Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

حدس

Việt NamViệt Nam06/11/2024


تصویرسازی: فان نهان
تصویرسازی: فان نهان

تقریباً پنج سال پس از فارغ‌التحصیلی، خوئه چندین بار شغل خود را تغییر داد، اما پس از مدتی، همیشه آن را رها می‌کرد. برخی از مشاغل با کارهای خارج از رشته‌اش تداخل داشتند و نیاز به اضافه کاری زیاد با حقوق ناچیز داشتند؛ برخی دیگر با توانایی‌های او سازگار بودند اما مشکلات سازمانی و درگیری با همکارانش را به همراه داشتند. مکان‌هایی که درآمد پایدار ارائه می‌دادند، مستلزم کار در زمینه‌ای غیرمرتبط با رشته تحصیلی‌اش بودند و این او را دیوانه می‌کرد. این بار، خوئه مصمم بود که برای کار در شرکت مد مشهور «زن شین» درخواست دهد، به این امید که در رشته ارتباطات خود کار کند تا خلاقیت خود را آزاد کند. صبح روز مصاحبه، پدرش با او تماس گرفت تا او را تشویق کند، اما همچنین او را تهدید کند:

- اگر این بار نتوانستید شغل ثابتی پیدا کنید، به شهر خودتان برگردید و از دفتر منطقه درخواست کار کنید. در بدترین حالت، می توانید به خواهر و برادرهای بزرگترتان در کشاورزی و دامداری بپیوندید؛ کار سختی خواهد بود، اما خیلی لذت بخش است، پس نگران نباشید.

- نگران نباش بابا، اگه تا آخر امسال یه کار درست و حسابی پیدا نکنم، به حرفت گوش میدم.

خوئه به پدرش گفت که مسائل نامربوط را قاطی نکند، چون فقط او را بیشتر گیج می‌کند. پس از پایان تماس، او به سرعت به سمت شرکت رفت و در حالی که منتظر مصاحبه استرس‌زا بود، ترکیبی از هیجان و اضطراب را احساس می‌کرد. این یکی از پنج شرکت زیرمجموعه گروه Fashion Shine بود که ده‌ها هزار نفر را در بخش‌های مختلف، از جمله دفاتر اجرایی و تیم‌های تولید و فروش، استخدام کرده بود - همین که در مورد وسعت آن شنید، کافی بود تا متوجه شود. همانطور که راه می‌رفت و به اطراف محوطه وسیع نگاه می‌کرد، خوئه متوجه زنی که او نیز در حال راه رفتن بود، نشد، تلفن همراهش را بین شانه و گوشش قرار داده بود و کیف دستی‌اش را زیر و رو می‌کرد. برخورد ناگهانی باعث شد خوئه تعادلش را از دست بدهد و تقریباً بیفتد، کیفش به داخل باغ محوطه‌سازی شده و سنگفرش حیاط جلوی ساختمان اداری پرتاب شد. او به سرعت کیف را از آب بیرون آورد، اما کاملاً خیس شده بود. خوئه با دیدن لباس ساده زن و حدس اینکه او نیز برای درخواست شغل آنجاست، با عصبانیت فریاد زد:

هی، خانم، حواست نیست کجا داری میری؟

زن با گستاخی جواب داد: «بیخیال، تو که اصلاً نگاه هم نمی‌کردی، پس چرا دیگران را سرزنش می‌کنی؟»

- انقدر از بحث کردن خوشت میاد، ها؟ فکر کردی صورتت رو نمی خارونم؟

- باشه، باشه، باشه، خیلی ازت می‌ترسم. لطفا منو ببخش، چیزی نیست.

با شنیدن اینکه زن صدایش را مطیعانه پایین آورد، خوئه متوجه شد که خیلی عجله کرده است. با نگاه به ساعت، تقریباً زمان مصاحبه‌اش فرا رسیده بود، بنابراین پرونده خیس را داخل سطل زباله انداخت و با عجله وارد آسانسور شد، کاملاً بی‌خبر از اینکه منشی منابع انسانی از طبقه بالا ناخواسته شاهد این حادثه بین آنها بوده است.

خوئه بدون رزومه با او مصاحبه کرد. رئیس منابع انسانی ناامید به نظر می‌رسید.

درخواست کار شما کجاست؟

خوئه با لکنت زبان گفت: - من... من آن را سر راه انداختم، پس... پس دیگر ندارمش.

- این طرز برخورد غیرقابل قبول است. خیلی بی‌احتیاط، خیلی شلخته. اگر مدارک لازم را نداشته باشید، مصاحبه چه فایده‌ای دارد؟ لطفاً بروید.

خوئه که تصمیم گرفته بود این بار یا به زادگاهش برگردد و در باغ، برکه و دامداری کار کند، یا کارمند اداری کم‌درآمدی شود، ناگهان گفت:

- آیا شما موقع استخدام، رزومه رو به صلاحیت‌ها و توانایی‌ها ترجیح می‌دید؟ من رزومه ندارم، چرا مستقیماً از خودم نمی‌پرسید و جواب من رو نمی‌شنوید؟ باشه، من به هر حال به این شرکت مزخرف نیازی ندارم!

با گفتن این حرف، خوئه ناگهان از جا بلند شد و با قدم‌های بلند از اتاق بیرون رفت. درست به محض باز شدن در، منشی منابع انسانی با عجله وارد شد. مشخص نیست که آنها در مورد چه چیزی صحبت می‌کردند، اما قبل از اینکه خوئه حتی به انتهای راهرو برسد، رئیس منابع انسانی به او رسید.

سلام، خانم. یه لحظه صبر کنید. شما... شما استخدام شدید. می‌تونید از فردا شروع به کار کنید.

- شوخی نمی‌کنی، نه؟ نه رزومه‌ای، نه مصاحبه‌ای، و من... من استخدام شدم؟

بله، بله… مدارک تکمیلی را می‌توان بعداً ارسال کرد.

خوئه از خوشحالی در پوست خود نمی‌گنجید، از او بسیار تشکر کرد و رفت. رئیس منابع انسانی رو به منشی کرد و گفت:

- خوشبختانه او به موقع به من اطلاع داد، وگرنه وقتی مدیرعامل در این مورد سوال می‌کرد، نمی‌دانستم چه بگویم.

- حالا باید او را به کدام اتاق اختصاص دهیم؟

- دپارتمان بازاریابی.

اما آن اتاق از قبل پر است، اینطور نیست؟

سپس بهانه‌ای برای اخراج کارآموز پیدا کنید.

***

در اولین روز کاری‌اش، پس از آشنایی با همکارانش، بلافاصله وظیفه نوشتن یک آگهی تبلیغاتی برای یک طرح پیراهن جدید به خوئه محول شد. او که در موقعیت شغلی مورد نظرش قرار گرفته بود، از این ماموریت بسیار هیجان‌زده بود. او اطلاعات مربوط به محصول را از سرپرست تیمش دریافت کرد و می‌خواست کار با کامپیوترش را شروع کند که دانگ از بخش بازاریابی به او نزدیک شد و گفت:

هی، کارمند جدید، میشه بری پایین و یه لیوان آب پرتقال برام بخری؟

اما من…

- اما صبر کن، عجله کن، من خیلی سرم شلوغ است. اگر لازم شد بعداً به تو کمک می‌کنم. زود برو.

خوئه مکثی کرد و به همه نگاه کرد. متوجه شد که همه روی کار خود متمرکز هستند و از هر چیز دیگری غافلند. او با خود فکر کرد: «این قرار است مصداق قلدری یک فرد قدیمی به فرد جدید باشد.» اما به عنوان یک تازه وارد، بحث کردن یا غیرمنطقی بودن برایش دشوار بود، بنابراین تصمیم گرفت فعلاً با آنها همراه شود تا آرامش را حفظ کند. می‌توانست بعداً که به کار عادت کرد، دوباره صحبت کند. در حالی که منتظر آسانسور بود، خوئه با منشی منابع انسانی روبرو شد. منشی از او پرسید:

- در ساعات کاری کجا می‌روی؟

بله، من می‌روم برای خانم دانگ یک لیوان آب پرتقال بخرم.

«اممم...» منشی سر تکان داد و با اشاره دست از او خواست که برود.

وقتی خوئه با آب برگشت، صدای همهمه ای در دفتر شنید. با پرس و جو فهمید که دانگ تازه اخراج شده است. همه دور هم جمع شده بودند و با هم پچ پچ می کردند. خوئه جرات نکرد چیزی بگوید، در حالی که وسایلش را جمع می کرد، لیوان آبش را بی صدا روی میز دانگ گذاشت. بعد از کار، مدیر بازاریابی با خوئه صحبت کرد و به او گفت که هر مشکلی که در محل کار دارد را با او در میان بگذارد و او هر کاری از دستش بر بیاید برای کمک به او انجام خواهد داد. از آن روز به بعد، همه همکارانش در دفتر دوستانه و پذیرا بودند و با او مانند یک نیکوکار رفتار می کردند. آنها اغلب او را بعد از کار برای صرف غذا دعوت می کردند و خوئه همیشه کسی را داشت که در همه چیز از الف تا ی به او کمک کند. در نتیجه، کار خوئه آسان بود. او هرگز مجبور نبود به فکر راه حل باشد یا نگران برنامه های گزارش دهی باشد. اسناد ارائه شده همیشه تأیید و تحسین می شدند. خوئه زیاد به این موضوع فکر نمی کرد، فقط احساس می کرد که در این درخواست شغلی خوش شانس بوده است. او مطمئن بود که شخصیت رک و اعتماد به نفسش باعث می شد که در طول مصاحبه شغل را به دست آورد. وقتی فهمید که دانگ به خاطر درخواستش برای خرید آب اخراج شده است، خوئه فکر کرد که شرکت می‌خواهد از این موضوع به عنوان یک الگو استفاده کند، درسی برای کارمندان تا از تبعیض بین کارکنان جدید و قدیمی، قلدری و ظلم جلوگیری کنند. خوئه در مورد کارش به سادگی معتقد بود که حمایت و کمک همکاران، قدرت جمعی ایجاد می‌کند. او و همه افراد در بخش، چنین حمایتی را دریافت می‌کردند. در نهایت، همه به او کمک کردند زیرا بخش بازاریابی به خاطر کارمندان توانمند و کاردان خود شناخته شده بود و رهبری شرکت به آنها بسیار اعتماد داشت. آنها نمی‌توانستند اجازه دهند هیچ کس در بخش اشتباه کند. او تازه کار بود، بنابراین تقسیم کار و کمک همه به او غیرمنطقی نبود.

یک ماه پس از شروع به کار خوئه در آنجا، او شنید که مدیرعامل برای بررسی پیشرفت بخش بازاریابی در آماده‌سازی برای عرضه مجموعه‌ای از نمونه‌های محصول جدید، به آنجا خواهد آمد. کارمندان برای مرتب کردن دفتر، اضافه کاری می‌کردند و برنامه‌های تبلیغاتی، اسکریپت‌های تبلیغاتی و فعالیت‌های بازاریابی به سرعت تکمیل شدند. وقتی مدیرعامل رسید، خوئه تازه چاپ اسناد خود را تمام کرده و آنها را برای او آورده بود. آن دو با هم ملاقات کردند و خوئه با کمال تعجب متوجه شد که مدیرعامل همان کسی است که به طور تصادفی رزومه او را در طول مصاحبه‌اش لو داده بود.

- اوه، شما... شما خانم هستید؟

- اوه، تویی. بابت اون روز خیلی متاسفم. خیلی عجله داشتم، همزمان داشتم با تلفن حرف می‌زدم و دنبال کلید ماشینم می‌گشتم، برای همین ندیدمت.

- بله، من هم آن روز خیلی بی‌ادب بودم. از شما هم عذرخواهی می‌کنم.

***

بازرسی به سرعت انجام شد. مدیرعامل با دیدن اینکه خوئه بسیار مورد احترام است و هیچ رفتار مشکوکی از خود نشان نمی‌دهد، نفس راحتی کشید. او به یاد آورد که آن روز صبح، هنگام آماده شدن برای مذاکره و امضای قرارداد تولید، تماسی از یکی از دوستانش که در دفتر حقوقی شرکت کار می‌کرد، دریافت کرد و به او اطلاع داد که مقامات بالاتر مخفیانه کسی را فرستاده‌اند تا در صورت کشف هرگونه تخلف در شرکت فرعی، به آنجا نفوذ کرده و مدرک جمع‌آوری کند. از آنجایی که آنها سال‌ها دوست صمیمی بودند، برای اطلاع دادن به او استثنا قائل شده بودند. امروز که دوباره خوئه را دید، مطمئن بود که او همان کسی است که شرکت فرستاده است. اگر او کسی با "ارتباطات" نبود، چگونه می‌توانست آن روز آنقدر متکبرانه با او صحبت کند؟

سه سال در یک چشم به هم زدن گذشت. اگرچه خوئه در شرکت ترفیع چندانی نگرفت، اما با توجه به اینکه همه از بالا تا پایین با او با احترام رفتار می‌کردند، به راحتی به سمت معاون مدیر بازاریابی رسید و بر ده‌ها نفر قدرت پیدا کرد. در نتیجه، خوئه به طور فزاینده‌ای دچار توهم و تکبر شد و به همه به دیده تحقیر نگاه می‌کرد. او از همه می‌خواست که به او خدمت کنند و او را مانند یک گنج گرانبها لوس و نازپرورده می‌کرد. مدیرعامل با دریافت شکایات از کارمندان، تا حدودی از این "سرپرست" خسته شده بود. با این حال، برای جلوگیری از افشای اقدامات متقلبانه در مورد کیفیت پارچه و نقل قول‌های قراردادهای تولید، اغلب نظرات منفی خوئه را نادیده می‌گرفت.

در حالی که هنوز مطمئن نبود چگونه می‌تواند مشکل خوئه را به راحتی حل کند، تماسی از یک دوست قدیمی در دفتر وکالت دریافت کرد که به او اطلاع می‌داد شرکت ماه آینده دوباره افرادی را برای نظارت بر اوضاع اعزام خواهد کرد. او غافلگیر و مبهوت شد:

- چی... چی؟ یه سرپرست جدید؟ قبل از اینکه سرپرست قبلی بره، یه نفر جدید فرستادن؟

داری چی میگی؟ اون سرپرست سه سال پیش رفت! شنیدم که اخراجش کردن چون از یه کارمند جدید خواسته بود آب بخره. شرکت ادعا می‌کنه که اقدامات شرکت شما نشون دهنده یه محیط کاری خیلی خوب، منصفانه و صادقانه‌ست، بنابراین دیگه نیازی به نظارت ندارن.

پس از پایان تماس، مدیرعامل با حیرت آنجا نشست. او جلسه‌ای پشت درهای بسته با پرسنل کلیدی بخش‌های منابع انسانی و بازاریابی تشکیل داد. در آن زمان بود که حقیقت آشکار شد. معلوم شد که منشی منابع انسانی، که شاهد مشاجره بین مدیرعامل و خوئه پس از برخورد بود، فرض کرده بود که آنها دوستان صمیمی هستند. بنابراین، در طول مصاحبه، او این اطلاعات را به رئیس منابع انسانی منتقل کرده بود. رئیس منابع انسانی از ترس اینکه مبادا به آشنایان مدیرعامل توهین شود، خوئه را به جای او استخدام کرد. سپس کارکنان بازاریابی حدس زدند که دستور اخراج دانگ، صرفاً برای ایجاد فضا برای خوئه، یک پارتی‌بازی است، کسی که اگر او را "بی‌احترام" کنند، می‌توان به راحتی از شر او خلاص شد. اگر خوئه آنقدر "خاص" نبود، چگونه می‌توانست در همان روز اول کاری‌اش باعث اخراج یکی از همکارانش شود؟

آه، چه داستان پیچیده‌ای، که با حدس و گمان‌های ذهنی، مبهم و بی‌اساس دامن زده شده است. بنابراین، در چند سال گذشته، صرفاً به دلیل یک «نگاه» منشی از بالا، همه اینجا خود به خود مثل عروسک خیمه‌شب‌بازی دور خوئه چرخیده‌اند. با شنیدن کل داستان، همه مثل مجسمه بی‌حرکت نشستند، چهره‌هایشان آشفته بود، نه لبخند می‌زدند و نه اخم می‌کردند.



منبع: http://baolamdong.vn/van-hoa-nghe-thuat/202411/loi-phong-doan-d502b68/

نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان موضوع

در همان دسته‌بندی

خیابان گل نگوین هو چه زمانی برای تت بین نگو ​​(سال اسب) افتتاح می‌شود؟: رونمایی از نمادهای ویژه اسب.
مردم برای سفارش گل ارکیده فالانوپسیس یک ماه زودتر برای عید تت (سال نو قمری) به باغ‌های ارکیده می‌روند.
روستای شکوفه‌های هلو نها نیت در طول تعطیلات تت، مملو از جنب و جوش و فعالیت است.
سرعت تکان‌دهنده‌ی دین باک تنها ۰.۰۱ ثانیه از استاندارد «برتر» در اروپا کمتر است.

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

چهاردهمین کنگره ملی - نقطه عطفی ویژه در مسیر توسعه.

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول