در کنار جنگل، دریاچهای سبز از طریق کانالی به باغهای میوه اژدها در شهر میریزد. ین و بین در یک مدرسه محلی درس میخواندند. عشق آنها در اوج جوانی شکوفا شد. آنها اغلب دست در دست هم راه میرفتند، به ماه طلایی و نسیم کوهستان خیره میشدند، در شهر کوچک قدم میزدند تا پاهایشان خسته شود و قبل از اینکه حتی بتوانند خسته شوند، به انتهای جاده میرسیدند. ماه در بالای کوه آویزان بود و سایههای بلند و لکهداری بر بزرگراهی که از میان شهر میگذشت، میانداخت. مهتاب خجالتی با چراغهای خیابان سوسو زننده در زیر درختان جنگل در هم میآمیخت. کوههای سر به فلک کشیده با شکوه در برابر آسمان ایستاده بودند و شاهد نسلهایی از مردم اینجا بودند که در میان سختیها بزرگ میشدند.
صبح زود، کوههای سرسبز و شاداب در مه آبی چرخانی، مانند پردهای ابریشمی روان، به آرامی بر شهر فرود میآمدند. کوههای سبز، که در سکوت در میان لایههایی از سنگهای انباشته شده قرار داشتند، به نظر میرسید که در حال تفکر در مورد وجود یا عدم وجود خود در ده سال آینده هستند. سقفهای آهنی موجدار سبز، قرمز و سفید درخشان، دامنه تپهها را پوشانده و سایههای مورب ایجاد میکردند. مناظر در فضای آرام و دلنشین، اثیری و رویایی بودند. هوای یخی از پنجره به داخل نفوذ میکرد و باعث میشد شانههای کوچک ین در ژاکت نخی گرمی که بین قبل از عزیمت به خدمت سربازی در جزیرهای در خط مقدم، در یک مراسم خداحافظی برایش خریده بود، بلرزد. ین یقه را بالا کشید و پشم نرم را بوسید. اشتیاق شدید او برای او مانند امواج دریایی که با او خداحافظی کرده بودند، موج میزد.
خروس، رهبر گله مرغهای وحشی ساکن کوهستان، دقیقاً ساعت ۵ از خواب بیدار میشود. پنج مرغ دور هم جمع میشوند و با صدای بلند قدقد میکنند و قارقار میکنند. تویِن پنجره را کمی به سمت لبه جنگل باز کرد و خروس را دید که با پرهای پنج رنگ مرتب و منظمش: سیاه، سفید، بنفش، زرد و قرمز، گردنش را کشیده، روی نوک پا ایستاده و با افتخار بالهایش را به هم میزند تا سه بار بلند، واضح و طنینانداز آواز بخواند. بلبلها، زاغیها و بلبلها به آنها پیوستند و با صدای بلند آواز خواندند تا از روز جدید استقبال کنند. صدای قوی خروس تا خیابانها پیچید. مشتریان با دانستن اینکه قهوه صبحگاهی معمولشان در دکههای کنار جادهای معمولشان منتظرشان است، از خواب بیدار شدند. رستورانهای صبحانه، که رشته فرنگی و فو میفروختند، با دود معطر به استقبال روز جدید رفتند.
خانه آبی والدین ین به گونهای ساخته شده بود که پشتش به کوه و جلویش رو به شهر باشد. والدین بین در شهر پایین زندگی و تجارت میکردند. ساکنان قدیمی اینجا آن را کوه نوکتیز مینامیدند. قله جوان کوه، قلهای هرمی شکل داشت که تا ابرها سر به فلک میکشید. ین و بین آن را کوه عشق نامیدند. تری فکر میکرد که در آیندهای نزدیک، شاید یک یا دو بهار دیگر، افراد با استعداد وقت خود را صرف ایجاد یک پارک کوه عشق با چشمانداز زیبا خواهند کرد. ریه سبز گرانبهایی که هوا و محیط زیست را برای تنفس همه حفظ میکند. این دو نفر رویای داشتن یک مسیر پیادهروی برای ورزش در اطراف شیب مارپیچی که کوه را در بر گرفته بود را در سر میپروراندند. از بالا، میتوانستند به شهر شلوغ نگاه کنند و رنگهای پر جنب و جوش و صداهای سرزنده زندگی را که در جریان بود، ببینند.
برای ساخت این جاده وسیع، کوهها باید برای مصالح پیسازی شن و سنگ، کنده شوند. تپهها و کوههای کنار بزرگراه با مواد منفجره منفجر میشوند و باعث رانش زمین و تخریب گسترده میشوند. لرزشهای ناشی از آن باعث ایجاد ترک در پی خانهها، ادارات و ساختمانهای عمومی میشود. کوهها در حال فرو ریختن، شکاف برداشتن و زشت شدن هستند. نوارهایی از جنگلهای سبز ناپدید میشوند تا راه برای جادهها باز شود. مردم میگویند که وضعیت اولیه جنگلها را احیا خواهند کرد، اما چه کسی میداند چه زمانی میتوانند درختان را دوباره بکارند و فضای سبز را مانند قبل احیا کنند؟ این شرکت از این موقعیت برای بهرهبرداری و حمل مصالح پیسازی برای سود استفاده میکند. انفجارهای ناشی از انفجار سنگها مانند زلزله کوهها را میلرزاند. ساکنان این شهر در ترس از آلودگی هوا، پرتاب سنگها، ریزش دیوارها و ترک خوردن پیها زندگی میکنند. شکایات و درخواستهای تجدیدنظر به تمام سطوح دولت ارسال شده است.
ین این را یک موهبت برای مردم شهر میداند که کوه عشق از استخراج معدن در امان مانده است. خانواده ین مسئولیت و حق حفاظت و نگهداری از کوه را بر عهده گرفتهاند. والدین ین درختان Cam Xe، Giáng Hương و Cà Chí بیشتری را تکثیر و کاشتهاند - درختانی با پوست ضخیم که آب را ذخیره میکنند و ریشههای قوی که در اعماق کوه نفوذ میکنند تا درختان را در فصل خشک تغذیه کنند.
دو بهار به سرعت گذشت و بین خدمت سربازی خود را به پایان رساند و مرخص شد. ین از استقبال معشوق خود بسیار خوشحال شد. بوسههایشان عمیقتر شد و عشقشان حتی شادتر شد. او بدن قوی و محکم او، پوست برنزه شدهاش از دریا و بادهای جزیره را تحسین میکرد. او با اشتیاق دست او را گرفت و از کوهها بالا رفت تا جنگل را کشف کند. در آنجا، خروس بسیار منظم هنوز هم به شدت از مقررات بیدارباش پیروی میکرد. در آنجا، این دو دوران کودکی خود را با بازی، یادگیری و کاوش در رشد جنگل و پوشش گیاهی آن گذراندند. گیاه انگلی که روی تنه درختان رشد میکند، نامی زیبا و برازنده داشت: ارکیده یشم. ارکیده ترجیح میداد با چسبیدن به تنههای گرهدار درختان در جنگل رشد کند. آن دو نفر افرادی را دیدند که در جنگل از درختان بالا میرفتند تا ارکیدههایی را برای نگهداری در خانه بچینند. وقتی ارکیدهها از درخت مادر خود جدا میشوند و به باغ آورده میشوند، پژمرده میشوند و میمیرند. چگونه میتوانند زنده بمانند؟ مردم با زحمت ریشههای بزرگ درختان جنگلی را بیرون میآورند و آنها را برای کاشت در شهر حمل میکنند. درختان، پژمرده و غمگین از جدایی از اصل خود، اشک حسرت ریختند.
فقط این دو نفر نبودند که داستان عشق خود را اینجا به اشتراک گذاشتند؛ کوه عشق شاهد بسیاری از زوجهایی است که در این شهر با هم ازدواج کردهاند و زندگی خود را ساختهاند. درخت گل میرت در قله با نام این عاشقان حک شده است. این یک نماد زنده و دوستداشتنی از عشق است. هر بار که ین و بین با هم از کوه بالا میروند، درخت را در آغوش میگیرند و کتیبههای بزرگ، خشن و ناهموار را لمس میکنند، قلبهایشان سرشار از عشق میشود.
کوه عشق دو فصل دارد که ین آن را فصل سرسبزی و فصل بیحاصلی مینامد. در هر فصل، چشمانداز زمین و درختان، شکل سالم و زیبای خود را آشکار میکند. انرژی کوه، گاهی اوقات موج میزند، گاهی اوقات پنهان، نیرویی فریبنده است که مردم را به خود جذب میکند. مردان و زنان جوان مشتاقانه از کوه بالا میروند تا خطوط فضا، زمان و نور را جستجو کنند، کاوش کنند، به آن سر بزنند و در فیسبوک به اشتراک بگذارند - یک جستجوی بیپایان. انقلاب زمستانی سرد به خاک کوه نفوذ میکند و درختان جنگل یکی یکی تا پایان سال برگهای خود را میریزند. شاخههای لخت، خوابی عمیق را در آغوش میگیرند و خون حیات را ذخیره میکنند. پرندگان و حشرات ساکت هستند و تنبلانه در لانههای خود جمع شدهاند. در آغاز بهار، دستههای پرندگان جنگلی - چکاوکها، زاغیها و سارها - با صدای بلند آواز میخوانند و درختان را بیدار میکنند و باعث میشوند که با شاخههای جدید بیشماری شکوفا شوند. جوانههای صورتی، سبز و لطیف بهاری ظاهر میشوند. مناظر طبیعی با زیبایی مسحورکنندهای شکوفا میشوند. خون ین نیز از اشتیاق موج میزند.
ین در هوای پاک کوهستان نفس میکشد، آب پاک و خنک چشمه کوهستان را مینوشد. او از محصولات کوهستانی تغذیه میکند: قارچ شیتاکه، قارچ موریانه، سیبزمینی شیرین، سیبزمینی شیرین بنفش، گیاهان دارویی و عسل جنگلی شیرین و معطر. بدن او معطر و خالص است. عضلاتش قوی و انعطافپذیر هستند. پوستش مانند شیر به رنگ عاج سفید است. موهای سیاه و ابریشمیاش مانند جویباری از کمر باریکش سرازیر میشود. پاهای بلند و قویاش به چابکی در مسیرهای کوهستانی حرکت میکنند. در باغ اطراف خانهاش، والدینش انبه، جک فروت و موز پرورش میدهند. خاک کوهستان درختان را تغذیه میکند و میوههای خوشمزه زیادی به بار میآورد. ین از کوهها و جنگلها به خاطر پرورش سلامت و رفاه خانوادهاش سپاسگزار است.
ین و بین پاهایشان را روی کوه باز کردند، شانههایشان را به آن تکیه دادند و دستانشان آن را در آغوش گرفتند. بوسه آنها بر قله کوه عشق، عطر گلهای کوه را به مشام رساند. عشاق احساس سلامتی، انرژی و سرزندگی میکردند و ذهن و انرژی خود را وقف کارشان میکردند. ین کوه را به دوستانش نشان داد و عکسهایی از آن را در فیسبوک منتشر کرد تا آن را به عنوان یک موجود باشکوه و پر جنب و جوش؛ گنجی بیقیمت از زادگاه کوهستانیاش، گرامی بدارد. ین از اینکه ساکن کوه عشق است، احساس شادی و افتخار میکرد.
هیچ کس نمیدانست آتش از کجا شروع شده است. پدر ین فکر میکرد که پرتوهای خورشید، با عبور از یک قطره شبنم، مانند یک عدسی همگرا عمل میکنند و نور خورشید را به شعلههای آتش تبدیل میکنند. علف خشک سوخت مناسبی برای شعلهور شدن آتش بود. شعلهها درختان جنگل را لیس میزدند، شاخهها و برگهای خشک را میجویدند و هر چیزی را که در مسیرشان بود، میبلعیدند. آتش به سرعت، مانند یک دیوار سرخ شعلهور، رشد کرد. آتش، کوه عشق را درنوردید، پیچ و تاب میخورد و ناله میکرد. زبان وحشی و سرخ خونین آن در دامنه کوه، بسیار نزدیک به خانه سبز، پیچ و تاب خورد. بین از شهر بیرون دوید و فریاد زد: "همه!... جوانان!... شاخهها و برگها را ببرید تا آتش را خاموش کنید و جنگل را نجات دهید!..." گروه جوانان شجاع به میان دود و شعلههای غلیظ حمله کردند. تمام شهر برای مبارزه با آتش متحد شدند.
این گروه با همکاری یکدیگر دیوار آتش خشمگین را کنترل و خاموش کردند. ناگهان باد شدیدی شعلههای آتش را شعلهورتر کرد. بین در حالی که به سختی نفس میکشید، دود و آتش وحشتناک به داخل هجوم آورد و او را به صخرهها کوبید. مردان جوان برای کمک به او شتافتند و متوجه شدند که موهایش با خون تازه خیس شده است. ین در حالی که بین را روی برانکارد به اورژانس بیمارستان میبردند، برای بلند شدن تقلا میکرد. "وای! خدای من!... برادر بین!... برادر بین!..." فریادهای دلخراش در میان کوهها طنینانداز شد، به هوا اوج گرفت، از میان ابرهای سفید عبور کرد و در سراسر زمین پخش شد. نبرد ساکنان شهر علیه آتش خشمگین در تمام آن روز ادامه داشت.
این جراحی پنج ساعته جان بین را نجات داد. مشاوره از راه دور آنها را به پزشکان یک بیمارستان بزرگ متصل کرد. ین و دیگر داوطلبان برای حمایت از تلاشهای بین، خون اهدا کردند. خانوادههایشان تمام شب را بیدار ماندند و مشتاقانه منتظر خبر بودند. ین کنار تخت او نشست و دعا کرد که ایمان به بین کمک کند تا بر این وضعیت بحرانی غلبه کند. سر بین در یک باند سفید ضخیم پیچیده شده بود. چشمانش محکم بسته شده بود. زمان در آن فضای مالیخولیایی به آرامی میگذشت. خاطرات عشقشان دوباره به یادشان آمد. ین دستش را گرفت و هق هق کنان گفت: "بین!... بین!...". بین به آرامی پلکهایش را باز کرد. آنها به چشمان یکدیگر نگاه کردند. لبخند او نور یک تولد دوباره معجزهآسا را ساطع میکرد. در اورژانس بیمارستان، بهار ناگهان با بوسههای بیشماری از عشق و شادی شکوفا شد.
منبع: https://baobinhthuan.com.vn/nui-con-xanh-pho-huyen-126306.html






نظر (0)