Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

وقتی دانش‌آموزان از خانه دور هستند

سه سال پیش، پس از قبولی در دانشگاه، چمدان‌هایم را بستم و از ارتفاعات لائو کای به هانوی نقل مکان کردم. با پیروی از فلسفه «استفاده از فقر برای بزرگ کردن پسران، استفاده از ثروت برای بزرگ کردن دختران»، والدینم بیش از آنچه که به عنوان یک دانشجوی جدید دانشگاه نیاز داشتم، برایم فراهم کردند، حتی با اینکه خانواده ما «وضعیت چندان خوبی» نداشت.

Báo Lào CaiBáo Lào Cai12/06/2025

بسته‌بندی وسایل برای پایتخت

کمی بیش از یک هفته بعد از شروع مدرسه، پیک یک جعبه کالا را مستقیماً به اتاق خوابگاه من آورد: برنج سنگ کو از مونگ خنگ، مرغ محلی از باک ها، دنده خوک، گوشت خوک سیاه، کیک ماهی و حتی یک بسته خورش گوشت اسب مورد علاقه‌ام، مادرم گفت: «برای پذیرایی از هم‌اتاقی‌هایم با غذاهای مخصوص لائو کای ». می‌دانستم مادرم بهترین چیزها را برای فرستادن به دخترش که برای اولین بار از خانه دور بود، انتخاب کرده است. از طرف دیگر، والدین و برادر کوچکترم اغلب ساده‌تر غذا می‌خوردند و نمی‌توانستند مانند من از تمام غذاهای مخصوص محلی لذت ببرند.

هر شب، مادرم زنگ می‌زد و به من یادآوری می‌کرد که «خوب غذا بخور تا چاق شوی، سخت درس بخوان تا بتوانی آن چهار سال دوری از خانه را جبران کنی و افق دیدت را در پایتخت گسترش دهی.» یک بار، بارها گفت: «اگر عاشق شده‌ای، مراقب باش، بی‌احتیاطی نکن، وگرنه باردار می‌شوی و درس‌هایت را خراب می‌کنی. اوه... و آیا لازم است برایت کاندوم بخرم؟ از کاندوم‌های باکیفیت استفاده کن، خسیس نباش و آن کاندوم‌های ارزان‌قیمت ۱۵ دلاری را به قیمت بیست هزار دونگ بخر؛ اگر کاندوم تقلبی بخری، به راحتی می‌توانی باردار شوی.» از تعجب چشمانم را گشاد کردم و از خنده منفجر شدم. اگرچه می‌دانستم مادرم طرز فکر مدرن و طنزآمیزی دارد، اما هرگز انتظار نداشتم که لحنش شبیه کسی از «دهکده‌ی گل‌آلود» در *ماجراهای جیرجیرک* امروز باشد: «مامان، داری راه دویدن را به من نشان می‌دهی؟» مامان ریزریز خندید و گفت: «خدای من، به محض اینکه «برادر بزرگترت که بر هزار مانع غلبه کرد» را دیدی، تمام نصیحت‌های من را فراموش کردی! من یک خط مستقیم می‌کشم و به خاطر خودت تا خط پایان می‌دوم. به بوته‌ها برخورد نکن، وگرنه ضرر می‌کنی. اما گوش کن، اگر احساس گم شدن کردی، یا اگر اتفاق ناگواری افتاد... خودت را سرزنش نکن و کار احمقانه‌ای نکن. من تجربه و عشق کافی دارم تا به تو کمک کنم مشکل را به بهترین شکل حل کنی. یادت هست چی گفتم، باشه؟» بابا که به ندرت سوال می‌پرسید، فقط به حرف‌های محرمانه آن دو گوش داد و قبل از پایان دادن به تماس، تصمیم قاطع خود را گرفت: «چند روز پیش، چند صد هزار دونگ را در محفظه کوچک کیف لپ‌تاپم «جا گذاشتم»، دیدیش؟» و به این ترتیب، مامان آن روز «مخفیگاه مخفی» بابا را کشف کرد...

img-0503.jpg
تصویرسازی‌ها از نگوین دین تونگ.

سفر من به سوی زندگی دانشگاهی پر از عشق پدرم و نصیحت‌های صمیمانه مادرم بود. در سال اول، بعد از کلاس‌ها، مستقیماً به اتاق اجاره‌ای‌ام برمی‌گشتم، درس می‌خواندم، سپس می‌خوابیدم، یا در فیس‌تایم با بهترین دوستم که تازه پس از فارغ‌التحصیلی از دبیرستان ازدواج کرده بود، چت می‌کردم؛ یا با هیجان برای مادرم تعریف می‌کردم که چطور دوست دبیرستانی‌ام ناگهان بی‌خیال‌تر شده است؛ گهگاه در اطراف پرسه می‌زدم و فرنی دنده خوک با خمیر سرخ‌شده، سوپ رشته فرنگی خرچنگ، حلزون آب‌پز و بسیاری از غذاهای ارزان و فوق‌العاده خوشمزه دیگر را که مادرم در دوران دانشجویی از آنها لذت می‌برد، اما حالا فرصتی برای لذت بردن از آنها پیدا نمی‌کرد، پیدا می‌کردم.

دانشجویان سال دوم... از خرج کردن پول برای سیب زمینی پشیمانند.

در سال دوم، به فکر پیدا کردن یک شغل پاره وقت افتادم تا تجربه کنم که «بزرگسالی که پول خودش را درمی‌آورد» چگونه است. بعد از مشورت با دوستان، تحقیق در رسانه‌های اجتماعی و بررسی گزینه‌ها، به همراه ترس از کلاهبرداری، تصمیم گرفتم برای شغلی در یک مرکز تفریحی کودکان مصاحبه کنم. این شغل مناسب من بود، مدیر پس از مصاحبه راضی بود و بنابراین رسماً شروع به کار ساعتی کردم. با حقوق ۲۱۰۰۰ دونگ ویتنامی در ساعت، وظایف من شامل راهنمایی کودکان از مهدکودک تا دبیرستان در حرفه‌های مختلف بود. من به بخش مد و مجریان اختصاص داده شدم. با کمال تعجب، این بخش منحصراً برای دانش‌آموزان مهدکودک و دبستان بود. از اینکه «استایلیست» بودم، احساس غرور می‌کردم، لباس‌ها را برای بچه‌ها انتخاب و هماهنگ می‌کردم، سپس به یک مدل تبدیل می‌شدم، سعی می‌کردم در مدلینگ کت‌واک حرفه‌ای به نظر برسم، در یک خط مستقیم روی باند راه می‌رفتم تا به بچه‌ها نشان دهم. زیر نورهای خیره‌کننده صحنه، با لباس‌ها و پوشش‌های رنگارنگشان که در اطراف می‌چرخیدند، بیش از سی مدل کودک پچ‌پچ می‌کردند و می‌خندیدند و درخواست تغییر کفش و کلاه داشتند؛ درخواست رژ لب و رژگونه، به همراه انبوهی از سوالات «چرا» که باعث شد من، برگزارکننده، سرگیجه، گرفتگی صدا و پاهای درد گرفته از ایستادن تمام روز داشته باشم.

اولین حقوقم یک موفقیت بزرگ بود و باعث شد وقتی چند میلیون دونگ در دستم گرفتم و با آن سرگرم شدم، احساس کنم «توانایی پول درآوردن» را دارم. همان روز، برای اولین بار در زندگی‌ام، از خرج کردن پول برای یک سیب‌زمینی شیرین پخته شده ۳۵۰۰۰ دونگی - تقریباً معادل دو ساعت دستمزد - پشیمان شدم. با اینکه مادرم تمام هزینه‌های زندگی‌ام را پوشش می‌داد، قبل از خرید هر چیزی تردید داشتم، تا جایی که تقریباً احساس خساست می‌کردم. به جای غذا خوردن در رستوران، هر روز صبح زود از خواب بیدار می‌شدم، ناهار می‌پختم، آن را به محل کار می‌آوردم، ظهر آن را می‌خوردم و سپس به مدرسه می‌رفتم. به مدت هشت ماه، تمام وقت آزادم را صرف اشتیاقم برای کسب درآمد می‌کردم و لاغر شدم و از ۴۸ کیلوگرم در شروع مدرسه به ۴۲ کیلوگرم کاهش یافتم. بسیاری از روزها سرفه می‌کردم، تب داشتم و صدایم از «جنگیدن» با مدل‌های کودک پرانرژی گرفته بود. مدیر شرکت قول افزایش حقوق و فرصت‌هایی برای میزبانی نمایش‌های مهم را داد، اما من هنوز مجبور بودم در نظر بگیرم که وظیفه اصلی من به عنوان یک دانشجو درس خواندن، درس خواندن و درس خواندن است. وقتی تقریباً پول کافی برای خرید یک کامپیوتر بهتر برای خودم پس‌انداز کرده بودم، تصمیم گرفتم شغل پاره وقتم را رها کنم.

« با رویاهایت زندگی کن.»

اگر شما دانشجویان از خود می‌پرسید که آیا باید شغل پاره وقت پیدا کنید یا نه، پاسخ شخصی من «بله» است. بعد از هشت ماه کار سخت، تجربیات ارزشمند زندگی زیادی کسب کرده‌ام. ارزشمندتر از دستمزدی که با عرق و تلاش به دست آورده‌ام، درک سختی‌هایی است که والدینم برای بزرگ کردن من و خواهر و برادرهایم متحمل شده‌اند. علاوه بر این، در مدیریت امور مالی شخصی‌ام ماهرتر شده‌ام، بنابراین به ندرت پیش می‌آید که قبل از پایان ماه پولم تمام شود و مجبور شوم برای وعده‌های غذایی نودل فوری بخورم. اما چیزی که من بزرگترین دستاورد خود می‌دانم، انضباط شخصی و خودنظم‌دهی در یک محیط کاری ساختارمند است.

من اکنون دانشجوی سال سوم دانشگاه هستم و تجربه قابل توجهی در مشاغل پاره وقت مختلف مانند فروش آنلاین لباس، تدریس خصوصی و رقصنده پشتیبان بودن دارم؛ همچنین مهارت‌های دیگری مانند روزنامه‌نگاری، میزبانی و نواختن گیتار و پیانو را یاد گرفته‌ام. امسال، اگر هر یک از شما قصد دارید برای دانشگاه فرهنگی هانوی درخواست دهید، می‌توانم در مورد موارد زیادی به شما مشاوره بدهم، مانند انتخاب رشته تحصیلی مناسب؛ یافتن محل اقامت در نزدیکی دانشگاه؛ انتخاب هم‌اتاقی‌های قابل اعتماد؛ و یافتن مشاغل پاره وقت معتبر. با این حال، من هیچ تجربه‌ای در مشاوره در مورد... عشق و روابط ندارم.

در حالی که برای سال آخر دانشگاه آماده می‌شوم، هنوز هر روز تلاش می‌کنم تا زندگی دانشجویی‌ام را به طور کامل زندگی کنم. اپرا وینفری نقل قولی دارد که من عمیقاً از آن قدردانی می‌کنم: «بزرگترین ماجراجویی که می‌توانید داشته باشید، زندگی کردن رویاهایتان است.» جوانان هرگز نباید از رویاپردازی و تجربه کردن دست بردارند. برای همه دانشجویان فارغ‌التحصیل سال ۲۰۰۷ آرزوی موفقیت در فتح محوطه دانشگاه برای «زندگی کردن رویاهایشان» را دارم.

منبع: https://baolaocai.vn/khi-sinh-vien-xa-nha-post403199.html


نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان دسته‌بندی

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول

Happy Vietnam
آئو دای در پایتخت باستانی

آئو دای در پایتخت باستانی

شب آتش بازی دا نانگ

شب آتش بازی دا نانگ

مزرعه بادی فراساحلی با دونگ

مزرعه بادی فراساحلی با دونگ