آن روزها، عصرهای گرم تابستان بود، غرق در شالیزارهای معطر برنج، کشاورزان را تماشا میکردم که با کلاههای مخروطیشان سخت کار میکردند، و دستههای بزرگ ساقههای طلایی برنج را که گاریهایشان را پر میکرد، در دستهایشان گرفته بودند. شادی در چشمان زنان میدرخشید، چرا که گهگاه شوخی و مزاح میکردند و ظاهراً عرق ناشی از گرما و کار سخت را از تنشان پاک میکردند و تنها لبخند و روحیهای مشتاق برای فصل برداشت باقی میماند. در حالی که بزرگسالان کار میکردند، کودکان در کنار رودخانه بازیگوشی میکردند و آرامش آرام روستا را بر هم میزدند.
رنگ سرزمین مادری من
در خاطرات ما، تقریباً همه حسرت وطنی پر از آفتاب، باد و رنگهای معطر را دارند.


مسیر گلهای بهاری

خورشید حقیقت از دل میتابد.





نظر (0)