او ساکت ایستاده بود و حلقهی بچههایی را که ویت را احاطه کرده بودند تماشا میکرد. او اصلاً خسته به نظر نمیرسید و مدام با دستانش اشاره میکرد. گهگاه، او را میدید که به سمتش برمیگشت، لبخندی کمرنگ بر لبانش بود و چشمانش روشن و شفاف بود، انگار که به او میگفت به قولش عمل کرده است.

بیست و هشتمین روز از سال نو قمری بود و همه چیز در خیابانها شلوغتر از همیشه به نظر میرسید. باد سردی میوزید. بعدازظهرها دلگیرتر بودند. و شبها به آرامی سپری میشدند. انواع و اقسام افکار از ذهنش گذشت.
او در قطار میراث فرهنگی از هوئه به دانانگ با ویت آشنا شد. آن سفر پرمعنای تابستانی با قطار، پاداشی بود که او و چند داوطلب به کودکان مدرسه «زبان اشاره» دادند. این کودکان با اختلالات شنوایی متولد شده بودند، بنابراین فقط میتوانستند با استفاده از نوک انگشتان و حالتهای صورت خود ارتباط برقرار کنند.
در واگن میراث، او با جسارت از مسئول قطار پرسید که آیا بچهها میتوانند آواز بخوانند. مسئول قطار پس از توضیح کامل موقعیت، به طور غیرمنتظرهای اشتیاق نشان داد و به سرعت مهمانداران هواپیما را در مورد اجرای ویژه مطلع کرد. بیست کودک آهنگ "رز کوچولو" را با زبان اشاره خواندند. ناگهان، تمام واگن میراث با تشویق منفجر شد. بچهها با هیجان خندیدند، در حالی که چشمانش پر از اشک شد.
وقتی قطار وارد ایستگاه دانانگ شد، در حالی که او مشغول شمردن بچهها بود، مرد جوانی به او نزدیک شد. او به سرعت متنی را روی یک تکه کاغذ نوشت. او جا خورد. مرد جوان فکر کرد که او درست مثل بچههاست. او سرش را تکان داد و توضیح داد که فقط یک داوطلب است. هر دو با ناراحتی خندیدند.
مدتها بعد، در حالی که کنار رودخانه هان نشسته بودند، از ویت پرسید که چرا در آن لحظه تصمیم گرفته بچهها را همراهی کند. ویت در سکوت به شب طوفانی خیره شد و لبخند کمرنگی زد. ویت گل رز را دوست داشت. وقتی کاپیتان قایق را در حال توضیح عنوان آهنگ شنید، فهمید که این سرنوشت است. و چون لبخند بچهها را دید. آنها درخشانتر از هر چیزی که در زندگیاش دیده بود، میدرخشیدند.
بعد از آن سفر با قطار میراثی، ویت آخر هفتهها فعالانه به مدرسه میرفت، کلی خوراکی با خودش میآورد و شروع به یادگیری خط ساده میکرد. هر وقت شیر آب میشکست، ویت آستینهایش را بالا میزد و آن را تعمیر میکرد. او میزها را دوباره میچید، صندلی اضافه میکرد و لولههای پلاستیکی برای پوشاندن سیمهای برق اضافی نصب میکرد تا از برقگرفتگی بچهها جلوگیری کند. او فوراً برای هر کار بیاسمی که معلمها از او میخواستند یا داوطلبان درخواست میکردند، آنجا بود. گاهی اوقات، در آن آخر هفتهها، معلمها حتی دیرتر از ویت میرسیدند.
ورود ویت مانند نسیمی از هوای تازه بود و چیزهای شگفتانگیز زیادی را برای بچهها به ارمغان آورد. او آنها را با انواع بازیها آشنا کرد و سپس آنها را برای مسابقات ورزشی به گروههایی تقسیم کرد. یک روز، ویت برای آنها کلاسهای شطرنج و بدمینتون ترتیب داد و حتی بدون هیچ تردیدی در اولین سال حضورش در این مدرسه "زبان اشاره"، لباس بابانوئل پوشید تا در روز کریسمس هدایا را پخش کند. او که یک بابانوئل واقعی بود، اجازه میداد بچهها از پشتش بالا بروند و آنها را در حیاط حمل کند.
دو ماه از ورودش به مدرسهی «زبان اشاره» نگذشته بود که مرد جوان با تردید از معلم خواست که به او خواندن و نوشتن ویتنامی یاد بدهد. او در یک سفر تحقیقاتی برای شرکت مادرش به آنجا رفته بود تا در یک منطقهی فناوری پیشرفته در بخش شرقی شهر سرمایهگذاری کند - پروژهای برای توسعهی صنعت نیمههادی برای شهر.
در ابتدا فقط یک نقشه بود، اما به محض ورود، مجذوب فضای آرام شهر ساحلی شد. هر کسی را که ملاقات میکرد، حتی غریبهها، با لبخند به او سلام میکردند. وقتی پروژه شروع شد، شرکت مادر او را به عنوان سرپرست فنی منصوب کرد.
این مکان که در آن سوی دنیا، با اختلاف زمانی روز و شب، متولد و بزرگ شده بود، هنوز هم برای ویت به طرز عجیبی آشنا به نظر میرسید. او موقتاً نام بن را از شناسنامهاش حذف کرد و نام ویت را برای خود برگزید. وقتی او درباره این نام ویتنامی پرسید، به آرامی لبخند زد، لبخندی کمی خجالتی. مرد خارجی قدبلند و خوشهیکل، موهای بور مجعد و چشمان آبی گیرایی داشت.
او موافقت کرد که به ویت درس بدهد تا بتواند زبان مادریاش را روان بخواند و بنویسد. هیچ هزینهای لازم نبود؛ تنها کاری که ویت باید انجام میداد این بود که هر وقت آزاد بود به دیدن بچهها برود. بچهها از قبل به ویت علاقهمند شده بودند. اگر ویت یک هفته به دیدنشان نمیآمد، با حسرت به او نگاه میکردند و از همه دربارهاش میپرسیدند. آنها همیشه نگران بودند که ویت به وطنش برگردد و آنها را فراموش کند.
او یک بار این سوال را از ویت پرسید. کی بود؟ ویت در حالی که به او نگاه میکرد، مکث کرد و سپس به سرعت نگاهش را به دوردستها دوخت. «این پروژه بلندمدت است، اما مردم محلی را برای ساخت ریزمدارها و تراشهها آموزش میدهد، در حالی که متخصصان فقط به صورت دورهای نظارت و راهنمایی میکنند. دو سال.» ویت آرام صحبت میکرد، انگار میگذاشت باد کلماتش را در پهنه وسیع دانانگ بپیچد. اما، به طرز عجیبی، او حرفهای او را به وضوح میشنید. در قلبش احساس ناراحتی فزایندهای میکرد.
آن سال همچنین اولین باری بود که ویت برای خداحافظی با او آمد، زیرا مجبور بود برای گزارش پیشرفت کارش به زادگاهش برگردد. ویت پرسید: «میتوانی برای بدرقه به فرودگاه بیایی؟» اما او ساکت ماند. درست قبل از پروازش بود که برای ویت پیامی فرستاد و آرزوی سفری امن کرد. آن شب، او در حیاط مدرسه با بچهها نشست. آنها هنوز از قول ویت برای جشن گرفتن اولین تت (سال نو قمری) خود در دا نانگ با آنها هیجانزده بودند.
اما بچهها خیلی زود آن را فراموش کردند. وقتی ویت برای دومین سال کاریاش با کلی هدیه و خوراکی برگشت، دوباره به او چسبیدند. آن مرد خارجی حالا روان صحبت میکرد و خوب مینوشت، با جملات و ایدههای واضح. هر کسی که ویت را میدید از تواناییهای گفتاری و نوشتاری او شگفتزده میشد.
چندین بار به او پیشنهاد داد که تدریس خصوصی به ویت را متوقف کند. اما ویت مدام تردید میکرد و میگفت چیزهای زیادی هست که میخواهد یاد بگیرد، بداند و با این سرزمین و با بچهها انجام دهد. او نرم شد و شروع به آموزش همه چیز به او کرد، از فرهنگ و تاریخ گرفته تا آشپزی. به گفتهی ویت، همه چیز باید آموخته میشد.
بخش شرقی شهر در حال تبدیل شدن به یک منطقهی پیشرفتهی فناوری بود. ویت شلوغتر از همیشه به نظر میرسید. گاهی اوقات او فقط هر دو هفته یکبار به مدرسه میآمد، و گاهی اوقات یک ماه کامل. یک روز، ویت به او پیام داد که کلاس را لغو کند زیرا مجبور بود با یک شریک تجاری ملاقات کند. گهگاه، او با ظاهری خسته و چشمانی بیخواب به کافه میآمد.
در آن زمانها، به جای درس دادن، وقتش را صرف گپ زدن با او میکرد، یا به سادگی مینشست و تماشا میکرد که چطور با عجله ساندویچش را تمام میکند، سریع لیوان آبش را مینوشد و آهی میکشد. او به او نگاه میکرد. او هم به او نگاه میکرد. سپس از کافه کوچک تا ساحل رودخانه هان قدم میزدند تا از نسیم لذت ببرند. او میدانست که او غرق در کار است و نیاز به استراحت دارد.
او از شور و اشتیاقی که صرف این پروژه کرده بود برایش گفت. او میخواست این شهر را به یک رهبر منطقهای در فناوری نیمههادی و تولیدکننده جهانی تراشههای باکیفیت تبدیل کند. او به سخنان پرشور و مصمم مرد خارجی گوش داد. اگر موهایش بلوند فرفری نبود، اگر چشمانش آبی خیرهکننده نبود و اگر لهجهاش آنقدر خاص نبود، شاید او فکر میکرد که او اهل همین سرزمین است.
این دومین سال ویت است، به این معنی که وقتی آخرین صفحه تقویم پاره شود، دوره نظارت فنی ویت به پایان میرسد. او این را خوب میداند. با نزدیک شدن به پایان این روزها، او احساس ناراحتی فزایندهای میکند، گویی امواج صوتی از رودخانه هان به قلبش برخورد میکنند. اما او این را پیش خود نگه میدارد و به ویت نمیگوید.
او شروع به آموزش غذاهای سنتی سال نو کشورش به ویت کرد. او گوشت را در قابلمه پخت، بان تت (کیک برنجی ویتنامی) را پیچید و پاکتهای قرمز درست کرد، درست مانند یک جشن سنتی سال نو قمری برای خداحافظی با ویت. او ویت را برای اولین بار پس از مدتها آشنایی به خانهاش دعوت کرد. او میخواست به ویت یک وعده غذایی گرم و خانوادگی بدهد. آخرین شب ویت در دا نانگ بود و او همه چیز را چید و بهترین آرزوهایش را به او کرد. آنها فقط به یکدیگر نگاه کردند.
تا وقتی که ویت دستش را گرفت و از او پرسید که آیا یک بار دیگر به او اعتماد میکند، او بالاخره فهمید. او برمیگشت. او میخواست بهار را با بچهها جشن بگیرد. میخواست بان چنگ (کیک برنجی سنتی ویتنامی) درست کند، جشنهای شب سال نو را تماشا کند، پول شانس بگیرد و به بچهها پول شانس بدهد. به او اعتماد کن. او نمیدانست چگونه پاسخ دهد. اما همچنان سر تکان داد، همانطور که قبلاً بارها این کار را کرده بود.
ویت برگشت. ویت بعد از بازی با بچهها، او را به خانه برد. شهر پر از عطر بهار بود. او و ویت در خیابانهایی که پر از غرفههایی بود که انواع کالاها را برای سال نو قمری میفروختند، گم شده بودند. شب بیست و هشتم بود، همه چیز شلوغتر اما در عین حال جشنتر بود.
ویت مدت زیادی مردد ماند، سپس رو به او کرد و گفت که امسال باید برای عید تت آماده شوند. این یعنی خرید غذا، پختن گوشت، درست کردن بان تت (کیک برنجی سنتی ویتنامی) و درست کردن آئو دای (لباس سنتی ویتنامی). و باید مطمئن میشدند که برای پنج نفر برای جشن تت کافی باشد. او جا خورد. پنج نفر؟ همکارانش هم؟ نه. ویت سرش را خاراند، سپس دستانش را دراز کرد تا بشمارد. من، بابا، مامان و خواهر کوچکترم. من زودتر از موعد آمدم، درست همانطور که با تو و بچهها قرار گذاشته بودم. آنها بعدازظهر بیست و نهم عید تت به فرودگاه دانانگ میرسند.
«اوه، و یک نفر دیگر هم هست...» ویت به قلبش اشاره کرد، سپس سه انگشت وسطش را در هم قلاب کرد و فقط انگشت کوچک و شستش را صاف گذاشت و آنها را از قلبش به سمت او کشید. این علامتی بود که میگفت: «دوستت دارم!»
در میان خیابانهای شلوغ تت، ویت دستش را روی قلبش گذاشت. او میتوانست ریتم بهار را که در باد او را به پیش میراند، بشنود. حتی قبل از شب سال نو، آن نماد، بهار را به قلب او آورده بود.
به گفته TONG PHUOC BAO (baodanang.vn)
منبع: https://baogialai.com.vn/ky-hieu-mua-xuan-post578328.html






نظر (0)