Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

دوستم در بیمارستان

Việt NamViệt Nam01/05/2024

تصویرسازی: فان نهان
تصویرسازی: فان نهان

۱. او قدبلند و لاغر اندام است، اما بدون شک مردانه است. موها و چشمان بلند و فر طبیعی او مانند یک دنیای کوچک مرموز است. برجسته‌ترین ویژگی او فصاحت و بلاغت و توانایی‌اش در هدایت روان مکالمات است. گاهی شوخ و خردمند، و گاهی متفکر و ساکت، به سختی می‌توان منظور او را فهمید. خلاصه اینکه، او تمام «نشانه‌های» مردی را دارد که می‌تواند دختری را شیفته‌ی خود کند، حتی اگر قصد این کار را نداشته باشد.

آن روز، دوباره برای قهوه همدیگر را دیدیم. او صبحانه را پیشنهاد داد و من فرنی را انتخاب کردم. چون می‌دانست فرنی دوست ندارم، پرسید چرا، و من گفتم که اخیراً دندان‌درد شدیدی داشته‌ام. او نگران شد و گفت: «چرا زودتر نگفتی؟» سپس با دقت به دهانم خیره شد، جایی که براکت‌های زشت به وضوح دیده می‌شدند - و باعث شد سرخ شوم. بعد از مدتی، به من گفت که دندان مصنوعی‌ام را در بیاورم و دهانم را باز کنم تا او ببیند. اوه، چی؟ می‌توانستم هر کاری که او می‌خواست انجام دهم، جز اینکه بگذارم مردی که تحسینش می‌کردم، به دهان خالی‌ام نگاه کند. وحشتناک بود، مثل یک شیطان بی‌دندان. اما او گفت: «سریع آنها را بردار!» او این را مثل یک دستور گفت و من می‌دانستم که شوخی نمی‌کند، یعنی حق نداشتم امتناع کنم.

با خجالت دهانم را باز کردم. او به طور غیرمنتظره‌ای انگشتش را روی لثه‌هایم فشار داد و از درد، اشک به چشمانم آمد.

- مای، باید فوراً برای رفتن به دندانپزشک هماهنگ کنی!

نه، من از بوی بیمارستان‌ها وحشت دارم. بهانه‌ای آوردم: «شما سابقه ضربه به سر دارید و یک بار می‌خواستید چند ریشه دندان باقی‌مانده را بکشید، اما دکتر گفت بدون توصیه متخصص مغز و اعصاب بیمارستان چو ری نمی‌توانند به آنها دست بزنند. اما الان ده سال گذشته، پزشکی هر روز پیشرفت می‌کند، بیایید دوباره برای معاینه برویم.» سرم را تکان دادم، اشک‌هایم سرازیر شده بود. او گفت: «فقط همین‌طور تصمیم بگیر، وگرنه امروز از هم جدا می‌شویم.» بعد از این هشدار، مطیعانه سرم را تکان دادم.

۲. او مرا به نها ترانگ، یک مرکز دندانپزشکی خصوصی نسبتاً بزرگ، برد. او گفت که این مرکز توسط یکی از دوستان نزدیکش توصیه شده است. کسی که آن را تأسیس کرده، یک پزشک بااستعداد و سرباز سابق است که پس از آزادی، از دانشکده پزشکی با تخصص دندانپزشکی فارغ‌التحصیل شده و بعداً آموزش‌های دندانپزشکی بیشتری را در فرانسه گذرانده است.

پس از سونوگرافی و معاینه، یک دندانپزشک جوان - با چهره‌ای متفکر - اعلام کرد:

- عفونت شدید بافت لثه، تورم و قرمزی اطراف ریشه دندان و ظهور کیسه‌های چرکی متعدد.

او بلافاصله از دندانپزشک پرسید: آیا هنوز وقت برای نجات آن هست؟

این دندانپزشک با ابراز تاسف گفت: «اگر فوراً درمان نشود، استخوان آلوئولار آسیب خواهد دید. اگر همین الان، فقط در عرض یک ماه، این کار را نکنیم، حتی یک تریلیون دلار هم برای نجات این دندان‌ها کافی نخواهد بود.»

با لکنت گفتم: «اما من هموفیلی دارم... و...» سپس در گوشش زمزمه کردم: «و پول کافی هم برای چنین طرح بزرگی ندارم.» سپس دوست پسرم با ظرافت وضعیت را توضیح داد و دندانپزشک از آنها خواست لحظه‌ای صبر کنند.

کمی بعد، مردی که هنوز یونیفرم سفید و آبی‌اش را به تن داشت، اما به نظر می‌رسید که در سن بازنشستگی باشد، به استقبال ما آمد. او با دقت پرونده پزشکی بیمار را بررسی کرد، لحظه‌ای مکث کرد و سپس گفت:

[ترجمه گوگل] برای رسیدگی کامل به این موضوع، زمان و پول لازم است، اما باید به زودی انجام شود.

- اما؟

- فهمیدم. نگران نباشید، اگر بیمار در حال حاضر پول کافی ندارد، می‌تواند قسطی پرداخت کند.

«اوه، این چیزیه که تا حالا نشنیده بودم.» انگار که می‌ترسید حرفش را باور نکنم، گفت:

- از همان ابتدا که ما افتتاح کردیم، نه فقط الان، در شرایط "اضطراری"، اگر بیماران در شرایط سختی باشند، ما یک برنامه حمایتی داشته‌ایم.

بسیار خب. یک نگرانی بزرگ برطرف شد.

روی میز دراز کشیده بودم در حالی که داشتند دندان‌هایم را تراش می‌دادند، سوراخ می‌کردند و می‌تراشیدند، دهانم باز مانده بود و اشک از چشمانم جاری بود. نه به خاطر درد دندان، بلکه به خاطر دردی که در قلبم داشتم. ده سال از آن پاییز گذشته و حالا هنوز باید این رنج را تحمل کنم. این عذاب کی تمام می‌شود؟ با فکر کردن به آن، نتوانستم جلوی اشک‌هایم را بگیرم.

بعد از سه ماه تابستان، روکش‌های دائمی پرسلن دندانم را دریافت کردم. از معشوقم به خاطر الهام بخشیدن به من برای تغییر خودم متشکرم. به همین دلیل، عشق من به او سرشار از احترام و قدردانی است. علاوه بر این، می‌خواهم از صمیم قلب از دندانپزشک نیکوکاری که توصیه‌های متفکرانه و صادقانه‌ای ارائه داد، تشکر کنم. کسی که به نشانه وفاداری، پس از اینکه دستگاه جویدنی جدیدم را با جویدن همزمان سه خوشه ذرت «افتتاح» کردم، یک سبد میوه به عنوان تشکر خرید تا انتقام تمام زمانی را که صرف تماشای غذا خوردن دیگران در حین قورت دادن بزاقم می‌کردم، بگیرد.

- معلم اهل دونگ هوا است، شما اهل کدام بخش هستید؟

- بله، هوآ تان.

- در هواتان، من قبلاً دوستی داشتم، اما پس از آزادی، او به زادگاهش بازگشت و من به تحصیلم ادامه دادم و ارتباط ما قطع شد.

آقا هیچ راه ارتباطی با شما نیست؟

- شاید به این خاطر است که من خیلی درگیر کار هستم. اما در ذهنم، هنوز تو را به یاد دارم، و چیزی بسیار نگران کننده در مورد آن وجود دارد. به این فکر کرده‌ام که تو را پیدا کنم، اما مدام آن را به تعویق می‌اندازم. گاهی اوقات با بدبینی فکر می‌کنم، از خودم می‌پرسم که آیا ما دوباره در این زندگی همدیگر را خواهیم دید؟ در زندگی، چند نفر چنین دوستی زیبایی دارند، اما با این حال از قدردانی از آن باز می‌مانند...

عمویم حرف زد، اما نگاهش را به سمت در برگرداند، نه به ما. بعد ساکت شد. من خیلی اهل معاشرت نیستم، بنابراین نمی‌دانستم چطور سکوت آزاردهنده را بشکنم. خوشبختانه، دوست پسرم کمکم کرد:

- ما اهل کان فوک هستیم، اما دوست شما اهل کدام روستاست، عمو؟ یادت هست؟

- نمی‌دانم کدام روستا بود، اما آن موقع‌ها می‌گفت خانه‌اش نزدیک بازار Xom است. چون اسم بازار عجیب به نظر می‌رسید، آن را به خوبی به خاطر آوردم.

اوه، چه تصادف قشنگی. از دوستم پرسیدم اسمش چیه. دکتر گفت اسمش تان، های تان هست. اوه، اون بابامه، دکتر، اون بابامه...

۳. ماشین بیرون دروازه توقف کرد و پدرم از قبل دم در منتظر بود. آن دو مرد که موهایشان بیش از نیمی از آن خاکستری بود، بدون اینکه حتی وارد شوند، یکدیگر را در آغوش گرفتند و دست‌هایشان طوری به هم اشاره می‌کرد که انگار در جوانی با هم مچ انداخته‌اند. فهمیدم که این رمز ارتباطی مخفی آنهاست.

میز چوبی قدیمی و گردی که پدرم معمولاً برای چای روی آن می‌نشست، امروز میزبان یک مهمان ویژه بود. ناگهان میز باوقارتر به نظر می‌رسید و شاهد این تجدید دیدار پس از سال‌ها سختی و بلاتکلیفی بود. من در طبقه پایین نشستم، اما به دلیل شنوایی تیزم، تک تک کلمات مکالمه بین دو دوستم از میدان جنگ را شنیدم. هر چه بیشتر گوش می‌دادم، بیشتر در نهان آنها را تحسین می‌کردم.

در آن زمان، عمو تان پزشک میدان جنگ بود. او اهل منطقه مرکزی آفتابی و بادخیز ویتنام بود، اما به شمال منتقل شده بود. باورش سخت است که مرد جوانی که تازه از دبیرستان فارغ‌التحصیل شده بود، موقتاً درسش را رها کرده باشد تا به میدان جنگ در جنوب برود. میدان جنگ ارتفاعات مرکزی، خشن و بی‌رحم بود. کمبود نمک برای مدت طولانی باعث ورم بدن پزشکان و بیماران در درمانگاه شده بود. پدرم به دلیل آسیب دیدگی صورت در درمانگاه ماند. گرسنگی، تشنگی و درد، او فقط خواب خوردن یک کاسه برنج کهنه با سس ماهی تند مادرم را در شب می‌دید. وحشتناک بود، زیرا او فقط در خواب‌هایش غذا می‌خورد، بنابراین وقتی از خواب بیدار می‌شد، حتی بیشتر احساس گرسنگی می‌کرد.

در منطقه جنگی، مرگ همیشه در کمین بود، در فاصله‌ای نه چندان دور. یک بار، بمبارانی به درمانگاه اصابت کرد. پدرم، سربازی بیمار، بر روی پزشکی که فکش را درمان می‌کرد، دراز کشیده بود، زیرا گلوله‌ای سرگردان به او اصابت کرده بود. دو دوست که به سختی از زیر آوار بلند می‌شدند، مانند عزیزانی که تازه از آستانه مرگ برگشته بودند، یکدیگر را در آغوش گرفتند. اتفاق دیگری که حتی دراماتیک‌تر هم بود، زمانی رخ داد که با شنیدن خبر حمله قریب‌الوقوع یک هیئت اعزامی با هلیکوپتر به محل درمانگاه، پزشک ارشد دستور جابجایی را داد. یک پیروزی خاموش. درمانگاه ۱۶ نفر، افسر و کارمند داشت. حرکت در جنگل به خودی خود به اندازه کافی دشوار بود؛ حالا آنها مجبور بودند انبوهی از لوازم، دارو و غذا را حمل کنند و زیر رگبار گلوله‌ها از جنگل عبور کنند. پس از تحمل این همه سختی، آنها موفق شدند. وقتی بمباران‌ها متوقف شد، درمانگاه با خیال راحت به مکانی جدید و امن منتقل شد. تمام کارکنان درمانگاه تصمیم گرفتند گرسنگی، تشنگی و درد را تحمل کنند و هیچ ردی یا سرنخی از خود به جا نگذارند. در طول آن جابجایی، پدرم، که یک سرباز بیمار بود، با تمام وجود به درمانگاه کمک کرد. همچنین در همان زمان بود که دکتر تان در راه بازگشت به محل تجمع جدید گم شد. بخشی از جاده پر از چاله‌های کوچک بود که محیط و فاصله آنها به طور مساوی توزیع شده بود. وحشت‌زده، معلوم شد که رد پای فیل است. پزشک لاغر اندام و دانشمندنما تلو تلو خورد، با سر به داخل چاله‌ای کنار جاده افتاد و خوشبختانه روی بوته‌ای کنار نهر فرود آمد. و بار دیگر، با هدایت ماوراءالطبیعه ، پدرم دوست جدیدی پیدا کرد و سرانجام پس از چند روز دست و پنجه نرم کردن با زخم پایش، پزشک را به درمانگاه برگرداند. دکتر تان داستان را با صدایی گرفته تعریف کرد: «مزه توت‌های وحشی که دوستش آن روز چیده بود از هر خوراکی خوشمزه‌ای در دنیا بهتر بود.»

۴. در ۳۰ آوریل ۱۹۷۵، درمانگاه هنوز در جنگل بود – زمانی که پدرم به گردان خود بازگشته بود و با شور و شوق تمام توان خود را برای نبرد نهایی می‌گذاشت.

حدود ساعت ۵ بعد از ظهر، همانطور که دکتر تان داشت داستان را تعریف می‌کرد، اشک به آرامی از گونه‌هایش سرازیر شد. در داخل درمانگاه، او تازه از رادیو خبر آزادی سایگون را شنیده بود. تمام درمانگاه از شادی منفجر شد، حتی جنگل هم به نظر می‌رسید که پس از روزها انتظار، غرق در شادی مقدس شده است.

*

چه کسی فکرش را می‌کرد که در چنین مدت کوتاهی، موهای هر دوی آنها کاملاً سفید شده باشد؟ عجیب است که فکر کنیم این دو مرد که در گذشته در میان بمباران‌های شدید در کنار هم جنگیده‌اند، اکنون در زمان صلح هستند و ملاقات دوباره برایشان دشوار است... پس از پایان صحبت‌های عمو تان، دو دوست، بدون هماهنگی قبلی، فنجان‌های چای خود را بلند کردند و آنها را به هم زدند...

در این لحظه، دیگر نمی‌توانستم مطیعانه گوش بدهم و مجبور شدم «بی‌ادبانه» حرفش را قطع کنم: «اگرچه ما کنار هم نبودیم، اما پیوند بین تو و پدرم، کسانی که سال‌ها پیش در آن تیمارستان وحشتناک با هم آشنا شدند، مقدس و خدشه‌ناپذیر باقی می‌ماند...» - دو فنجان چای به آرامی به هم زده شدند و به لب‌ها نزدیک شدند، دو چهره پر از چین و چروک که با نهایت صداقت به یکدیگر خیره شده بودند...


منبع

نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان موضوع

در همان دسته‌بندی

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول

Happy Vietnam
زنده باد ویتنام!

زنده باد ویتنام!

با عشق و اعتماد مردم به پیش می‌رویم.

با عشق و اعتماد مردم به پیش می‌رویم.

به کشتی خوش آمدید

به کشتی خوش آمدید