Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

گل‌های کاپوک در دلم می‌سوزند…

Báo Đại Đoàn KếtBáo Đại Đoàn Kết27/03/2024


goc-gao-dau-lang-1-.jpg
بوته برنج در ورودی روستا. عکس: لو مین.

درخت کاپوک در حاشیه‌ی دهکده‌ی جیو، گره‌دار و پر از گره است، ریشه‌هایش برآمده و به شاخه‌های زیادی تقسیم شده‌اند که زمین را سوراخ می‌کنند، مانند دستی غول‌پیکر که خاک سرزمین من را گرفته است. وقتی از بزرگترها می‌پرسیدم که این درخت کی آنجا بوده، جواب همیشه این بود: «از وقتی بچه بودیم آن را دیده‌ایم.» و من، از وقتی که به سنی رسیدم که می‌توانستم در کوچه‌های روستا بدوم، آن درخت کاپوک را دیده‌ام.

تنه درخت پوشیده از پوست سبز خشن، کپک‌زده و خزه‌زده است و گهگاه برآمدگی‌هایی به اندازه مشت یک بچه مدرسه‌ای روی آن دیده می‌شود.

چهار فصل می‌چرخند و با فرا رسیدن بهار، «پیری» درخت از بین می‌رود. از شاخه‌های لخت، چند جوانه اول شروع به جوانه زدن می‌کنند، سپس هزاران جوانه لطیف، مانند هزاران شمع سبز، می‌شکفند و در نور خورشید می‌درخشند و به دسته‌های بلبل، سار و توکا خوشامد می‌گویند... که دسته دسته پرواز می‌کنند. در روزی در پایان ماه مارس، غرق در نور طلایی خورشید، می‌توان شکوفه‌های قرمز روشن درخت کاپوک را دید، مانند مشعل‌های غول‌پیکری که در برابر آسمان آبی می‌سوزند.

فضای پر جنب و جوش اطراف مغازه کوچک، که هنوز سایه گیاهان برنج بر آن بود، باعث می‌شد سایبان پربرگ خش‌خش کند و حتی گل‌ها هم لبخند بزنند. مخصوصاً در فصل گلدهی، پسرها تیله و لی‌لی بازی می‌کردند، در حالی که دخترها روی زمین خاکی که آجرهای قرمزش شل شده بود، توپ‌بازی می‌کردند.

خسته از بازی، همه دراز کشیدند و سرشان را روی چمن سبز پای درخت گذاشتند و به تماشای افتادن گلبرگ‌ها و چرخیدنشان در باد پرداختند. حتی وقتی که می‌افتادند، گلبرگ‌های ضخیم همچنان قرمز پر جنب و جوش باقی می‌ماندند، انگار که پر از آب بودند و به دلیل کاسه گل ضخیم و سبز روشن، در دستانشان سنگینی می‌کردند.

ما گل‌های زیادی جمع کردیم و آنها را به هم ریسمان کردیم، به نوبت سر شاخه‌ها را حمل می‌کردیم و دیگران دنبالمان می‌آمدند، دور پایه درخت می‌دویدیم، گونه‌هایمان سرخ شده بود و عرق از سرمان می‌چکید تا غروب آفتاب، و قبل از اینکه پراکنده شویم، هیکل بچه‌ها در گرگ و میش ارغوانی و مبهم محو می‌شد.

هیچ کودکی نمی‌توانست از این درخت برنج بالا برود، زیرا تنه آن برای در آغوش گرفتن بسیار ضخیم بود و تا ابرها اوج می‌گرفت. فقط بزرگسالان می‌توانستند بر ارتفاع آن غلبه کنند و یک چنگال در درخت پیدا کنند و یک تخته ضخیم را که با طناب بوفالو بسته شده بود، روی آن قرار دهند تا یک "ایستگاه بلندگو" ایجاد کنند. گاهی اوقات کدخدای روستا، گاهی رئیس شبه‌نظامیان چریکی، گاهی اوقات مسئول کلاس سوادآموزی بزرگسالان... بلندگوی حلبی را برمی‌داشتند و با صدای بلندی که در تپه‌ها طنین‌انداز می‌شد، شروع می‌کردند: "بلندگو... بلندگو... بلندگو..." سپس اطلاعاتی در مورد معیشت روستا، مانند فصل برداشت، افزایش تبادل نیروی کار یا پیش‌بینی‌های هواشناسی برای فصل کاشت، اینکه آیا باران می‌بارد یا خشک است، پخش می‌کردند.

از این شالیزار برنج، بولتن‌های خبری بی‌شماری پخش می‌شد که جوانان را به ثبت‌نام در ارتش فرا می‌خواند؛ رهبر شبه‌نظامیان چریکی به‌روزرسانی‌های متعددی در مورد جلسات آموزشی تیم اعلام می‌کرد؛ و به هر خانه‌ای در مورد امنیت و نظم یادآوری می‌کرد و از سرقت مرغ و خوک جلوگیری می‌کرد.

برادر بزرگترم طناب‌هایی را دور مچ پاهایش بست تا از آنها به عنوان «وسیله کمکی برای بالا رفتن» استفاده کند، از آن بالا رفت و مرتب روی تخته‌ای در دوراهی جاده نشست تا برنامه سوادآموزی را پخش کند و از همه کسانی که سواد نداشتند بخواهد که به مدرسه بروند و خواندن و نوشتن را روان یاد بگیرند. گاهی اوقات، محل آموزش از خانه آقای کی به خانه خانم مو تغییر می‌کرد؛ درس‌ها از ظهر تا عصر طول می‌کشید... من او را تا برنامه سوادآموزی دنبال می‌کردم، بنابراین فقط کمی درس خواندم و بعد مستقیماً به کلاس اول مدرسه روستا رفتم.

و با گذشت هر سال، همراه با رنگ گل‌های قرمز، احساس وطن قوی‌تر می‌شد. حومه شهر بسیار زیبا و بسیار آرام بود، اما در این روستای فقیر، دیدن گل‌های کاپوک در فصل کم‌باری - ماه‌های سوم و هشتم تقویم قمری - اضطراب گرسنگی را برمی‌انگیزد. مادرم گفت برنج برداشت قبلی تقریباً تا پایان ژانویه تمام شده بود. ترسناک‌ترین چیز صدای "خش‌خش" گوش‌خراش و گوش‌خراش قوطی حلبی شیر بود که هنگام برداشتن برنج برای پختن به دیواره‌های قابلمه برنج کشیده می‌شد. وقتی برنج نبود، سیب‌زمینی شیرین و کاساوا وجود داشت، اما خوردن مداوم سیب‌زمینی شیرین و کاساوا باعث می‌شد همه دل درد بگیرند و همه هوس برنج کنند.

با وجود شش خواهر و برادر در خانواده، نگرانی مداوم در مورد غذا و لباس، بار سنگینی بر دوش والدین ما بود. با فکر کردن به گل کاپوک، مدام از خودم می‌پرسیدم که چرا این گل نام غذای اصلی مردم ویتنام را دارد. چرا در فصل خشکسالی شکوفه می‌دهد؟ اگر در فصل دیگری شکوفه می‌داد، خیلی دلخراش می‌شد...

اما شاید نام «برنج» معنای عمیق‌تری نیز داشته باشد. وقتی گل‌های برنج پژمرده می‌شوند و می‌ریزند، میوه برنج شکل می‌گیرد، رشد می‌کند و تا زمان رسیدن و باز شدن، روی درخت باقی می‌ماند و شکوفه‌های سفید پنبه‌ای مانند و پف‌داری را نمایان می‌کند که شبیه گلدانی از برنج سفید خالص و معطر است. این نماد رویای کشاورز برای یک زندگی مرفه است، از این رو نام درخت «برنج» است؟

با این حال، هر منطقه نام متفاوتی برای این گل دارد که با افسانه خاص خود مرتبط است؛ در منطقه کوهستانی شمال، به آن «mộc miên» می‌گویند، در حالی که در ارتفاعات مرکزی، به آن «pơ-lang» می‌گویند.

در فوریه ۱۹۷۹، در آغاز جنگ مرزی در شمال، من سربازان را برای نوشتن مقالات در منطقه کائو لوک، استان لانگ سون، همراهی کردم. دیدن شکوفه‌های پژمرده کاپوک در منطقه مرزی، آمیخته با بوی دود باروت، قلبم را از غم پر کرد. اما چند ماه بعد، هنگام بازگشت، دستم را به پیشانی‌ام بردم و به هزاران هزار شکوفه سفید کاپوک که در آسمان مرز پرواز می‌کردند، خیره شدم و احساس هیجان کردم. با دیدن مردم قومی که شکوفه‌ها را برای درست کردن پتو و تشک به خانه می‌بردند، به یاد روزهای قدیم افتادم که من و دوستانم شکوفه‌های کاپوک را جمع می‌کردیم و با اضافه کردن نی، بالش درست می‌کردیم و خواب خوبی را تضمین می‌کردیم و به رویاهایمان برای سفر و تحقق آرزوهایمان به عنوان مردان جوان جامه عمل می‌پوشاندیم.

وقتی به روستای بروآی در استان دَک لاک رسیدم، روستایی که اطرافش را مزارع وسیعی از درختان کاپوک فرا گرفته بود، به افسانه گل کاپوک که بزرگان روستا تعریف می‌کردند گوش دادم، که مرا به یاد درخت کاپوک کمیاب و تنها در روستای خودم می‌انداخت. با دیدن بچه‌ها که آواز «من یک گل کاپوک هستم» را می‌خواندند و گل‌ها را به شکل تاج درمی‌آوردند، به یاد آوردم که چطور تمام روز روی چمن‌ها دراز می‌کشیدم و منتظر می‌بودم تا گل‌های کاپوک بیفتند و بعد همه آنها را جمع می‌کردیم تا یک دسته درست کنیم. همچنین آهنگ بازیگوشانه‌ای را که بچه‌های بزرگتر می‌خواندند به یاد آوردم: «تو مثل یک گل کاپوک روی درخت هستی / بدن من مثل علف‌های وحشی کنار جاده است / از خدا هم باد و هم شبنم را طلب می‌کنم / گل‌های کاپوک می‌افتند و سپس با علف‌های وحشی ترکیب می‌شوند.»

درخت کاپوک، که با نام درخت پنبه یا پالونیا نیز شناخته می‌شود، راه خود را به شعر نیز باز کرده است. «چه کسی درخت پنبه را در مرز کاشته است؟ / یا آیا درخت برای رشد به دنبال مرز است؟ / گل‌های سرخ خونی آن هزاران سال شکوفه می‌دهند، به طرز شگفت‌انگیزی زیبا / درخت بلند، سرسبز و شاداب، یک نشانگر مرزی است.»

این درخت به نمادی برای مرزبانان تبدیل شده است. فراوانی درخت پالانگ به نمادی از ارتفاعات مرکزی تبدیل شده است، بنابراین هنگام پاکسازی جنگل‌ها برای کشاورزی، روستاییان مصمم هستند که درخت پالانگ را حفظ کنند. این درخت که بلند و تنها ایستاده و در حاشیه روستای من آفتاب و باران را تحمل می‌کند، هر ماه مارس مانند مشعلی در برابر آسمان آبی به رنگ قرمز درخشانی در می‌آید و به "راهنمایی" تبدیل می‌شود که راه را برای من و کسانی که دور از خانه هستند روشن می‌کند و مانع از گم شدن راه بازگشت ما می‌شود... صرف نظر از نامش، این گل حامل ارزش‌های تغییرناپذیری است.

بهار امسال که به زادگاهم برگشتم، خود را در پوچی منظره گم شده یافتم، و احساس پوچی و تنهایی می‌کردم، زیرا درخت «از میان رفته بود». چیزهای قدیمی باید به قلمرو ابدی بازگردند. اما آن درخت در قلب من به یک «درخت میراث» تبدیل شده بود و خاطرات نوستالژیک بی‌شماری از دوران کودکی‌ام را شعله‌ور می‌کرد...

حالا که درخت کاپوک قدیمی کنار مرکز فرهنگی روستا قرار دارد، ناگهان ایده‌ای به ذهنم رسید. آن را با برادرزاده‌ام که به بونسای علاقه دارد در میان گذاشتم: «چرا یک درخت کاپوک به شکل بونسای نمی‌کارید، آن را به سبک «پنج نعمت» یا «سه نعمت» شکل نمی‌دهید و به مرکز فرهنگی اهدا نمی‌کنید؟ ظاهر گره‌دار این درخت به احیای درخت کاپوک قدیمی در روستای گیو کمک می‌کند و به جوانان امروزی اجازه می‌دهد تا به راحتی درخت کاپوک قدیمی را تجسم کنند و حسرت کسانی از ما را که آن را از دست داده‌ایم، کاهش دهند.»



منبع

برچسب: گل برنج

نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان موضوع

در همان دسته‌بندی

با نزدیک شدن به عید تت، پایتخت گل همیشه بهار در هونگ ین به سرعت در حال فروش است.
پوملو قرمز که زمانی به امپراتور تقدیم می‌شد، اکنون فصلش است و تاجران سفارش می‌دهند، اما عرضه کافی نیست.
روستاهای گل هانوی مملو از جمعیت هستند و خود را برای سال نو قمری آماده می‌کنند.
با نزدیک شدن به عید تت، روستاهای صنایع دستی منحصر به فرد مملو از فعالیت هستند.

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

سیل میوه‌های پوملو اوایل صبح جنوب را فرا می‌گیرد، قیمت‌ها قبل از عید تت افزایش می‌یابد.

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول