Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

فصل آلو برای روز استقلال

(GLO) - خورشید می‌درخشید. درختان آلو جلوی خانه پوشیده از جوانه‌های کوچک بودند. چند شاخه به آرامی در نسیم تکان می‌خوردند و باعث می‌شدند جوانه‌ها دیرتر باز شوند و تمایلی به باز شدن نداشته باشند. تان به در تکیه داد، به بیرون نگاه کرد و آهی طولانی کشید، انگار می‌خواست گرمای شدید و خفه‌کننده را آزاد کند.

Báo Gia LaiBáo Gia Lai02/09/2025


شش سال از زمانی که فونگ، شوهر تان، در جنگ کشته شد، می‌گذرد و به نظر می‌رسد که هر روز استقلال، گرمای خفه‌کننده‌ای دارد، گونه‌ها سرخ و چشمان اشکبار می‌شود و تنها گاهی اوقات صدای جیک‌جیک پرندگان جنگلی به گوش می‌رسد. در این منطقه کوهستانی و مرزی، تنها درختان باستانی و خاموش می‌توانند چنین سکوت سرد و متروکی را تحمل کنند.

***

تان با خانم تین، یک کهنه سرباز جنگ که شوهرش نیز یک سرباز کشته شده بود، زندگی می‌کند. در طول جنگ علیه آمریکایی‌ها، او به عنوان یک جوان داوطلب از شوهرش پیروی می‌کرد. وقتی صلح برقرار شد و پیروزی قریب‌الوقوع بود، او تنها کسی بود که برای همراهی با او به خانه باقی ماند. شوهرش در نبردی که به دنبال بقایای ارتش دشمن بود، کشته شد.

در ابتدا، تان فقط می‌خواست موقتاً بماند تا از بحرانش عبور کند، اما سپس این پرنده‌ی تنها، پناهگاهی امن پیدا کرد. خانم تین دلش برای تان سوخت، همانطور که کسی برای جوانی خود در بدن دیگری دلسوزی می‌کند، و بنابراین او مانند یک دختر در خانه شد و از آن زمان تاکنون در آنجا ماند.

۱-۱.jpg

نقاشی اثر هنرمند وو ترونگ آن.

بیرون، ناگهان نم نم باران شدیدی بارید. سرمای جنگل قدیمی ناگهان از میان درختان آلو نفوذ کرد و یقه‌اش را سوزاند. تان کمی لرزید. هوای کوهستان در طول فصل گذار غیرقابل پیش‌بینی و ناخوشایند بود.

- امسال روز استقلال احتمالاً باران شدیدی خواهد بارید، اینطور نیست مادربزرگ؟ استقلال برای صلح ضروری است، اینطور نیست؟... هوا اخیراً خیلی عجیب بوده است. یک لحظه هوا خیلی گرم است، بعد ناگهان باران شدیدی می‌بارد. همیشه هوا شرجی است، بعد باران بی‌موقع، بعد دوباره گرم و آفتابی... نمی‌دانم این خوب است یا بد... اگر سال نو این‌طور باشد، خیلی کسل‌کننده است، اینطور نیست مادربزرگ؟...

تان از داخل خانه صدا زد. خانم تین داشت چراغ‌های نفتی روی محراب را پاک می‌کرد. بوی آشنا و تندی به مشامش رسید. او به آرامی سر تکان داد، در حالی که دستانش هنوز به سرعت حرکت می‌کردند. او با دقت تنها عکس شوهرش و گواهی تقدیر از ملت را با یک پارچه خشک پاک کرده بود.

تان چند کلمه را در باد رها کرد: «روز استقلال تقریباً از راه رسیده و به حاشیه روستا رسیده است. دو یا سه روز دیگر، درست روی شاخه‌های شکوفه آلو خواهد بود، اینطور نیست مادربزرگ؟»

پیش از این، تان به عنوان کارمند در یک ایستگاه گیاهان دارویی کار می‌کرد. سپس شرکت ساختار خود را تغییر داد و کاری که ایستگاه مدت‌ها انجام می‌داد به شرکت‌های خصوصی واگذار شد. تان شغل خود را از دست داد، اما انگار اصلاً شغلش را از دست نداد، زیرا هر وقت وقت آزاد داشت، برای جمع‌آوری گیاهان دارویی، فرآوری آنها و فروش آنها به جنگل می‌رفت.

مدرک طب سنتی او کاملاً بی‌فایده نبود. این مدرک مقداری درآمد برایش فراهم می‌کرد و درد زانوهای خانم تین را در روزهایی که هوا تغییر می‌کرد، تسکین می‌داد. اما نمی‌توانست تنهایی عذاب‌آوری را که سینه‌اش را چنگ می‌زد، درمان کند.

تان از جمع‌آوری گیاهان دارویی لذت می‌برد زیرا عاشق کوه‌ها، جنگل‌ها و نهرهای سرزمین مادری‌اش با آن همه سرسبزی و سرسبزی بی‌پایانشان است. گهگاه، او در حین گشت‌زنی با ماموران مرزی روبرو می‌شود.

با گذشت زمان، او با چند نفر آشنا شد. آنها دوستانه و مهربان بودند، و همین باعث شد که او بیشتر دلتنگ فونگ شود - سربازی که هنگام دستگیری مجرمان مواد مخدر جان خود را از دست داده بود. از زمان مرگ فونگ، او در این مکان مانده بود، نمی‌خواست به جایی برود، و به طور مبهمی نگران بود که اگر به زمین‌های پست برگردد، فونگ تنها بماند.

***

توآن کیف را روی میز چوبی گذاشت. به محض اینکه تان را دید، چشمانش مثل آتش درخشید. به خانم تین نگاه کرد و با مهربانی لبخند زد: «تقریباً سالگرد مرگ پیرمرد است، اینطور نیست؟ شما و نوه‌تان هنوز چیزی آماده نکرده‌اید؟»

خانم تین با مهربانی پاسخ داد: «خب، تقریباً آماده است، جناب سروان. کاش باران بند می‌آمد، درخت آلوی جلوی خانه فرصت شکوفه دادن داشت و به جشن روز استقلال رنگ و بوی بیشتری می‌بخشید و آن را کامل‌تر می‌کرد.»


توآن سر تکان داد. سپس رو به تان کرد و موضوع را پیش کشید: «پایت بهتر شده؟ وقتی گیاهان دارویی جمع می‌کنی، خیلی بی‌احتیاط نباش و خطرات را نادیده نگیر.»

تان لبخندی تصنعی زد و غریزی پایش را که هنوز کمی درد می‌کرد، مالید. او روز قبل از سراشیبی افتاده بود، خوشبختانه توآن در همان نزدیکی گشت می‌زد و موفق شد به او کمک کند تا بلند شود و دارویش را حمل کند. در غیر این صورت، او نمی‌دانست از چه کسی کمک بگیرد.

خانم تین خودش را مشغول دم کردن چای داغ کرد. توآن سرش را خاراند، سپس با دست گشت و جعبه‌ای از مرهم ماساژ بیرون آورد و آن را روی میز گذاشت: «این به تسکین درد کمک می‌کند. آن را بردار و استفاده کن.»

تان لب‌هایش را جمع کرد، قصد داشت امتناع کند، اما کلمات از دهانش بیرون نمی‌آمدند. قلبش ناگهان برای لحظه‌ای ایستاد. توآن نگاهی به خانم تین انداخت، سریع جعبه پماد را در دست تان گذاشت، سپس کلاه کاسکت و کیفش را برداشت و بلند شد: «الان می‌روم خانه. باران بند آمده.»

«وای خدای من، برای شام پیش مادربزرگ نمی‌مانی؟» خانم تین با عجله آمد و به آرامی دست توآن را گرفت.

او نگاهی سریع به تان انداخت، سپس به خانم تین نگاه کرد و با تردید لبخند زد: «بیایید این کار را یک روز دیگر انجام دهیم، من هنوز باید به دهکده‌ی وسطی بروم تا نامه‌های روستاییان را برسانم.»

خانم تین به آرامی سر تکان داد. پشت توآن در برابر غروب خورشید سایه انداخته بود و به تدریج پشت حصار بامبوی خشک ناپدید می‌شد. تان رفتن او را تماشا می‌کرد. درخت آلو پس از باران خم شده بود. چند گنجشک کوچک جیک جیک می‌کردند و روی شاخه‌ها می‌نشستند. غنچه‌های گل هنوز محکم بسته بودند، اما زیر لمس پاک‌کننده‌ی زمین و آسمان، درخشان‌تر می‌درخشیدند.

***

بوم…

انفجاری ناگهانی، تیز و مهیب دامنه کوه را شکافت. آب مانند گردبادی غول‌پیکر فوران کرد و درختان جنگل را سرنگون ساخت. توده‌ای از خاک و سنگ‌های گل‌آلود و لزج مانند آبشاری سرازیر شد. تمام روستا لرزید، گویی خانه‌هایش در حال حرکت بودند؛ بسیاری، در حالی که دیدشان تار شده بود، فریادهای نامفهومی سر دادند.

کسی فریاد زد: «فرار کنید!!!». کسانی که هنوز هوشیار بودند به سمت تپه مجاور هجوم بردند. سیلاب خشمگین از میان روستا عبور می‌کرد و هر چیزی را که سر راهش بود با خود می‌برد، حتی درختان کهنسال مانند سبزیجات پژمرده پیچ و تاب می‌خوردند؛ سیلاب‌ها با صدای تلاطم همه چیز را به هوا پرتاب می‌کردند. فریادها و جیغ‌ها خیلی زود خاموش شدند، زیرا همه ناامیدانه به دنبال فرار بودند.

تان وحشت‌زده شد؛ اولین واکنش غریزی‌اش این بود که به داخل خانه برگردد و به خانم تین کمک کند تا سریع به سمت تپه‌های مسطح و مرتفع حاشیه روستا برود. او وقت نداشت چیزی بردارد، حتی عکس یادگاری پیرمرد. همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد. خانم تین در حالی که راه می‌رفت ناله می‌کرد. تان با تنها یک فکر در ذهن - سیل ناگهانی - به او کمک کرد تا به زمین مرتفع‌تری برسد.

خانم تین که در جنگ مجروح شده بود، آن شب تب کرد. او بی‌اختیار می‌لرزید و بدنش از گرما می‌سوخت. تان با نگرانی فکر کرد که حتماً به خاطر باران است، در حالی که عرق پیشانی مادرش را با پیراهنش پاک می‌کرد. احساس زنده ماندن از چنین فاجعه طبیعی ویرانگری او را سرشار از اضطراب کرد. خانم تین کم‌کم به هوش آمد، در حالی که برای نشستن تقلا می‌کرد و در حالی که به اطراف نگاه می‌کرد، چشمانش را تنگ می‌کرد:

- چقدر گذشته، تان؟

- ممکنه چند ساعت طول بکشه خانم، یا شاید فقط چند دقیقه. همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد!

صدای آرام "آه" خانم تین قلب را به درد آورد. باران سیل‌آسا باعث می‌شد همه احساس کنند که شکنجه می‌شوند. برخی از مردم مضطرب از کوه پایین دویدند. برخی دیگر بی‌حرکت نشسته بودند و اشک‌هایشان بی‌صدا مانند شیر آبی که بند نمی‌آید، جاری بود. در برخی خانواده‌ها، همه برای گرما به هم چسبیده بودند.

کسانی که عزیزانشان را گم کرده بودند، به این سو و آن سو می‌رفتند، نیمی می‌خواستند برای پیدا کردن آنها بدوند، اما می‌ترسیدند که سیل آنها را با خود ببرد. خانم تین و تان کنار یک درخت کهنسال به یکدیگر تکیه داده بودند. آنها دست‌های یکدیگر را محکم گرفته بودند. گهگاه، خانم تین با صدای گرفته سرفه می‌کرد.


- نمی‌دانم چه اتفاقی برای عکس یادگاری پیرمرد افتاده است. این تنها عکسی است که از او به یادگار مانده است.

او او را سرزنش نمی‌کند. فقط می‌خواهد که او در زمان صلح جای او زندگی کند.

تان به آرامی صحبت می‌کرد و سعی داشت او را آرام کند. او به فونگ فکر می‌کرد، کسی که همیشه می‌گفت از کشور محافظت خواهد کرد تا تان بتواند در صلح زندگی کند. توآن هم... تان ناگهان لب‌هایش را جمع کرد. به تاریکی مطلق شب در دامنه کوه نگاه کرد. با خودش فکر می‌کرد که حال توآن چطور است.

باران شدت گرفت. همه برای گرم شدن به هم چسبیده بودند. چند کودک گرسنه ناله می‌کردند. خانم تین چرت زده بود. تان با چشمانی خشک، خمیده نشسته بود. او حتی برای یک لحظه هم جرات بستن چشمانش را نداشت. خاطره‌ی فراموش‌نشدنی با هر نفس به او چنگ می‌زد.

بعد از مدت نامعلومی، خانم تین چندین بار از خواب بیدار شد و به خواب رفت، تا اینکه سپیده دمید. زمزمه مردم به گوش آنها رسید. تان چشمان تار خود را مالید. او با هر دو دست از خانم تین حمایت کرد. چند نفر شجاعانه برای بررسی اوضاع از کوه پایین رفتند.

۲-۴۴۷۶.jpg

نقاشی اثر هنرمند ترونگ دین دانگ.

آسمان کم‌کم روشن شد. همه گرسنه بودند و لب‌هایشان از تشنگی خشک شده بود. تصمیم گرفتند برای بررسی از کوه پایین بیایند. تمام گروه درست همانطور که بالا رفته بودند، دور هم جمع شدند. خانم تین دندان‌هایش را به هم فشرد و سرگیجه‌اش را فرو خورد. در مقابل چشمانش، انگار ستون‌هایی از دود خاکستری بالا می‌رفت. دیگر صدای آبشار نبود. آبشار باشکوه ناپدید شده بود. منطقه‌ی بالادست حتی وسیع‌تر به نظر می‌رسید، آب تیره و هنوز هم با شدت جریان داشت.

با این وجود، آنها موفق شدند نگاهی اجمالی به افرادی با لباس‌های سبز بیندازند که کالاها را از قایق‌ها به ساحل منتقل می‌کردند. همه بازماندگان با شادی فریاد زدند: "سربازان! سربازان برگشتند! ما زنده‌ایم!"

بعضی از مردم فریاد می‌زدند و به سمت سربازان می‌دویدند. سیل فروکش کرده بود. از صبح زود، مقامات روستا در میان گل و لای برای ارزیابی وضعیت راه می‌رفتند. نیمی از روستا فرصت فرار نداشتند.

روستای تان خوش شانس تر بود؛ گل و لای فقط چند خانه قدیمی را ویران کرد، در حالی که خانه های محکم فقط کج و کوله شده بودند؛ گل و لای و شاخ و برگ هنوز تا زانو فرو رفته بود. خانم تین در حالی که روی صخره بزرگی کنار خانه اش نشسته بود، زیر لب گفت: «حتماً این دعای خیر پیرمرد است. سال ها پیش، وقتی از رویاهای آینده اش صحبت می کرد، همیشه دوست داشت خانه اش در کنار کوه باشد.»

خدای من! فریادی دلخراش در روستا پیچید. در دوردست، در میان آوار، زنی زانو زده بود و سعی می‌کرد گل و لای را از صورت شوهرش پاک کند. همین دیشب با محبت به هم نگاه کرده بودند، اما حالا نیمی از بدنشان در گل و لای غلیظی دفن شده بود. مرد مرده افتاده بود، چشمانش کاملاً باز بود و دستش هنوز گیره موی گل وحشی شکل دخترش را گرفته بود.

تان در کنارش، توآن را دید. بدنش پوشیده از گل بود، در حالی که دستانش پیکر کوچک و گل‌آلودی را در آغوش گرفته بود که صورتش به سختی دیده می‌شد و فقط دو گیسوانش تاب می‌خورد. همه ساکت شدند. فقط صدای گریه زن به گوش می‌رسید.

توآن نگاهی به تان انداخت. آنها لحظه‌ای رو در روی هم قرار گرفتند، گویی کلمات بی‌شماری رد و بدل شد. او دید که توآن کلمات «مواظب خودت باش» را بر زبان آورد، سپس به سرعت به کار نجات خود بازگشت.

***

همه چیز، حتی غم‌ها، بالاخره باید بگذرند. یک کلاس درس جدید روی تپه کنار بیمارستان صحرایی که سربازان ساخته‌اند، برپا شده است. کمی دورتر، محل استقرار مأموران پلیسی است که برای کمک به مردم مأمور شده‌اند. باد دوباره در روستا می‌وزد و آب رودخانه به آرامی به سمت پایین جریان دارد.

تمام روستا بی‌سروصدا به یکدیگر کمک می‌کردند. کسانی که خانه‌هایشان فرو ریخته بود، در حالی که منتظر سربازان برای کمک به بازسازی بودند، به خانه‌های دیگر که هنوز پابرجا بودند، پناه می‌بردند. تیم‌های امدادی که برای بازدید، تبادل نظر و تشویق آمده بودند، به تدریج آنجا را ترک کردند. عطر ماندگار عود، روستا را در سکوتی غم‌انگیز پر کرده بود. اما سپس خورشید بازگشت و پرتوهای آن به آرامی شاخه‌های آلو را نوازش کردند. روز استقلال.

تان روی ایوان نشسته بود و گهگاهی نگاهی به خیابان می‌انداخت. خوشبختانه، خانه و درخت آلوی جلوی حیاط، با وجود اینکه سرپا و محکم شده بودند، هنوز هم نسبتاً سالم به نظر می‌رسیدند.


تان به دوردست‌ها خیره شد، انگار که با دقت چیزی را زیر نظر دارد، اما در عین حال انگار که اصلاً چیزی نمی‌بیند. درخت آلو برگ‌هایش را خش‌خش می‌کرد. ناگهان به یاد توآن افتاد. آنها از آن روز به بعد یکدیگر را ندیده بودند. احتمالاً مثل هر سال بود؛ تقریباً در این زمان، او احتمالاً بیرون رفته بود تا روز استقلال را به همه در روستا تبریک بگوید. او که صبح زود از انتهای روستا در دره شروع می‌کرد، احتمالاً تا بعد از ظهر به اینجا نمی‌رسید. هر سال همیشه همینطور بود.

امسال احتمالاً دیرتر خواهد بود زیرا روستاییان آنجا خسارات زیادی متحمل شده‌اند. سربازان مجبور بودند در ترغیب روستاییان برای نقل مکان به روستایی جدید، مرتفع‌تر، مسطح‌تر و امن‌تر مشارکت کنند. علاوه بر این، آنها همچنین در مورد کاشت درختان بیشتر صحبت کردند. از آن زمان، توآن هیچ وقتی برای استراحت نداشته است.

خورشید داشت غروب می‌کرد. سر میز شام، خانم تین یک تکه ماهی برای تان برداشت. آهی کشید: «می‌دانم که هنوز همسر سابقت را به یاد داری. اما بیش از شش سال گذشته. مطمئنم که نیت توآن را درک می‌کنی... چیزی بگو.»

تان مکثی کرد: «منظورت را می‌فهمم، مادربزرگ. اما می‌ترسم.»

خانم تین موهای تان را نوازش کرد و به آرامی گفت: «می‌دانم، همه چیز را می‌دانم. اما آیا این به این معنی است که تو از خوردن ماهی می‌ترسی فقط به این خاطر که یک بار با استخوان خفه شده‌ای؟ توآن با فونگ فرق خواهد داشت. او تا پیری با تو زندگی خواهد کرد. به من اعتماد کن…»

تان خودش را در آغوش خانم تین انداخت و مثل یک کودک زد زیر گریه.

هوای سرد کوهستان، حتی در ظهر، هنوز بازوهای تان را می‌سوزاند و لرزه بر اندامش می‌انداخت. سرش را از آغوش خانم تین بیرون آورد و با چشمانی نیمه‌باز به خوشه‌های شکوفه‌های سفید آلو در ایوان نگاه کرد. شکوفه‌ها شکوفه داده بودند. از سرما خود را کش و قوس داده بودند و در حیاط کوچک، زیر نور خورشید تازه از خواب بیدار شده بودند.

امسال، شکوفه‌های آلو برای روز استقلال کاملاً شکوفا شده‌اند و تا یک ماه دیگر، پر از میوه خواهند شد. این درختان آلوی کوچک و مقاوم در میان آب و هوای سخت منطقه مرزی، شکوفه دادند. او لبخند زد، ناگهان به جوانه زدن و رشد فکر کرد.


منبع: https://baogialai.com.vn/mua-man-tet-doc-lap-post565457.html


نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان موضوع

در همان دسته‌بندی

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول

Happy Vietnam
بزرگداشت سفر داوطلبانه

بزرگداشت سفر داوطلبانه

خانواده در حال جشن گرفتن سال نو قمری

خانواده در حال جشن گرفتن سال نو قمری

رنگ‌های وحدت

رنگ‌های وحدت