ماه مه با آفتاب تابستانی در منطقه صخرهای مئو واک، استان توین کوانگ، بازمیگردد. هوا به اندازه مناطق پست، خفهکننده و سوزان نیست، اما آفتاب ارتفاعات همچنان خشک، خشن و طولانی در دامنههای صخرهای نقرهای-خاکستری باقی میماند. در این روزهای آغازین تابستان، آنچه بسیاری از خانوادهها را در ارتفاعات نگران میکند، نه تنها گرما، بلکه امتحانات ورودی پیش رو برای فرزندانشان به کلاس دهم نیز هست.
دخترم امسال ۱۵ ساله میشود. او هنوز ریزنقش است و هر روز صبح کیف مدرسهاش را به مدرسه میبرد. عصرها که من سر کار هستم، او پشت میزش مینشیند تا درس بخواند، درسهایش را مرور میکند و به خودش یادآوری میکند که تمام تلاشش را بکند. گاهی اوقات، حتی تا دیروقت شب، دفترچهاش هنوز باز است و خودکارش هنوز در دست. و با این حال، امروز، آن دختر کوچک در حال دادن اولین امتحان واقعاً مهم زندگی تحصیلیاش است.
![]() |
| از صبح زود، معلم کلاس نهم الف ۲ در مدرسه راهنمایی مِئو وَک در محل امتحان حاضر بود و با دقت مدارک دانشآموزان را بررسی میکرد و قبل از شروع امتحان به آنها دستورالعملهایی میداد. |
دو روز گذشته، مادرم مرخصی گرفته تا من را در امتحان همراهی کند. دیروز بعد از ظهر، او مرا به مدرسه رساند تا اتاقهای امتحان را بررسی کند. من با هیجان به دنبال شماره ثبت نامم، اسمم را در لیست جستجو میکردم و اتاق امتحانم را پیدا میکردم؛ در حالی که مادرم آرام در محوطه مدرسه قدم میزد و به ورودی، راهروها و پلههایی که صبح روز بعد باید از آنها عبور میکردم، نگاه میکرد. نگرانیهای کوچکی وجود دارد که به ظاهر بیاسم هستند، اما فقط یک مادر میتواند در سکوت به آنها فکر کند.
دیشب، مادرم زنگ ساعتش را برای ساعت ۵:۳۰ صبح تنظیم کرد تا مطمئن شود برای بردن من به امتحان بیدار است. اما حتی نزدیک به نیمهشب، او هنوز غلت میزد و نمیتوانست بخوابد. داشت با گوشیاش ور میرفت، قصد داشت قبل از خاموش کردنش برای خوابیدن، نگاهی گذرا به چیزی بیندازد که ناگهان قبل از امتحان به مقالهای از مدرسه متوسطه Meo Vac که خطاب به فارغالتحصیلان سال ۲۰۱۱ نوشته شده بود، برخورد.
کلمات ساده و دلگرم کننده معلم ها اشک را به چشمان مادرم آورد: «مراقب سلامتی ات باش، خوب غذا بخور، به اندازه کافی بخواب...»، «با ذهنی آرام، مطمئن و خوش بین وارد جلسه امتحان شو...».
با خواندن آن سطرها، قلبم ناگهان آرام گرفت. معلوم شد که شب قبل از امتحان، فقط والدین نبودند که از نگرانی برای فرزندانشان بیخواب بودند. احتمالاً در جایی، معلمان بچهها نیز تا دیروقت بیدار مانده بودند و با نگرانی مراقب تک تک دانشآموزان جوان خود بودند.
آن کلمات دلگرمکننده، در بحبوحه فصل امتحانات در این منطقه صخرهای، مانند دستی مهربان بر شانههای بچهها بود: آرام باشید، تمام تلاشتان را بکنید، خانواده و معلمانتان همیشه پشت شما هستند.
ساعت کمی از ۵ صبح گذشته بود، اما مامان از قبل بیدار شده بود، هرچند ساعت هنوز زنگ نخورده بود. بیرون، شبنم صبحگاهی هنوز به برگها چسبیده بود. نسیم کوهستان سرد بود. مامان آرام از رختخواب بیرون آمد، میترسید من را بیدار کند. بعد از آماده شدن، یک ژاکت سبک پوشید و به سمت بازار رفت تا برای من صبحانه بخرد.
در ارتفاعات، مغازهها صبحها دیر باز میکنند. مادرم تقریباً پانزده دقیقه منتظر ماند تا مغازه شروع به فروش مواد غذایی کرد. در حین انتظار، صاحب مغازه، در حالی که غذا را آماده میکرد، پرسید: «دخترتان امسال در کنکور پایه دهم شرکت میکند؟»
مادرم به آرامی لبخند زد، سر تکان داد و سپس سریع تلفنش را بیرون آورد تا برایم پیامک بفرستد: «دخترم بیدار شو، منتظر صبحانه هستم.» فقط یک پیامک بود، اما در همان صبح اول امتحان بزرگم، عشق و اضطراب زیادی از مادرم دریافت کردم.
ساعت ۶:۲۰ صبح، مامان من را به محل امتحان رساند. مدرسه فقط کمی بیش از یک کیلومتر از خانه فاصله داشت، فقط چند دقیقه. اما امروز، مامان هنوز میخواست زودتر برود. دخترم پشت سر من روی موتورسیکلت نشسته بود و مدادش را به سینهاش چسبانده بود. جاده کوچک و پر پیچ و خم در امتداد دامنه کوه هنوز در مه فرو رفته بود. در دو طرف جاده، مزارع ذرت سبز جوان در آفتاب صبح زود جوانه زده بودند.
در حین رانندگی، مادر از فرصت استفاده کرد و به فرزندش یادآوری کرد: «یادت باشد در جلسه امتحان آرام باشی... قبل از شروع، سوالات را با دقت بخوان...» کودک فقط به آرامی گفت «بله» و کیف مدرسه را محکم به سینهاش فشرد.
وقتی به دروازه مدرسه رسیدیم، به شلوغی مناطق پست نبود؛ فقط چند ماشین جلوی در پراکنده بودند. بعضی از والدین تازه فرزندانشان را پیاده کرده بودند و با عجله برمیگشتند تا به سر کارشان برسند، به مزارع بروند و به محصولات ذرتشان رسیدگی کنند.
مادر سرعت ماشین را کم کرد. دختر پیاده شد، بند کوله پشتیاش را مرتب کرد و برگشت تا به مادرش نگاه کند. مادر به آرامی گفت: «عزیزم، در امتحانت موفق باشی. زیاد نگران نباش.»
کودک لبخند کمرنگی زد و سعی کرد قوی به نظر برسد: «من میروم داخل... مامان، میتوانی بروی خانه، لازم نیست منتظرم بمانی. میتوانی آخر روز دنبالم بیایی.»
مادرم سر تکان داد. اما چطور میتوانست فوراً آنجا را ترک کند؟ او در گوشهای نزدیک دروازه مدرسه ایستاده بود و در سکوت مرا تماشا میکرد. لباس سفیدم کمی برای شانههای لاغرم بزرگ بود. بعد از چند قدم، به گروهی از همکلاسیهایم برخوردم و برایشان دست تکان دادم، پچ پچ میکردم و میخندیدم، انگار که میخواستم اضطرابم را پنهان کنم.
مادرم فقط آنجا ایستاده بود و تماشا میکرد. نگاه میکرد که چطور جثه کوچکم در حیاط مدرسه ناپدید میشود. نگاه میکرد که موهایم در نسیم صبحگاهی به آرامی تکان میخورد. بعد، ناگهان، بغضی در گلویش احساس کرد. همین دیروز داشتم آستینش را جلوی در مدرسه ابتدایی میچسبیدم، و امروز دارم به سمت یک امتحان مهم در زندگیام قدم برمیدارم.
تنها زمانی که زنگ به صدا درآمد، دروازههای مدرسه به آرامی بسته شدند و پیکر فرزندش در راهرو ناپدید شد، مادر بیسروصدا ماشینش را برگرداند و به سمت خانه رفت.
در راه خانه، تمام چیزی که مادرم به آن فکر میکرد این بود: «نمیدانم بچهام عصبی است یا نه...»، «نمیدانم امتحان قابل مدیریت بود یا نه...».
وقتی به خانه رسید، مامان گوشیاش را چک کرد و در چت گروهی کلاس، پیامی از معلم کلاس دید: «آیا همه والدین فرزندانشان را به محل امتحان آوردهاند؟» فقط یک پیام بود، اما قلب مامان را نرم کرد. معلوم شد که در این صبح پراضطراب، فقط والدین نگران نبودند. در جایی، معلم کلاس هم با نگرانی مراقب تک تک دانشآموزانش بود، نگران اینکه یکی دیر بیاید یا دیگری مدارکش را فراموش کند.
دیشب هم پیامهای خیلی مفصلی فرستاد: «والدین، یادتان باشد به بچهها یادآوری کنید که زود بخوابند تا برای امتحان فردا انرژی داشته باشند» و «والدین، یادتان باشد که شخصاً بررسی کنید که تمام وسایل مدرسه، بهخصوص کارت شناسایی شهروندی، کامل باشد.»
تقریباً در تمام طول ماه آمادگی برای امتحان، او هر روز پیامک میفرستاد: «والدین، یادتان باشد به فرزندانتان یادآوری کنید که درس بخوانند...»، «هوا گرم است، یادتان باشد مطمئن شوید که فرزندانتان به درستی غذا میخورند و مینوشند تا سالم بمانند...». مادرم با خواندن آن پیامها ناگهان متوجه شد: گاهی اوقات، معلمان بیشتر از والدین به دانشآموزانشان اهمیت میدهند.
در این منطقه کوهستانی دورافتاده و چالشبرانگیز، معلمان کاری بیش از سوادآموزی انجام میدهند. آنها همچنین کسانی هستند که بیسروصدا رویاهای کوچک را پرورش میدهند و به آنها کمک میکنند تا فراتر از کوههای سنگی سرزمین خود اوج بگیرند.
![]() |
| بعدها، وقتی دبیرستان راهنمایی مِئو وَک را ترک میکنید، نه تنها دانش، بلکه عشق معلمان و خاطرات سالهای تحصیل در ارتفاعات را نیز با خود خواهید برد. |
شاید عشق مادری همین باشد. لازم نیست چیز باشکوهی باشد. فقط کافی است سحرگاه در میان مه کوهستان از خواب بیدار شود، مدت زیادی بیرون دروازه مدرسه بایستد و به قامت کوچک فرزندش در لباس سفید نگاه کند... سپس با عجله به بازار برود تا ناهار آماده کند، به این امید که وقتی فرزندش برگردد، غذایی خوشمزه و خوابی آرام داشته باشد.
و عشق معلم از طریق یادآوریهای آخر شب، نگرانی از فراموش کردن مدارک دانشآموزان و انتظار مضطربانه برای دریافت خبر رسیدن سالم هر دانشآموز به محل امتحان ابراز میشود.
بالاخره امتحان ورودی کلاس دهم تمام میشود. یک روز، ممکن است فراموش کنی که امتحان آسان بوده یا سخت، فراموش کنی که آن صبح زود تابستان در آن منطقه کوهستانی چقدر مضطرب بودی.
اما امیدوارم به یاد داشته باشی: در اولین گامهایت به سوی بزرگسالی، مادرانی بودند که وقتی مه هنوز کوهها و جنگلها را پوشانده بود، از خواب بیدار شدند، و معلمانی که بیصدا تمام شب بیدار ماندند و با تمام عشق و امیدشان مراقب تو بودند.
منبع: https://www.qdnd.vn/van-hoa/van-hoc-nghe-thuat/nhung-nguoi-thuc-cung-mua-thi-1041637










نظر (0)