از نظر همه، پیرمرد واقعاً خوششانس بود. خدمتکارش حتی سه وعده غذاییاش را به اتاقش میآورد؛ حتی لباس زیرش را بعد از دوش گرفتنش میشست. اولین باری که صدای آژیر ماشین حمل زباله را از دروازه شنید، با عجله به طبقه پایین رفت تا سطل زبالهاش را بردارد. دفعه بعد، خدمتکار، بیتوجه به روغن داغ داخل ماهیتابه روی اجاق گاز، با عجله سطل زباله را از دست او گرفت و با عذرخواهی آهی کشید: «اگر این کار را بکنی، اربابان مرا تا سر حد مرگ سرزنش میکنند.» پسرش سعی کرد مانع آب دادن به گلدانهای حیاط جلویی شود و گفت: «پدر، استراحت کن، این همه چیزهای سنگین را حمل نکن، ممکن است بیفتی و آسیب ببینی.» پسر که نتوانست جلوی او را بگیرد، آبپاش را پنهان کرد. خدمتکار با دو بار آب دادن به گلدانها در روز با او رقابت میکرد.
وقتی پسرش او را برای خرید یک بنر مراسم تشییع جنازه برای یکی از اقوام برد، پیرزن متوجه شد که هنوز افرادی در شهر هستند که از خوشنویسی کلاسیک چینی قدردانی میکنند. با وجود خجالتی بودنش، نتوانست جلوی خودش را بگیرد و اشتباهات موجود در حروف را به مغازهدار گوشزد نکند. فروشنده تنها زمانی واقعاً متقاعد شد که توضیح داد این شخصیت از کدام ضربالمثل یا داستان باستانی گرفته شده است. مثلاً وقتی بو یا با زی چی آشنا شد، فروشنده بنر به خانه او آمد، ساعتها با هم گپ زدند و سپس پیشنهاد همکاری دادند. مشتری گفت که این تلاش قطعاً مورد بررسی قرار خواهد گرفت، اما نکته اصلی این بود که خوشنویسی و حروف را با هم مرور کنند. صاحب خانه لبخند زد و محکم با او دست داد، قولی که به مشتریاش داده بود.
«این کار تمام روز طول میکشد، خستهکننده است! بهعلاوه، ترافیک خیابانها شلوغ است، ایده خوبی نیست، بابا!» حرفهای پسرش شادیاش را خاموش کرد. در ابتدا تصمیم گرفت هر طور که دلش میخواهد عمل کند، اما با جادهها آشنا نبود و نمیخواست نوههایش را با حملونقل اذیت کند، بنابراین با پشیمانی از این ایده منصرف شد.
پاهایش که به شخم زدن مزارع و کاه و کلش عادت کرده بودند، حالا در خانه پرسه میزنند؛ «مسیر» رفت و آمدش فقط به اتاق خواب و دروازه محدود میشود. کم خوابیدن و تماشای مداوم تلویزیون چشمانش را خسته میکند، اغلب روی تخت دراز میکشد و به صدای تیک تاک ساعت دیواری گوش میدهد.
بعد از کار، پسر به اتاق پدرش میرفت و میگفت: «پدر، چه چیزی لازم داری؟ فقط به من بگو.» در پایان مکالمهشان، پسر همان جمله آشنا را تکرار کرد. اما قبل از اینکه پدرش حتی بتواند پاسخی بدهد، کلی چیز به خانه آورد. گوشگیر برای شنوایی بهتر، تردمیل، صندلی ماساژ و ماساژور دستی. برای اینکه پدرش را از بالا و پایین رفتن از پلهها نجات دهد، برای اتاقش تلویزیون خرید و زنگ در نصب کرد تا اعضای خانواده بتوانند فقط با فشار یک دکمه آنجا باشند. او همچنین کتابی در مورد روزهای فرخنده که با حروف چینی نوشته شده بود، به خانه آورد و گفت که برای سرگرمی است. پدرش با ناراحتی لبخند زد: «روزهای خوب یا بد چه فایدهای دارند وقتی باران به صورتم نمیخورد و آفتاب به سرم نمیخورد؟» عروسش یخچال گوشه اتاق را پر از غذا و نوشیدنی کرده بود، اما او به ندرت از آن استفاده میکرد. هر هفته، او غذا را سر جایش میگذاشت و به او یادآوری میکرد که خوب غذا بخورد.
وقتی مادرم هنوز زنده بود، یعنی قبل از اینکه پدرم برای زندگی با فرزندانش به شهر نقل مکان کند، آنها هر هفته به دیدنم میآمدند. بچهها که پدرشان را مشغول امور روستا میدیدند، مخالفت میکردند و پس از کلی اصرار، بالاخره با عصبانیت جواب میدادند: «پدر، تو پیر هستی و حقوقی نداری، چرا زحمت انجام این همه کار را به خودت میدهی؟!» پدرم با اشتیاق آنها را اصلاح کرد و گفت: «چرا باید خستهکننده باشد؟» و سپس توضیح داد: «حتی رؤسای جمهور هم مرتباً عوض میشوند، پس این مناصب بیاهمیت روستا چه میشود؟ اما اینکه کسی نگران من باشد، کسی که به من نیاز دارد، هم خوب است.»
روزی که زادگاهش را ترک کرد، مدام نگران بود: «پسرم، در شهر چه کار خواهم کرد؟ آیا فقط روزهایم را با خوردن، آشامیدن و انتظار مرگ خواهم گذراند؟» این نگرانی شدت گرفت و او را دائماً غمگین کرد؛ دیگر نمیتوانست تحمل کند، به پسرش گفت: «هر روز فقط میخورم، میخوابم، دارو مصرف میکنم و صفحاتی از تقویم را پاره میکنم... خیلی بیفایده است!» پسرش لبخند زد و او را تشویق کرد: «بالاخره همه پیر میشوند، پدر. وقت استراحت است، وقت مراقبت از توست.» او با چشمانی عاشقانه اما غمگین به پسرش نگاه کرد. وقتی در بالکن ایستاده بود و با حسرت به زادگاهش در گرگ و میش غروب نگاه میکرد، بسیار غمانگیز بود.
«پدر دارد برمیگردد تا برای اجدادمان عود و دعا بخواند. او قصد دارد با بزرگان خانواده همکاری کند تا شجرهنامه خانوادگی را به زبان ملی ترجمه و آن را تکمیل کند، زیرا در آینده افراد کمتری میتوانند چینی کلاسیک بخوانند. اگر خدا به او سلامتی عطا کند، تمام بامبوهای باغ را میفروشد و کسی را استخدام میکند تا ریشهها را بکند و سبزیجات و درختان میوه چند ساله بکارد. پدر روزهای زیادی ندارد، اما میخواهد به فرزندان و نوههایش بدهد...» اینها چند خطی بودند که او با عجله روی تقویم روی میزش نوشت و آن را با خطکش فشار داد، قبل از اینکه با اتوبوس به زادگاهش برگردد.
او در زادگاهش، لباسهای محافظ خود را پوشید، چکمه پوشید و قمه و بیل خود را به باغ برد. باغ، که پس از ماهها بیتوجهی، پر از علفهای هرز شده بود، با دقت پاکسازی، خشک و سوزانده شد و سپس به بیل زدن و شخم زدن بازگشت. پاییز از راه رسیده بود و هوای خنک و ملایم، همراه با بارانهای شبانه، باغ سبزیجات را روز به روز سرسبزتر میکرد. او از صبح تا شب خستگیناپذیر کار میکرد، گاهی اوقات فقط میایستاد و به سبزیجات نگاه میکرد، چشمانش از شادی برق میزد. مرغها در لانه و اردکها در برکه نیز سالمتر و قویتر به نظر میرسیدند.
فروشندگان خیابانی اغلب به آنجا سر میزنند، باغ سبزیجات را تحسین میکنند و از آنها در مورد خرید مقداری سوال میپرسند، اما پیرزن لبخند میزند و سرش را تکان میدهد: «بگذار پسرم داشته باشد.» هر شنبه، او سبزیجات و میوهها را برداشت میکند، هر کدام را در یک کیسه جداگانه قرار میدهد و سپس همه آنها را در یک کیسه بزرگ جمع میکند؛ مرغها و اردکها در لانه خود نگهداری میشوند؛ تخمها در کیسههایی مخلوط با پوسته برنج قرار میگیرند تا از شکستن آنها جلوگیری شود. موتورسیکلت پسرش پر از آذوقه از روستا است، گویی که برای تجارت بیرون میرود، اما پدر همچنان اصرار دارد که بیشتر حمل کند. گاهی اوقات، با تماشای موتورسیکلتی که سبزیجات و میوهها را به شهر میبرد، پیرزن در لبخندی آرام شادی را مییابد.
حرکات چابک و دستان چابک او هنگام استفاده از بیلچه نشان میداد که سالم است، اما فرزندانش هنوز نگران بودند. دخترش که در همان نزدیکی زندگی میکرد، به پسرش گفت که برای درس خواندن به خانه والدینش برود و شب را آنجا بماند. پسرش دوربینی داشت که از دور پدرش را زیر نظر داشت؛ هر بار که برمیگشت، همان جمله را تکرار میکرد: «بابا، فقط استراحت کن و خوب شو.» او از دیدن پدرش ژولیده و پوشیده از خاک ابراز تاسف میکرد؛ پدرش را با سالمندان فقیرتر محله مقایسه میکرد و خاطرنشان میکرد که اگرچه فقیر نیست، اما نحیفتر به نظر میرسد. او لذتهای سادهای را برای دوران پیری پیشنهاد میکرد، از بازی شطرنج و نوشیدن چای گرفته تا رفتن به سفر یا بازدید از شهر با فرزندان و نوههایش... پدر با بیتفاوتی و کلمات بیربط پاسخ داد: «هر کسی شادیها و سرگرمیهای متفاوتی دارد؛ چرا مقایسه کنیم؟»
پسر پس از آنکه بارها و بارها پدرش را نصیحت کرد که «خودش را عذاب ندهد»، اما موفق نشد، از پذیرفتن سبزیجات، میوهها، مرغها و اردکها خودداری کرد. پدر غمگین بود، چشمانش غمگین و التماسهایش پر از اشک بود. پسر تسلیم شد و شرطی گذاشت: «پدر، بعد از این فصل سبزیجات، دیگر چیزی نکار و پرورش نده.» کسی که دوباره به باغ پر از علفهای هرز نگاه میکرد، به پیرمرد پیشنهاد داد که سبزیجاتی برای فروش بکارد. او با تکان دادن سر خستهاش پاسخ داد: «من این کار را کردم چون میخواستم فرزندان و نوههایم سبزیجات تمیز داشته باشند، اما حالا دیگر به آنها نیازی ندارند...» صدای پیرمرد از شدت احساسات خفه شد.
پسر به خانه برگشت، از دیدن پدرش که با فراغت روی تاب لم داده و با حواس پرتی به حیاط خیره شده بود، خوشحال شد. لبخندی زد و گفت: «میبینی بابا، این فوقالعاده نیست؟» پیرمرد از جا پرید، مستقیم به صورت پسرش نگاه کرد و ناگهان صدایش را بالا برد: «وقتی دیگر کسی به من احتیاج ندارد، حتی عزیزانم، چه لذتی دارد!؟»
پدر با عصبانیت رفت و کودک با حیرت رفتن او را تماشا کرد.
منبع: https://huengaynay.vn/van-hoa-nghe-thuat/tac-gia-tac-pham/khi-khong-ai-can-nua-152474.html







نظر (0)