Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

آفتاب گرم بعد از رعد و برق

Báo Lâm ĐồngBáo Lâm Đồng30/06/2023


تصویرسازی: فان نهان
تصویرسازی: فان نهان

در حالی که در خیابان پرسه می‌زد، تم با دیدن دستی که یقه‌اش را از پشت گرفت، جا خورد. برگشت. پرستار بچه بود. او با صدایی خشمگین به او مثل یک جنایتکار نگاه کرد: «تو در عرض دو ماه سه بار از پرورشگاه فرار کردی! تو سرکش هستی! به خاطر تو، من این همه رنج کشیدم، چندین بار توسط مدیر توبیخ شدم! وقتی برگردی، تو را در انباری حبس می‌کنم و می‌بینم می‌توانی فرار کنی یا نه!» «ولم کن، نمی‌خواهم به پرورشگاه برگردم، باید پدرم را پیدا کنم.» «تو پدری نداری که پیدا کنم.» «نمی‌توانی این را بگویی، من یک عکس از پدرم دارم.» «آن چیست در جیب پیراهنت؟ حتماً چیزی از کسی دزدیدی، درست است؟» تم با چشمانی خون گرفته به پرستار بچه نگاه کرد و غرید: «دفترچه خاطرات مادرم است، من چیزی ندزدیده‌ام.» «اگر دزدیده نشده، بگذار ببینمش.» «نه! هیچکس اجازه نداره به یادگاری‌های مادرم دست بزنه.»

با وجود مخالفت‌های تام، پرستار بچه سعی کرد دستش را در پیراهن او فرو کند تا دفتر خاطراتش را بگیرد. تام دستش را محکم گاز گرفت و باعث شد از درد فریاد بزند و فرار کرد. پرستار بچه پشت سرش فریاد زد: «تو بی‌مصرفی! تو را آواره و سرگردان می‌کنم! دیگر هرگز دنبالت نمی‌گردم!»

اولین باری که تام به محل دفن زباله رفت، دسته‌های مگس سیاه به هر جایی که قدم می‌گذاشت هجوم می‌آوردند، بوی تعفن آنقدر شدید بود که می‌خواست بالا بیاورد، اما می‌دانست اگر پولی به دست نیاورد از گرسنگی خواهد مرد. با یادآوری حرف‌های مادرش: «کسب درآمد از طریق کار خود بد نیست، دزدی بد است.» حرف‌های مادرش برایش دلگرمی بود و شروع به جستجو کرد. ناگهان، صدای گریه‌های متناوبی شنید که لرزه بر اندامش انداخت. در حالی که بی‌حرکت ایستاده بود و گوش می‌داد، دوباره صدای گریه‌ها را شنید، ضعیف و بی‌حال، مانند موجودی در حال مرگ. شجاعتش را جمع کرد و نزدیک شد... سگی بود، فقط به اندازه گوساله‌اش، لاغر و استخوانی، با نفس‌های بریده، پوشیده از لایه‌ای ضخیم از مورچه‌های زرد. سگ را برداشت و مورچه‌ها را کنار زد. «صاحبت تو را رها کرد؟ من از تو مراقبت می‌کنم.» تام به سرعت با سگ کوچک در آغوشش، محل دفن زباله را ترک کرد.

زندگی یک مبارزه مداوم بود، با گرسنگی و غذای فراوان، بنابراین تام پوست تیره و لاغری داشت. وقتی مادرش زنده بود، هر شب در اتاق اجاره‌ای‌شان، در دامان مادرش دراز می‌کشید، به لالایی‌ها و داستان‌هایش گوش می‌داد و بدون اینکه متوجه شود، به خواب می‌رفت. حالا، هر شب، در گوشه‌ای از آلونک بیرون از مزرعه قهوه سرد و متروکه، جمع می‌شود. در ابتدا، او بسیار ترسیده بود، به دیوار می‌چسبید، صورتش را می‌پوشاند و گریه می‌کرد تا اینکه خسته می‌شد و به خواب می‌رفت. روز اول که سگ را پیدا کرد، خیلی خوشحال بود، اما سگ بسیار ضعیف بود و فکر می‌کرد که زنده نمی‌ماند. با حدود دوازده سکه، شیر خرید و قاشق قاشق به سگ کوچک غذا داد. از آنجایی که سگ روزهای زیادی گرسنه بود، شیر را سریع قورت داد اما چشمانش محکم بسته بود و تکان نمی‌خورد، که او را بسیار نگران می‌کرد. روز دوم، سگ توانست بایستد، اما قدم‌هایش لرزان و ناپایدار بود. به امید نجات سگ، آنقدر خوشحال بود که می‌خواست گریه کند. تا روز چهارم، سگ چابک‌تر شده بود؛ هر جا که می‌رفت، سگ هم دنبالش می‌رفت. او اسم سگ را یتیم گذاشت. حالا، هر شب، تم دیگر تنها نیست. او و دختر یتیم تا زمان خواب بازی می‌کنند و همدیگر را بغل می‌کنند، دختر یتیم در آغوشش می‌خوابد و بی‌حرکت دراز می‌کشد و هر دو به خواب عمیقی می‌روند.

می کوی نیز در زندگی با تام، همان سختی‌ها را داشت، گاهی اوقات به اندازه کافی غذا می‌خورد و گاهی اوقات نه، اما خیلی سریع رشد کرد. چند ماه بعد، قد او به اندازه ران تام و وزنش تقریباً ده کیلوگرم شد. قبل از آمدن می کوی، تام اغلب توسط اراذل و اوباش خیابانی مسن‌تر و معتادان مواد مخدر مورد آزار و اذیت و سرقت قرار می‌گرفت. حالا، می کوی مانند یک محافظ بود؛ اگر کسی به تام نزدیک می‌شد و صدایش را بلند می‌کرد، می کوی دندان‌های نیش خود را نشان می‌داد و غرغر می‌کرد، و باعث می‌شد اراذل و اوباش رنگشان پریده و جرات نکنند او را مورد آزار و اذیت قرار دهند. می کوی همچنین دستیار ارزشمندی برای تام در جمع‌آوری مواد قابل بازیافت بود. هر روز، تام کیسه را حمل می‌کرد و موی کوی جلوتر می‌دوید و دنبال قوطی‌های آبجو، بطری‌های پلاستیکی، بطری‌های نوشابه و غیره می‌گشت. در محل دفن زباله، موی کوی روی توده‌های سر به فلک کشیده زباله می‌پرید، آنها را می‌کاوید و زیر و رو می‌کرد. با کمک موی کوی، میزان مواد قابل بازیافت جمع‌آوری شده افزایش یافت و تام شروع به پس‌انداز پول کرد.

مردی که می‌دانست سگ اورفان نژاد بسیار کمیابی است، التماس کرد که او را بخرد. مبلغی که مرد برای خرید اورفان پیشنهاد داد، چیزی بود که تام هرگز نمی‌توانست تصور کند، اما او مطلقاً از فروش او خودداری کرد.

تم یک کیت واکس کفش خرید به این امید که واکس زدن کفش‌ها به او کمک کند تا با افراد بیشتری آشنا شود و شاید حتی پدرش را پیدا کند. از آن زمان، او علاوه بر واکس زدن کفش‌ها، هنوز هم صبح‌ها و عصرها با دختر یتیم به دنبال ضایعات فلزی می‌گردد.

تام که بیش از یک سال به عنوان واکس کفش کار کرده و کفش‌های افراد زیادی را واکس زده بود، همیشه بعد از اتمام کار، عکسی از پدرش را نشان می‌داد تا در مورد آن سوال کند، اما همه سرشان را به نشانه‌ی تاسف تکان می‌دادند. او بی‌خیال نشد و به پرسیدن از هر کسی که فرصتی پیدا می‌کرد، ادامه داد.

یک بعد از ظهر، تام و دختر یتیم به محل دفن زباله رفتند. ناگهان باران شدیدی شروع به باریدن کرد. او از ترس خیس شدن دفتر خاطرات مادرش، آن را به سرعت در سینه‌اش گذاشت و روی توده زباله دراز کشید و اجازه داد باران ببارد. دختر یتیم نیز در کنار او به حالت درازکش دراز کشید... پس از بیش از یک ساعت، باران بند آمد، اما تام و دختر یتیم خیس عرق شده بودند و می‌لرزیدند. آن شب، تام تب کرد؛ بدنش داغ و سوزان بود. دختر یتیم در کنارش نشست و ناله می‌کرد، انگار گریه می‌کرد. تام تمام شب تب شدیدی داشت و تا صبح، بدنش یخ زده بود. دختر یتیم، در حالی که لباس‌هایش را گاز می‌گرفت و هیچ نشانه‌ای از حرکت او نمی‌دید، به خیابان دوید و جلوی پیرزنی را که در پیاده‌رو راه می‌رفت، گرفت و او را از جا پراند. دختر یتیم نشست و پنجه‌های جلویش را به هم چسباند، انگار التماس می‌کرد. پیرزن با دیدن اشک‌های سگ، شجاعانه سرش را نوازش کرد و سگ فوراً دست او را گرفت و او را به دنبال خود کشید. پیرزن که احساس کرده بود مشکلی پیش آمده، با عجله به دنبال سگ دوید. وارد کلبه‌ای متروکه شد و کودک را دید که در خود جمع شده و ناگهان متوجه شد. با لمس پسرک، او را یخ‌زده، با چشمانی خالی و بی‌روح یافت. او به سرعت به خیابان دوید، یک تاکسی گرفت و او را به بیمارستان برد...
پزشک معالج پرسید: «این کودک چه نسبتی با شما دارد؟ او را بی‌حرکت در آلونک متروکه پیدا کردم، بنابراین او را به اینجا آوردم. او احتمالاً یک کودک بی‌خانمان است. لطفاً تمام تلاش خود را برای نجات او بکنید؛ من هزینه‌های بیمارستان را پرداخت خواهم کرد.»

چند ساعت بعد، تام به هوش آمد.

«بیداری؟ خیلی نگران بودم!» «چرا اینجام؟» صدای تام ضعیف بود. «داشتم به بازار می‌رفتم، سگت راهم را بست و من را به سمت تو کشید. دیدم تب بالایی داری و نمی‌دانستی چه کار می‌کنی، برای همین تو را اینجا آوردم.» «ممنون مادربزرگ. اما سگ من کجاست؟» با شنیدن سوال تام، سگ، می کوی، از زیر تخت بیمارستان بیرون خزید، بالا پرید، صورت و گردن تام را لیس زد و پیرزن را متعجب کرد. او فریاد زد: «خدای من! چه سگ باهوشی! خیلی خوش شانسی که او را کنارت داری. من الان باید بروم، اما به دیدنت می‌آیم. مقداری پول دارم که برای خرید غذا به تو بدهم.» «ممنون مادربزرگ، اما نمی‌توانم از تو پول قبول کنم. وقتی مادرم زنده بود، به من گفت تا زمانی که کاری برایشان انجام نداده‌ام، از کسی پول قبول نکنم.» «تو بچه خیلی خوبی هستی. این را به عنوان قرض از من در نظر بگیر؛ وقتی پول داشتی به من پس بده.» «پس من آن را قبول می‌کنم چون کاملاً بی‌پول هستم. قطعاً پول درمی‌آورم تا به تو پس بدهم...» پیرزن درست همان موقع که پرستار وارد شد، از اتاق بیمارستان خارج شد. با دیدن سگ، فریاد زد: «خدایا... چرا سگ را اینجا گذاشتی!» «این تنها دوست من است، لطفاً...» «نه، دکتر وقتی برسد تو را سرزنش خواهد کرد.» «پس بگذار از او بخواهم یک قرص نان بخرد و به او بگویم که بیرون بیاید.» تام بیست هزار دونگ به سگ داد. سگ در حالی که پول را در دهانش گرفته بود، به سمت دروازه بیمارستان، به سمت ویترین شیشه‌ای که نان می‌فروخت، دوید و پنجه‌اش را به زمین زد. نان‌فروش جا خورد و بی‌حرکت ایستاد و تماشا کرد. با دیدن سگی که پول را در دست داشت و همچنان پنجه‌اش را روی پیشخوان می‌کوبید، به نظر می‌رسید که متوجه شده و پرسید: «این را می‌خواهی؟» سگ به سمت او دوید و پول را جلوی پایش انداخت.

دختر یتیم یک کیسه پلاستیکی برداشت، کیک‌ها را داخل آن گذاشت، کیسه کیک‌ها را از صاحب مغازه گرفت و با عجله دور شد، که باعث حیرت حاضران شد.

در بخش، یتیم کیسه کلوچه‌ها را روی تخت انداخت و پرستار نفس نفس زنان گفت، باورش نمی‌شد. تام گفت: «می‌بینی، او خیلی خوش‌رفتار است. لطفاً از دکتر بخواه که اجازه دهد پیش تو بماند؛ او به کسی آسیبی نمی‌رساند.»

پرستار بدون اینکه جوابی بدهد، با دقت به صورت تام خیره شد، انگار دنبال چیزی می‌گشت که باعث شد کمی بلرزد. او زیر لب غرغر کرد: «چرا اینطوری به من نگاه می‌کنی؟ فکر می‌کنی آدم بدی هستم؟» سوال تام پرستار را وحشت‌زده کرد و او سریع توضیح داد: «نه، نه، فقط می‌خواستم خوب به صورتت نگاه کنم... فکر کنم قبلاً جایی دیده‌امش...» سپس، پرستار با گام‌های بلند از بخش بیرون رفت... وارد مطب پزشک ارشد شد، بدون اینکه به او سلام کند، مستقیماً گفت: «دکتر توان، خیلی عجیبه.» دکتر توان که مشغول کار بود، سرش را بالا آورد و آهی کشید: «چی می‌گی؟ نمی‌فهمم!» «اون پسر بی‌خانمانی که امروز صبح به اورژانس آمد، خیلی عجیبه! بینی‌اش، دهانش و چشمانش...» «بی‌صبر باش، بهم بگو! چشم‌ها و دهانش چه مشکلی داره؟» «دقیقاً مثل مال تو هستن!» «چی می‌گی؟!» «اگر حرفم را باور نمی‌کنی، بیا و خودت ببین.»

...

تم داشت چرت می‌زد و سگ کنارش دراز کشیده بود. با دیدن دکتر که وارد شد، سگ که اسمش یتیم بود، پایین پرید، دوید تا سرش را به دکتر بمالد، دمش را با خوشحالی تکان می‌داد انگار که با یکی از اقوامش روبرو شده باشد، و آستین دکتر را گاز گرفت و او را به سمت تام کشید. چیزی دکتر توآن را مجبور کرد...
آرزوها زود برآورده میشن.

با نگاه به چهره معصوم، اما باهوش و تیزبین او، دلش به درد آمد و خاطراتش ناگهان او را به دوران دانشجویی‌اش بازگرداند.

بیش از ده سال پیش، او با او آشنا شد. چهره‌اش به روشنی ماه کامل بود، چشمان عمیق و تیره‌اش پر از غمی مالیخولیایی بود، همیشه در آستانه‌ی اشک. "چیو تو" - نامی که چنین غمی را در کنار خجالت یک دانشجوی سال اول دانشگاه تداعی می‌کرد - او را مجذوب خود کرد. پس از تقریباً یک سال دنبال کردن او، در نوزدهمین سالگرد تولد چیو تو، از او خواستگاری کرد... قرارهای بعدی او را سرشار از شادی فراوان کرد، اما وقتی او را برای ملاقات با مادرش به خانه برد و فهمید که او از یک خانواده‌ی کشاورز در ارتفاعات دورافتاده‌ی بلائو است، نگرش مادرش فوراً تغییر کرد. او با سردی از دیدن او امتناع کرد، بی‌صدا به اتاقش رفت و در را محکم بست و او را ساعت‌ها بدون بیرون آمدن همانجا گذاشت. او گفت اگر با دختری از جایگاه اجتماعی نابرابر ازدواج کند، خودش را از گرسنگی خواهد کشت! دلشکسته، چیو تو را به خوابگاه برگرداند. این آخرین باری بود که آنها یکدیگر را دیدند.

...

تم با دیدن دکتر که به او خیره شده بود، گیج از خواب بیدار شد. «متاسفم که سگ را اینجا آوردم.» حرف‌های تم رشته افکارش را پاره کرد و او را به واقعیت برگرداند. دکتر کنار تام نشست و دستش را گرفت و با صدای ملایمی گفت: «سگت خیلی خوب تربیت شده، من هم دوستش دارم. از زندگیت بگو. خانواده‌ات کجا هستند و چرا ولگرد زندگی می‌کنی؟» بعد از لحظه‌ای تردید، تم شروع به تعریف داستانش کرد: «من پدر ندارم. مادرم دو سال پیش فوت کرد. وقتی فوت کرد، من را به پرورشگاه بردند، اما می‌خواستم پدرم را پیدا کنم. وقتی زنده بود، گاهی می‌دیدم که به عکس مردی نگاه می‌کند و گریه می‌کند. گفت پدرم است. گفت که او خیلی سرش شلوغ است و هنوز نمی‌تواند به خانه بیاید، اما روزی خواهد آمد. سال‌هاست که عکس را پیش خودم نگه داشته‌ام و جستجو کرده‌ام، اما او را پیدا نکرده‌ام.» «می‌توانی عکس را به من نشان بدهی؟» تام عکس را بیرون آورد و به دکتر نشان داد. دکتر توآن با دیدن عکس لرزید. سعی کرد خودش را کنترل کند و پرسید: «مادرت چیز دیگری برایت گذاشته؟» «یک دفتر خاطرات.» «می‌توانی دفتر خاطرات را برای لحظه‌ای به من قرض بدهی؟ من در اتاقم نگاهی به آن می‌اندازم و سپس آن را برمی‌گردانم.» «بله، البته.»

دکتر توآن به اتاقش برگشت، روی صندلی ولو شد و سریع دفتر خاطراتش را باز کرد.

تاریخ... ماه... سال... اولین باری که پا به دانشگاه گذاشتم، همه چیز برایم جدید و ناآشنا بود. باید تمام تلاشم را بکنم تا پدر و مادرم را ناامید نکنم.

تاریخ... ماه... سال... اولین باری که او را دیدم، خیلی مضطرب بودم. او از من سوال پرسید و من فقط زیر لب غرغر کردم چون چیزی برای گفتن به ذهنم نمی‌رسید!

تاریخ... ماه... سال... اولین باری که من را بیرون برد، انواع غذاهای خوشمزه و عجیب و غریب را امتحان کردیم، اما من جرات نکردم زیاد بخورم، می ترسیدم به من بخندد...

تاریخ... ماه... سال... دومین باری که بیرون رفتیم، دستم را گرفته بود و قلبم چنان می‌تپید که انگار می‌خواست از سینه‌ام بیرون بپرد!

در [تاریخ]، او از من خواستگاری کرد. واقعاً شب لذت‌بخشی بود که با کسی که دوستش دارم بودم. نتوانستم مقاومت کنم... فقط بی‌حرکت دراز کشیدم، چشمانم را بستم و از شادی، احساس شیرین و سرخوشی اولین باری که با هم بودیم لذت بردم.

تاریخ... ماه... سال... روزی که برای دیدن خانواده‌اش رفتم، تمام تلاشم را کردم که اشک‌هایم سرازیر نشود! وقتی به اتاقم برگشتم، او رفته بود و من آنقدر گریه کردم که چشمانم ورم کرده بود.

تاریخ... ماه... سال... مادرش به دیدنم آمد، از من خواست که از او دور باشم. خانواده اش برایش ترتیب داده بودند که در خارج از کشور تحصیل کند. برای آینده اش، تصمیم گرفتم دیگر او را نبینم، اما قلبم آنقدر درد می کند، انگار یکی دارد آن را له می کند!

تاریخ... ماه... سال... بیست روز دیر کردم! دیگه نمی‌تونم ادامه تحصیل بدم. باید از سالن سخنرانی برم! باید برم، باید پول دربیارم تا برای بچه‌ام آماده بشم...

دفتر خاطراتش را بست، لرزید، دهانش تلخ و گلویش گرفته بود. باورش نمی‌شد زنی که دوستش داشت، مجبور شده باشد او را در چنین تنهایی مطلقی ترک کند. در روزهای اول قبل از عزیمتش برای تحصیل در خارج از کشور، دیوانه‌وار همه جا را دنبال چیئو تو گشته بود، حتی به بلائو هم رفته بود، اما هیچ‌کدام از دوستان یا والدینش نمی‌دانستند او کجاست. صدها تماس تلفنی بی‌پاسخ ماند... در آخرین لحظه قبل از سوار شدن به هواپیما، هنوز امیدوار بود که از چیئو تو تماسی دریافت کند. اما بیهوده منتظر ماند. پنج سال تحصیل در خارج از کشور، و پس از بازگشت به خانه، هنوز حتی یک کلمه هم از چیئو تو خبر نگرفته بود.

در آن زمان، در ارتفاعات مرکزی، سیستم مراقبت‌های بهداشتی هنوز به شدت فاقد تجهیزات تشخیصی و پزشک بود. او داوطلبانه به بیمارستانی در نزدیکی محل زندگی خانواده چیئو تو منتقل شد، به این امید که از دانشی که آموخته بود برای درمان بیماران در آن منطقه دورافتاده بلائو استفاده کند و همچنین امیدوار بود که روزی فرد مورد علاقه‌اش را پیدا کند.

...

با قدم‌های سنگین، به اتاق بیمارستان برگشت، نشست، تام را محکم در آغوش گرفت و مثل یک کودک زد زیر گریه، صدایش از شدت احساسات خفه شده بود:
«تم!... تو واقعاً پسر منی... من بابت همه چیز متاسفم...»



لینک منبع

نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان دسته‌بندی

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول

Happy Vietnam
مهد کودک میهن پرست

مهد کودک میهن پرست

اقتصاد پایدار، زندگی راحت و خانواده‌ای شاد.

اقتصاد پایدار، زندگی راحت و خانواده‌ای شاد.

صلح

صلح