Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

بلبل از خواندن باز ایستاده است.

Việt NamViệt Nam14/01/2024

بلبل‌های نر و ماده روی شاخه درختی نشستند و سه جوجه خود را که در فضای باز نیمه راه تپه به دنبال غذا می‌گشتند، تماشا کردند.

با گذشت هر فصل، برگ‌ها ضخیم‌تر و ضخیم‌تر می‌شوند و حشرات زیادی اینجا هستند، می‌توانید تا دلتان بخواهد از آنها پذیرایی کنید. بلبل نر ظاهری باشکوه دارد، با منقاری کمی بزرگ و فکی پهن که بسیار باوقار و با ابهت به نظر می‌رسد. پاهای محکم و چنگال‌های تیز و خمیده‌اش، مانند چنگال‌های گربه، واقعاً زیباست!

تصویرسازی: ون تین
تصویرسازی: ون تین

بلبل نر، برخلاف ظاهر بیرونی‌اش، سرشار از محبت است. او از منقار زرد خود برای آراستن پرهای نرم و قهوه‌ای تیره بلبل ماده استفاده می‌کند. بلبل ماده اندامی کامل، پشتی صاف، بال‌هایی که محکم به بدنش چسبیده‌اند، دمی بادبزنی شکل، پاهای کوچک و بلند به رنگ صورتی کم‌رنگ و چشمانی آبی تیره و درخشان دارد.

انگار همین دیروز بود که آنها فقط تخم‌های کوچک و گرد آبی بودند و حالا پر و بال درآورده‌اند تا خودشان پرواز کنند و غذا پیدا کنند. زمان خیلی زود می‌گذرد!

- بله، زمان خیلی سریع می‌گذرد، فقط یک فصل از افتادن برگ‌ها گذشته است!

بلبل نر با چشمان درخشان و نمناکش پلک زد.

- یادمه نوبتی براشون غذا پیدا می‌کردیم. یه بار مادربزرگم نزدیک بود اسیر چند تا آدم بد بشه، اما خوشبختانه فرار کرد.

بلبل مادر عقب‌نشینی کرد، به نظر می‌رسید که هنوز بسیار ترسیده است؛ خطوط سیاه کوچک بین سر و گردنش ناپدید شده بودند و هاله سفید روشن دور چشمانش که تا پشت گردنش امتداد داشت، همچنان می‌لرزید.

- چرا اون داستان وحشتناک رو پیش کشیدی؟ حالا که می‌بینیم بچه‌هامون بزرگ شدن، خیلی خوشحالیم! به های نگاه کن، اون همین الان هم یه مرد جوونه!

بله، این خبر خوبی است. بلبل شروع به خواندن کرد. یک آواز، دو آواز، سه آواز... هیچ دو آوازی شبیه هم نبودند، اما هر دو آواز شیرین بودند. بلبل‌ها معمولاً برای جذب جفت یا برای اینکه به پرندگان دیگر بگویند این سرزمین و این جنگل متعلق به آنهاست و هیچ کس دیگری اجازه تجاوز به آن را ندارد، آواز می‌خوانند.

این بار فرق داشت؛ آوازی شاد بود، واضح، خوش آهنگ، شیرین و دور از دسترس، که طنین آن تا انتهای تپه می‌پیچید. بلبل مادر با او می‌رقصید، زیرا به محض اینکه بلبل پدر شروع به خواندن کرد، بلبل مادر فقط می‌توانست گوش دهد؛ صدای او هرگز قابل مقایسه نبود.

سه بلبل کوچولو در حال غذا خوردن بودند که صدای آواز پدرشان را شنیدند. آنها به بالا نگاه کردند و سپس با خوشحالی با آنها آواز خواندند. صدای بلبل کوچولوها نیز دلنشین بود؛ آواز آنها حس آرامش را به کوه‌ها و تپه‌ها می‌آورد و باعث حسادت بسیاری از پرندگان دیگر می‌شد.

متأسفانه، هر چه آواز بلبل زیباتر باشد، فرار از چنگ علاقه‌مندان به پرندگان شهری برایش دشوارتر است. آنها در گوش یکدیگر زمزمه می‌کنند که گوش دادن به آواز بلبل خستگی و سختی‌های زندگی را از بین می‌برد و پس از ساعات کاری پراسترس، حس آرامش را به ارمغان می‌آورد...

پشت انبوهی از درختان، دو شکارچی پرنده پنهان شده بودند. با شنیدن آواز بلبل، برای بررسی موضوع به بالا نگاه کردند.

نگاه کن! یک جفت بلبل روی شاخه درخت روبرو نشسته اند - هر دو زیبا هستند و خیلی زیبا آواز می خوانند!

- نگاه کن! پایین، روی تکه زمینی در نیمه راه تپه، سه بلبل دنبال غذا می‌گردند.

آنها مدتی با هم پچ پچ کردند، سپس از هم جدا شدند. باد در میان برگ‌ها پیچید، بلبل نر آواز خواندن را متوقف کرد، سرش را کج کرد تا گوش دهد، با کمی شک و تردید و احتیاط.

- هی مامان، بچه‌ها رو صدا کن، بیان خونه.

باد هنوز می‌وزید، نور خورشید پراکنده می‌شد و مادر بلبل هنوز بسیار خوشحال بود.

- عجله نکن، منظره زیباست، بگذار بچه ها کمی بیشتر بازی کنند.

بلبل نر خواسته‌های بلبل مادر را اجابت کرد، اما همچنان با احتیاط به اطراف نگاه می‌کرد. ناگهان صدای خشک "وووش" بلندی بلند شد. بلبل نر، بلبل مادر را به کناری هل داد و ناگهان برای جاخالی دادن از چیزی که به سمتش می‌آمد، به سمت بالا پرواز کرد. بلبل مادر با نگرانی فریاد زد.

همین الان بیایید خانه، بچه‌ها!

با شنیدن صدای مادرشان و احساس خطر، به سمت بالا پرواز کردند، اما خیلی دیر شده بود. توری که انگار از ناکجاآباد پیدا شده بود، به سمت آنها شیرجه زد. برادر بزرگتر تقلا کرد اما نتوانست فرار کند. دو نفر دیگر وحشت کردند و به سرعت به سمت دامنه تپه پرواز کردند.

خورشید، بی‌خبر از آنچه اتفاق می‌افتاد، همچنان پرتوهای درخشان خود را بر دامنه تپه می‌تاباند و باد، بی‌خبر، همچنان با آوازهای عاشقانه آشنایش برگ‌ها را به خش‌خش درمی‌آورد. دو پرنده کوچک، از خستگی نفس‌زنان، در سایبانی انبوه جمع شده بودند؛ آنها اشتباه می‌کردند، غافل از اینکه مسیر بالای تپه، راه خانه است.

پدر و مادر بلبل، با دیدن اسیر شدن پسرشان های، چنان دلشکسته شدند که ترس خود را فراموش کردند. آنها به جای جستجوی دو نفر دیگر، فرار نکردند، بلکه در همان نزدیکی ماندند و سعی کردند راهی برای نجات فرزندشان پیدا کنند. پدر بلبل با یافتن مکانی خلوت که از آنجا بتوانند منطقه وسیعی را در مقابل خود مشاهده کنند، اوضاع را با مادر بلبل در میان گذاشت.

- تو برو دنبال اون دو تا بچه بگرد، احتمالاً پایین تپه هستن، اما باید دور تپه سمت چپ پرواز کنی. من اینجا می‌مانم و سعی می‌کنم های رو نجات بدم.

بلبل مادر با ناامیدی فرار کرد. در نیمه راه تپه، دو مرد ظاهر شدند؛ یکی قفسی مربع شکل و دیگری توری بزرگ در دست داشت و آنها پر از ابزارهایی بودند که بلبل پدر قبلاً هرگز ندیده بود.

با دیدن افرادی که نزدیک می‌شدند، های متوجه شد که آنها آدم‌های بدی هستند و برای فرار بیشتر تقلا کرد. ناگهان، بلبل نر شروع به آواز خواندن با صدای بلند کرد و باعث شد دو مرد به بالا نگاه کنند. بلبل نر سایبان برگ‌ها را ترک کرد و به نزدیکی آنها شیرجه زد و شاخه‌ای باز پیدا کرد تا روی آن بنشیند و آواز بخواند. دو مرد چیزی با هم زمزمه کردند، سپس به سمت بلبل نر شتافتند.

بلبل نر طوری رفتار می‌کرد که انگار کسی را نمی‌بیند، روی شاخه می‌پرید و با صدای بلند آواز می‌خواند، اما اشک از چشمانش سرازیر بود. وقتی آن دو مرد نزدیک شدند، بلبل نر روی شاخه‌ی بالاتری پرید و به آواز خواندن ادامه داد، به این امید که آنها را فریب دهد تا های، که در پایین بود، بتواند راهی برای فرار از تور پیدا کند.

بلبل مادر دو جوجه‌اش را پیدا کرد و به جایی که آواز پدرشان شنیده می‌شد، پرواز کرد. با فهمیدن منظور پدرشان، آن دو جوجه نیز آواز خواندند و تمام خانواده با هم آواز خواندند. آواز خواندن آنها با هق هق‌های خفه قطع شد.

آن دو مرد بسیار مشتاق بودند که تمام خانواده بلبل را بگیرند، اما چون می‌دانستند که این کار آسان نخواهد بود، به جای اول خود بازگشتند. های دیگر نترسیده بود؛ کمرش را صاف کرد و به دامنه تپه نگاه کرد، جایی که والدین و دو خواهر و برادر کوچکترش از درد گریه می‌کردند.

تور، که یکی از مردان را به دام انداخته بود، باریک شد و های را به زمین چسباند، دست ظالم و گناهکار مرد او را به پایین فشار می‌داد. های با قدرت و شجاعت، از پنجه‌های تیز پاهایش برای خراشیدن دست مرد استفاده کرد و به منقار نوک تیز او نوک زد، اما... مرد های را گرفت. دو مرد های را در یک قفس بامبوی مربعی قرار دادند و از تپه پایین رفتند. های تقلا می‌کرد، صدایش پر از درد بود و درختان دامنه تپه را صدا می‌زد.

- مامان و بابا، نجاتم بدید!

آن دو مرد در حالی که با خوشحالی از پیروزی خود سوت می‌زدند، دور شدند و به تدریج در دوردست‌ها محو شدند...

دو خواهر و برادر کوچکتر، رفتن آنها را تماشا کردند، صدایشان پر از غم بود.

- داداش، نرو!

مرا ترک نکن، برادر بزرگ!

خورشید و باد دیگر نسبت به غم بلبل بی‌تفاوت نیستند. پرتوهای خورشید ناپدید شده‌اند و جای خود را به تاریکی داده‌اند. باد دیگر ترانه‌های عاشقانه نمی‌خواند، بلکه با وزش بادهای پی در پی زوزه می‌کشد... و باران شروع به باریدن می‌کند.

بعد از باران آن روز در جنگل بارانی، بلبل دیگر نخواند!


منبع

نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان دسته‌بندی

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول

Happy Vietnam
بین نونگ

بین نونگ

وطن در قلب من

وطن در قلب من

شادی و نشاط سالمندان.

شادی و نشاط سالمندان.