعال را انتخاب میکنم و دائماً خودم را تمرین میدهم. با انگیزه اشتیاقم، تصمیم گرفتم برای دانشگاه تربیت بدنی و ورزش در تو سون، باک نین درخواست بدهم.»
ورزش همچنین باعث شد با همسرم، شریک زندگیام، آشنا شوم. در آن زمان، او سربازی بود که برای تحصیل اعزام شده بود و من دانشجوی تازه وارد دانشگاه بودم. پس از فارغالتحصیلی، در سال ۱۹۸۵ ازدواج کردیم، زمانی که کشور با مشکلات عظیمی روبرو بود.
در آن زمان، دوران سختی بود و غذا کمیاب بود. همه به مدرسه و تمرین میرفتند و فقط آرد ذرت و سایر غلات مخلوط میخوردند. اما ما در آن زمان جوان و سالم بودیم، بنابراین آن را عادی میدانستیم. زندگی خانوادگی ما در بحبوحه دوران سخت و محرومیت آغاز شد، اما ما خوشبین ماندیم. در طول دورانی که فرزند اولم را به دنیا آوردم، مجبور شدم سه سال از مسابقات فاصله بگیرم، فقط تدریس میکردم و سپس به خانه برمیگشتم. حتی با وجود یک فرزند خردسال، هرگز به ترک ورزش فکر نکردم زیرا ورزش حرفه و علاقه من بود. با حمایت والدین همسرم، وقتی فرزندم سه ساله شد، دوباره تمرین را شروع کردم.
خانم لو جرعهای چای نوشید، نگاهش به دوردستها دوخته شده بود، انگار گذشته را به یاد میآورد: «اشکهایی که به وضوح به یاد دارم، شادترین اشکها در دوران ورزشی خانوادهام هستند. در سال ۲۰۱۸، تمام خانوادهام در مسابقات قهرمانی استانی تای نگوین مدالهای تنیس را از آن خود کردند.»
دیدن پدر و مادرم و دو فرزندم که روی سکو ایستاده بودند و جایزه را دریافت میکردند، مرا غرق در شادی کرد. وقتی جایزه را به خانه آوردند، پدر و مادر همسرم اشک میریختند و از موفقیت فرزندانشان لذت میبردند، که این باعث شد اشک در چشمان من هم حلقه بزند. بعد از آن، آنها برای نشان دادن آن به اطراف رفتند، زیرا برای آنها، این فقط یک شادی خانوادگی نبود، بلکه افتخاری برای ورزش استان بود. در آن لحظه، احساس کردم شعلهای از شور و اشتیاق را میبینم که به فرزندان و نوههایشان منتقل میشود.
رو به آقای هونگ کردم و پرسیدم چطور به ورزش روی آورده است. آقای هونگ با مهربانی لبخند زد و گفت: «ورزش من را انتخاب کرد، نه برعکس.» راستش را بخواهید، من زمانی میخواستم در دانشگاه دریانوردی تحصیل کنم چون میخواستم به جاهای زیادی سفر کنم، اما سرنوشت مرا به ورزش سوق داد و تمام عمرم درگیر آن بودهام. من عمدتاً فوتبال بازی میکنم، اما مربی بسیاری از ورزشهای دیگر برای سازمانهای مختلف نیز هستم. هر وقت مسابقهای برگزار میشود، من و همسرم با هم میرویم. تیمهای مقابل از رویارویی با زوج هونگ-لو بسیار محتاط هستند.
او لبخندی زد و گفت: «این به خاطر این نیست که تیم ما به طرز چشمگیری برتر بود، فقط چیزی هست که همه نمیفهمند: در رقابت، بدترین چیز برای ورزشکاران این است که استقامت ذهنی ناپایداری داشته باشند، آمادگی جسمانی ضعیفی داشته باشند، حریفان خود را دست کم بگیرند و از همه مهمتر، خودکنترلی را در خود پرورش دهند تا به راحتی تحت تأثیر رقبایشان قرار نگیرند.»
از نظر آقای هونگ، وقتی در میدان هستید، باید به خودتان و حریفتان احترام بگذارید. بنابراین، او قاطعانه به منفیبافی در ورزش نه میگوید. زیرا برای او، هیچ رقابتی مهمتر از احترام به خود نیست.
برای خانم لیو، خاطرهانگیزترین تصویر، تصویر پسر سه سالهاش است که او را تا حیاط دنبال میکرد. وقتی او به او اسباببازیهایی مثل تفنگ و ماشین پلاستیکی داد، پسر کوچک آنها را کنار زد و دوید تا راکت مادرش را بلند کند، روی نوک پا ایستاد و دستانش را دراز کرد و اولین حرکاتش را انجام داد. در آن لحظه، او را محکم در آغوش گرفت، مطمئن بود که این لحظه کوچک، سفری طولانی برای نسلهای آینده خواهد بود...
با گذشت سالها، این دو پسر در جو و روحیه ورزشی والدینشان بزرگ شدند و به طور طبیعی استعدادهای خود را پرورش دادند. تواناییهای آنها به طور فزایندهای آشکار شد. در ۱۳ سالگی، آنها در مسابقات قهرمانی بدمینتون کشور شرکت کردند. سپس هر دو برای تیم استانی تای نگوین انتخاب شدند. آنها صبحها تمرین میکردند و بعدازظهرها به مدرسه میرفتند، با این حال همچنان دانشآموزان برجستهای بودند.
در کلاس دهم، پسرم در آزمون ورودی رشته شیمی شرکت کرد و با بالاترین نمره قبول شد. در کلاس یازدهم، او توسط مدرسه برای شرکت در مسابقات ملی دانشآموزان ممتاز انتخاب شد و در سطح پیشرفته جایزه سوم را کسب کرد. و چیزی که خانواده را بیش از پیش مفتخر میکند این است که هر دوی آنها در دانشگاه علم و فناوری هانوی پذیرفته شدند. این موفقیت با توجه به استعداد ورزشی او، بسیاری از مردم را شگفتزده کرد، اما برای پدربزرگ و مادربزرگش، نتیجه طبیعی یک فرآیند آموزش فکری و جسمی بود.
پسر بزرگ آنها در حال حاضر یک ورزشکار سطح اول است. با چنین دستاوردهایی، بسیاری از خانوادهها احتمالاً فرزندانشان را به سمت یک حرفه ورزشی حرفهای سوق میدهند. با این حال، آقای هونگ به تصمیم فرزندانش احترام میگذارد و میگوید: «با دانش و استعدادی که دارد، معتقدم که او در زمینههای دیگر به کشور کمک بیشتری خواهد کرد.»
خانم لو در ادامه به حرفهای شوهرش اضافه کرد: «بچهها از بچگی با والدینشان ورزش میکردند چون در خانواده یک سنت وجود دارد؛ شاید آن «ژن ورزشی» از نسل پدربزرگ و مادربزرگشان به آنها منتقل شده باشد. اگرچه آنها ورزش حرفهای را دنبال نکردند، اما پسرمان همچنان ردپای قابل توجهی از خود به جا گذاشته است.»
در سال ۲۰۰۴، او برای شرکت در مسابقات شش استانی دعوت شد و با شکست دادن یک قهرمان ملی، مقام اول را کسب کرد. همسرش بعداً با شرکت در مسابقات قهرمانی کشور، به عضویت تیم ملی درآمد. پسر دوم او نیز همان روحیه ورزشی را دارد: شجاعت، نظم، دست کم نگرفتن حریفان و تسلیم نشدن در برابر مشکلات...
در این محله، تنها خانواده آنها هنوز چهار نسل را زیر یک سقف در کنار هم دارند. زندگی چهار نسل با هم - که زمانی امری عادی بود - در زندگی شهری امروز به امری نادر تبدیل شده است. سالهاست که خانواده آنها به عنوان یک خانواده فرهنگی نمونه شناخته میشود.
در اوایل فصل بهار، این زوج نه تنها به خاطر دستاوردهای ورزشیشان، بلکه به خاطر ارزشهای خانوادگی و سبک زندگیشان که باعث احترام آنها میشود، برای مصاحبه در برنامه «پدربزرگها و مادربزرگهای نمونه - فرزندان و نوههای فرزندی» دعوت میشوند.
خانم لو به طور محرمانه گفت: «با وجود سن بالا، بزرگترها هنوز هم مثل دوران جوانی یکدیگر را «برادر» و «خواهر» خطاب میکنند. نحوه صحبت کردن، توجه و مراقبت آنها از یکدیگر در هر روز، به طور طبیعی باعث میشود فرزندان و نوهها احساس کنند که باید به شیوهای محترمانه و مناسب زندگی کنند.»...
![]() |
همینطور که گپ میزدیم، صحبتهایشان را زیر نظر داشتم. هر بار که از یک تورنمنت یا یک مسابقهی دراماتیک حرف میزدند، برمیگشتند و به هم نگاه میکردند. در چشمانشان برق چیزی آشنا و در عین حال محبتآمیز میدیدم. شاید فقط یک سر تکان دادن یا یک لبخند ملایم کافی بود تا بفهمند دیگری به چه چیزی فکر میکند. این چیزی است که به ندرت در خانوادههای دیگر میبینم.
بزرگان قبیله اغلب میگویند که میمون و ببر علائم زودیاک ناسازگاری هستند، با این حال آقای و خانم هونگ لو دهههاست که زندگی هماهنگ و آرامی را حفظ کردهاند. این به لطف درک متقابل و سازش آنهاست. گاهی اوقات، این زوج نمیتوانستند از اختلاف نظرها و بحثها اجتناب کنند. اما در طبقه پایین، جلوی بزرگان قبیله، هیچ کس جرات نمیکرد صدایش را بلند کند. سپس این زوج به یکدیگر چشمک میزدند و برای "صحبت کردن در مورد مسائل" به طبقه بالا میرفتند.
با این حال، پس از بالا رفتن از حدود ده پله، هر فرد فرصت داشت از خود بپرسد کجا درست و کجا اشتباه میکرد... کمی بیشتر فکر کرد، لحظهای به یکدیگر خویشتنداری داد، خشم به طور طبیعی فروکش کرد و بنابراین هرگز هیچ درگیری یا کلمات آزاردهندهای در خانواده وجود نداشت...
خانم لو اضافه کرد: «حالا نوبت نوههای من است. آنها هنوز کوچک هستند و تحت فشار تحصیلی زیادی قرار دارند، اما از قبل استعداد خود را نشان دادهاند، به خصوص در شنا. یکی از آنها که فقط کلاس دوم است، میتواند ۶۰۰-۷۰۰ متر شنا کند. با تصور آن بچهها، آنقدر چابک در آب، ناگهان متوجه شدم: «شعلهای از شور و اشتیاق در این خانه دوباره شعلهور شده است.» بیرون، باران بهاری هنوز به آرامی میبارید، اما داخل این خانه، که با مدالها میدرخشید، جو واقعاً گرم بود.»
حالا، در سنین ۷۰ و ۶۴ سالگی، آنها هنوز در چهار رشته ورزشی فعالیت میکنند. و همانطور که آقای هونگ زمانی گفته بود، «هر بار که رقابت میکنیم، یک جام قهرمانی به خانه میآوریم.»
با خانوادهام خداحافظی کردم. نگاهم روی چهار ویترین شیشهای ثابت ماند، که هر کدام حاوی وسیلهای بود که نشان از سفری داشت که من رفته بودم. اگر شما هم به آنها نگاه میکردید، مطمئناً شما هم مثل من فکر میکردید: ارزشمندترین چیز مدالهای بیشمار نیست، بلکه سنت خانوادگی است که با عرق جبین، نظم و عشق ساخته شده است.
و ناگهان به این فکر افتادم که وقتی خانوادهای بداند چگونه شعله اشتیاق، شعله شخصیت را منتقل کند و شیوهای از زندگی را برای خود پرورش دهد، آن شعله چراغ راهنمایی برای نسلهای آینده خواهد بود.
منبع: https://baothainguyen.vn/xa-hoi/202604/dieu-con-lai-sau-nhung-chiec-huy-chuong-8df33f2/








نظر (0)