«اوه... معلم، حالت خوبه؟» یک لنگ پونگ با نگرانی فریاد زد.
مرد جوان داشت با موتورسیکلتش از روستا بیرون میرفت و قبل از اینکه حتی بتواند دست تکان دهد، دید که موتورسیکلت مین به کنار جاده برخورد کرد. پونگ به شدت ترمز کرد و با عجله موتورسیکلت را که مین را زیر گرفته بود، از سر راه برداشت. جعبه سنگین بار که به پشت بسته شده بود و کیف حجیمی که در جلو بود، ایستادن را برای مین غیرممکن میکرد.
![]() |
مین در حالی که هنوز صدایش از ترس میلرزید، اما چشمانش به کیسه پلاستیکی سفید که حالا پوشیده از گل بود، دوخته شده بود، گفت: «مهربان باش... کیسه کیکها را پاره نکن.»
- «معلم آسیب دیده؟ تو نگران کس دیگهای نیستی، فقط نگران کیسه کیکها هستی.»
صدای پونگ رگههایی از سرزنش داشت. اما وقتی مین سرش را بالا آورد، نگاهی اجمالی به لبخندی که او سعی داشت پنهان کند، انداخت.
مین با خجالت گفت: «اینجا فقط برنج پف کرده است، آن را برای بچهها بزرگ کردم. آن را در چندین لایه پلاستیک پیچیدم، اما اگر پاره شود یا گلی شود، خراب میشود.» دستهای گلآلودش را با ژاکتش که حالا گلی شده بود پاک کرد.
پونگ در حالی که طناب شل را تنظیم میکرد، از مین پرسید: «چه جعبهی سنگینی، معلم.»
مین با لبخند گفت: «اوه، این غذای دریایی است. من هم برای بچهها آوردم.»
پونگ با لحنی نیمه شوخی و نیمه جدی گفت: «هر دفعه که از شهر برمیگردی، میبینم کلی وسیله حمل میکنی. شرط میبندم بچهها واقعاً دلشان میخواهد بیشتر به شهر برگردی، نه؟»
آفتاب بعد از ظهر از میان برگها میتابید و درخششی بر چهره مین میافکند و چشمانش را برق میزد. این بار، جعبه ماهی هدیهای از طرف لیم به بچهها بود. او تازه از سفر ماهیگیری برگشته بود و از مادرش خواسته بود قبل از صدا زدن مین، یک جعبه بزرگ ماهی را بخارپز کند. بنابراین، مین با هیجان به شهر برگشت.
همانطور که مین به سمت مدرسه رانندگی میکرد، از دور میتوانست حیاط مدرسه را ببیند که با سینیهای بامبو پر از کتابهایی که زیر آفتاب خشک میشدند، میدرخشید.
«خواهر چو، کتابها چه مشکلی دارند؟» مین سریع دوچرخهاش را پارک کرد و به حیاط مدرسه دوید. خواهر چو، کدخدای روستا، روی تودهای از کتابها قوز کرده بود.
- مین، تو الان اینجایی؟ دیروز یه گردباد اومد، یه گوشه از سقف اتاق مطالعه کنده شد و بارون همه قفسههای کتاب رو خیس کرد. ما داشتیم اونا رو خشک میکردیم، بدون اینکه به معلم چیزی بگیم، چون میترسیدیم نگران بشه.
- خواهر، اوضاع خونههای همه تو روستا چطوره؟
- فقط سقف خانه پیرمرد مو که کنار مدرسه بود، فرو ریخته بود...
مین به کتابهایی که زیر آفتاب بعدازظهر خشک میشدند نگاه کرد و غمی عمیق بر دلش نشست. این قفسه کتاب حاصل سالها کار سخت بود که توسط دوستانش از سراسر دنیا اهدا شده بود. وقتی او برای اولین بار به مدرسه آمد، فقط چند ده کتاب داستان نازک وجود داشت. اما حالا هزاران عنوان کتاب وجود دارد. حالا نه تنها دانشآموزان مین، بلکه بزرگسالان روستا هم برای امانت گرفتن کتاب به آنجا میآیند. از کلمات داخل کتابها، درخت گریپ فروت آقای مانگ که پژمرده شده بود، دوباره زنده شده است.
- پسرم، مِنگ، گفت که در کتاب آمده که من کار اشتباهی در کود دادن به درخت انجام دادهام و مانع از تنفس ریشهها شدهام. من به او خندیدم، اما سعی کردم طبق گفتهی کتاب عمل کنم و این باعث نجات درختی شد که اولین میوههایش را میداد. وقتی اولین گریپفروت فصل را به کلاس مین آوردم، مِنگ با هیجان آن را به نمایش گذاشت.
از دل همین چیزهای کوچک، ناگهان یک جنبش کتابخوانی در سراسر روستا شکل گرفت.
***
در پاییز، گلهای آفتابگردان وحشی در امتداد شیب منتهی به مدرسه آ لیینگ، به رنگ زرد روشن شکوفه میدهند. مسیر گلآرایی شده، کار گروهی از دانشآموزان داوطلب است که چند سال پیش برای کمک به ساخت کلاسهای درس به روستا آمدند. باغهای اطراف مدرسه، با درختان میوه مختلف مانند انبه، آووکادو و رامبوتان، پررونق هستند و منتظر اولین شکوفههای خود میباشند. این نهالها توسط مین و خانم چو از خیرینی که از مدرسه حمایت میکردند، تهیه شده و روستاییان با تلاشهای خود در کاشت آنها مشارکت داشتهاند.
روستای آ لینگ کوچک است و تنها حدود بیست خانه دارد و در دامنه کوه واقع شده است. همیشه در مه رقیقی فرو رفته است. در پای کوه، نهر زنگکا زمزمه میکند و هرگز خشک نمیشود. مین از همان روزهای اول ورودش عاشق این مکان شد. او به جاهای زیادی سفر کرده بود، اما هیچ کجا چنین آرامشی را برایش به ارمغان نیاورده بود. مین فکر میکرد هر کسی که عاشق طبیعت و آرامش باشد، مطمئناً همین احساس را خواهد داشت. وقتی به اینجا بیایند، دیگر نمیخواهند آنجا را ترک کنند.
اولین کسی که مین ایدهاش در مورد بومگردی مبتنی بر جامعه را با او در میان گذاشت، خانم چو بود.
خانم چو با لبخندی درخشان گفت: «خیلی سخته، مین. اما اگه تلاش نکنیم، از کجا بفهمیم که نمیتونیم انجامش بدیم؟»
اولین بازدیدکنندگانی که به روستا رسیدند، گروههای داوطلبی بودند که برای کمک به مدرسهای که مین در آن تدریس میکرد، آمده بودند. در آن زمان، خانههای خانم چو، آقای مانگ و آقای پونگ مرتب شدند، چند تخت بامبو اضافه شد و زیراندازهای تمیزی برای اقامت مهمانان پهن شد. بعدها، آن خانهها گسترش یافتند و با اتاقها و آشپزخانههای بیشتر، به اولین اقامتگاههای خانگی در روستا تبدیل شدند. سپس روستاییان نیز از آنها پیروی کردند. کسانی که سالها پیش برای کمک به روستا آمده بودند، با خانواده و دوستان خود بازگشتند. این بار، آنها برای درک کامل زیباییهای آ لینگ بازگشتند.
در آن زمان، تپههای اطراف روستا پوشیده از علفهای هرز و بوتهها بود و باد تمام روز زوزه میکشید. اکنون اوضاع فرق کرده است. به لطف برنامههای حمایتی مختلف، روستاییان تپهها را به قطعاتی تقسیم کرده و درخت کاشتهاند. یک منطقه سرسبز با ساج سبز است، منطقه دیگر با شاخ و برگ شاه بلوط و درختان دیگر میدرخشد. جادهای که از روستا به آبشار زنگکا منتهی میشود، اکنون در دو طرف با ردیفهایی از درختان توت ظریف پوشیده شده است. در بهار، برگهای سبز زمردی آنها جوانه میزند و در تابستان، میوههای بنفش به بار میآورد. عطر شیرین میوهها بازدیدکنندگان را به ماندن طولانیتر ترغیب میکند. به لطف دستان کوشای روستاییان، آ لینگ بسیار آبادتر شده است.
روی هر تنه درخت، در امتداد هر مسیر در روستا، یک پلاک چوبی آویزان است که نام کسانی که به A Liêng کمک کردهاند را در خود جای داده است. پونگ این قطعات چوب را به زیبایی تراشیده است، در حالی که مین با دقت هر حرف را نوشته است. این نامهای ناآشنا به لطف عشقشان به این روستای کوچک، برای آنها آشنا شدهاند. مین وقتی سر کلاس نیست، از پرسه زدن در روستا، تحسین لبخندهای ملایم مردم، گوش دادن به زمزمه باد کوهستان در میان درختان و استشمام عطر چمن تازه و شبنم کوهستان در آفتاب صبح زود لذت میبرد. او همچنین از عطر لطیف گلهای رز و داوودی از حیاطهایی که نسیم آنها را به حرکت در میآورد، لذت میبرد.
***
مین روی ایوان خانه خانم چو نشسته بود و به روستا نگاه میکرد. در پایین، پشت بامها تا حدودی در مه فرو رفته بودند و دود از آشپزخانهها به آرامی مانند نخهای ابریشم بالا میرفت.
«پس قرار نیست به شهر برگردی؟» خانم چو دست مین را محکم گرفته بود و وقتی فهمید مین قرار است همچنان در مدرسه بماند، لبخند پهنی روی لبانش نقش بست.
او گفت: «من هنوز هم اینجا را خیلی دوست دارم، نمیتوانم تحمل کنم که آنجا را ترک کنم.» مین هم با او لبخند زد.
تنها در عرض پنج سال، روستای آ لیینگ بسیار تغییر کرده است. خانههایی که در مه صبحگاهی پنهان شده و در کنار دامنهها قرار گرفتهاند، اکنون پوشیده از گلهای وحشی زرد، گل رز و گل ختمی هستند، به زیبایی یک نقاشی باستانی. زندگی روستاییان نیز به لطف ورود گردشگران رونق بیشتری گرفته است. خانم چو در حالی که در کنار مین نشسته بود و روستاییان را در حال حمل سبد به مزارع تماشا میکرد، گفت: «روستای ما امروز به لطف معلم مین به این شکل درآمده است.» مین به سرعت دستش را تکان داد: «چطور میتوانستم این را بپذیرم؟ تغییر روستا به لطف اتحاد مردم ما، عشق آنها به کوهها و جنگلها و سختکوشی آنهاست.»
آن سال، مین وقتی فهمید مادرش تازه بچهدار شده، تصمیم گرفت به ارتفاعات برود. او برای مادرش خوشحال بود که پس از سالها تنهایی، بالاخره شادی و خانهای جدید پیدا کرده بود. اما به دلایلی، مین به طرز عجیبی در درونش احساس پوچی میکرد. روستای آ لینگ با نسیم ملایمی از مین استقبال کرد. بوی دود پخت و پز با مه صبحگاهی در هم آمیخته بود و قلب مین را گرم میکرد. حتی چشمان معصوم کودکان نیز روح او را آرام میکرد.
خبر خیلی خوبیه! ما امشب باید یه جشن بگیریم، مین. و نمیتونیم بدون الکل بریم!
مین لبخند زد و مرتب سر تکان داد. او هنوز طعم شیرین و معطر شراب گل ختمی که خواهر چو دم کرده بود را به یاد داشت. فقط فکر کردن به رنگ قرمز درخشان و طعم سبک، ترش و شیرین آن، قلب مین را سرشار از شادی میکرد.
- تو اینجا بمون، من میرم به همه میگم. امشب یه مهمونی بزرگ داریم.
خانم چو پس از گفتن این حرف، با عجله در امتداد مسیر باریکی که به روستا منتهی میشد، قدم برداشت. با هر قدمی که برمیداشت، نور طلایی خورشید به طرز بازیگوشانهای میرقصید.
مین به گلهای زردی که در نسیم پاییزی تکان میخوردند خیره شد. صدای بازی کودکان در پایین تپه مانند نور خورشید طنینانداز بود. مین ناگهان لبخندی زد و احساس کرد قلبش مانند نسیم ملایمی که تپه را درمینوردد، سبک شد.
منبع: https://huengaynay.vn/van-hoa-nghe-thuat/nang-tren-moi-cuoi-159704.html







نظر (0)