Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

دورانی فراموش نشدنی

روزها و ماه‌ها می‌گذرند و تنها من را به یادگار می‌گذارند تا روزگاری دور را گرامی بدارم. گاهی اوقات زندگی را همچون جویباری روان می‌بینم که پیوسته در حرکت است و توقفی در آن نیست.

Báo Quảng TrịBáo Quảng Trị30/05/2025

دورانی فراموش نشدنی

تصویرسازی: LE NGOC DUY

من در خانواده‌ای متولد و بزرگ شدم که به سختی می‌توانستند از پس مخارج زندگی بربیایند، زیاد با زندگی روزمره درگیر نبودند، اما همیشه هم به اندازه کافی نداشتند. ما با کودکی آرام و فارغ از نگرانی به مدرسه می‌رفتیم. بارها بوفالوها و گاوها را تا مزارع دنبال می‌کردیم، در رودخانه شنا می‌کردیم و بازی‌هایی مانند «او آن کوان» (یک بازی تخته‌ای سنتی ویتنامی)، «قایم‌موشک» و بازی‌های بی‌شمار دیگری را اختراع می‌کردیم، گاهی در مزارع، گاهی کنار انبار کاه یا در باغ همسایه.

گاهی اوقات برای گرفتن صدف، صدف دوکفه‌ای، ماهی و میگو به رودخانه شیرجه می‌رفتیم، سپس آنها را کباب می‌کردیم تا بخوریم. نمی‌دانستیم غذا تمیز است یا نه، اما وقتی شکممان از گرسنگی قار و قور می‌کرد و هیچ خوراکی یا شیرینی نداشتیم، طعم لذیذی داشت.

در ماه‌های آوریل و مه، پس از پایان برداشت، هنوز انبوهی از کاه در مزارع باقی مانده است. مردم آنقدر کاه به خانه می‌آورند که آن را برای کباب کردن لوبیا، ذرت و سیب‌زمینی در هوای دودآلود عصرگاهی می‌سوزانند. در آن زمان، حومه شهر در مه، رویایی و آرام به نظر می‌رسد. نمی‌توانم آن بعدازظهرهایی را که به یک گاومیش تکیه داده بودم، در حالی که درس می‌خواندم با خودم زمزمه می‌کردم، تماشای غروب خورشید که به تدریج در غرب محو می‌شد، با آتش‌های دوردست که در مزارع روستا روشن شده بود، فراموش کنم. و آن شب‌ها کنار مهتاب نقره‌ای روی رودخانه، با قایق کوچکی مانند برگی که به آرامی روی آب شناور بود.

با گذشت روزها و ماه‌ها، پسران و دختران همسایه و روستا، که همین دیروز برهنه حمام می‌کردند، بزرگ شدند، سر کار رفتند و برخی با چشمانی اشکبار از والدین و خواهر و برادرهای کوچکتر خود خداحافظی کردند تا ازدواج کنند و سال‌ها دیگر هرگز برنگشتند.

سپس جنگ از راه رسید، با صدای بمب‌هایی که می‌باریدند، گلوله‌هایی که منفجر می‌شدند، آسمان را می‌شکافتند و زمین را می‌شکافتند. سال‌های زیادی بود که مجبور بودیم نقل مکان کنیم و با خانواده‌های دیگر زندگی کنیم، یعنی اواخر دهه ۱۹۶۰ و اوایل دهه ۱۹۷۰. خانه ما در حومه شهر سوخت و هیچ چیز برای ما باقی نگذاشت. در خانه جدیدمان، به خانواده من، مانند بسیاری دیگر، آهن موج‌دار داده شد تا خانه جدیدی بسازند. این خانه‌ها فقط چند اتاق کوچک با سقف‌های کوتاه بودند که در تابستان به طرز خفه‌کننده‌ای گرم بودند. اما هر روز، از درون آن خانه‌ها، هنوز می‌توانستم صدای گیتار و آواز دختر جوان همسایه را با موهای بلند و فر و چشمان تیره‌اش بشنوم. گاهی اوقات صدای آواز واضح و ملودیک آهنگ‌های عاشقانه از رادیو یا کاست پخش می‌شد که روستاییان برای گوش دادن به موسیقی و اخبار پس‌انداز کرده بودند.

وقتی حدود ۱۴ سالم بود، می‌دانستم چطور آهنگ‌هایی با اشعاری مثل «پنج سال از آخرین ملاقاتمان، از وقتی که ازدواج کردی گذشته است» و «دلم برایت تنگ شده، به کوچه تاریک برمی‌گردی / چه برگ‌های زیادی می‌ریزند / دلم برایت تنگ شده، بدون حرف زدن لبخند می‌زنی / برگ‌ها با تردید شانه‌ات را می‌بوسند» بخوانم. گاهی اوقات، وقتی حال و حوصله داشتیم، آهنگ‌های فولک مدرن را زمزمه می‌کردیم: «بگذار دوران درستکاری له-تران را دوباره زنده کنم / او ابریشم می‌بافد، او با چراغ درس می‌خواند، منتظر امتحان امپراتوری است... بگذار عشق لو بین و دونگ له را دوباره زنده کنم / از چائو لانگ می‌پرسد چند فصل پرورش کرم ابریشم را برای حمایت از شوهرش تحمل کرد؟» ما فقط آهنگ را می‌خواندیم و زمزمه می‌کردیم، بدون اینکه معنی آهنگ را بدانیم.

نمی‌دانم چرا بزرگ می‌شدم، اما عاشق خواندن سطرهایی مثل این بودم: «باد از جاده‌ی خشک و بی‌برگ می‌آید / من تو را به موقع برای بعدازظهرِ شناور به خانه می‌برم.» و بعد آن سطرهای تأثیرگذار و به‌یادماندنی از دین هونگ در شعرش «بال‌های گذشته» بود: «به جاده‌ی بالای کوه برمی‌گردم، می‌دانم / دلم برای ابرها که از آنجا شناورند می‌سوزد، هنوز تنها / گل‌ها هنوز نیمی از روح را دارند / تیغه‌های علف شانه‌هایشان را خم می‌کنند و به دنبال رویاهای واهی می‌گردند.» کی اینقدر مجذوب این سطرها شدم؟

سپس برگ‌های پاییزی رنگ عوض کردند و آفتاب سوزان جای خود را به باران‌های تند عصرگاهی داد. ما زیر باران دویدیم و با تمام وجودمان حمام کردیم، گرد و غبار و باد تابستان سوزان را شستیم و در لباس‌های جدید پاییزی - فصل بازگشت به مدرسه برای دانش‌آموزان - احساس تازگی و درخشندگی بیشتری داشتیم.

و نمی‌دانم از کی شروع شد، اما شروع به نوشتن دفتر خاطرات کردم، احساسات و عواطفم را در مورد تغییر برگ‌ها، در مورد باران‌های ناگهانی ثبت می‌کردم... هرگز تصور نمی‌کردم که همین احساسات، این احساسات پرشور، مرا ترغیب کند تا برای دانشکده ادبیات دانشگاهی نه چندان دور از زادگاهم، کوانگ تری، درخواست دهم. سپس برای تدریس به استانی دور رفتم و چند سال بعد به عنوان روزنامه‌نگار به زادگاهم برگشتم. سفر کردم و نوشتم، در مناطق روستایی بسیاری، با برادران و خواهران، افراد مسن، تنها در میان فراز و نشیب‌های زندگی با احساسات متناقض فراوان، گاهی شاد، گاهی غمگین، گاهی با بی‌عدالتی روبرو می‌شدم و نمی‌دانستم چه کنم، گاهی می‌خواستم حقیقت را کشف کنم، کاری خوب انجام دهم اما چرا اینقدر دشوار است؟...

اگرچه زندگی همیشه طبق برنامه پیش نمی‌رود، اما ما آرامش ذهنی خود را حفظ می‌کنیم. ما همیشه قدردان نعمت‌ها و مزایایی هستیم که زندگی به ما داده است. نمی‌دانم به این دلیل است که من از یک خانواده کشاورز هستم یا نه، اما همیشه از افرادی که کاساوا، سیب‌زمینی شیرین، برنج و غلاتی را که هر روز ما را تغذیه می‌کنند، تولید می‌کنند، قدردانی و سپاسگزاری کرده‌ام.

اغلب، چون تنها زندگی می‌کنم، شب‌ها با صدای قطرات باران از خواب می‌پرم و با دیدن برگ‌هایی که در حیاط می‌ریزند، احساس غم و اندوه می‌کنم. خاطرات گذشته دوباره به سراغم می‌آیند و حسرت آن روزهای کودکی را می‌خورم...

فوک آن

منبع: https://baoquangtri.vn/mot-thoi-kho-quen-193970.htm


نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان دسته‌بندی

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول

Happy Vietnam
مناظر زیبای ویتنام

مناظر زیبای ویتنام

با فرزندتان دنیا را کشف کنید.

با فرزندتان دنیا را کشف کنید.

بین نونگ

بین نونگ