Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

آتش‌نشان در زمان سیل

همکار و همکلاسی من فاش کرد: «تو واقعاً خاصی، با ظاهر ظریف و شبنم‌آلودت، اما در درونت یک شوالیه‌ای.»

Báo Gia LaiBáo Gia Lai26/11/2025

۱. او معلم جدید مدرسه است. او خیلی خاص است، ظاهری ظریف مانند شبنم صبحگاهی دارد، اما در درونش یک شوالیه است - یک همکار و همکلاسی سابق که آشکار شده است. او به راحتی می‌تواند اطرافیانش را از خود بیخود کند، گاهی معصوم و پاک، گاهی قوی و مصمم.

آتش‌نشان در زمان سیل

تصویرسازی: لی لانگ

«...غریبه، بالا و پایین می‌رود. خوشبختانه، تو اینجایی، زندگی هنوز دوست‌داشتنی است...» – از وقتی به مدرسه آمدی، این بیت را مدام می‌خوانم.

او دانش‌آموز شبانه‌روزی بود، لوس و مستعد گریه. من و همکارانم او را «بچه ننه» واقعی صدا می‌زدیم و در همه چیز، چه بزرگ و چه کوچک، به او کمک می‌کردیم. از آوردن آب و پختن غذا گرفته تا رساندن او به کلاس‌های عصر، حتی با چراغ قوه او را به دستشویی می‌بردیم. او «توله سگ کوچولوی» مدرسه شبانه‌روزی بود. اگر کسی او را اذیت می‌کرد و گریه‌اش می‌گرفت، گیتار می‌زدم و می‌خواندم: «تو مثل غنچه گل رز هستی، امیدوارم سردت نشود...»

- با این سبک خوندنت، یه معجزه‌ست که دخترا عاشقت نمیشن. نمی‌فهمم چرا هنوز دوست دختر نداری؟

- چون منتظر بودی...

- منتظر کی هستی؟

- یک ... «توله سگ».

بعد از اینکه حرفم تمام شد، لبخند مرموزی زدم و به خواندن ادامه دادم. با دیدن سرخ شدنش مثل آلوچه رسیده، دستانم روی کلیدهای پیانو لغزید.

- از چه جور زنی خوشت میاد؟

- نمی‌دانم…

- اگه بگم از یه آدم سرد مثل... تو خوشم میاد چی؟

- داری برنامه ریزی می کنی که بهش احساساتت رو اعتراف کنی؟؟؟

قبل از اینکه بتوانم حرفم را تمام کنم، او ریزریز خندید و فرار کرد. او فقط داشت شوخی می‌کرد و به من امید می‌داد، احمق...

۲. بعد از پانزده سال کار در این حرفه، فکر می‌کردم دیگر هیچ چیز نمی‌تواند احساساتم را برانگیزد، تا اینکه او را ملاقات کردم. برداشت اولیه‌ام یک "توله سگ" بود که نقش معلم را بازی می‌کند، اما بعد تحسین به سراغم آمد. در زیر آن ظاهر و شخصیت کودکانه، فردی کاملاً متفاوت نهفته بود. مدرن، مترقی. بیشتر شبیه شکستن بود تا خم شدن. از بیرون معصوم به نظر می‌رسید، اما اعماق وجودش عمیق بود. او مانند یک رمان خیالی بود که خواننده را از صفحه‌ای به صفحه دیگر می‌کشاند. احساسی از حیرت، در عین حال ناتوانی در توقف؛ هر چه بیشتر کاوش می‌کرد ، بیشتر مجذوب می‌شد. او مانند ستاره‌ای درخشان ظاهر می‌شد و تاریکی و ویرانی روستای کوهستانی را از بین می‌برد. از زمان ملاقات با او، هیچ چیز دیگری ذهنم را مشغول نکرده است. او بر تمام افکار من تسلط دارد.

از فکر کردن تا عشق ورزیدن، فقط یک دیوار نازک کاغذی بود. من بی‌صدا عاشق شدم، بدون اینکه متوجه شوم. من صادقانه دوست داشتم، به تلخی دوست داشتم. اما آن را مخفی نگه داشتم. محدودیتی که تعیین کردم این بود که او نمی‌تواند بهتر از من باشد. سی ساله، پسر نازپرورده یک خانواده مرفه در شهر (که به دلایلی که نمی‌توانم توضیح دهم مهاجرت کردند)، اکنون مدیر یک دبیرستان، با چهره‌ای که فقط می‌توان آن را بی‌نقص توصیف کرد. من خوش‌قیافه هستم، بااستعداد هستم، حق دارم متکبر باشم. با معلمان زن مدرسه، همیشه سرد و گوشه‌گیر رفتار می‌کنم. هر بار که آنها را سرزنش می‌کنم، رنگشان پریده و پژمرده می‌شوند. من ناراحتم، اما عصبانی نیستم، زیرا آنها مرا تحسین می‌کنند. آنقدر که فکر می‌کنم برای حفظ فاصله باید خونسرد بود. اغراق نیست اگر بگویم که فقط با یک چشمک، آنها با کمال میل پیروی می‌کنند، "من گرسنگی و تشنگی را تحمل می‌کنم، من سرد و بی‌تفاوت خواهم بود."

اما تو فرق داری؛ گاهی خیلی نزدیک، گاهی خیلی دور. تو مرموز و غیرقابل پیش‌بینی، پر جنب و جوش و دست نیافتنی هستی. تو باعث میشی مردم احساس درماندگی کنن. نه. غرور جنسیتی اجازه نمیده یه مرد با استعداد به یه "توله سگ" ببازه، حتی اگه تو یه توله سگ "ایسو" باشی.

۳. روز بعد از شروع تدریسش، بلافاصله یک برنامه‌ی بازدید از کلاس ترتیب دادم. این روش را انتخاب کردم تا معلم جوان را سر جایش بنشانم. خانم جوانی که اینطور تدریس می‌کند، احتمالاً فقط خودنمایی است! ناپختگی یک معلم تازه فارغ‌التحصیل نمی‌توانست با تجربه‌ی یک متخصص باتجربه رقابت کند؛ می‌دانستم که در هر صورت برنده خواهم شد. به طور سنتی، من بازدید از معلمان جدید را پس از دو هفته از جا افتادنشان برنامه‌ریزی می‌کنم. اما رفتار او اجازه‌ی تأخیر نمی‌داد. من تاکتیک «اول ضربه زدن» را ترجیح می‌دهم.

فوق‌العاده است. او دیگر یک "توله سگ" نیست، بلکه کاملاً متحول شده است. بالغ و با اعتماد به نفس. او با جذابیت شروع می‌کند و با ملایمت به پایان می‌رساند. او مطالب خشک و آکادمیک را نرم و جان می‌بخشد. دانش‌آموزان علاقه‌مند می‌شوند و شرکت‌کنندگان مجذوب می‌شوند. همه چیز خیلی خوب پیش می‌رود. او هر بخش از درس را با دقتی باورنکردنی و رویکردی علمی هدایت می‌کند. روش او در انتقال دانش بسیار مؤثر است. آیا او برای معلم بودن به دنیا آمده است؟ حالت بدن، لحن صدا، گفتار، مدیریت موقعیت‌ها... همه اعمال او استادانه است؛ این رفتار یک مربی حرفه‌ای است. او شخصیت یک الهام‌بخش واقعی را دارد.

او فوق‌العاده است، من کاملاً او را تحسین می‌کنم. نمی‌دانم کی، اما غرورم شروع به ترکیدن کرد. اما دوست داشتن کسی با استعدادتر از خودم؟ زنان فقط باید زیبا باشند. استعداد بیش از حد ناخوشایند است - یک سالمند که دو رابطه ناموفق را پشت سر گذاشته است به من هشدار داد. گیج. خسته. من نیمی مایل به تسلیم شدن هستم، نیمی مایل به برداشتن یک قدم دیگر...

۴. وقتی زمستان از راه رسید، تصمیم گرفتم یک تیم پیشگیری از سیل و طوفان تشکیل دهم و نام او در لیست بود . یکی اعتراض کرد و گفت که او دختر است، پس چرا اسمش در لیست است؟ توضیح دادم که مدرسه دانش‌آموز کمی دارد و بقیه دخترها هم بچه‌های کوچک دارند. او به تیم پیوست تا تدارکات بقیه را انجام دهد. من فقط درخواست او را دنبال می‌کردم. و راستش را بخواهید، آن درخواست دقیقاً همان چیزی بود که می‌خواستم.

یادم می‌آید سال‌ها پیش، در آن روزهای باران شدید و بی‌وقفه، مردها مجبور بودند به مدرسه بروند و نگهبانی بدهند. خیلی کسل‌کننده بود. غم‌انگیز. خیلی وقت پیش بود، قبل از اینکه تو به مدرسه بیایی. تو هنوز در مدرسه شبانه‌روزی هستی (درست کنار آن). در فصل بارندگی، جاده‌ها بسته می‌شوند، بنابراین نمی‌توانی به خانه بروی. گذشته از این، من هنوز هم واقعاً از گپ زدن با تو بیرون از دفتر لذت می‌برم. چه چیزی می‌تواند بهتر از این باشد که من در یک روز بارانی گیتار بزنم و تو به آرامی بخوانی: «... تو مثل یک قطره شراب قوی هستی که مرا به یک رویا می‌برد، تو مثل یک شال ابریشمی هستی که ما را با زمزمه‌ها در هم می‌آمیزد...»

۵. سه روز متوالی باران سیل‌آسا و سیل‌آسا بارید، مثل آبشار. باران مداوم و بی‌وقفه‌ای بود. آب جاده‌ها و حیاط‌ها را فرا گرفت، به طبقه اول و دوم رسید و حتی به داخل خانه‌ها هم خزید. آب خیلی سریع بالا آمد. اول تا مچ پا پایین آمد، بعد تا نیمه ساق پا بالا آمد، تا زانوها بالا آمد و به لگن رسید. آب همه جا را فرا گرفت، مزارع پوشیده از بوته‌های خار را پر کرد، خانه‌ها را فرا گرفت و حتی وارد کلاس‌های درس مدرسه شد که به طرز خطرناکی روی تپه قرار داشتند.

من و همکارم با سختی از میان سیل گذشتیم. او در آب ایستاده بود، می‌لرزید و رنگش کبود شده بود. فریاد زدم: «برو خانه!» اما او اصرار داشت که تا دهکده کنار رودخانه دنبالم بیاید.

در حالی که ما مشغول بارگیری افراد و وسایل در قایق بودیم، او خم شد تا کتاب‌ها و کاغذهایی را که در آب بالا و پایین می‌رفتند، جمع کند... او همچنان خم می‌شد و آنها را در آب گل‌آلود جمع می‌کرد. صفحات سفید خیس شده بودند، حروف لکه‌دار شده بودند، خون از جوهر روی کاغذ سفید ریخته بود. دلم شکست، فریاد زدم:

- ولش کن عزیزم! دستت رو بده من می‌کشمت بالا.

- اما دفترها، کتاب‌ها، کیف‌های مدرسه چی...؟

- اول به فکر نجات جان خودت باش؛ کتاب‌ها چه فایده‌ای دارند اگر نتوانند تو را نجات دهند؟

اما او گوش نداد. یا شاید گوش داد اما وانمود کرد که گوش نمی‌دهد. باران ادامه داشت، رنگ صورتش پریده بود، دستانش در آب کبود شده بودند. اما هیچ‌کدام از اینها نمی‌توانست جلوی او را بگیرد، کاغذهای لکه‌دار، لب‌های به هم فشرده، لرزان اما مصمم.

من هم در همان جای او بودم، اما ناگهان خشکم زد. آیا چیزی مرا فلج کرده بود، یا اینکه احساس کردم چیزی در درونم شکست؟ سیل نه تنها ماشین‌ها، گاوها و کتاب‌ها را با خود برد، بلکه در همان لحظه، جریانی که او را در خود فرو برده بود، آرامش خودخواهانه‌ی مرا نیز از بین برد. دیگر نمی‌توانستم بی‌حرکت بمانم، از ساحل بلند به درون آب پریدم تا به او بپیوندم.

- ببخشید خانم، خانه‌ام را آب گرفته، پدر و مادرم موقع کار در مزرعه توی آب گیر افتاده‌اند...

بدون فکر کردن، آب را کنار زد و به سمت صدا پاشید. من هم دنبالش رفتم، آب تا سینه‌ام رسیده بود. خانه‌ی دانش‌آموز کنار جویباری بود که از روی تپه‌ی کوچکی می‌گذشت و در پای آن مدرسه‌ی کوچکی قرار داشت - جایی که اخیراً معلمی ماهر و دوستدار کودک از مناطق پست به آنجا آمده بود. پس از دو روز و دو شب باران، جویبار دیگر جویبار نبود، بلکه هیولایی گل‌آلود و غران بود که آماده‌ی بلعیدن همه چیز بود.

او سردش بود، بدنش می‌لرزید، اما همچنان با صدای لرزان به شاگردانش فریاد می‌زد:

نترس، محکم بگیر، بی‌حرکت بمان. دارم می‌آیم!

او به سمت نهر دوید، اما من موفق شدم به موقع دستش را بگیرم.

دیوونه شدی؟ صبر کن تا گروه نجات برسه.

- اگر تنها کسی بودید که دانش‌آموزان به او تکیه می‌کردند، آیا با آرامش می‌ایستادید و منتظر نجات می‌ماندید؟ از کلمات «کاش» متنفرم.

گلویم گرفت، صورتم از کلمات ملایمش سرخ شد، اما احساس کردم که ناگهان پس از خوردن سیلی آتشین از خواب پریده‌ام. صورتش خیس و رنگ‌پریده بود، اما چشمانش ناگهان با درخششی عجیب درخشیدند. آن نور به قلبم نفوذ کرد و مرا از ترس، ترحم و تحسین عمیقی پر کرد.

با او به درون آب دویدم. دستم را محکم در دست او گرفتم. با عبور از نهر خروشان، به خانه‌ای کوچک در کنار رودخانه رسیدیم - آب تا نیمه دیوارها بالا آمده بود. هر سه نفر ما - معلم، دانش‌آموز و من - به یک جعبه یونولیتی چسبیده بودیم و تا مغز استخوان یخ زده بودیم. بعد از اینکه دانش‌آموزم را برای فرار از سیل به مدرسه آوردم، با دیدن لب‌های لرزان از سرما، مرا محکم در آغوش گرفت و طوری مرا به سینه‌اش فشرد که انگار دختر خودش بودم.

دانش‌آموزان حالشان خوب است، بسیاری از ساکنان محلی به اینجا آورده شده‌اند و حالشان خوب است. با نگاه به او، می‌دانم که کاملاً خسته است؛ حتی من، یک مرد، نفسم بند آمده، چه برسد به معلمی که مثل شبنم صبحگاهی شکننده است، اما او همچنان اصرار داشت که با تیم نجات برود.

- تو مدرسه پیش بچه ها می مونی!

- یه بچه دیگه هم هست، و اون می‌دونه کجاست، اما من و بقیه اعضای تیم نجات نمی‌دونیم.

- ما الان نزدیک رودخانه هستیم، می‌دانیم. جریان آب خیلی قوی خواهد بود و ممکن است گرداب ما را با خود ببرد.

- پس با هم غرق میشیم!

دوباره مرا مات و مبهوت گذاشت. «با هم غرق خواهیم شد» - این دو کلمه هم شبیه یک نذر بود، هم شبیه یک سرنوشت. زیر باران کورکننده به او نگاه کردم و تاب‌آوری خارق‌العاده آن دختر کوچک را دیدم. او می‌لرزید، اما چشمانش نه. در میان سیل خروشان، ناگهان کورسوی امیدی در درونم احساس کردم: اینکه افرادی مثل او، مانند بسیاری از معلمان دیگر در این روستای کوهستانی یا هر دهکده دیگری در سراسر کشور، مانند چراغ‌هایی در طوفان هستند، حتی اگر خاموش شده باشند، هنوز با تمام قدرت قلبشان می‌سوزند.

۶. صبح روز بعد، آب کم کم فروکش کرد.

حیاط مدرسه هنوز پر از میز، صندلی، کتاب و زباله بود. اما روی پله‌ها، او را دیدم که داشت تک تک دفترچه‌ها را خشک می‌کرد و صفحات چروکیده را صاف می‌کرد، انگار که موهای کودکی را نوازش می‌کند.

بی‌صدا، انگار هیچ چیز نمی‌دیدم، از کنارش گذشتم. شاید از آن روز به بعد، واقعاً فهمیدم که چرا او را دوست دارم - نه به خاطر چشمانش، لبخندش یا صدایش، بلکه به این دلیل که در قلبش نوری بود که سیل، گل و لای، طوفان‌ها... نمی‌توانستند آن را خاموش کنند.

بر اساس داستان کوتاه: نگوین تی بیچ نهان (baolamdong.vn)


منبع: https://baogialai.com.vn/nguoi-giu-lua-trong-mua-lu-post573515.html


نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان موضوع

در همان دسته‌بندی

خیابان گل نگوین هو چه زمانی برای تت بین نگو ​​(سال اسب) افتتاح می‌شود؟: رونمایی از نمادهای ویژه اسب.
مردم برای سفارش گل ارکیده فالانوپسیس یک ماه زودتر برای عید تت (سال نو قمری) به باغ‌های ارکیده می‌روند.
روستای شکوفه‌های هلو نها نیت در طول تعطیلات تت، مملو از جنب و جوش و فعالیت است.
سرعت تکان‌دهنده‌ی دین باک تنها ۰.۰۱ ثانیه از استاندارد «برتر» در اروپا کمتر است.

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

چهاردهمین کنگره ملی - نقطه عطفی ویژه در مسیر توسعه.

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول