Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

کوچه پر از گل‌های معطر است.

(PLVN) - صبح زود، آقای فه به تمام خانواده سلام کرد و گفت که مدتی خواهد رفت و وقتی برگردد، هدیه‌ای برای بی خواهد آورد. ظهر از ظهر گذشته بود و پدربزرگش برنگشته بود. بی با اخم به مادرش گفت: «پدربزرگ کجا رفته؟ اینقدر طولش می‌دهد!» پدرش او را سرزنش کرد: «بهش توجه نکن، زود غذا بخور تا مادرت بتواند خانه را تمیز کند.»

Báo Pháp Luật Việt NamBáo Pháp Luật Việt Nam15/03/2025

بی ساکت شد و سرش را در غذایش فرو برد. مدت‌ها بود که از پدربزرگش جدانشدنی بود. هر وقت موقع غذا بود و پدربزرگش خانه نبود، ناگزیر به آن اشاره می‌کرد. در مورد تین، پسر دوم آقای فه، او همیشه بدخلق بود و هرگز کلمه‌ای محبت‌آمیز به پدرش نمی‌گفت. حدود ظهر، آقای فه به عروسش زنگ زد: «برای شام منتظر من نباش.» عروس به پسر و شوهرش گفت: «او زودتر زنگ زد و به همه گفت اول غذا بخورند.» بعد از اینکه همه غذا خوردنشان تمام شد، آقای فه برگشت. تین با عصبانیت گفت: «بابا، دوباره کجا رفتی؟» آقای فه فریاد زد: «تو! من این همه پیر هستم، شاد و سالم زندگی می‌کنم و به یک ریال هم از تو احتیاج ندارم. بی‌احترامی نکن!»

صحنه مشاجره آقای فه و پسرش به امری عادی تبدیل شده بود. به خصوص از زمان سقوط تین، دیگر رهبری یک گروه ساختمانی خودگردان در حومه شهر را بر عهده نداشت. کارگرانی که قبلاً از تین پیروی می‌کردند، اکنون از نظر مالی پایدار بودند و می‌خواستند از او جدا شوند و مستقل کار کنند. تین تنها سه یا چهار نفر باقی مانده بود و آنها فاقد تجربه و مهارت بودند، بنابراین پس از چند پروژه، اعتبار او کاهش یافت. گروه منحل شد. تین مجبور شد برای "زیردستان" سابق خود به دنبال کار بگردد. این تحقیرآمیز بود. تین که قبلاً مشروب می‌خورد، حالا حتی بیشتر مشروب می‌خورد. صورتش همیشه برافروخته بود.

***

آقای فه از بسیاری از همسالانش جوان‌تر است. او یک معلول جنگی است که پس از سال‌ها کار به عنوان نگهبان امنیتی و طبل‌زن مدرسه بازنشسته شده است. اگرچه او فقط حقوق بازنشستگی معلولان جنگی به علاوه کمی پس‌انداز که در طول سال‌ها جمع‌آوری کرده است، دارد، اما لازم نیست نگران امور مالی باشد و به فرزندانش وابسته نیست. او دو پسر دارد. پسر بزرگترش در ابتدای روستا با کسی ازدواج کرده و یک برکه بزرگ برای پرورش نیلوفر آبی و ماهی اجاره کرده است. چندین بار، او صدای بلند شکایت روستاییان از مشاجرات بلند آقای فه با پسر کوچکترش را شنیده است، بنابراین پسر بزرگترش به فکر آوردن پدرش برای زندگی با او افتاده است. اما آقای فه گفته است که باید در سرزمین اجدادی خود بماند و علاوه بر این، او به کوچه‌ای که با گل‌های ختمی، باغ و آواز پرندگان پوشیده شده بود، عادت کرده است. علاوه بر این، او هنوز هم می‌تواند تین را تحمل کند.

پسر بزرگتر متقاعدش کرد: «پدر، من هم همین فکر را در مورد تو می‌کنم. اگر نمی‌توانی تحمل کنی، بیا و با من و همسرم زندگی کن. تازه، تو فقط تا حاشیه روستا می‌روی؛ قرار نیست برای همیشه زادگاهت را ترک کنی، پس چیزی برای ترسیدن وجود ندارد.»

آقای فه از بزرگان به خاطر مهربانی‌شان تشکر کرد. او می‌دانست که برای افراد مسن، زندگی با جوانان آسان است و با مشکلاتی روبرو می‌شوند. چه کسی می‌توانست مطمئن باشد که اگر برای زندگی با پسر بزرگش به حاشیه روستا نقل مکان کند، هیچ اتفاق ناخوشایندی نخواهد افتاد؟ در آن زمان، اگر می‌خواست حال و هوای دیگری داشته باشد، باید مسافت زیادی را پیاده طی می‌کرد تا به وسط روستا برگردد و دوستانش را ملاقات کند.

باشه، بذار اول تکلیفمو روشن کنم.

در روزهای بعد، آقای فه اغلب با دوچرخه به محل بازی پسر بزرگترش می‌رفت و توجه بیشتری به نوه‌هایش نشان می‌داد. او اخیراً ریاست انجمن سالمندان روستا را بر عهده گرفته بود. این انجمن از گل‌های گلدانی کنار جاده مراقبت می‌کرد و به زیباسازی حومه در حال توسعه کمک می‌کرد. او به اعضا گفت که مردان و زنان جوان روستا مشغول هستند، اما اوقات فراغت بیشتری دارند و کاشت گل نه تنها روحیه کودکان را پرورش می‌دهد، بلکه برای آنها وضوح ذهنی و سلامتی به ارمغان می‌آورد.

علاوه بر آقای فه، در واقع فقط چند سالمند مشتاق دیگر بودند که به گل‌ها و درختان کنار جاده‌ها و کوچه‌های روستا رسیدگی می‌کردند. جوانان، که در شرکت‌ها و کارخانه‌ها مشغول کار بودند، از دیدن پیرمردهایی که درخت می‌کاشتند و شب و روز به آنها رسیدگی می‌کردند، بسیار خوشحال بودند. برخی حتی یکشنبه‌ها را مرخصی می‌خواستند تا به حمل آب برای سالمندان کمک کنند. آقای فه طوری می‌خندید که انگار به طلا دست یافته است. آقای فه با مراقبت از گل‌ها و معاشرت زیاد، احساس می‌کرد که روحش تعالی یافته است. احساساتش لبریز شده بود و گاهی اوقات برای خودش آواز می‌خواند یا شعر می‌خواند. روزی به خانه آمد و به خانواده‌اش گفت:

- بعد از شام، همه بنشینید تا این را بگویم.

پول از دست رفته:

- این چه حرفیه بابا؟ فقط رک و راست بهم بگو، چرا طفره میری؟

آقای فه با اطمینان اعلام کرد:

- خب، اینجوریه که بابا برای همه خانواده شعر می‌خونه. این روزها زندگی مدرن‌تر شده؛ مردم فقط درگیر غذا و لباس نیستن، بلکه باید قدر فرهنگ و هنر رو هم بدونن...

قبل از اینکه پدرش بتواند جمله‌اش را تمام کند، تین حرفش را قطع کرد: «خدای من، بچه‌ها این روزها به این چیزهای احساسی نیازی ندارند.» آقای فه حوصله بحث کردن نداشت. خدای من، اگر همه چیز به پول خلاصه شود، فایده زندگی معنوی چیست؟ او بلند شد، کش و قوسی به بدنش داد و ناگهان چشمانش به مهتاب شهرش افتاد. ماه خیلی زیبا و شاعرانه بود. فکری شاعرانه به ذهنش رسید و ناگهان گفت: «من با مهتاب طلایی شعر می‌نویسم / منتظر آمدن بهار هستم، منتظر رفتنش / در سن من دیگر چه چیزی لازم دارم؟ / هر وقت او را به یاد می‌آورم، آرزوی بال‌های پرستوها را دارم.» بی فریاد زد: «تو فوق‌العاده‌ای، بابا!» در حالی که پسرش مدام اخم می‌کرد: «بابا، ذهن بی را مسموم نکن!»

***

آقای فه، به عنوان رئیس انجمن سالمندان، یک جنبش شعرسرایی راه‌اندازی کرد. اعضای اصلی آن، اعضای باشگاه شعر روستا بودند. البته این فقط یک استعاره است؛ بسیاری از آنها بسیار بانفوذ بودند و عضو باشگاه شعر در سطح منطقه بودند. یک بار، آقای فه به جلسه‌ای در خارج از منطقه دعوت شد و در آنجا افرادی را دید که برای چاپ اشعارشان هزینه می‌کردند. مجموعه اشعار به صورت حرفه‌ای چاپ و به زیبایی ارائه شده بودند، برخلاف روستای او که فقط کپی و خام خوانده می‌شدند. او این موضوع را با آقای ترونگ و آقای نگو، دو عضو فعال باشگاه شعر روستا، در میان گذاشت: «شاید باید در چاپ یک مجموعه شعر سرمایه‌گذاری کنم. حدود ده میلیون دونگ دارم، اما نگران پسر دومم هستم. او شعر را دوست ندارد و می‌ترسم که عصبانی شود.»

آقای نگو تحلیل کرد:

- مهم نیست چه اتفاقی بیفتد، بچه‌ها فقط می‌خواهند والدینشان سالم باشند. اگر ما سالم باشیم، آنها مجبور نیستند از ما مراقبت کنند. و نوشتن شعر مطمئناً به ما این امکان را می‌دهد که جوانی خود را دوباره تجربه کنیم؛ چه کار دیگری می‌تواند برای بهبود سلامت ما انجام دهد؟

- اما پسرم، تین، فقط به پول فکر می‌کند؛ او نمی‌داند عشق به پدرش یعنی چه.

آقای نگو با اطمینان گفت:

- فکر نمی‌کنم آنقدرها هم بد باشد؛ او پدرش را دوست دارد، اما هیچ انگیزه پنهانی ندارد. فقط کارش خوب پیش نمی‌رود. اما چند روز پیش به پسرم توی گفت: «هر چه «پیرمرد» من نیاز داشته باشد، من برایش فراهم می‌کنم.» درست شنیدم.

آقای ترونگ با سر تایید کرد. خودش مقداری پس‌انداز برای چاپ مجموعه‌ای از اشعار برای آیندگان کنار گذاشته بود. آقای فه فکر کرد که این منطقی است. «ما والدین آنها هستیم، مادر تین زود از دنیا رفت، بزرگ کردن دو فرزند به تنهایی فوق‌العاده دشوار است. حالا که اوضاع کمی آسان‌تر شده، چاپ مجموعه‌ای از اشعار به کسی آسیبی نمی‌رساند.» سه مرد با هم دست دادند و همزمان گفتند: «هر کدام از ما یک مجموعه چاپ خواهیم کرد.»

***

آقای فه ناگهان در قرعه‌کشی برنده شد. صبح نسبتاً زیبایی بود که به او تلفن شد.

- ببخشید آقای فه، شما از انجمن هستید؟

آقای فه از این حرف جا خورد و دوباره پرسید:

- من واقعاً فه هستم، اما عضو انجمن نیستم. من فقط در باشگاه شعر شرکت می‌کنم.

تماس‌گیرنده سریع حرفش را اصلاح کرد: «بله، درست است، انجمن شعر است. کاملاً درست است، آقا. تماس گرفتم تا خبر بسیار خوبی را به شما اطلاع دهم: شماره تلفن شما برنده یک موتورسیکلت هوندا SH شده است. کارکنان ما به زودی با شما تماس خواهند گرفت، لطفاً به تلفن پاسخ دهید.»

آقای فه که از خوشحالی در پوست خود نمی‌گنجید، حتی وقت نکرده بود بپرسد چرا برنده شده است. او قصد داشت از کسی که با او تماس گرفته بود بپرسد. چند دقیقه بعد، شماره ناشناسی تماس گرفت و ادعا کرد که کارمند شرکت X است و با او تماس گرفت تا در مورد نحوه دریافت جایزه‌اش او را راهنمایی کند. از آنجایی که ارزش ماشین ۱۲۰ میلیون دلار بود، مالیات ۱۰ میلیون دلار بود و او همچنین باید یک محصول اضافی به ارزش ۵ میلیون دلار از شرکت خریداری می‌کرد. دختر با صدای شیرینی از آقای فه پرسید که آیا پرداخت از طریق حواله بانکی راحت است؟ آقای فه پاسخ داد:

- اتفاقاً، دارم فکر می‌کنم چرا جایزه را بردم؟

دختر گفت: «بله، این سیاست شرکت ماست. هر سال، شرکت به صورت تصادفی مشترکین را برای اهدای جوایز انتخاب می‌کند. شما تنها فرد خوش‌شانس در کل منطقه هستید. آیا حساب بانکی دارید؟»

- من پیر هستم، هیچ چیز در مورد حساب‌های بانکی برای انتقال پول نمی‌دانم.

دختر همچنان با آقای فه شیرین زبانی می‌کرد: «مشکلی نیست آقا. ما یک سیستم پشتیبانی مشتری برای دریافت پاداش داریم. ما کسی را به محل شما می‌فرستیم تا چهره شما را تأیید کند، مالیات را دریافت کند و محصول خریداری شده را تحویل دهد. به محض اینکه تأیید کنیم که مالیات را به سیستم پرداخت کرده‌اید، شرکت کسی را با ماشین به محل شما می‌فرستد. فقط نوشیدنی‌هایتان را آماده کنید و منتظر بمانید...»

آقای فه موجی از هیجان بی‌سابقه را احساس کرد. او قبلاً هرگز چنین صدای جوان و پرشوری نشنیده بود. دختر همچنین به او دستور داده بود که اقوامش را غافلگیر کند، بنابراین مجبور بود این موضوع را مخفی نگه دارد. او در حالی که پول را می‌شمرد و منتظر تماس بود، قدم می‌زد. با خودش گفت که پسرش از داشتن آن ماشین گران‌قیمت و لوکس بسیار خوشحال خواهد شد. او فقط از او می‌خواست که پول چاپ مجموعه اشعار را برگرداند. او می‌توانست ماشین را برای خودش نگه دارد، زیرا پیر بود و نمی‌توانست از چنین وسیله نقلیه لوکسی استفاده کند.

کارمند زن دوباره تماس گرفت و گفت آقای فی صبح روز بعد به دیدنش می‌آید. او پرسید که آیا او از تلفن هوشمند استفاده می‌کند یا نه. او گفت که از زالو برای ارتباط با گروه‌های شعر استفاده می‌کند.

- پس لطفاً دستورالعمل‌های من را دنبال کنید تا بتوانید موقعیت مکانی خود را برای ما ارسال کنید و پیدا کردن شما را برای ما آسان‌تر کنیم.

آقای فه نیز با قلبی سرشار از شادی، از او پیروی کرد. او مشتاقانه منتظر روز بعد بود تا بتواند جوانانی را که با بهار شگفت‌انگیز او را غافلگیر کرده بودند، ملاقات کند.

صبح روز بعد، قبل از رسیدن، زوج جوان که کارمند بودند، از قبل با آقای فه تماس گرفتند تا بپرسند آیا کسی خانه است و کجا می‌تواند محل مناسبی برای ملاقات باشد. او گفت که همه مشغول کار خودشان هستند، بنابراین او در خانه تنهاست. «بهتر است در کوچه‌ی پر از گل‌های ختمی نزدیک خانه‌ی من همدیگر را ببینیم. آیا شما دو نفر می‌توانید راهتان را به آنجا پیدا کنید؟» دختر، انگار که سعی می‌کرد لحنش مهربان باشد، پاسخ داد: «بله، می‌توانیم پیدایش کنیم.»

آقای فه وقتی دو پیک را دید، تقریباً از تعجب فریاد زد. آنها لباس‌های خیلی شیکی پوشیده بودند. دو غریبه یک بروشور با عکس یک اسکوتر خاکستری SH به او نشان دادند و یک جعبه بزرگ مکمل‌های غذایی به او دادند. دختر گفت: «ما حرفه‌ای هستیم و برای مشتریانمان سورپرایز و رضایت به ارمغان می‌آوریم. امیدواریم شاد و سلامت باشید.»

همین که آقای فه داشت پول را بیرون می آورد و آماده می شد که بدهد، تین از انتهای کوچه فریاد زد: «بابا، بهشون نده!» او و یک مرد جوان دیگر به جلو هجوم آوردند و جلوی زوج جوان را گرفتند.

- بابا، اینا کلاهبردارای همیشگی هستن، چرا بهشون اعتماد کردی و پول دادی؟

در این لحظه، چند روستایی دیگر هم رسیدند. تین توضیح داد: «بابا، چند نفر از اهالی روستای ما کلاهبرداری شده‌اند، مگر نمی‌دانستی؟ این یک حقه قدیمی بخت‌آزمایی است. آنها حتی به تو مکمل‌های غذایی تقلبی هم داده‌اند؛ خوردن آنها فقط تو را بیمارتر می‌کند. بگذار به پلیس زنگ بزنم.»

معلوم شد که از دیروز، تین به طور مبهم صدای پدرش را در حال صحبت با یک غریبه شنیده است. سپس، با توجه به رفتار غیرمعمول پدرش، مخفیانه او را تعقیب کرده است. امروز صبح، تین دروغ گفته بود که سر کار می‌رود، اما از دوستانش در روستا خواسته بود تا به او کمک کنند تا راهی برای محاصره کلاهبرداران پیدا کند. در همین حال، او در باغ پنهان شد و منتظر رسیدن «پاداش دهنده» ماند تا با عجله بیرون برود.

در این لحظه، آقای فه بالاخره همه چیز را فهمید. تین خندید و به پدرش نزدیک شد:

- می‌دانم که قصد داشتی شعرهایت را چاپ کنی، بابا. اگر به موقع جلویشان را نمی‌گرفتم، پول را از دست می‌دادی. حالا، پول چاپ کتاب را به تو می‌دهم و می‌توانی بقیه‌اش را نگه داری.

شاعر روستا احساس غرور کرد و مخفیانه از پسرش به خاطر درسی که به او داده بود تشکر کرد. دو پلیس محلی ظاهر شدند، یک بازرسی اداری انجام دادند و سپس آن دو غریبه را به ایستگاه بردند. در این لحظه، کدخدای روستا و آقای نگو نیز رسیدند. کدخدا به آقای فه گفت: «شما خبر برنده شدن در قرعه‌کشی را دریافت کردید، اما سعی کردید همه چیز را پیش خودتان نگه دارید و به ما چیزی نگویید. خوشبختانه، این کلاهبرداران غیرحرفه‌ای هستند؛ اگر با کلاهبرداران ماهرتر روبرو می‌شدید، پولتان را از دست می‌دادید.»

بیرون، بوته‌های گل ختمی و رز به طرز درخشانی شکوفه داده بودند و به آرامی در نسیم تکان می‌خوردند...

منبع: https://baophapluat.vn/hoa-thom-day-ngo-post542392.html


نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان دسته‌بندی

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول

Happy Vietnam
بینندگان جوان با عکس‌های ویتنام شاد

بینندگان جوان با عکس‌های ویتنام شاد

لباس‌های سنتی

لباس‌های سنتی

گل‌ها به اسکله بین دونگ می‌رسند.

گل‌ها به اسکله بین دونگ می‌رسند.