Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

باد از ایوان عبور می‌کند.

داستان کوتاه: مای تی تراک

Báo Cần ThơBáo Cần Thơ08/02/2026


چند روزی بود که نم نم باران می‌بارید. قطرات ریز باران روی لبه‌های خزه گرفته‌ی دیوار می‌نشستند و سپس به آرامی از شکاف‌های دیوار سرازیر می‌شدند. زیر لبه‌های دیوار، آقای تو پشت یک میز چوبی تیره و صیقلی نشسته بود و به خرده شیشه‌هایی که بی‌صدا روی سطح دیوار افتاده بودند، خیره شده بود. آنها شفاف و تیز بودند، مانند خراش‌هایی که هر وقت خاطرات تنها پسرش را به یاد می‌آورد، قلبش را می‌شکافتند.

آقای تو که پنجاه سال به عنوان تعمیرکار ساعت کار کرده بود، با دنیای چرخ‌دنده‌ها و فنرهای ریز به نازکی ابریشم آشنا بود. هنر او در محله زبانزد بود. مردم او را «نگهبان ریتم شهر قدیمی» می‌نامیدند. با این حال، اکنون، در مقابل تکه‌های خرد شده‌ی زنگوله بادی، آن دست‌ها می‌لرزیدند، مانند یک مکانیزم فنری فرسوده، از هماهنگی خارج شده بودند.

ناقوس هدیه‌ای بود که پسرش از یک منطقه ساحلی دوردست فرستاده بود. در آن بسته، دست‌خط عجولانه پسرش این بود: «بابا، من این را از بازار جزیره خریدم. می‌گویند صدایش می‌تواند نسیم ملایمی را به خانه بیاورد. دلم برایت تنگ شده است.» در طول شب‌های طولانی پس از آن، آن صدای ظریف و زنگوله مانند ریتم خانه شد و قلب او را در میان سکوت اطراف گرم می‌کرد.

سپس طوفانی از راه رسید و تمام اخبار اقیانوس را با خود برد. پیام‌ها کوتاه و کوتاه‌تر شدند، از «ارتباط قطع شد» تا «جستجو» و در نهایت، تنها سکوتی وسیع باقی ماند. آقای تو گریه نکرد. او فقط آنجا نشسته بود و به صدای باد که از میان شیشه می‌پیچید گوش می‌داد و تصور می‌کرد که پسرش است که داستان‌هایی از امواج بزرگ را زمزمه می‌کند.

افراد زیادی به ملاقاتش می‌آمدند، برخی با ناراحتی به او توصیه می‌کردند که سعی نکند زمان را به عقب برگرداند، زیرا برخی از دوره‌های زمانی، وقتی که گذشته‌اند، برای همیشه رفته‌اند. اما چگونه مردی که تمام عمرش را صرف تعمیر چیزهای قدیمی کرده بود، مانند او، می‌توانست تحمل کند که امیدی در حال فروپاشی را ببیند، بدون اینکه سعی در ترمیم آن داشته باشد؟ او معتقد بود تا زمانی که آن صدای زنگوله همچنان طنین‌انداز باشد، پسرش در اقیانوس پهناور گم نخواهد شد.

- آقا، میشه این... رو نجات داد؟

صدایی آرام او را به واقعیت بازگرداند. کوی آنجا ایستاده بود، جعبه واکس کفش روی شانه‌اش هنوز از آب باران خیس بود. کوی عینک شکسته‌اش را جلو آورد و چشمانش با ترکیبی از احتیاط و اعتماد ساده‌لوحانه به او نگاه می‌کرد. پسرک یتیم اغلب در بازار پرسه می‌زد و با پول فروش کفش‌های خاک‌گرفته زندگی می‌کرد.

آقای تو به بالا نگاه کرد. صورتش پر از چین و چروک بود، اما چشمانش هنوز برق نگاه یک صنعتگر ماهر را داشت. کمی سرش را تکان داد:

- بشین عزیزم. بذارش همونجا؛ فردا می‌تونی بیای و ببریش.

از آن به بعد، ایوان خانه‌اش کمتر متروک شد. او به کوی پول نداد؛ در عوض، به پسرک سرپناهی از باران و آفتاب داد و به او یاد داد که چگونه وسایل به ظاهر دور انداخته شده را دوباره زنده کند. او گفت: «در این زندگی، هر چیزی که بشکند، همیشه می‌تواند راه دیگری برای ادامه حیات پیدا کند، تا زمانی که با اولین ترک تسلیم نشوی.»

کوی با دقت گوش می‌داد، اما شاید به این دلیل که هنوز جوان بود، نمی‌توانست کاملاً آن را درک کند. کوی فقط این را عجیب می‌دانست که پدربزرگش با پشتکار با توده شیشه‌های شکسته کار می‌کرد و انواع چسب و مواد چسبنده را امتحان می‌کرد، اما آنها همچنان سرسخت بودند و به هم نمی‌چسبیدند. در بعضی شب‌ها، کوی سایه پدربزرگش را می‌دید که روی دیوار کشیده شده بود و شانه‌هایش می‌لرزید وقتی یک تکه شیشه در اواسط فرآیند چسباندن می‌افتاد.

وقتی کوی دوباره دید پدربزرگش شکست خورده، پرسید: «بابا، این خراب شده، چرا هی سعی می‌کنی درستش کنی؟»

آقای تو، در حالی که چشمانش به باران دوخته شده بود، از کاری که داشت انجام می‌داد دست کشید.

- این کمی گرما است که پسرش پس فرستاده است. با شنیدن صدای زنگ، مکالمات را می‌شنود، مثل قدیم...

سپس داستان‌هایی درباره پسرش تعریف کرد، درباره پسری که با کنجکاوی قطعات ساعت‌های پاندولی را از هم جدا می‌کرد، درباره رویاهایش برای فتح سفرهای دریایی دوردست، و درباره پشیمانی پدری که فقط می‌دانست چگونه عقربه‌های ساعت را حرکت دهد و فراموش می‌کرد از زمانی که با پسرش می‌گذراند، قدردانی کند.

***

آن شب، طوفان شدیدی درگرفت. باد شدیدی به ایوان اتاق زیر شیروانی کوبید و زنگوله شیشه‌ای را که او با زحمت دوباره سرهم کرده بود، به زمین انداخت. صدای خشک و ترق تروقی در میان رعد و برق طنین انداز شد.

آقای تو با عجله بیرون دوید، دستان پیرش در تاریکی گیج می‌شدند. قلبش درد می‌کرد. خرده‌های شیشه حالا به تکه‌های کوچکی مثل نمک سفید خرد شده بودند. آقای تو زانو زد، دستان لرزانش کورمال کورمال به اطراف می‌گشتند. بیهوده آنها را برداشت و اجازه داد لبه‌های تیز آنها گوشتش را ببرد. درد دستانش در مقایسه با احساس خرد شدن در سینه‌اش چیزی نبود.

با خودش فکر کرد: «حالا دیگر چیزی نمانده...» برای اولین بار، پیرمرد صنعتگر با صدای بلند گریه کرد. گریه کسی که ناگهان متوجه شد نمی‌تواند سرنوشتش را تغییر دهد.

سه روز بعد، درِ خانه‌اش محکم بسته ماند. او همان‌جا دراز کشیده بود، زخم چرکینش را نادیده می‌گرفت و خود را در پوچی ناامیدی غرق می‌کرد. بعدازظهر روز چهارم، صدای عجیبی از زیر ایوان به گوش رسید.

تق... تق... *تق*... تق...

صدایی که بیرون می‌آمد به شفافیت شیشه نبود، بلکه کدرتر و سنگین‌تر بود، اما وزن زندگی را به دوش می‌کشید. آقای تو به سختی بلند شد و قدم‌های خسته‌اش او را به سمت غروب خورشید هدایت می‌کرد.

کوی روی یک صندلی چوبی ور می‌رفت و یک «شیء عجیب» را از تیرهای سقف آویزان کرده بود. غرق در عرق بود و دست‌های کوچکش پر از خراش و کثیفی.

این یک زنگ بادی بود که از قطعات مس صیقل داده شده ساخته شده بود. او سه شبانه روز و بدون استراحت آنها را جمع کرده و شکل داده بود. روی هر میله مسی، نام خود و پسرش را ناشیانه حک کرده بود.

«بابابزرگ...» - کوی با چشمانش قرمز روی صندلی لغزید - «به هر حال، فکر می‌کنم هنوز به کمی صدا در خانه نیاز داری. تا به تو بگویم که... باد هنوز می‌وزد، و من هنوز اینجا با تو هستم.»

آقای تو بی‌حرکت ایستاده بود، انگار به سنگ تبدیل شده بود. با نگاه به زنگوله بادی عجیب که تکان می‌خورد و گوش دادن به صدای عمیق و مصمم آن، گرمای عجیبی را در ستون فقراتش حس کرد.

او هنوز بازگشت پسرش را با تمام وجود ندیده بود، اما در چشمان شفاف کوی، بذری از زندگی را می‌دید که نیاز به پرورش داشت. آقای تو، پنجاه سال تمام که ساعت تعمیر می‌کرد، همیشه می‌خواست همه چیز به حالت اولیه‌اش برگردد. حالا او فهمیده بود که بعضی چیزها ناقص هستند، اما در آنها بردباری و شروعی دوباره وجود دارد.

جلو رفت و دست پینه بسته‌اش را روی موهای آفتاب‌سوخته‌ی پسر گذاشت:

- بیا تو، پسرم. برایت فرنی می‌پزم. و از فردا به تو یاد می‌دهم که چطور ساعت تعمیر کنی. من دیگر پیر شده‌ام و به دست‌های جوان نیاز دارم تا چرخ‌دنده‌های ساعت زنگ نزنند.

بیرون، نور شدید خورشید آخرین پرتوهای طلایی تیره خود را بر ناقوسِ ناشیانه ساخته شده می‌تاباند. باد همچنان می‌وزید و ملودی جدیدی آغاز شد: جرینگ جرینگ، جرینگ. اگرچه سرد و بی‌روح نبود، اما مداوم بود و شروع به گرم کردن گوشه خیابان پوشیده از خزه می‌کرد...

منبع: https://baocantho.com.vn/gio-ve-hien-nha-a198363.html


نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان دسته‌بندی

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول

Happy Vietnam
طلوع خورشید بر فراز دریا

طلوع خورشید بر فراز دریا

تهیه سس سویا سنتی

تهیه سس سویا سنتی

زیبایی

زیبایی