Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

معجزه شب کریسمس

در یک بعدازظهر آخر سال، باد سردی در راهروی بیمارستان می‌وزید. لکه‌های کم‌رنگ نور خورشید، مانند پرده‌ای نازک که کسی بی‌دقت انداخته باشد، روی کاشی‌های سفید پراکنده بودند.

Báo Long AnBáo Long An29/12/2025

در طبقه چهارم بخش اطفال، جایی که سرفه‌ها با زمزمه یکنواخت سرم در هم می‌آمیخت، مای با دقت بانداژها را از روی بازوی لاغر دانگ برداشت. پسر شش ساله که تقریباً یک سال با سرطان خون دست و پنجه نرم می‌کرد، در یک پتوی سفید و تمیز آرمیده بود. امروز، نگاه دانگ روی قاب پنجره خاکستری ثابت مانده بود، جایی که برگ‌های قرمز درخت ترمینالیا کاتاپا در باد گزنده می‌لرزیدند.

مای کمی خم شد:

- امروز خیلی خسته شدی، دانگ؟

پسرک سرش را کمی تکان داد:

- من... دلم برای کریسمس تنگ شده.

- چرا یهویی یاد اون افتادی؟

- پارسال، مامان قول داد که برای کریسمس من را به دیدن درخت کریسمس در میدان شهر ببرد. او گفت که خیلی زیباست...

دونگ جمله را ناتمام گذاشت و چشمانش را پایین انداخت.

مای به آرامی موهای پراکنده روی پیشانی پسر را کنار زد، احساس کرد قلبش از تپش افتاد.

همین که مای شیفتش را تمام کرد و به خیابان قدم گذاشت، چشمش ناخواسته به یک درخت کریسمسِ ناشیانه که در غرفه نگهبانی گوشه دروازه ساخته شده بود، افتاد. فکری از ذهنش گذشت و او را در باد سرد منجمد کرد: "من کریسمس را برای این پسر کوچولوی دوست‌داشتنی به ارمغان خواهم آورد!"

این فکر باعث شد مای لبخند آرامی بزند، قلبش ناگهان گرم شد، انگار که همین الان یک جرعه چای داغ نوشیده باشد. مای در مغازه‌های کنار جاده قدم زد، اما درخت‌های کریسمس آماده یا خیلی بزرگ بودند یا خیلی پر زرق و برق. درست زمانی که می‌خواست تسلیم شود، یک مغازه صنایع دستی کوچک را دید. روی قفسه، یک درخت کریسمس ساخته شده از چوب و پشم سبز، با ارتفاع کمتر از دو وجب، تزئین شده با چند ستاره از فویل نقره‌ای و یک رشته کوچک از چراغ‌های باتری‌دار قرار داشت.

صاحب مغازه گفت: «این آخرینشه!» مای آن را طوری به سینه‌اش چسباند که انگار شعله‌ای گرم در دل زمستان است.

صبح روز بعد، مای درخت کریسمس را به بیمارستان آورد. دانگ هنوز دراز کشیده بود و صورتش را به دیوار چسبانده بود و یک بالش کوچک سفید به شکل خرگوش را در آغوش گرفته بود. وقتی مای درخت را روی میز کنار تخت گذاشت و چراغ را روشن کرد، تکان خورد. دانگ چشمانش را کاملاً باز کرد؛ به نظر می‌رسید خواب‌آلودگی‌اش از بین رفته است. در مقابلش، لکه‌های ریز نور درخت کریسمس می‌رقصیدند و درخششی گرم و پر جنب و جوش بر چهره لاغرش می‌انداختند.

- خانم مای، آیا این... واقعاً برای من است؟

بله، کریسمس است. من آن را به تو می‌دهم!

دونگ با عجله خودش را بلند کرد. نور زرد گرم در چشمان پسر منعکس می‌شد و چشمان معمولاً غمگینش را به چیزی درخشان تبدیل می‌کرد، گویی هزاران ستاره در خود جای داده بود.

خیلی زیباست! درست مثل چیزی از یک افسانه.

آیا آن را دوست دارید؟

- خوشم میاد! خیلی خوشم میاد!

برای اولین بار پس از چند هفته، مای لبخند درخشان دانگ را دید. دانگ با خجالت انگشت لاغرش را دراز کرد و به آرامی ستاره نقره‌ای را لمس کرد:

- ببخشید خانم! چرا اینقدر برق میزنه؟

چون داری با چشمایی که به معجزه اعتقاد دارن بهش نگاه می‌کنی!

دونگ ناگهان ساکت شد. او با دقت به نوری که از دیوار سفید و بی‌روح منعکس می‌شد خیره شده بود و پلک‌هایش کمی تکان می‌خوردند.

«ببخشید خانم! اگر من به این درخت کاج آرزویی بکنم، آیا صدایم را می‌شنود؟»

- آدم هیچ‌وقت نمی‌دونه. کریسمس فصل شگفتی‌هاست!

پسر سرش را پایین انداخت و با لحنی غمگین گفت:

پس کاش گریه کردن را تمام می‌کردی، مامان.

همین که تاریکی بیمارستان را فرا گرفت، مادر دانگ در را هل داد و باز کرد و داخل شد. خستگی چهره‌اش فوراً از بین رفت و با نگاهش به میز گوشه که با چراغ‌های چشمک‌زن روشن شده بود، نگاهی سرشار از حیرت جایگزین آن شد.

- خانم مای، اینو آماده کردی؟ وای! اتاق خیلی روشن و دلباز به نظر میاد.

دونگ با صدایی واضح و روشن فریاد زد:

- مامان، می‌بینی؟ اون درخت کریسمس منه! خاله مای اون رو به من داده!

مادر دست مای را گرفت، صدایش از شدت احساسات خفه شده بود:

خیلی ممنونم! چند روز گذشته، پسر کوچولو بی‌حوصله دراز کشیده بود، حتی میلی به خوردن فرنی نداشت، فقط به سقف خیره شده بود و آه می‌کشید. اما حالا لبخند می‌زند!

او مخفیانه اشکی را که تازه از گونه‌اش سرازیر شده بود، پاک کرد.

هر سه نفرشان آنجا ایستاده بودند، در محاصره‌ی چهار دیواری که بوی مواد ضدعفونی‌کننده می‌دادند، و به درخت کاج سوسوزن خیره شده بودند. درخت کوچک و شکننده بود، مثل شمعی مقاوم در دل شب.

با نزدیک شدن به پایان سال، حال دانگ بدتر شد. درد بدن کوچکش را آزار می‌داد، با این حال دانگ هنوز هر روز آرزوهای جدیدی را برای مای زمزمه می‌کرد - گاهی امیدوار بود که دوستانش از بیمارستان مرخص شوند، گاهی نگران مادرش بود که لباس گرم نداشت... او حتی یک بار هم آرزو نکرد که درد خودش متوقف شود. مای فقط می‌توانست در سکوت گوش دهد، جرات نمی‌کرد مستقیماً به آن چشمان شفاف نگاه کند، می‌ترسید که به گریه بیفتد و این لحظه گرانبهای آرامش را از بین ببرد.

«خاله مای، مگه آدم بزرگ‌ها هم آرزو دارن؟» سوال معصومانه‌ی دانگ در میان صدای بوق دستگاه شنود طنین‌انداز شد.

بله، پسرم.

- خب، چه آرزویی داری؟

او آرزو می‌کرد معجزه‌ای رخ دهد تا همه بتوانند به خانه‌هایشان بروند و دوباره به خانواده‌هایشان بپیوندند.

شب کریسمس، مای برای تعویض سرم به اتاق رفت. زیر نورهای چشمک‌زن درخت کریسمس، دانگ مثل یک فرشته‌ی خفته بی‌حرکت دراز کشیده بود. اما ناگهان، نفس‌هایش نامنظم شد، مثل صدای اره کردن چوب. مای دستش را لمس کرد و با تعجب عقب رفت. بدنش داغ شده بود. اعداد روی دستگاه شروع به نشان دادن هشدارهای قرمز کردند.

تنها چند دقیقه بعد، صدای غرش چرخ‌های آمبولانس در راهروی ساکت پیچید. دانگ را با ویلچر به داخل اتاق اورژانس بردند. بیرون در شیشه‌ای سرد، مای خشکش زده بود و انگشتانش شال پشمی‌اش را آنقدر گرفته بود که سفید شده بودند. در باز شد. دکتر در حالی که سرش را کمی تکان می‌داد، بیرون آمد.

- ما هر کاری از دستمان بربیاید انجام می‌دهیم... اما پیش‌آگهی خیلی بد است. خانواده باید خودشان را آماده کنند.

مادر دانگ از حال رفت و تمام بدنش روی نیمکت انتظار افتاد.

مای انگار چیزی را به خاطر آورده باشد، با عجله به اتاق قدیمی دانگ در بیمارستان برگشت. در تاریکی غلیظ، درخت کاج کوچک هنوز هم بی‌وقفه می‌درخشید و با ریتمی آرام و دلخراش سوسو می‌زد.

اگر واقعاً در این دنیا معجزه وجود دارد... لطفاً آنها را به آن پسر عطا کن. فقط کمی!

زمان در سکوتی وهم‌آور به درازا می‌کشید. ناگهان صدای دکتر با لحنی آمرانه به گوش رسید:

- مای! بیا اینجا و کمک کن! زود باش!

روی تخت سفید و استریل بیمارستان، چشمان دانگ به آرامی باز شد.

- خانم مای...

- منم. من اینجا با توام، دانگ!

- درخت کاج هنوز روشنه، خانم؟

مای هق هق کنان دست کوچک و سردش را گرفت و گفت:

- صبح شده. هنوز خیلی روشنه، دخترم! منتظرته که بیای خونه و ازش تعریف کنی.

دکتر گوشی پزشکی را گذاشت، صدایش ترکیبی از تعجب و آسودگی بود:

- اشکالی نداره. ضربان قلب تثبیت شده. فعلاً دوره بحرانی تموم شده.

ناله‌های دلخراش مادر با ناقوس‌های کلیسا در دوردست در هم می‌آمیخت و نویدبخش فرا رسیدن کریسمسی آرام بود.

آن کریسمس، معجزه از آسمان نیامد، بلکه درست در اتاق بیمارستان که بوی مواد ضدعفونی‌کننده می‌داد، شکوفا شد. نه زرق و برقی، نه هیاهویی، معجزه صرفاً ضربان قلب کودکی بود که پس از یک وضعیت بحرانی همچنان می‌زد.

یک هفته بعد، وقتی مای برگشت، دانگ داشت با یک تکه کاغذ که از چهار قسمت تا شده بود، ور می‌رفت.

پسر با افتخار نشان داد: «این نامه تشکر من به بابانوئل است!»

- آیا هدایایی دریافت کردید؟

بله. لطفا به من زمان بیشتری بدهید تا لبخند مادرم را ببینم.

روزی که دانگ از بیمارستان مرخص شد، آفتاب بهاری از شیشه پنجره به داخل می‌تابید. مای شاخه کاج کوچکی را در دست پسر گذاشت. دانگ آن را گرفت، به سینه لاغرش فشرد و زمزمه کرد:

- من آن را برای همیشه نگه خواهم داشت. این نور من است.

مای لبخند زد. او می‌دانست که راه پیش رو هنوز پر از چالش است، اما معتقد بود که اگر درخت کاج چوبی کوچک به منبعی از حمایت معنوی تبدیل شود، زندگی همچنان سخاوتمندانه معجزات را به مردم ارزانی خواهد داشت، البته تا زمانی که هرگز امید خود را از دست ندهند.

زمان به سرعت گذشت. سال‌ها بعد، در یک شب کریسمس، وقتی مای به بخش دیگری منتقل شده بود، به طور غیرمنتظره‌ای نامه‌ای ویژه دریافت کرد:

خانم مای عزیز!

منم، دانگ. الان واقعاً بهترم. امسال، خودم درخت کریسمس بزرگ را برای تمام خانواده تزئین کردم. اما در گوشه میز مطالعه‌ام، هنوز درخت کریسمس کوچکی را که معلمم مدت‌ها پیش به من داده بود، نگه داشته‌ام. مادرم گفت این فقط یک درخت نیست، بلکه یک طلسم خوش‌شانسی است که جانم را نجات داده است.

کریسمس‌های من همیشه روشن هستند، چون هر بار که چراغ‌ها را روشن می‌کنم، تو را به یاد می‌آورم. از تو ممنونم که وقتی بیشتر از تاریکی می‌ترسیدم، امید را در دلم روشن کردی.

بعد از خواندن آخرین خط، مای از پنجره به بیرون نگاه کرد، جایی که چراغ‌های شهر مانند هزاران ستاره چشمک می‌زدند. یک درخت کریسمس کوچک نیز روی میزش می‌درخشید. او لبخند زد، لبخندی آرام. شاید بیرون خیلی سرد بود، اما در این لحظه، مای احساس کرد که کریسمس هرگز تا این حد گرم و کامل نبوده است.

لین چائو

منبع: https://baolongan.vn/phep-mau-dem-giang-sinh-a209388.html


نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان موضوع

در همان دسته‌بندی

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول

Happy Vietnam
فصل ابری خرد بزرگ

فصل ابری خرد بزرگ

رایگان

رایگان

خوش گذرانی در مهمانی پایان سال.

خوش گذرانی در مهمانی پایان سال.