Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

روزهای قدیم

Việt NamViệt Nam06/09/2024


خانه قدیمی پدر و مادرم در خیابان نگوین ترای، چند ده قدم دورتر از بازار ژوم موی، قرار داشت. این خیابان از خیابان فوک های شروع می‌شد و در خیابان تو هین تان تمام می‌شد. خیابان نگوین ترای احتمالاً فقط حدود یک کیلومتر طول داشت، اما خیابان‌های فرعی موازی زیادی داشت. از بالا به پایین خیابان مک دین چی، خیابان نگوین تونگ تام، خیابان نگوین هوانگ، خیابان تران نگوین هان، خیابان نگو ​​دوک که، خیابان نگو ​​توی نینیم قرار داشتند و در نهایت در یک تقاطع سه‌راهی با خیابان تو هین تان به پایان می‌رسیدند. خیابان فوک های که از کنار کلیسای جامع نها ترانگ می‌گذشت، اکنون خیابان نگوین ترای است، در حالی که خیابان قدیمی که خانه پدر و مادرم در آن قرار داشت، به خیابان وو ترو تغییر نام داده است. خیابان نگوین هوانگ اکنون خیابان نگو ​​گیا تو و خیابان نگوین تونگ تام اکنون خیابان تران بین ترونگ است. خیابان‌ها مثل خطوط مستقیم بودند، بنابراین وقتی آن را به یاد می‌آورم، محله قدیمی‌ام را مثل یک صفحه شطرنج تصور می‌کنم و همه چیز خیلی آشنا به نظر می‌رسد.

خانواده من در سال‌های اولیه، زمانی که منطقه تازه در حال توسعه بود، به خوم موی نقل مکان کردند. مادرم به من گفت که در آن زمان هیچ جاده مشخصی وجود نداشت؛ همه جا فقط شن و ماسه بود و پوشیده از کاکتوس‌های خاردار. زمانی که به اندازه کافی بزرگ شدم که بفهمم، می‌توانستم بازار خوم موی را که بین چندین تقاطع قرار داشت، ببینم. در مرکز بازار، یک بازار سرپوشیده وجود داشت که با غرفه‌های چوبی موقت احاطه شده بود. به نظر می‌رسید محله والدینم شلوغ‌ترین منطقه آنجا باشد. هر خانه کاملاً جادار بود و حیاط‌های جلو و عقب داشت، بنابراین خانه‌ها مانند الان دیوارهای مشترک نداشتند. وقتی کوچک بودم، خانه ما یک خانه سه اتاقه با سقف کاشی‌کاری شده بود که در یک حیاط بسیار بزرگ واقع شده بود. جلوی خانه، ما یک داربست از کدو یا لیف داشتیم. پدرم نان‌آور اصلی بود، در حالی که مادرم در خانه می‌ماند تا به مادربزرگم در کسب و کار کوچکش کمک کند و از فرزندان بزرگ ما مراقبت کند. وقتی به خانه قدیمی‌ام فکر می‌کنم، اغلب زندگی خانوادگی‌مان را در آن زمان به یاد می‌آورم، اینکه چطور هر روز صبح پدربزرگم چند تا از نوه‌های کوچک‌تر را به ساحل می‌برد. ساحل هنوز همان جا بود، اما به شلوغی الان نبود. هیچ‌کس ورزش نمی‌کرد و احتمالاً هیچ‌کس هم به طلوع آفتاب نگاه نمی‌کرد تا عکس بگیرد. گهگاه، پدربزرگم لانه‌ای از تخم‌های لاک‌پشت دریایی را در شن‌ها پیدا می‌کرد - تخم‌های کوچک و سفید به اندازه توپ‌های پینگ‌پنگ، با پوسته‌های نرم، که توسط لاک‌پشت مادر در ساحل گذاشته شده و شب قبل در شن‌ها دفن شده بودند. در آن زمان، هیچ‌کس از لزوم حفاظت از حیوانات نادر خبر نداشت، بنابراین همه با خوشحالی آنها را به اشتراک می‌گذاشتند و به خانه می‌بردند...

بعضی ها  غرفه ها  در  بازار Xóm Mới.
چند غرفه در بازار Xóm Mới.

همه خاطرات وقتی به یاد می‌آیند شادی نمی‌آورند، اما بعضی از آنها مانند جویباری گوارا هستند که قلب را تسکین می‌دهند و از پژمرده شدن آن در گذر زمان جلوگیری می‌کنند. در کنار خانه قدیمی پدر و مادرم، خانه عمو با بود، دوستی که هر بعد از ظهر با پدربزرگم شطرنج بازی می‌کرد. آن دو پیرمرد شطرنج بازی می‌کردند و چای می‌نوشیدند؛ یادم نمی‌آید درباره چه چیزی صحبت می‌کردند، اما یادم هست که هرگز بحث نمی‌کردند، فقط از ته دل می‌خندیدند. پشت خانه عمو با، یک منطقه شنی بزرگ بود که گهگاه مارمولک‌هایی را می‌دیدم که در آن می‌دویدند و همیشه به سرعت خود را در شن‌ها دفن می‌کردند. با این حال، هر از گاهی، صدای پدربزرگم را می‌شنیدم که برای خوردن گوشت مارمولک کبابی به خانه عمو با می‌رفت. همین شنیدن این موضوع مرا می‌ترساند، بنابراین هرگز به قوطی حلبی حاوی پوست مارمولک که برای برادر کوچکترم به خانه آورده بود، دست نزدم.

وقتی پانزده سالم بود، پدربزرگم فوت کرد. محله قدیمی تا حدودی تغییر کرده بود و هر وقت مراسم یادبودی برگزار می‌شد، خانواده همیشه او را به یاد می‌آوردند. وقتی پدربزرگم زنده بود، تدارکات از دو یا سه روز قبل شروع می‌شد. تمام خانواده با شور و شوق کیک‌های برنجی چسبناک پیچیده شده در برگ‌های خاردار، کیک‌های دانه نیلوفر آبی و البته یک بشقاب برنج چسبناک شیرین درست می‌کردند. مادربزرگ و مادرم آرد را آسیاب می‌کردند و خودشان کیک‌ها را می‌پیچیدند و من به عنوان بزرگترین نوه می‌توانستم کمک کنم. بعد از مراسم، معمولاً همه همسایه‌ها، کسانی که از زمان نقل مکان ما به اینجا با خانواده‌ام همسایه بودند و بسیار صمیمی شده بودند، در جشن شرکت می‌کردند. این مراسم یادبود به تدریج بسیار ساده‌تر شد و بعداً، با بزرگ شدن فرزندان و نوه‌ها و زندگی برخی از آنها دور از خانه، مراسم یادبود دیگر یک گردهمایی نبود، بلکه صرفاً فرصتی برای یادآوری بود، بنابراین دیگر به اندازه قبل مفصل نبود.

امروزه، محله قدیمی خیلی تغییر کرده است. بسیاری از ساکنان قدیمی فوت کرده‌اند، یا خانواده‌هایشان به جای دیگری نقل مکان کرده‌اند. خانه‌ها کوچک‌تر شده‌اند، زیرا بین فرزندان و نوه‌ها تقسیم شده‌اند یا در دوران سخت فروخته شده‌اند. وقتی دوباره به آنجا می‌روم، گاهی اوقات با بسیاری از چیزها احساس ناآشنایی می‌کنم. دیگر خبری از سیم‌های خاردار سست یا بوته‌های مرتب و هرس شده‌ی هیبیسکوس بین خانه‌ها نیست. گاهی اوقات، به دیدن برخی از خواهران بزرگترم می‌روم که در گذشته هم فامیل و هم همسایه بودند. مکالمات ما همیشه شامل یادآوری خاطرات دوران کودکی‌مان می‌شود. یک داستان، که مدت‌ها فراموش شده است، در مورد این است که چگونه، مدت‌ها پیش، خواهران بزرگتر هر شب خواهر و برادرهای کوچکتر خود را حمل می‌کردند در حالی که مادرشان کارهای خانه را انجام می‌داد. وقتی خواهر و برادرهای کوچکتر خوشحال بودند، خواهران بزرگتر قایم‌باشک، طناب‌بازی یا لی‌لی بازی می‌کردند. وقتی نوزادان با صدای بلند گریه می‌کردند، خواهران بزرگتر آنها را به جایی می‌بردند تا آرامشان کنند. جاهایی که من قبلاً خواهر کوچکم را آرام می‌کردم، دو مغازه طلافروشی در گوشه‌های مقابل بازار Xóm Mới بودند. یکی از آنها کیم خان نام داشت و اسم دیگری را به خاطر نمی‌آورم چون زمان زیادی گذشته است. با اینکه خیلی گذشته، هنوز هم به وضوح به یاد دارم که او را در آغوش می‌گرفتم، ویترین کوچک چرخان را که با یک حلقه طلای بزرگ مزین به یک سنگ قیمتی درخشان روشن شده بود، به او نشان می‌دادم و او گریه‌اش را متوقف می‌کرد.

گوشه ای از خیابان های Vo Tru و Tran Nguyen Han. عکس: G.C
گوشه ای از خیابان های Vo Tru و Tran Nguyen Han. عکس: جی سی

از قدیم، خوم موی یک منطقه بازار شلوغ بود. دو نانوایی اینجا وجود داشت: یکی به نام تین فوک، واقع در کنار بازار نزدیک خیابان وو تره، و دیگری، نانوایی مدرن‌تر در گوشه خیابان هون توک خانگ، که نامش را به خاطر نمی‌آورم. هر جای اطراف بازار خوم موی خاطراتی را در خود جای داده است، بنابراین ذکر آن داستان‌های بی‌پایانی را به همراه دارد. در این خیابان داروخانه دان خانگ، بزرگترین فروشگاه داروهای سنتی در منطقه، قرار داشت که برای همه کسانی که در خوم موی بزرگ شده بودند، شناخته شده بود. هر وقت کسی در خانواده سرما می‌خورد، مادرم مرا برای خرید دارو به دان خانگ می‌فرستاد. داروخانه دان خانگ هنوز هم در همان مکان است، فقط به داروخانه دان توک تغییر نام داده است.

البته با گذشت زمان، همه چیز تغییر کرده است، اما خاطرات محله قدیمی کاملاً محو نشده است. نزدیک بازار Xóm Mới، هنوز تابلوی Nam Quán، یک فروشگاه لوازم التحریر که از زمان دبستان من وجود داشته، وجود دارد. در آن گوشه خیابان، تابلوهایی وجود دارد که به برندهای نمادین تبدیل شده‌اند، مانند رستوران Ngọc Sơn pho و کتابفروشی Tuyết Nga ... که اکنون تنها بخش کوچکی از خاطرات بسیاری از مردم است.

شاید فکر کنید که گذشت زمان باعث فراموشی افراد می‌شود، اما در واقعیت، خاطرات قدیمی زیر غبار زمان دست‌نخورده باقی می‌مانند. تنها یک برس نرم کافی است تا همه چیز را به یاد بیاورید. یادآوری و گرامی داشتن خاطرات گذشته، چه شاد و چه غم‌انگیز، بخشی از زندگی ماست. به همین دلیل است که یادآوری گذشته همیشه به قلب‌های ما گرما می‌بخشد.

ون لو کام



منبع: https://baokhanhhoa.vn/van-hoa/nhung-vung-ky-uc/202409/nhung-ngay-xua-cu-36b4216/

نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان موضوع

در همان دسته‌بندی

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول

Happy Vietnam
روح تانگ لانگ - پرچم ملی به روشنی می‌درخشد.

روح تانگ لانگ - پرچم ملی به روشنی می‌درخشد.

کودک به گوسفندان غذا می‌دهد.

کودک به گوسفندان غذا می‌دهد.

قلمرو خاطرات

قلمرو خاطرات