Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

بچه‌هایی که زمانی برجسته بودند

شهر از تو نمی‌پرسد که قبلاً که بودی. شهر فقط می‌پرسد: امروز چه چیزی فروختی؟ یک آپارتمان. یک تکه زمین. یک رویا.

Báo Pháp Luật Việt NamBáo Pháp Luật Việt Nam17/01/2026

آن این را در سال دوم پس از فارغ‌التحصیلی، زمانی که شروع به کار در فروش املاک و مستغلات کرد، آموخت. در مدرسه، آن هرگز تصور نمی‌کرد که این شغل را انجام دهد. او قبلاً بهترین دانش‌آموز ادبیات در کلاس خود بود. انشاهای او اغلب توسط معلم با صدای بلند خوانده می‌شد، و گاهی اوقات حتی به عنوان "کار نمونه" نگه داشته می‌شد. مردم می‌گفتند آن استعداد، حساسیت و آینده‌ای روشن دارد. آن به همراه نام - همکلاسی‌اش که کنارش می‌نشست، در ریاضی عالی، ساکت و همیشه تکالیفش را قبل از بقیه کلاس تمام می‌کرد - یکی از "بچه‌های استثنایی" محسوب می‌شد. این عنوان در طول دبیرستان همراه آنها بود، در ابتدا سبک، سپس به تدریج سنگین‌تر شد، تا اینکه مانند یک وزن نامرئی روی شانه‌هایشان احساس می‌شد. اما در هفده یا هجده سالگی، آن را فشار نمی‌دانستند. آنها آن را آینده خود می‌نامیدند.

در آن زمان آینده بسیار ملموس به نظر می‌رسید، نه در قالب اعداد یا عناوین، بلکه در تصاویر ساده و زیبا. آنها معتقد بودند که اگر به اندازه کافی سخت درس بخوانند و به اندازه کافی پیش بروند، زندگی آینده‌شان خود به خود بهتر و مرفه‌تر خواهد شد.

نزدیک خانه‌ی آن، هر تعطیلات تت، خانواده‌ی توان و تو از شهر برمی‌گشتند. آن‌ها معمولاً با ماشین، حدود بعدازظهر بیست و نهم، می‌آمدند. ماشین جلوی خانه‌ی پدربزرگ و مادربزرگشان توقف می‌کرد، هنوز گرد و غبار به بدنه‌ی براقش چسبیده بود. شوهر، قدبلند و کت تیره‌ای پوشیده بود و آرام صحبت می‌کرد. زن، مرتب و تمیز با موهای کوتاه، همیشه لبخند می‌زد. دو فرزندشان، خوش‌لباس و خوش‌برخورد، همیشه در کنار والدینشان پچ‌پچ می‌کردند. آن‌ها پر سر و صدا یا متکبر نبودند. اما تمام محله متوجه می‌شدند. عصرها، چراغ‌های خانه‌شان زود روشن می‌شد. از پنجره، می‌شد دید که هر چهار نفرشان با هم غذا می‌خورند، آرام صحبت می‌کنند و گهگاه از خنده منفجر می‌شوند. هیچ‌کس عصبانی نبود. هیچ‌کس عجله نداشت.

آن اغلب بیرون دروازه می‌ایستاد و به داخل نگاه می‌کرد. نام کنارش ایستاده بود و چیزی نمی‌گفت.

آنها حسادت نمی‌کردند. فقط ناگهان تصویری کاملاً ملموس از «آینده» در ذهنشان شکل گرفت. اینکه در شهر، مردم می‌توانند اینگونه زندگی کنند: راحت، مهربان و با آرامش به یکدیگر عشق بورزند.

آن خیلی آرام گفت:

- خیلی خوب می‌شد اگر می‌توانستم در آینده هم همینطور زندگی کنم.

نام سر تکان داد.

از آن لحظه به بعد، شهر در تصور آنها دیگر مکانی برای ازدحام و مبارزه برای بقا نبود، بلکه مکانی بود که خانواده‌های زیبا در هر تعطیلات عید تت به آنجا بازمی‌گشتند و با خود نور و حس آرامش می‌آوردند.

سپس، روزی رسید که آنها نامه‌های پذیرش دانشگاه خود را در هانوی دریافت کردند. آن و نام در زادگاهشان کنار رودخانه نشسته بودند و با اعتماد به نفس زیادی در مورد آینده خود صحبت می‌کردند. آنها معتقد بودند که اگر به اندازه کافی باهوش باشند و به اندازه کافی سخت کار کنند، زندگی با آنها بدرفتاری نخواهد کرد.

در طول دوران دانشگاه، نام و آن از نظر تحصیلی بسیار عالی بودند. ریزنمرات آنها به طور مداوم در بین برترین‌ها قرار می‌گرفت، به اندازه‌ای که هر ترم بورسیه تحصیلی دریافت می‌کردند، به اساتیدشان اطمینان خاطر می‌دادند و والدینشان را در خانه سربلند می‌کردند. در سالن‌های سخنرانی، نام آنها با اعتماد به نفس خوانده می‌شد، گویی مسیری وسیع در پیش رو داشتند. اما برای نام و آن، آن گواهی‌های شایستگی تنها حس کوچک و زودگذری از موفقیت را در خود داشتند.

اتاق نام در یک کوچه کوچک، درست کنار یک کارخانه قدیمی بود. اتاق آن تقریباً دو کیلومتر دورتر، در طبقه دوم یک پانسیون قدیمی بود. هر دو اتاق تنگ و نمناک بودند و نیاز به بودجه‌بندی دقیقی داشتند.

هر بعد از ظهر بعد از مدرسه، اگر شغل پاره وقت نداشتند، به اتاق‌های یکدیگر سر می‌زدند. گاهی اوقات آن یک قابلمه سوپ که با عجله پخته شده بود و نام چند تخم مرغ آب‌پز می‌آورد. آنها پشت یک میز کوتاه غذا می‌خوردند، روی زمین می‌نشستند و داستان‌های روزشان را تعریف می‌کردند. هر کدام فضای مخصوص به خود را داشتند، اما همیشه جایی برای دیگری نگه می‌داشتند. در پایان ماه، وقتی پولشان رو به اتمام بود، با دوچرخه به دریاچه می‌رفتند، دو لیوان چای سرد می‌خریدند و به تماشای رفت و آمد مردم می‌نشستند. نام در مورد کارهایی که قصد داشت در آینده انجام دهد صحبت می‌کرد و آن در مورد کتابی که می‌خواست بنویسد. در آن زمان، رویاهای آنها به پول زیادی نیاز نداشت، فقط به کسی که مایل به گوش دادن باشد نیاز داشت. بعضی روزها، وقتی باران شدید می‌بارید و آن نمی‌توانست به موقع به خانه برسد، در اتاق نام می‌خوابید. آنها در دو طرف تخت دراز می‌کشیدند، بدون اینکه یکدیگر را لمس کنند، به صدای ضربه‌های باران روی سقف حلبی گوش می‌دادند و تا پاسی از شب صحبت می‌کردند. اتاق تنگ ناگهان به طور غیرمعمولی جادار به نظر می‌رسید.

زندگی دانشجویی خیلی زود میگذره.

بعد از فارغ‌التحصیلی، نام در یک شرکت مهندسی شغلی پیدا کرد. شغل رویایی‌اش نبود، اما قابل قبول بود. آن دوران سخت‌تری را پشت سر گذاشت. او برای جاهای زیادی درخواست داد و بارها رد شد. در یک مصاحبه، به ریزنمراتش نگاه کردند و گفتند:

[ترجمه گوگل] شما دانشجوی خوبی هستید، اما این کار نیاز به فردی با تجربه دارد

تجربه - کلمه‌ای چنان آشنا که دیگر «آن» از آن نمی‌ترسید.

بالاخره، «آن» شغلی به عنوان نماینده فروش املاک در یک شرکت کارگزاری پذیرفت. این شغل نیازی به نوشتن یا تفکر عمیق نداشت. تنها کاری که او باید انجام می‌داد این بود که به اندازه کافی خوب صحبت کند، به اندازه کافی لبخند بزند و خسته نشود.

در اولین روز کاری‌ام، سرپرست تیم گفت:

اینجا چیزی به اسم «تلاش کردن» وجود ندارد. فقط «فروختن» و «نفروختن» وجود دارد.

سر تکان داد.

او یاد گرفت که چگونه لباس‌های تنگ بپوشد، کفش‌های پاشنه بلند بپوشد و جلوی آینه لبخند زدن را تمرین کند. او توصیفات آپارتمان را مانند یک انشای حفظی حفظ می‌کرد، اما بدون اضافه کردن هیچ احساسی.

در روزهای اول، «آن» احساس می‌کرد که دارد نقش بازی می‌کند. او با لحنی ملایم و مودبانه با مشتریان تماس می‌گرفت، اما در میانه راه تماس قطع می‌شد. کسی پشت تلفن فریاد می‌زد: «دیگر تماس نگیرید!»

لبخندی عذرخواهانه زد، گوشی را گذاشت و سپس مدت زیادی ساکت نشست و به صفحه نمایش خیره شد.

موقع ناهار، ناهار آماده‌اش را در اتاق استراحت خورد و به صحبت‌های همکارانش در مورد فروش، پاداش‌ها، ماشین‌ها و خانه‌ها گوش داد. آن روز هیچ‌کس از دیگری نپرسید که آیا خسته است یا نه.

آن شب، آن به اتاق اجاره‌ای‌اش بازگشت، کفش‌هایش را درآورد و به پشت دراز کشید و به سقف خیره شد. کم‌کم داشت برای خوابیدن مشکل پیدا می‌کرد. نه به خاطر حجم کار زیادش، بلکه به این دلیل که با گذشت هر روز، آن احساس می‌کرد از کسی که بسیار برایش آشنا بود - خودِ گذشته‌اش - دورتر می‌شود.

نام، حداقل در ابتدا، در کنار «آن» ماند. او به داستان‌های او از تماس‌های رد شده، از نشان دادن خانه به مشتریان و سپس ناپدید شدنش گوش می‌داد. نام در دلداری دادن خوب نبود، اما همیشه آنجا بود. وعده‌های غذایی دیرهنگام، شب‌هایی که در سکوت با هم می‌گذراندند، بدون اینکه نیازی به گفتن کلمه‌ای باشد. اما شهر به مردم زمان زیادی برای سکوت نمی‌دهد.

نام سرش شلوغ‌تر است. آن هم همینطور. آنها به شکل‌های مختلفی خسته هستند.

بعضی شب‌ها، آن خیلی دیر به خانه می‌آمد، بوی عطری ناآشنا هنوز روی لباس‌هایش مانده بود. نام نپرسید. او به آن اعتماد داشت. اما در درون، فاصله‌ای نامرئی شروع به شکل‌گیری کرد - نه به خاطر حسادت، بلکه به دلیل عدم درک. فکری به ذهنش رسید: اگر به او بگویم، آیا می‌تواند کمک کند؟ او شروع به خودداری کرد.

یک روز، آن اولین معامله‌اش را بست.

آپارتمان فروخته شد. کمیسیون برای پوشش اجاره سه ماه کافی بود. همکاران تشویق کردند و سرپرست تیم جلوی همه از او تعریف کرد. «آن» لبخند زد. لبخندی بسیار درخشان. آن شب، «آن» و «نام» برای جشن گرفتن بیرون رفتند. «نام» جامش را بالا برد و گفت: «می‌دانستم می‌توانی از پسش بربیایی.» «آن» سر تکان داد. اما وقتی به خانه رسید، به حمام رفت، در را بست، روی زمین نشست و گریه کرد.

او نمی‌فهمید چرا گریه می‌کند. فقط می‌دانست که برای اولین بار در زندگی‌اش، با متقاعد کردن دیگران برای خرید رویایی که خودش به آن اعتقادی نداشت، پول درآورده است.

کار کم کم «آن» را تحلیل برد. او یاد گرفت که به اندازه کافی دروغ بگوید. حتی وقتی دلش خالی است لبخند بزند. در آپارتمان‌های مدل با نور زیاد بایستد و درباره «فضاهای زندگی ایده‌آل» صحبت کند، در حالی که خودش در اتاقی تنگ با مساحت کمتر از بیست متر مربع زندگی می‌کرد.

آن از نوشتن دست کشید. دفترچه‌های یادداشت قدیمی‌اش در کشو بی‌حرکت افتاده بودند. یک بار، یکی از آنها را باز کرد، متنی را که در هجده سالگی نوشته بود دوباره خواند، سپس سریع آن را بست، انگار که می‌ترسید لو برود. آن وحشت‌زده شد. بعضی صبح‌ها، مدت زیادی جلوی آینه می‌ایستاد و به زنی که لباس محل کارش را پوشیده بود و با دقت آرایش کرده بود نگاه می‌کرد و خودش را نمی‌شناخت.

این حادثه در یک بعد از ظهر بارانی اتفاق افتاد. «آن» داشت به یک زوج جوان خانه‌ای را نشان می‌داد. آنها سوالات زیادی پرسیدند و «آن» به نرمی پاسخ داد. وقتی به پارکینگ رسیدند، شوهر ناگهان برگشت، مستقیماً به «آن» نگاه کرد و پرسید: «آیا واقعاً باور داری که این خانه اینقدر می‌ارزد؟» سوال ملایم بود، نه خشن، نه طعنه‌آمیز.

اما «آن» بی‌کلام همان‌جا ایستاده بود.

در عرض چند ثانیه، تمام پاسخ‌های حفظ‌شده ناپدید شدند. آن به مرد نگاه کرد، سپس به زنی که دست شوهرش را گرفته بود، چشمانش پر از امید بود. آن نمی‌توانست چیزی بگوید.

صدای خودش را شنید، خیلی آرام:

اگر من بودم... بیشتر در موردش فکر می‌کردم.

آن زوج ساکت ماندند. از آنها تشکر کردند و رفتند.

قرارداد از بین رفته است.

سرپرست تیم، «آن» را به اتاق فراخواند و با سردی گفت: «تو برای این کار مناسب نیستی.»

سر تکان داد. بحثی در کار نبود.

آن شب، «آن» روی کف اتاق اجاره‌ای‌اش غش کرد.

در بیمارستان، آن به هوش آمد و نام را دید که کنارش نشسته است.

دکتر گفت که او اختلال اضطراب و خستگی مزمن دارد. این بیماری خطرناک نیست، اما به استراحت نیاز دارد.

نام دست آن را خیلی محکم گرفته بود.

آن به سقف سفید نگاه کرد و ناگهان گفت:

خیلی خسته‌ام.

فقط سه کلمه. اما نام احساس کرد دستانش می‌لرزند.

مادر «آن» از روستا آمده بود. او او را سرزنش نکرد. فقط نشست و سیب پوست کند و پرسید:

دوست داری یه مدت بیای خونه؟

سر تکان داد.

وقتی آن به خانه برگشت، خیلی خوابید.

هیچ‌کس برای فروش تماس نگرفت. هیچ‌کس در مورد اهداف نپرسید. صبح، «آن» دیر از خواب بیدار شد و به صدای خروس‌ها گوش داد. بعدازظهر، به کنار رودخانه رفت و نشست و جریان آب را تماشا کرد.

مردی از همان روستا اغلب به آنجا سر می‌زد. او مهربان بود و کم حرف می‌زد. از «آن» نپرسید که شغلش چیست، فقط پرسید:

- اینجا راحت‌تر نفس می‌کشی؟

یک نفر صادقانه پاسخ داد:

- داشته باشید.

یک شب، آن با نام تماس گرفت.

- من دیگر به شهر برنمی گردم.

نام مدت زیادی ساکت ماند.

«آن» گفت: «متاسفم. دیگر توانی برای ادامه دادن ندارم.»

نام پاسخ داد: «می‌فهمم.» و این بار، او حقیقت را می‌گفت.

چند ماه بعد، نام یک پیامک دریافت کرد.

من در شُرُف ازدواج هستم.

نام بارها و بارها آن را خواند، سپس کامپیوتر را خاموش کرد.

او «آن» را سرزنش نمی‌کند. او فقط احساس پوچی می‌کند.

شهر مدام می‌چرخد.

نام هنوز سر کار می‌رود. او هنوز تلاش می‌کند. او هنوز به رویای خود پایبند است، حتی با اینکه لبه‌های تیز آن به طور قابل توجهی ساییده شده‌اند.

بعضی شب‌ها، نام روی بالکن می‌ایستاد، به ماشین‌ها نگاه می‌کرد و به آن فکر می‌کرد - که شاید الان داشت شام می‌پخت و به صدای باد که از میان ردیف‌های درختان نخل می‌پیچید گوش می‌داد.

آنها زمانی کودکان استثنایی بودند.

حالا هر کدام از ما راه خودمان را می‌رویم.

هیچ‌کس به‌طور کامل شکست نمی‌خورد.

هیچ کس کاملاً برنده نمی‌شود.

و شهر، مثل همیشه، قضاوت نمی‌کند.


منبع: https://baophapluat.vn/nhung-dua-tre-tung-xuat-chung.html


نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان موضوع

در همان دسته‌بندی

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول

Happy Vietnam
طبیعت آرام

طبیعت آرام

A80

A80

داوطلب شوید

داوطلب شوید