Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

پس از باران تابستانی

قبل از رفتن به مزارع، مادر رو به لو کرد و دستور داد: «در خانه بمان و مراقب خانه باش. وقتی دیدی ابرهای تیره جمع می‌شوند، فوراً برنج را جمع کن و به ایوان بیاور. حواست به بازی کردن پرت نشود و همه برنج‌ها خیس نشوند، باشه؟»

Báo Sài Gòn Giải phóngBáo Sài Gòn Giải phóng07/06/2025

پس از باران تابستانی

لی با صدای محکم و قاطع شستش را بالا برد:

- مامان، نگران نباش، برو برنج رو درو کن، من با دقت مراقبش هستم!

مادرش در حالی که داسی در یک دست داشت، کلاهش را با دست دیگرش بر سر گذاشت و با عجله از خانه بیرون رفت. بعد از رفتن مادرش، لو تنها ماند. فصل برداشت محصول در روستاها بود، بنابراین در این زمان، بزرگسالان در مزارع بودند و فقط کودکان یا سالمندان در خانه بودند. کسانی که در خانه می‌ماندند نیز کارهای زیادی برای انجام دادن داشتند و دائماً مشغول بودند. آنها برنج درو می‌کردند، کاه را زیر و رو می‌کردند و عصرها غذا درست می‌کردند. تازه، وضعیت اضطراری که مادر لو به آن اشاره کرده بود، دیگر جای خود دارد. در آن لحظه، تنها کاری که از دستشان بر می‌آمد این بود که با عجله برنج‌ها را هر چه سریع‌تر جمع‌آوری کنند، بدون اینکه حتی فرصت نفس کشیدن داشته باشند!

بعد از اینکه یک دور دیگر برنج را زیر و رو کرد تا زودتر خشک شود، لِی به ایوان رفت و جلوی پنکه نشست. پنکه می‌چرخید و نسیم خنکی می‌وزید و کم‌کم تمام گرما را از بین می‌برد. اما در این لحظه، لِی ناگهان احساس بی‌قراری و کسالت کرد. کاش نا خانه بود، هر دو با هم به باغ می‌رفتند، از درخت گواوا بالا می‌رفتند و روی شاخه‌ها روی چنگال دراز می‌کشیدند، گپ می‌زدند و گواوا می‌خوردند. فقط فکر کردن به این موضوع قلب لِی را از شادی به تپش می‌انداخت.

***

نا همسایه‌ی لِه است، اما در حال حاضر در هانوی دور از او زندگی می‌کند. او تقریباً یک هفته است که رفته است. یک هفته برای لِه فوق‌العاده طولانی به نظر می‌رسد. در آن هفته، نا حتماً از آرامگاه هوشی مین، دریاچه‌ی غربی، دریاچه‌ی هوان کیم بازدید کرده و از بستنی خوشمزه و گوارای ترانگ تین لذت برده است. اوه، فقط فکر کردن به این موضوع باعث حسادت لِه می‌شود! لِه هیچ فامیلی در هانوی ندارد و از خود می‌پرسد کی می‌تواند مثل نا به دیدنشان برود!

خانه‌ی لِه و خانه‌ی نا توسط یک پرچین هیبیسکوس از هم جدا می‌شدند. بوته‌های هیبیسکوس کمی بلندتر از سر یک بزرگسال بودند و ساقه‌هایشان به طور متراکم در هم تنیده شده بود. در انتهای پرچین، روزنه‌ی کوچکی بین دو خانه وجود داشت. لِه و نا مخفیانه این روزنه را ایجاد کرده بودند، بنابراین فقط آن دو از آن خبر داشتند. معمولاً ظهر، وقتی بزرگسالان در خواب عمیق بودند، لِه و نا روی نوک پا از رختخواب بیرون می‌آمدند و بی‌سروصدا به محل ملاقات خود می‌رفتند. زیر سایه‌ی خنک درختان، آنها بازی شکار انجام می‌دادند، برای عروسک‌ها لباس می‌دوختند و به خصوص، روی شاخه‌های درخت گواوا می‌نشستند، گپ می‌زدند و از میوه‌های رسیده و معطر لذت می‌بردند.

یک بار، در حالی که دو دختر داشتند گواوا می‌خوردند، نا گفت: «امروز صبح، وقتی تو خانه نبودی، مامان من و مامان تو دعوا کردند!» به گفته نا، مرغ‌هایش به حیاط لِه «فرار» کرده و تمام باغچه سبزیجاتش را خراب کرده بودند و مادر لِه را هم آزرده و هم ناراحت کرده بودند. سپس، بحثی درگرفت که به دعوا و مشاجره تبدیل شد. نا به لِه گفت: «این یک مسئله بزرگسالانه است، بگذار بزرگسالان آن را حل کنند. ما همیشه دوست خواهیم بود، لِه، باشه؟» لِه انگشت اشاره‌اش را دراز کرد، آن را در انگشت اشاره نا قلاب کرد و با قاطعیت گفت: «موافقم!»

پریروز بعد از ظهر، «جنگ» دیگری بین دو خانواده درگرفت. این بار، مادر لِه داشت طویله گاومیش‌ها را تمیز می‌کرد و چون کار زیادی بود، هنوز توده کود را بیرون نبرده بودند. آن روز باد هم می‌وزد، بنابراین بوی نامطبوع به خانه نا هم رسید. مادر لِه صدایش را بلند کرد و مادر لِه را به انجام عمدی این کار متهم کرد. دو مادر در طول بعد از ظهر با صدای بلند و بی‌وقفه بحث می‌کردند. اگرچه لِه به دعواهایشان عادت داشت، اما هنوز کمی ناراحت بود. به خصوص این بار، اوضاع متشنج‌تر به نظر می‌رسید. با وجود تلاش‌های مادر لِه برای توضیح، مادر لِه اصرار داشت که مادر لِه غیرمنطقی و بدخواه است. در موارد قبلی، وقتی لِه خانه بود و می‌توانستند صحبت کنند، لِه احساس راحتی بیشتری می‌کرد. اما این بار... لِه الان چه کار می‌کند؟ لِه با حواس‌پرتی به حیاط آفتابی خیره شد و با خود فکر کرد.

***

در حالی که لو غرق در افکارش بود، ناگهان صدای رعد و برق طنین انداز شد. خورشید به روشنی می‌تابید، اما ناگهان ابرهای تیره به آسمان هجوم آوردند. آسمان تاریک شد. چطور ممکن بود حرف‌های مادرش تا این حد پیشگویانه باشد!

له فقط لحظه‌ای به این فکر کرد و بعد با عجله به حیاط رفت تا برنج‌ها را با چنگک جمع کند. له در حالی که برنج‌ها را مثل نیرویی نامرئی جمع می‌کرد، ناگهان نگاهش به حیاط عمو مین افتاد. از میان نرده‌ها، حیاطی پر از برنج دید. مطمئناً تمام خانواده عمو مین تا الان به مزارع رفته بودند. اگر او سریع آنها را با چنگک جمع نمی‌کرد، مطمئناً تمام حیاط شسته می‌شد.

بعد از لحظه‌ای تردید، لِه تصمیم گرفت اول برود و به عمو مین در برداشت برنجش کمک کند. از این گذشته، خانواده‌ی عمو مین برنج بیشتری از خانواده‌ی او داشتند. اگر آب باران آن را می‌شست، خسارت بیشتر می‌شد. در شرایط لِه، احتمالاً نا هم همین کار را می‌کرد!

خانه عمو مین قفل بود، بنابراین له نمی‌توانست برنج را به داخل بیاورد و فقط می‌توانست آن را روی ایوان بریزد. هوا به نظر بی‌رحم می‌آمد و له را مجبور می‌کرد که برنج را سریع‌تر بیل بزند. در مدت زمان کوتاهی، توده عظیم برنج در حیاط به ایوان منتقل شد. له با دیدن لباس‌های عمو مین و هوای که در بیرون خشک می‌شدند، به سرعت آنها را به داخل آورد و از پنجره برای عمو مین بیرون فرستاد.

له که کارهایش را در خانه عمو مین تمام کرده بود، بدون لحظه‌ای فکر، با عجله از سوراخ مخفی بیرون خزید تا برگردد و برنج را با بیل به داخل خانه بریزد. اگرچه خسته بود، اما همچنان سعی می‌کرد بیل زدن برنج را سریع تمام کند تا دیر نشود. بعد از اینکه با توده برنج سر و کله زد، ناگهان یادش آمد که دیگر هیزمی در آشپزخانه نیست، بنابراین له بیرون دوید و یک دسته هیزم خشک برداشت تا برای مادرش شام آن شب را بپزد.

وقتی له تمام کارهایش را تمام کرد، اولین قطرات باران فصل شروع به باریدن کرد. باران شدیدتر و شدیدتر می‌شد. له در داخل خانه نشسته بود، بی‌قرار و نگران پدر و مادرش بود. در گوشه تختش کز کرده بود. بیرون، باد همچنان زوزه می‌کشید. باران شدیدتر شد. در مدت کوتاهی، حیاط را آب فرا گرفت، مانند یک صفحه سفید آب. ناگهان، صدای "تلوپ" از بیرون دروازه آمد. له با خود فکر کرد چه کسی آنجاست؟ آیا ممکن است پدر و مادرش باشند که برمی‌گردند؟ یا ممکن است یک دزد باشد؟

لی با فکری که تازه از ذهنش گذشته بود، شروع به لرزیدن کرد. صدای قدم‌ها نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد. لی به خودش گفت که باید شجاع باشد. دستانش را دراز کرد و نفس عمیقی کشید تا خودش را آرام کند. وقتی از پنجره به بیرون نگاه کرد، لی از دیدن شخصی که بیرون بود، عمو مین، بسیار خوشحال شد. لی به سرعت از رختخواب بیرون آمد و به بیرون دوید.

اوه، عمو مین! خیلی منو ترسوندی. چی شده؟ چرا اینجوری زیر بارون راه میری؟

چون عمو مین هنوز بارانی‌اش را پوشیده بود، زیر لبه‌ی بام چمباتمه زد. عمو مین با محبت به لو نگاه کرد:

- خیلی ممنون، لِه! چه خوب شد که اینجا بودی، وگرنه تمام برنج‌هایم شسته شده بود.

با دیدن پیرمرد خیس عرق، لو می‌خواست او را به داخل دعوت کند، اما پیرمرد گفت:

اوه! صندل‌هات رو تو حیاط من جا گذاشتی. خب، من دیگه باید برم. ممنون!

لی با دستپاچگی دستش را دراز کرد تا دمپایی‌ها را بگیرد. به خاطر عجله‌اش بود، باران تقریباً با سرعت می‌گذشت و همین باعث شده بود حواسش پرت باشد. همچنین انتظار نداشت عمو مین این همه راه را تا خانه‌اش بیاید تا از او برای چنین چیز کوچکی تشکر کند. ناگهان، لی احساس خوشحالی کرد. نا هنوز به خانه نیامده بود، بنابراین قطعاً امشب این موضوع را به پدر و مادرش می‌گفت.

حالا دیگر لو نمی‌ترسید. لو به آسمان نگاه کرد. قطرات باران در حال ریزش بودند و کوچک و کوچکتر می‌شدند...

منبع: https://www.sggp.org.vn/sau-con-mua-mua-ha-post798594.html


نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان دسته‌بندی

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول

Happy Vietnam
مسابقه

مسابقه

برافراشتن پرچم‌ها برای جشن گرفتن مراسم باشکوه.

برافراشتن پرچم‌ها برای جشن گرفتن مراسم باشکوه.

زیباترین جاده ویتنام

زیباترین جاده ویتنام