- چرا اون یارو هنوز قیافهش رو نشون نداده؟
او با بیصبری در را باز کرد و بیرون رفت. همسرش که تازه از پیادهروی ورزشیاش به خانه برگشته بود، متعجب شد:
- کجا میری؟ با این قیافه و لباسای عجیب غریب؟
مکثی کرد، ناگهان چیزی به خاطرش آمد، سریع برگشت تا کت و شلوارش را دربیاورد و کیفش را روی میز گذاشت.
|
او چند ماه پیش بازنشسته شد، اما به دلایلی، مثل یک «خوابگرد» رفتار میکرد. او احساس میکند که هنوز کار میکند، هنوز به مردم و کشور خدمت میکند. اما اینکه بگوییم از امتیازاتی که در حین کار تا حد خوابگردی از آنها برخوردار بوده، پشیمان است، واقعاً در حق او بیانصافی است.
سالها به عنوان یک رهبر، هر جا که میرفت، توسط تعداد زیادی از دستیاران احاطه شده بود. به محض اینکه قصد انجام کاری را ابراز میکرد، کسی آن را حدس میزد و فوراً برایش غذا میآورد. حتی غذاهای مورد علاقهاش را همکارانش میدانستند. او اغلب به همسرش افتخار میکرد که: «همکاران من در دفتر بسیار مهربان و دلسوز هستند.» با زندگی در میان افرادی که او را به خوبی درک میکردند، چگونه میتوانست آن سبک زندگی را فراموش کند؟
پسر با لبخند از اتاق بیرون آمد:
- امروز لازم نیست برم سر کار. بعداً تو و بابا رو برای صبحانه بیرون می برم.
بهترین رستوران چیکن فو در شهر همیشه شلوغ بود. بعد از تمام کردن غذایش، به اطراف نگاه کرد و با کمال تعجب دید که چند میز آن طرفتر، چند کارمند سابقش نشسته بودند. با دیدن آنها، احساس نوستالژی به او دست داد. آنها خیلی با او مهربان بودند؛ حالا حتماً خیلی دلتنگش شدهاند. با این فکر، سریع بلند شد و به سمت آنها رفت. این فرصتی بود تا در مورد وضعیت دفتر از زمان رفتنش بپرسد. به محض اینکه او را دیدند، هر چهار نفر سرشان را بالا آوردند و مستقیم به او خیره شدند:
- سلام رئیس! وای، از وقتی بازنشسته شدی، به لطف مراقبتهای همسرت خیلی چاق و پوستت روشن شده.
او لبخندی زورکی زد. در قدیم، هیچکس جرأت نمیکرد آنطور مستقیم به صورتش نگاه کند، هیچکس با او با چنین لحن یکنواخت و کودکانهای صحبت نمیکرد. نشست، قصد داشت درباره محل کار قدیمیاش بپرسد، اما هر چهار نفر بلند شدند:
- ببخشید، باید بریم دفتر.
بعد از گفتن این حرف، آنها با عجله از در بیرون رفتند. او ساکت ایستاده بود و با خودش زمزمه میکرد:
بله! احتمالاً وقتشه که بریم سر کار!
***
امسال اولین سال نو قمری از زمانی است که او کارش را ترک کرده است. وقتی هنوز کار میکرد، در این مدت بسیار مشغول بود. نه تنها در دفتر، بلکه در خانه، خانهاش همیشه قبل، در طول و بعد از سال نو پر از بازدیدکننده بود. فقط خوششانسترین افراد او را میدیدند؛ اکثر آنها آنقدر خوششانس بودند که "همسر رئیس" را ملاقات کنند. با این حال، در بیست و هشتم ماه قمری، با اینکه همه دفاتر تعطیل بودند، او کسی را ندیده بود که به ملاقاتش بیاید. حتی کارکنان معمولاً مهربانش هم نیامده بودند. شاید آنها منتظر بودند تا روز اول یا دوم سال نو از راه برسد و سال نو را به او تبریک بگویند. در حالی که غرق در افکارش بود، ناگهان صداهایی از بیرون در شنید و با عجله بیرون رفت. معلوم شد که نگهبان پیر و خانم نظافتچی هستند. هر دو از شادی میدرخشیدند و همزمان صحبت کردند:
- حالا که بازنشسته شدهاید، بالاخره فرصتی پیش آمده تا شما را ببینیم! در طول تت (سال نو قمری)، ما یک بسته چای و یک بطری شراب برای پیشکش به اجدادمان میآوریم.
او در تمام عمرش هرگز چنین هدایای سادهای دریافت نکرده بود که او را تا این حد عمیقاً تحت تأثیر قرار دهد.
آن روز، او در طول روز با نگرانی منتظر ماند و خیلی دیر چراغها را خاموش کرد، فقط برای اینکه اگر کسی برای تبریک سال نو به او آمد و چراغها را خاموش دید، ممکن است از صدا زدن خجالت بکشد. او به لامپ قسم خورد که به هدایای سال نو نیازی ندارد. او پول زیادی داشت. اما هدایای سال نو نشانهای از محبت و احترام بود...
اما آن سال، تنها افرادی که از محل کار قدیمیاش برای تبریک سال نو به او آمدند، نگهبان پیر و نظافتچی بودند.
***
شش ماه پس از بازنشستگی، ویلا را به پسرش سپرد و با همسرش به خانه قدیمیشان در روستا بازگشت. کسانی که از وضعیت او خبر داشتند، میگفتند شاید او نسبت به همکاران سابقش احساس کینه میکرد و تصمیم گرفت به این شکل از جامعه کنارهگیری کند.
از وقتی به زادگاهش برگشته، عادت کرده هر روز صبح کنار پنجره بنشیند، چای بنوشد و به درخت کامکوات نگاه کند.
امروز، مثل هر روز دیگر، چای داغش را جرعه جرعه مینوشید و چشمانش به باغ خیره شده بود. ناگهان متوجه پرنده کوچکی شد که روی شیشه پنجره نشسته بود و با دقت از میان شیشه او را تماشا میکرد. شیشه آنقدر شفاف بود که میتوانست پاهای کوچک و خلال دندانمانند پرنده را به وضوح ببیند. پرنده سرش را کج کرد، به او نگاه کرد، سپس با صدای جیکجیک کنان روی شاخهای از درخت کامکوات پرید...
لحظهای بعد، ناگهان مستقیماً به سمت شیشه پرتاب شد و سپس دوباره به بالا پرواز کرد. این عمل را چندین بار تکرار کرد. پیرمرد در حالی که چای خود را مینوشید، تماشا میکرد. شاید شیشه شفاف باعث شده بود که پرنده فکر کند سوراخ است، بنابراین مدام با سر به داخل آن پرواز میکرد. عجیب اینکه گنجشک هر روز ظاهر میشد و همان عمل روز اول را تکرار میکرد.
از روزی که آن پرنده کوچک را «ملاقات» کرد، احساس خوشبختی کرد. و به این ترتیب، بدون اینکه حتی متوجه شود، او و پرنده کوچک با هم دوست شدند.
چند روز گذشته هوا عالی بود، اما پرنده کوچک کنار پنجره مثل همیشه پیدایش نشده بود. او ساکت نشست، فنجان چایاش را در دست گرفت و منتظر ماند. یک روز، دو روز، و سپس سه روز گذشت و پرنده هنوز پیدایش نشده بود. بعد از دم کردن چای، آرام بیرون رفت و به درخت کامکوات نگاه کرد تا ببیند آیا میتواند پرنده را ببیند. ناامید، نگاهی به اطراف انداخت. ناگهان، جسد پرنده را با بالهای گشوده، نزدیک دیوار کنار پنجره دید. با قلبی سنگین، خم شد و بقایای پرنده را برداشت.
با نگاهی به بالا، از دیدن انعکاس تصویر خودش در قاب پنجره جا خورد. مدتها بود که از داخل خانه به بیرون نگاه میکرد، نور بود، بنابراین او هرگز انعکاس تصویر خودش را ندیده بود. امروز، در تاریکی بیرون را نگاه میکرد، انعکاس تصویر خودش را به وضوح در شیشه پنجره دید. او به فکر فرو رفت و متوجه چیزی شد. معلوم شد که در تمام این روزها، پرنده کوچک، انعکاس تصویرش در پنجره را با یک دوست اشتباه گرفته و سعی کرده بود از شیشه عبور کند به امید اینکه با او روبرو شود. اما متأسفانه، از شدت خستگی از حال رفته و مرده بود. او به آرامی آهی کشید. ای وای! آیا ممکن است که او هم مثل او باشد و نتواند بین یک شخص واقعی و سایه خودش تمایز قائل شود؟
او بیسروصدا گودال کوچکی کند، گنجشک مرده را در آن گذاشت، روی آن را با خاک پوشاند و به جای آن شاخهای از خرفه کاشت، قلبی آکنده از غم و اندوه و ترحم.
امسال، او عید تت (سال نو قمری) را در زادگاهش جشن گرفت. در بیست و هشتم عید تت، پسرش با او تماس گرفت. پسرش گفت که یک نگهبان پیر و یک نظافتچی دو کیسه از کالاهای ارزان قیمت عید تت را آوردهاند و پرسید که آیا پدرش میخواهد آنها را به کسی در خانه بدهد یا اگر نه، آنها را دور میاندازند. او از طریق تلفن پاسخ داد، اما بیشتر به نظر میرسید که با خودش صحبت میکند:
- باید فوراً آن دو کیسه هدیه را پس بگیری، زیرا آنها نوری هستند که انسان را از گنجشک متمایز می کند.
البته، پسر گیج شده بود و حرف پدرش را نمیفهمید.
منبع: https://baothainguyen.vn/van-hoa/202503/nguoi-va-bong-f7e0711/






نظر (0)