Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

اولین باری که در ایام عید تت به دیدن معلمم رفتم.

Việt NamViệt Nam19/02/2024

به طور سنتی، در گذشته، مردم در روز اول عید تت به دیدار پدرانشان و در روز سوم به دیدار معلمانشان می‌رفتند. اما آن سال، کلاس من این سنت را شکست. صبح روز اول، پس از بازگشت از گردش‌های خانوادگی، بچه‌های محله با شور و هیجان برای بازدید از خانه معلمشان جمع شدند تا سال نو را به او تبریک بگویند.

تصویر نمایشی
تصویر نمایشی

آن زمان، من کلاس چهارم بودم (که حالا کلاس دوم است). این اولین باری بود که در طول تت (سال نو ویتنامی) به دیدن معلمم می‌رفتم. ترکیبی از شادی وصف‌ناپذیر و اضطراب را احساس می‌کردم. این هیجان از کنجکاوی من برای دیدن خانه معلم و محل زندگی و تدریس او به ما ناشی می‌شد. به علاوه، این اولین باری بود که در زندگی‌ام با دوستانم سوار کالسکه اسبی می‌شدم، گپ می‌زدیم و شاد می‌خندیدیم - فوق‌العاده لذت‌بخش بود. در منطقه روستایی فقیرنشین ما، در اواخر دهه 1950، وسیله اصلی حمل و نقل کالسکه اسبی بود. داشتن دوچرخه یک کالای لوکس محسوب می‌شد. اگرچه خوشحال بودم، اما وقتی کالسکه‌چی اسب را مهار کرد و جلوی خانه معلم توقف کرد تا ما بچه‌ها پیاده شویم، قلبم به تپش افتاد، زیرا قرار بود با معلم سخت‌گیر روبرو شوم، کسی که او را فقط از دور در جاده روستا دیده بودم. من همیشه خبردار می‌ایستادم، کلاهم را برمی‌داشتم و قبل از اینکه او رد شود تعظیم می‌کردم.

برای آماده شدن برای جشن سال نو قمری، قبل از آخرین روز سال، مادرم به من پول داد و گفت که به خیابان بروم و یک جفت سرویس چایخوری Tie Guan Yin بخرم. این اولین باری بود که با یکی از دوستانم به خیابان می‌رفتم و آنقدر مجذوب طیف خیره‌کننده رنگ‌ها شده بودم که بی‌دقت سکه‌ام را با طرح بامبو انداختم و فقط پول کافی برای خرید یک جفت سرویس چایخوری کوچک‌تر از برند Parrot برایم باقی ماند. متأسفانه، وقتی به خانه رسیدم، مادرم حسابی سرزنشم کرد، اما خوشبختانه هنوز سال کهنه بود!

معلم ما در مدرسه روستا که «هونگ ترونگ» نامیده می‌شد، از پایین‌ترین پایه، کلاس پنجم، سپس کلاس چهارم و در نهایت کلاس سوم که پایان دوره ابتدایی بود (معادل کلاس‌های ۱، ۲ و ۳ امروزی) به ما درس می‌داد. هر کسی که می‌خواست تا کلاس دوم یا اول (معادل کلاس‌های ۴ و ۵ امروزی) ادامه تحصیل دهد، باید به مدرسه کمون که چندین کیلومتر دورتر بود، می‌رفت. در آن زمان، معلمان «هونگ ترونگ» حقوق خود را به صورت چندین قطعه زمین مرغوب روستا که برای کشت در تمام طول سال به آنها اختصاص داده شده بود، دریافت می‌کردند تا هزینه‌های خود را تأمین کنند. پس از توافق ژنو ۱۹۵۴، وقتی روستاییان به خانه‌های خود بازگشتند، فرزندانشان توانستند به مدرسه برگردند. جنگ آموزش را مختل و نابود کرده بود و منجر به بی‌سوادی گسترده در روستای من شده بود. حتی در یک کلاس، دانش‌آموزان از نظر سنی تفاوت قابل توجهی داشتند، گاهی اوقات تا ده سال. در آن زمان، یادگیری خواندن و نوشتن مهم‌تر از صرفاً بودن در یک پایه خاص بود. در کلاس چهارم، بعضی از دانش‌آموزان هفت ساله بودند، در حالی که بعضی دیگر ۱۷ یا ۱۸ ساله بودند که به مدرسه فرستاده شدند. بنابراین، بسیاری از همکلاسی‌هایم، که تازه کلاس سوم را در مدرسه روستا تمام کرده بودند و نسبتاً باسواد بودند و می‌توانستند محاسبات اولیه را انجام دهند، مدرسه را رها کردند تا در خانه بمانند و در کشاورزی، کاشت و پرورش دام مشارکت کنند، سپس ازدواج کردند و بچه‌دار شدند. من جزو کوچکترین دانش‌آموزان کلاس بودم. یک بار، بعد از تت (سال نو قمری)، به مدرسه برگشتم و آنقدر خوش گذراندم که فراموش کردم صبحانه بخورم. تا ظهر، گرسنه، عرق کرده و خسته بودم. معلم یکی از همکلاسی‌هایم را از همان نزدیکی فرستاد تا مرا به خانه و نزد خانواده‌ام ببرد. او مرا زیر بغلش انداخت و از میان شالیزارهای ناهموار و گل‌آلود برنج عبور داد.

برگردیم به موضوع ملاقات با معلمم در طول تت (سال نو ویتنامی)، پدرم آموزش کاملی به من داد. او به من دستور داد که پس از سلام و احوالپرسی با معلمم در خانه‌اش، یک سینی یا بشقاب قرض بگیرم، سرویس چای را روی آن بگذارم، با احترام بایستم و دست به سینه بایستم و بگویم: "سال کهنه تمام شد و ما وارد سال نو می‌شویم. این هدیه کوچک را تقدیم می‌کنم و برای شما و خانواده‌تان آرزوی سلامتی و شادی فراوان در سال نو دارم." پدرم این کار را بارها و بارها تا تقریباً نیمه‌شب با من تمرین کرد. صبح شب سال نو، دقیقاً همانطور که پدرم دستور داده بود، انجام دادم. با این حال، آنقدر در مواجهه با معلمم عصبی بودم که آن را برعکس گفتم: "سال نو تمام شد و ما وارد سال کهنه می‌شویم...!" ناگهان، همه حاضران در خانه معلمم از خنده منفجر شدند و من را بیشتر دستپاچه و لرزان کردند. معلمم با دیدن این موضوع، به آرامی مرا راهنمایی کرد تا حرف‌هایم را اصلاح کنم و یک کیک سنتی سال نو به من داد.

در راه خانه، احساس گناه و سرزنش از خودم داشتم و از خودم می‌پرسیدم که چرا تبریک سال نو به معلمم را اینقدر کامل حفظ کرده بودم، اما آنها را اشتباه تلفظ کرده بودم! بعد به طور مبهم فکر کردم، اگر پدرم به من گفته بود که هنگام تبریک سال نو مستقیماً به معلم نگاه نکنم و سرم را خم کنم، شاید این اشتباه را مرتکب نمی‌شدم؛ چون من همیشه هر وقت معلمی را می‌دیدم تعظیم می‌کردم، بنابراین همیشه در امان بودم. بدتر از آن، دوستانم مرا به جلو هل دادند تا اول به او تبریک بگویم و گفتند: «تو جوانی، هدایایت کم است، پس اول به معلم سال نو تبریک بگو. ما بزرگتریم و هدایایمان مفصل‌تر است، بنابراین بعداً تبریک می‌گوییم.» حرفشان منطقی بود، چون بعضی‌ها سبد کیک داشتند، بعضی‌ها بطری شراب، بعضی‌ها کیسه برنج چسبناک و شکر، بعضی‌ها حتی دسته‌های سنگین موز رسیده را با خود حمل می‌کردند و بعضی‌ها از خانواده‌های مرفه یک خروس بزرگ یا چیزهای گران‌قیمت دیگری به معلم داده بودند... اگر می‌گذاشتند آخر برایش آرزویی کنم، این اشتباه را نمی‌کردم.

شصت و شش سال از اولین باری که در دوران مدرسه‌ام عید تت (سال نو قمری) را با معلمم جشن گرفتم، می‌گذرد. ​​حالا او فوت کرده است. از همکلاسی‌هایم در آن مدرسه ابتدایی روستا، برخی هنوز زنده هستند، برخی دیگر فوت کرده‌اند؛ اما هر وقت بهار از راه می‌رسد و عید تت از راه می‌رسد، آن روزهای قدیم را به یاد می‌آورم و خاطرات شیرین جوانی‌ام در ذهنم زنده می‌شود.


منبع

نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان موضوع

در همان دسته‌بندی

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول