Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

ارتش باربرها به سمت دین بین فو در حرکت است.

Việt NamViệt Nam18/04/2024

اگرچه با جزئیات کامل توضیح داده نشد، اما از طریق مطبوعات و اطلاعات، ما متوجه شدیم که جنگ مقاومت طولانی مدت کشور وارد نهمین سال خود شده است، پس از عبور از مرحله دفاعی و مقاومت، و اکنون "به طور فعال در حال آمادگی برای یک ضد حمله عمومی است." ارتش و مردم ما پیروز شده بودند و در حال پیروزی بودند؛ وظیفه ما انتقال غذا، آذوقه، سلاح و مهمات به میدان نبرد برای پشتیبانی از نیروهایی بود که با دشمن می‌جنگیدند.

Hàng dài xe thồ trên đường ra chiến dịch.

صف‌های طولانی گاری‌ها در جاده منتهی به محل کمپین.

هیچ‌کدام از ما از این کار امتناع نکردیم، اما هنوز نگرانی‌هایی وجود داشت، زیرا بسیاری از مردم، اگرچه دوچرخه‌سواری بلد بودند، اما در حال حاضر دوچرخه نداشتند و خانواده‌هایشان فقیر بودند، بنابراین چگونه می‌توانستند از عهده خرید آن برآیند؟ سرپرست تیم روستا گفت: «کسانی که از قبل دوچرخه دارند باید آن را به خوبی آماده کنند و برانند. در موارد دشوار، کمون برای خرید قطعات دوچرخه کمک مالی ارائه می‌دهد. در مورد کسانی که دوچرخه ندارند، آنها یکی تهیه خواهند کرد. کمون خانواده‌های ثروتمند را تشویق می‌کند تا برای خرید دوچرخه پول اهدا کنند و از کار غیرنظامی معاف خواهند شد. به این ترتیب، کسانی که منابع دارند، منابع خود را اهدا می‌کنند و کسانی که مهارت دارند، مهارت‌های خود را: «همه برای خطوط مقدم»، «همه برای شکست دادن فرانسوی‌های مهاجم». همه احساس اطمینان و اشتیاق می‌کردند.»

بنابراین، بعد از جلسه، تنها در عرض ۵ روز، هر ۴۵ نفر ما دوچرخه کافی برای خدمت‌رسانی داشتیم. من یک دوچرخه «لانه کان» نو که عمویم به کمون اهدا کرده بود، دریافت کردم.

همه آنها تازه استخدام شده بودند، بنابراین مجبور بودند تمرین کنند، از نحوه بستن دسته‌ها به تیرک‌های حمل بار گرفته تا بارگیری کالاها و سپس حمل آنها در حیاط آجری، جاده‌های روستا و کوچه‌ها تا به آن عادت کنند. در ابتدا، آنها فقط می‌توانستند چند قدم بردارند قبل از اینکه گاری واژگون شود، با اینکه سنگین نبود و حداکثر بار آن بیش از ۸۰ کیلوگرم نبود. اما به تدریج به آن عادت کردند. علاوه بر تمرین حمل کالا، تعمیر گاری‌ها و آماده شدن برای آوردن برخی قطعات یدکی لازم، همه باید سیاست‌ها، اهداف، برنامه‌های حمل و نقل، مقررات راهپیمایی و اهمیت کمپین و غیره را نیز مطالعه می‌کردند.

کاروان تیئو دو ما هنگام غروب از پل معلق ون وک عبور کرد و دختران روستا با ترانه‌های محلی از ما خداحافظی کردند:

«هیچ‌کس در روستای من عاشق نیست.»

من فقط عاشق سربازی هستم که تخت پادشاهی و میله حمل و نقل را حمل می‌کند.

چند توصیه به عزیزانم.

«ماموریت خط مقدم را تمام کن و برگرد.»

ما در روستای چی کان توقف کردیم تا هنگ‌ها و گروه‌های منطقه را سازماندهی کنیم و آذوقه را بسته‌بندی کنیم. دسته تیو دو وظیفه داشت بیش از سه تن برنج را به خطوط مقدم منتقل کند. برنج‌ها در سبدهایی بسته‌بندی شده بودند که هر کدام بین 30، 40 و 50 کیلوگرم وزن داشتند. پس از بسته‌بندی، به سمت شمال غربی حرکت کردیم.

Binh đoàn xe đạp thồ trên đường ra chiến dịch.

کاروانی از دوچرخه‌ها که تدارکات را در مسیر خود به سمت کمپین حمل می‌کنند.

جاده استانی تان هوآ - هوی شوان، که زمانی به طور منظم توسط وسایل نقلیه مسافربری و باری مورد استفاده قرار می‌گرفت، اکنون مملو از تپه‌های خاکی است که راه را مسدود کرده‌اند، کنده شده و به بخش‌هایی بریده شده است که هر کدام پوشیده از درختان انجیر هندی و بامبوهای خاردار است. این جاده که زمانی صاف بود، اکنون پر از پیچ و خم و دست‌انداز شده و به سختی برای عابران پیاده مناسب است و دوچرخه‌سواری را بسیار دشوار می‌کند.

هر روز، هواپیماهای دشمن فرانسوی بالای سرشان پرواز می‌کردند و منطقه را زیر نظر داشتند. در طول روز، جاده کم‌جمعیت بود، اما به محض غروب خورشید، گروه‌هایی از مردم که بار و گاری حمل می‌کردند، از بیشه‌های بامبوی روستاها به بیرون سرازیر می‌شدند. در شب، اگر کسی می‌توانست ستاره‌های آسمان را بشمارد، می‌توانست چراغ‌های بی‌شمار سوسو زننده و تاب‌دار کارگرانی را که آذوقه حمل می‌کردند و در امتداد جاده می‌پیچیدند، بشمارد. ما رانندگان گاری، از «چراغ‌های زیر بدنه» موقت استفاده می‌کردیم که به جلوی گاری‌هایمان وصل می‌کردیم؛ آباژور نیمه بالایی یک بطری سفید بود که از وسط نصف شده بود، شناور برای روغن بود و فتیله یک بطری جوهر بود. آباژور و شناور درون یک لوله بامبو با سوراخی به اندازه مشت بریده شده قرار می‌گرفتند تا نور از آن عبور کند، به اندازه‌ای که جاده را برای چرخیدن روشن کند، زیرا باید مراقب هواپیماها می‌بودیم.

با سفر شبانه و استراحت در طول روز، یک هفته طول کشید تا به ایستگاه کان نانگ (Bá Thước) برسیم. در مجموع، هر روز فقط حدود ۱۰ کیلومتر طی می‌کردیم. به محض رسیدن به کان نانگ، متوجه شدیم که یک کاروان حمل و نقل از شهر تان هوآ در حال سازماندهی عبور از رودخانه لا هان است. ایستگاه کان نانگ در قسمت عقب قرار داشت، جایی که کارگران غیرنظامی از مناطق مختلف استان تان هوآ، به همراه برخی از استان نه آن، تجمع می‌کردند.

خیابان کان نانگ، مرکز ناحیه با توک، محل تجمع گروه‌هایی از کارگران بود که پیاده بار حمل می‌کردند، از گاری و قایق استفاده می‌کردند، جاده و پل می‌ساختند و گاو و گاومیش را هدایت می‌کردند...

از صبح تا عصر، خیابان‌ها ساکت بودند، اما شب‌ها شلوغ و پر جنب و جوش بودند و با مشعل‌ها روشن شده بودند. «مردم و گاری‌ها در زمین ازدحام کرده بودند و بارهایی مانند ساردین حمل می‌کردند.» صدای فریاد، آواز و صدا زدن یکدیگر در طول شب طنین‌انداز بود. ما با اقوامی از زادگاه‌هایمان که در حال حمل مهمات و تدارکات بودند، ملاقات کردیم. کارگران غیرنظامی که تدارکات را حمل می‌کردند، قبل از عبور از گذرگاه ائو گیو به ایستگاه فو نگیم، در اینجا جمع شده بودند. کارگران غیرنظامی با گاری از رودخانه لا هان عبور کردند و سپس از لا هان به فو نگیم و هوی شوان سفر کردند. بیش از دوازده کشتی از غروب تا طلوع آفتاب برای حمل کاروان حمل و نقل تیو هوآ از رودخانه تلاش می‌کردند. واحد ما مجبور شد به سرعت راهپیمایی کند تا به کاروان حمل و نقل شهر تان هوآ برسد. ما درست به موقع به فو نگیم رسیدیم تا گاری‌های خود را پنهان کنیم که دو هواپیمای هنکات به پایین شیرجه زدند و منطقه را بمباران کردند. خوشبختانه، ما موفق شدیم در یک غار پناه بگیریم. فو نگیم غارهای زیادی داشت، برخی به اندازه‌ای بزرگ که می‌توانستند صدها نفر را در خود جای دهند، بسیار محکم بودند. بنابراین، در طول 10 روز راهپیمایی، واحد ما سه بار با خطر مواجه شد. این بار، اگر حتی چند دقیقه دیر می‌کردیم، در مسیر توسط دشمن غافلگیر می‌شدیم و تلفات اجتناب‌ناپذیر بود. گروه شهری تان هوآ به جلو حرکت کرد و گروه تیو هوآ نیز به دنبال آنها رفت. درست هنگام عزیمت آنها، دو هواپیمای B-26 رسیدند و ده‌ها بمب و موشک پرتاب کردند. با این حال، در میان خوش‌شانسی ما، بدشانسی رفقا و هموطنان ما نیز وجود داشت: بمباران در چینگ واک حدود ده نفر را کشت و گلوله‌باران در فو نگیم نیز جان دو کارگر غیرنظامی را که در کنار نهر مشغول آشپزی بودند، گرفت.

برخی از آنها که در میان دو کاروان حیوانات باربر پراکنده بودند، از قبل عقب‌نشینی کرده بودند، زیرا قادر به تحمل سختی‌ها نبودند. کاروان تیو هوا به مدت یک روز در فو نگیم استراحت کرد تا "افسران را آموزش دهد و نیروها را سازماندهی مجدد کند"، که در درجه اول برای تقویت روحیه اعضای واحد، افزایش هوشیاری و اطمینان از رعایت مقررات راهپیمایی بود. این امر ضروری بود زیرا برخی از کارگران غیرنظامی از رعایت مقررات راهپیمایی خودداری کرده و اهداف خود را فاش کرده بودند. علاوه بر این، دشمن احساس کرده بود که ما در حال آغاز یک حمله بزرگ در شمال غربی هستیم، بنابراین آنها روزانه مسیر راهپیمایی ما را با هواپیما رصد می‌کردند و هر منطقه مشکوکی را بمباران می‌کردند.

پس از اتمام «تمرینات نظامی»، گروه ما از شیب ین نگوا به سمت ایستگاه هوی شوان بالا رفت. شیب ین نگوا ۵ کیلومتر طول دارد. این شیب ۱۰ پله دارد - به این دلیل که بالا رفتن مانند بالا رفتن از نردبان است، به این نام خوانده می‌شود. کسانی که آذوقه حمل می‌کردند، قدم به قدم و با زحمت پیش می‌رفتند، در حالی که در روزهای آفتابی، سه نفر باید یک گاری را از شیب بالا می‌بردند؛ در روزهای بارانی و لغزنده، پنج تا هفت نفر باید با هم کار می‌کردند، گاری را می‌کشیدند و هل می‌دادند. واقعاً خسته‌کننده بود، عرق از صورتمان می‌ریخت، فقط برای اینکه گاری را از شیب بالا ببریم. هیچ چیز خسته‌کننده‌تر از این نیست، اما بعد از یک استراحت کوتاه، ما مثل همیشه قوی بودیم. پایین رفتن از شیب حتی خطرناک‌تر بود، نه تنها باعث خرابی‌های زیاد گاری می‌شد، بلکه منجر به تلفات نیز می‌شد.

تیم شهر تان هوآ عضوی داشت که بینی‌اش در جاده به زمین خورد و بر اثر خرد شدن تفاله نیشکر جان باخت؛ تیم تیو هوآ پنج یا هفت عضو داشت که دست‌هایشان شکست و زانوهایشان کبود شد و قبل از اینکه مجبور به عقب‌نشینی به عقب شوند، باید در طول مسیر تحت درمان قرار می‌گرفتند. در سرازیری، اگر شیب معمولی بود، می‌توانستید ترمزها را رها کنید و بروید، اما در شیب تند، برای حفظ ایمنی، به سه نوع ترمز نیاز داشتید: در جلو، یک نفر با دست چپ خود محکم دسته فرمان را می‌گرفت و به عقب فشار می‌داد، در حالی که دست راست او چرخ جلو را به آرامی فشار می‌داد؛ در پشت، شخص دیگری طنابی را به باربند می‌بست و آن را به عقب می‌کشید، در حالی که راننده دسته فرمان و میله‌ها را برای کنترل وسیله نقلیه و ترمزها نگه می‌داشت. ترمزها تکه‌های کوچکی از چوب بودند که از وسط بریده شده و زیر لاستیک عقب قرار می‌گرفتند. پس از چندین آزمایش، این نوع ترمز مؤثر بود اما برای لاستیک بسیار مضر بود. بعداً، کسی ایده پیچیدن لاستیک‌های قدیمی دور دسته چوب را برای کاهش آسیب به لاستیک مطرح کرد.

آنها شب‌ها راهپیمایی می‌کردند و در طول روز در کلبه‌های کنار جاده‌ای برای خوردن و خوابیدن توقف می‌کردند. خوابیدن راحت بود، اما غذا خوردن باید بسیار سیرکننده می‌بود. در خطوط مقدم، برنج، نمک و ماهی خشک به راحتی در دسترس بود و گاهی اوقات شکر، شیر، گوشت گاو و شیرینی هم وجود داشت. در مورد سبزیجات وحشی، نیازی به جیره‌بندی نبود: سبزیجات وحشی، اسفناج آبی، گل ساعتی، برگ‌های فوفل، گشنیز، تارو آبی... هیچ کمبودی وجود نداشت.

در طول سفرهای دشوار از زادگاهشان به ایستگاه هوی شوان، دسته تیو دو سه سرباز خود را از دست داد: یکی بر اثر مالاریا درگذشت، یکی به دلیل شکستگی قاب ارابه و دیگری که قادر به تحمل سختی‌ها نبود، اندکی پس از رسیدن به ایستگاه کان نانگ درگذشت. سربازان باقیمانده به بیش از صد باربر از شرکت حمل و نقل غیرنظامی شهرهای تان هوآ و تیو هوآ پیوستند و با عزمی راسخ، شب‌های بارانی و شیب‌های تند را پشت سر گذاشتند.

«بارون اونقدر شدید بود که لباسام خیس شد.»

«بیایید خیس شویم تا روحیه کارگران بالا برود.»

و:

«از شیب تند کوه بالا برو»

«تنها با شرکت در مأموریت‌های تدارکاتی می‌توان به درستی سهم رئیس‌جمهور هوشی مین را درک کرد.»

ما درست در روزی که سربازانمان اولین گلوله‌ها را به تپه هیم لام شلیک کردند و آغاز نبرد را رقم زدند، به ایستگاه سوئی روت رسیدیم و تنها پس از آن بود که متوجه شدیم در نبرد دین بین فو خدمت می‌کنیم.

اگر کان نانگ محل تجمع کارگران از مناطق استان تان هوآ بود، این مکان نیز محل ملاقات کارگران از استان‌های سون لا، نین بین و نام دونه بود. اگرچه آنها غریبه بودند، اما انگار مدت‌هاست که یکدیگر را می‌شناسند.

کارگران دوباره با کارگران روبرو می‌شوند.

مانند دیدار ققنوس و قوها، درختان پالونیا...

کارگران دوباره با کارگران روبرو می‌شوند.

مانند زنی که به دیدار شوهرش می‌رود، مانند زمینی خشک که باران می‌بارد.

به واحد حمل و نقل تیو هوا دستور داده شد که کالاها را در انبار تخلیه کند. بنابراین، برنج شهر زادگاه من، که از خانه پلمپ و به اینجا منتقل شده بود، اکنون با خیال راحت در انبار ذخیره شده و ممکن است در مدت کوتاهی، یا امشب، یا فردا، به همراه برنج از سایر مناطق شمال، به خطوط مقدم منتقل شود.

پس از تخلیه کالاها، به ما دستور داده شد که به ایستگاه هوی شوان عقب نشینی کنیم و از هوی شوان کالاها را به سوئی روت منتقل کردیم. هوی شوان - سوئی روت - هوی شوان یا به اختصار ایستگاه های VC5 یا VC4، مانند یک شاتل به این سو و آن سو می رفتیم و از پیروزی های پی در پی که از دیِن بین فو گزارش می شد، شادمان بودیم.

جاده از ایستگاه VC4 تا ایستگاه VC5، در امتداد رودخانه ما، میانبرهای زیادی از طریق مسیرهای محلی دارد که اکنون پاکسازی و تعریض شده‌اند. برخی از بخش‌ها به سختی به اندازه‌ای عریض هستند که گاری‌های دستی بتوانند از روی کنده‌های تازه بریده شده درختان عبور کنند. در برخی نقاط، جاده درست در کنار صخره‌ای فرسایش یافته ساخته شده است که برای عبور مردم و وسایل نقلیه، نیاز به سکوهای چوبی و تخته‌های بامبو در کنار صخره دارد. با هل دادن گاری در امتداد این بخش‌ها، احساس کردم که در جاده شنی با توک، همانطور که در رمان سه پادشاهی شرح داده شده است، سفر می‌کنم. یک قدم اشتباه می‌توانست هم من و هم گاری را به داخل رودخانه یا دره پرتاب کند.

شیب‌های اینجا طولانی یا تند نیستند، اما بیشتر آنها عمودی هستند زیرا جاده از نهرهای زیادی عبور می‌کند و هر نهر شیب تندی دارد که به دنبال آن یک سربالایی وجود دارد. در حالی که در بخش‌هایی از جاده به هوی شوان و لا هان، سه یا چهار نفر برای پایین آوردن یک وسیله نقلیه از یک شیب لازم بود، اینجا هفت یا هشت نفر لازم بود؛ شیب‌ها هم تند و هم لغزنده بودند. گاهی اوقات نصف روز طول می‌کشید تا کل واحد از شیب عبور کند. به همین دلیل ما فقط می‌توانستیم هر روز پنج یا هفت کیلومتر حرکت کنیم و مجبور نبودیم شب‌ها حرکت کنیم زیرا هواپیماهای دشمن کاملاً از این بخش جاده بی‌اطلاع بودند.

شب‌ها، بدون هیچ سرپناهی یا کمپی، من و رفقایم دوچرخه‌هایمان را به تیرک‌ها تکیه می‌دادیم، خودمان را با بارانی می‌پوشاندیم و روی کیسه‌های برنج می‌خوابیدیم. در شب‌های بارانی، به سادگی بارانی‌هایمان را می‌پوشیدیم و منتظر طلوع آفتاب می‌ماندیم. از VC4 تا VC5، به اندازه پنج روز برنج دریافت کردیم. آن روز بعد از ظهر، پس از سه روز راهپیمایی، توقف کردیم، دوچرخه‌هایمان را کنار رودخانه ما پارک کردیم و درست زمانی که می‌خواستیم اجاق را برای پخت و پز روشن کنیم، باران شدیدی بارید. همه مجبور بودند سریع کار کنند؛ دو مرد در هر اجاق، ورقه‌های پلاستیکی را برای پوشاندن آتش تا زمان پخت برنج کشیدند.

تمام شب بی‌وقفه باران می‌بارید و باران تا صبح بند نیامد؛ همه در مورد برپایی چادر برای آماده شدن در برابر بارش طولانی صحبت می‌کردند. به محض اینکه چادرها برپا شدند، باران بند آمد. با نگاه به جاده پیش رو، دیگر جاده نبود، بلکه رودخانه بود، زیرا این جاده‌ای تازه افتتاح شده بود که در امتداد ساحل رودخانه کنار صخره امتداد داشت. یک روز کامل منتظر ماندیم، اما آب هنوز فروکش نکرده بود. فکر کردیم شاید هنوز در بالادست باران می‌بارد و همه مضطرب و نگران بودند. آیا باید به ایستگاه VC4 برگردیم یا قبل از ادامه دادن منتظر فروکش کردن آب باشیم؟ این سوال پرسیده و پاسخ داده شد. من و فرمانده دسته‌ام به یک ماموریت شناسایی رفتیم. در حالی که به دیواره صخره تکیه داده بودیم، به داخل آب رفتیم و با دقت در بالادست حرکت کردیم. خوشبختانه، بخش جاده اطراف صخره، که کمتر از ۱ کیلومتر طول داشت، قابل عبور بود؛ آب فقط تا کمر و سینه ما می‌رسید. برگشتیم و یک جلسه اضطراری تشکیل دادیم. همه موافقت کردند: «به هر قیمتی، باید هر چه زودتر آذوقه را به ایستگاه VC5 برسانیم. خطوط مقدم منتظر ما هستند، همه برای خطوط مقدم!»

نقشه‌ای طراحی شد و ظرف چند ساعت ساخت بیش از دوازده قایق بامبو را به پایان رساندیم. کالاها را روی قایق‌ها بار زدیم، آنها را به داخل آب انداختیم و به سمت بالادست بکسل کردیم. با این حال، این کار جواب نداد، زیرا بخش‌های زیادی با جریان‌های قوی وجود داشت. درست زمانی که فکر می‌کردیم محکوم به فنا هستیم، رهبر دسته ایده‌ای به ذهنش رسید: ما برانکاردهایی مانند آنهایی که برای حمل مجروحان استفاده می‌شوند، ساختیم. چهار مرد در هر برانکارد، هر کدام دو کیسه برنج حمل می‌کردند. برانکاردها را روی شانه‌هایمان گذاشتیم و با احتیاط به سمت بالادست رفتیم: هورا! حمل برنج مانند حمل مجروحان! پس از تقریباً یک روز کامل غوطه‌ور بودن در آب، واحد موفق شد بیش از سه تن برنج را از طریق بخش سیل‌زده حمل کند و آن را به موقع به ایستگاه VC5 تحویل دهد. در این زمان، صدها کارگر غیرنظامی در ایستگاه VC5 منتظر برنج بودند. برنج در این لحظه چقدر در ایستگاه ارزشمند بود!

با فروکش کردن سیلاب، ما به ایستگاه VC4 و سپس از VC4 به VC5 بازگشتیم. روزی که تمام کشور از پیروزی در دین بین فو شادمان بود، ما ۴۰ نفر باربر به شهرهای خود بازگشتیم و با افتخار نشان «سرباز دین بین فو» را بر سینه‌هایمان نصب کردیم.

به نقل از روزنامه ارتش خلق

منبع

نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان موضوع

در همان دسته‌بندی

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول

Happy Vietnam
انرژی خورشیدی - یک منبع انرژی پاک

انرژی خورشیدی - یک منبع انرژی پاک

آخر هفته.

آخر هفته.

«زنان جوان با لباس سنتی ویتنامی»

«زنان جوان با لباس سنتی ویتنامی»