Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

فصل گل‌هایی که گذشت

سطح رودخانه که به سمت افق امتداد یافته بود، هنگام غروب آفتاب در پهنه وسیع آب فرو می‌رفت. گرگ و میش تا دوردست‌ها امتداد داشت و چند رگه نور پایانی را به نمایش می‌گذاشت. پنج سال گذشته بود. او نمی‌توانست به یاد بیاورد که چند بار به این مکان بازگشته بود. همه چیز هنوز زیبایی نفس‌گیر و دست‌نخورده خود را حفظ کرده بود، هنوز پس از طوفان‌ها و سیل‌ها آرام بود. یک قایق کوچک به آرامی در پایین دست رودخانه حرکت می‌کرد و سقف آن در نسیم عصرگاهی دود ملایم و مه‌آلودی ساطع می‌کرد. بدون قایق که در آن طرف رودخانه حرکت می‌کرد، بدون دود گرمی که از خانه در این ساحل رودخانه بلند می‌شد، این مکان کاملاً متروک می‌شد. سطح رودخانه آرام بود، اما قلب او بی‌قرار بود و به طور مبهم صدای قدم‌هایی را می‌شنید که از دوردست‌ها طنین‌انداز می‌شد.

Báo Cần ThơBáo Cần Thơ28/03/2026

پنج سال زمان زیادی نیست، اما برای اینکه این ساحل رودخانه تبدیل به لنگری برای خاطرات و چهره کسی شود که اکنون فقط در رویاها برق می‌زند، کافی است. در آن زمان، دنگ و او به یک مدرسه می‌رفتند. دنگ اهل ارتفاعات مرکزی، باهوش و ساکت بود. او هر روز، بی‌صدا و با پشتکار، از خوابگاه به مدرسه دوچرخه‌سواری می‌کرد. او عاشق اندام باریک، چشمان متفکر پشت عینک‌های ضخیمش و روزهای بارانی می‌شد که یک بسته گرم برنج چسبناک را در دست او می‌گذاشت.

دنگ پس از فارغ‌التحصیلی، برای یافتن شغل در شهر نماند، بلکه تصمیم گرفت به زادگاهش بازگردد. «برمی‌گردم و یک کتابخانه کوچک برای بچه‌های روستا راه‌اندازی می‌کنم. آنها خیلی رقت‌انگیزند! به ندرت کتابی در دست می‌گیرند.» لام مانع او نشد. او نیز مانند یک بزرگسال وارد محیط جدید شد و رویاهای جوانی‌اش را پشت سر گذاشت. پیام‌هایش به دنگ کمتر شد. تا آن تابستان، جاه‌طلبی‌ها و آرزوهایی که در دوران مدرسه داشت، ناگهان در مواجهه با واقعیت‌های سخت کار رنگ باخت. او بی‌صدا چمدان‌هایش را بست و به زادگاهش برگشت تا دنگ را پیدا کند.

خانه چوبی در ساحل رودخانه واقع شده بود. کمی دورتر، مسیری به خانه کوچکی از تخته‌های چوبی با سقف کاهگلی منتهی می‌شد که درون آن چندین قفسه کتاب پر از کتاب‌های کمیک، افسانه‌های پریان و داستان‌های پلیسی قرار داشت... چند کودک در اطراف یک قایق حصیری یکدیگر را دنبال می‌کردند و صدایشان با عطر خاکی گل‌های وحشی که از مزارع دوردست می‌آمد، در هم می‌آمیخت. مادر دنگ، که کمی بیش از هفتاد سال داشت و کمرش مانند علامت سوال خمیده بود، با چشمانی مهربان و مهربان به لام نگاه کرد. "بیا داخل، بچه! اینجا بمان و کمی بیشتر بازی کن، دنگ مدام از تو یاد می‌کند..." دنگ بدون اینکه منتظر تمام شدن حرف مادرش بماند، خندید، او را به حیاط خلوت برد، به قطعه‌ای از گل‌های داوودی سفید اشاره کرد و زمزمه کرد: "این باغ گل داوودی مال توست! من آن را برای تو کاشته‌ام!"

یک بعد از ظهر، آن هم در کنار همین رودخانه، او به شانه‌ی دنگ تکیه داده بود و به صدای باد از آن سوی رودخانه که بوی ذرت‌های تازه‌ای که هنوز شیر داشتند را با خود می‌آورد، گوش می‌داد. دنگ پرسید: «می‌توانی برگردی اینجا؟» لام به آرامی سرش را تکان داد. او می‌دانست که شنیدن همین فکر فوراً والدینش را دلسرد خواهد کرد.

روزی که به شهر برگشتند، دنگ او را با موتورسیکلت قدیمی‌اش به بزرگراه برد تا سوار شود. او ایستاد و تماشا کرد تا اینکه چهره‌اش در غبار مه‌آلود محو شد. آن تابستان، دنگ داوطلب شد تا به قربانیان سیل کمک کند. او و دو دوستش کتاب، لباس و سایر وسایل را جمع کردند و آنها را روی یک موتورسیکلت بار زدند. در راه بازگشت، ترمز موتورسیکلت از کار افتاد و از گردنه کوه به پایین سقوط کرد. دنگ هرگز برنگشت. آخرین پیامی که برای او فرستاد فقط یک جمله بود: «وقتی فصل گل داوودی سفید فرا رسید، یادت باشد به خانه برگردی!»

آن سال، در فصل گل‌های داوودی سفید، او به زادگاه دنگ بازگشت. این بار، او تنها کنار رودخانه نشست و به صدای امواج که به ساحل می‌خوردند گوش داد. همان تورهای ماهیگیری در معرض آفتاب قرار داشتند و منتظر جزر و مد بودند. همان مسیر آرام بعدازظهر، بی‌صدا در میان مزارع امتداد داشت. همان گل‌های وحشی بی‌وقفه شکوفه می‌دادند و در دامنه تپه‌ای بادخیز خش‌خش می‌کردند. هر سال در این زمان، دسته‌های پرندگان مزرعه برمی‌گشتند و با طلایی شدن مزارع، بر فراز تپه‌ها و در امتداد رودخانه اوج می‌گرفتند. دنگ گفت وقتی پرندگان مزرعه برگردند، روستاییان دیگر نگران از بین رفتن محصولات، قحطی یا سیل نخواهند بود.

همانطور که خورشید در حال غروب بود و آخرین پرتوهای خود را می‌تاباند، ناگهان صدای جیک‌جیک بچه‌ها را از پشت سرش شنید. دختر کوچکی که موهایش را دم اسبی بسته بود، دوید و با هیجان دسته گلی از گل‌های داوودی سفید را در دست لام فشرد. "شما خانم لام هستید؟" دختر کوچک بدون اینکه منتظر جواب او بماند، با دوستانش دوید و پس از طی مسافتی کوتاه با لبخندی گشاده برگشت. "دنگ گفت که شما واقعاً گل‌های داوودی دوست دارید!"

احساس کرد قلبش فشرده می‌شود. در حالی که به آرامی در مسیر چمنزار قدم می‌زد، وارد روستا شد. خانه‌ی دنگ آنجا بود! ناگهان، به اندازه‌ی اولین باری که پا به آنجا گذاشته بود، عصبی شد. خانه هنوز همان خانه بود، کوچک و در پشت درختان موز انبوه، با ردیف‌هایی از گیاهان چای که با دقت هرس شده بودند و از ورودی تا حیاط امتداد داشتند. سایه‌ای برای لحظه‌ای از کنار درگاه گذشت. لام خشکش زد. از داخل، زن جوان لاغر اندامی به سرعت بیرون آمد و لام را به داخل دعوت کرد و خودش را معرفی کرد: «من هوئه هستم، خواهر کوچکتر دنگ. مادرم سه سال پیش فوت کرد و من شوهر و فرزندانم را به اینجا آوردم. می‌خواهم خانه، باغ، کتابخانه را برای بچه‌ها و حتی باغ گل‌های داوودی سفید را... برای تو نگه دارم.»

بیرون، باد از رودخانه می‌وزید و هوای خنک و مرطوبی را با خود می‌آورد. سرش را پایین انداخت و بی‌صدا اشک می‌ریخت. آن شب، روی تخت چوبی قدیمی خوابید اما خوابش نمی‌برد. روی دیوار، عکسی از دنگ که در میان بچه‌ها لبخندی درخشان بر لب داشت، آویزان بود و چهره‌اش با غبار زمان پوشیده شده بود. صبح زود، با صدای خروس‌ها از خواب بیدار شد. از پنجره، چند پرتو ملایم نور خورشید به داخل نفوذ کرد و بوی ضعیف دود آشپزخانه را با خود به همراه داشت. او بی‌حرکت دراز کشیده بود و به جیک‌جیک پرندگان در نیلوفر صبحگاهی و خش‌خش جاروی بامبو که برگ‌ها را جارو می‌کرد گوش می‌داد. هو مدتی بیدار بود و با دقت حیاط را جارو می‌کرد. او یک ژاکت پشمی نازک پوشید و به ایوان رفت. هو در حال جمع‌آوری برگ برای روشن کردن آتش بود و در کنار حوض آب، دختر کوچکی جلوی آسیاب سنگی نشسته بود که آرد آسیاب می‌کرد و صدای زمزمه آن در اوایل صبح دلپذیر بود. دختر سرش را بالا آورد و او را شناخت، همان دختری بود که روز قبل دسته گلی از گل‌های داوودی سفید را در دستش گذاشته بود.

«خاله لام، بیداری؟ مامان گفت یه کم برنج آسیاب کنم تا برات پنکیک درست کنم. اینجا بشین و یه قصه برام تعریف کن!» با چشم‌های نیمه‌باز به دختر کوچولو که مشتاقانه منتظر بود نگاه کرد و گفت: «چه قصه‌ای می‌خوای بشنوی؟» دختر کوچولو با لبخند گفت: «یه قصه در مورد دنگ وقتی مدرسه می‌رفت.» با لبخندی شیرین خندید و احساسی گرم و محبت‌آمیز درونش جوشید. یه ملاقه برنج توی هاون ریخت. «بذار یه کم آسیاب کنم!» دختر کوچولو کنار رفت تا جا باز کند. خم شد و مدتی کار کرد، عرق از صورتش سرازیر بود. صدای هوئه از توی باغچه آمد: «بیا بریم کتابخونه، خواهر!»

او در حالی که جلوی قفسه‌های کتاب لبریز ایستاده بود، با اشک هر کتاب را برداشت و یادداشتی از آن بیرون افتاد. خط آشنا و محکم دنگ جلوی چشمانش می‌رقصید: دوشنبه: تعریف داستان ماهیگیر پیر و ماهی طلایی. سه‌شنبه: آموزش ساخت فانوس‌های بامبوی ستاره‌ای شکل. چهارشنبه: بازی‌های سنتی... هوئه بدون اینکه متوجه شود، پشت سرش آمده بود و زمزمه می‌کرد: «مهم نیست چقدر سرم شلوغ باشد، هنوز هفته‌ای یک بار برای تمیز کردن و مرتب کردن اینجا می‌آیم. گاهی اوقات به فروش آن فکر می‌کنم تا کارها آسان‌تر شود، اما بعد به دنگ فکر می‌کنم و دست از کار می‌کشم. او یک بار گفت اگر دوباره برگردی، اینجا مثل خانه‌ات خواهد شد.»

بیرون در باغ، عطر گل‌های داوودی در نسیم می‌پیچید. او روی سنگفرش سیمانی خنک نشست و با حواس‌پرتی به فضای آفتاب‌گیر خیره شد و صدایی شبیه خنده‌ی دنگ را شنید که با پچ‌پچ‌های شاد بچه‌ها هنگام بازگشت از مدرسه در هم می‌آمیخت. از انتهای جاده‌ی خاکی منتهی به اینجا، تکه‌هایی از گل‌های داوودی زیر نور خورشید با رنگ سفید بکر می‌درخشیدند.

هوئه و معلم قفسه‌های کتاب را دوباره مرتب کردند و آنها را بر اساس ژانر مرتب کردند تا بچه‌ها بتوانند به راحتی آنچه را که می‌خوانند پیدا کنند. در حالی که معلم مشغول تعمیر عطف کتاب‌های فرسوده بود، هوئه به سمت او دوید و نامه ناتمامی را که دنگ نوشته بود به او داد. کلمات جلوی چشمانش می‌رقصیدند و محو می‌شدند. "اگر روزی به این مکان برگشتی، از فصل گل‌هایی که گذشته پشیمان نباش... من معتقدم که ما دوباره همدیگر را خواهیم دید..."

آن بعد از ظهر، بچه‌های روستا روی ایوان جمع شدند و به قصه‌هایش گوش دادند، به او نقاشی یاد دادند و طرز درست کردن گل‌های کاغذی را یاد دادند. بعضی از کوچک‌ترها حتی اصرار داشتند که او را به دیدن «مون»، بچه گربه‌ای که تازه در باغ موز پشت خانه زایمان کرده بود، ببرند.

خورشید زود غروب کرد. او به رودخانه برگشت. چند چراغ ماهیگیری پراکنده از قایق‌های ساحل مقابل، رگه‌هایی از نور را به نمایش می‌گذاشت. او که هنوز از اشتیاق شدید برای دانگ گیج شده بود، با فریاد ناگهانی یک گنجشک از ساحل دیگر جا خورد، گویی کسی او را فراری می‌داد و باعث شد وحشت‌زده به پرواز درآید و فریاد غم‌انگیزی از خود به جا بگذارد که در گرگ و میش روی آب شناور بود. باد رودخانه همچنان به شدت می‌وزید. شاید، جایی، دانگ نیز در حال بازگشت بود.

داستان کوتاهی از وو نگوک جیائو

منبع: https://baocantho.com.vn/nhung-mua-hoa-lo-a200793.html


نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان دسته‌بندی

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول

Happy Vietnam
A80

A80

کشتی‌های سرزمین مادری ما

کشتی‌های سرزمین مادری ما

ماهی

ماهی