Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

رودخانه ابریشم

(PLVN) - ماه مانند فرشی طلایی، روستاها و مزارع توت را در امتداد رودخانه آرام سرزمین مادری‌ام پوشانده است. رودخانه، مسحور ماه، می‌درخشد. رودخانه سرشار از عشق است. رودخانه موهایش را رها می‌کند تا در مهتاب غوطه‌ور شود. نرم. اغواکننده.

Báo Pháp Luật Việt NamBáo Pháp Luật Việt Nam20/04/2025

او خود را در مهتاب غرق کرد، در حالی که عطر مست‌کننده‌ی برگ‌های توت او را احاطه کرده بود، گویی از شخم زدن قریب‌الوقوع منطقه‌ی هزار عطر بیمناک بود. ناگهان، هین احساس کرد کسی در گوشش زمزمه می‌کند. "اینقدر دیر اینجا چه کار می‌کنی؟ برو خانه و استراحت کن؛ فردا می‌توانی برگ بچینی." سپس، مهتاب او را به قلمرویی عرفانی، هم رویایی و هم واقعی، کشاند. "اوه، عزیزم، من یک "ایستاده غذا می‌خورم" هستم، زندگی کرم‌های ابریشم و ابریشم را می‌گذرانم. اگر یکدیگر را دوست داشته باشیم، بیا برویم نخ‌ها را ریسیم و ابریشم ببافیم. بعداً، با ابریشم زیبا، می‌توانیم لباس‌ها را به هم بدوزیم و رویاهای صلح خود را ببافیم." هین دستش را دراز کرد تا مهتاب را بگیرد، باد به صورتش می‌کوبید. تلو تلو خورد، به طور غیرمنتظره‌ای تعادلش را از دست داد و بدنش تاب خورد...

اواخر شب. مه سرد فرو نشست. او خود را به خانه کشاند، در حالی که می‌لرزید. آن روزهای چیدن توت، ذهنش سرگردان، پر از اشتیاقی مبهم و نامشخص. ین چی با تاجری برای تهیه آذوقه به روستا رفته بود؛ شنیده بود که او فوق‌العاده ثروتمند است. او اولین عشق او بود، اما او مکانی متروک و خالی برای هین به جا گذاشته بود. او آرزو می‌کرد که باد به طور پیوسته بوزد، درد را تسکین دهد و مزرعه توت را که هنوز در میان انتظار خسته سبز بود، تسلی دهد. روستا به طور فزاینده‌ای متروک می‌شد. جوانان برای یافتن کار به شهر هجوم می‌آوردند، برخی به مناطق صنعتی شلوغ می‌پیوستند. برخی از والدین دستگاه‌های بافندگی خود را آتش می‌زدند و به عنوان کارگر در شهر کار می‌کردند. خانه‌های حومه شهر ساکت و خاموش بودند. کوچه‌های روستا غم‌انگیز بودند و او را به یاد روزهای پررونقی می‌انداختند که دسته‌های پیله کرم ابریشم و کرم ابریشم در دوردست‌ها فروخته می‌شدند. در حاشیه روستا، مغازه‌هایی که زمانی بسیار بزرگ بودند و ابریشم بافته شده پیچیده می‌فروختند، اکنون رو به کاهش بودند. آقای دای دختری بااستعداد داشت که قبلاً لباس‌های سنتی ویتنامی می‌دوخت، اما حالا برای امرار معاش به شهر نقل مکان کرده است. ین چی دیگر در روستا نیست. دیگر خبری از آن دختران سخت‌کوش و قدبلند نیست که با وجود کار سخت، دستانشان هنوز ظریف بود و گونه‌هایشان با جذابیت گلگون. آقای دای اکنون این حرفه را با چند شاگرد ادامه می‌دهد تا دلتنگی‌اش را تسکین دهد، نه برای سود. در جوانی، او دوست صمیمی پدر آقای هین بود. در آن سال، پدر آقای هین به میدان جنگ رفت و پس از دو سال تحصیل در هنرهای زیبا، آقای دای نیز به نبردهای شدید پیوست. پدر آقای هین قبل از اتحاد مجدد کشور درگذشت. آقای دای از ارتش مرخص شد و برای تولید ابریشم به زادگاهش بازگشت و دیگر تحصیلات هنرهای زیبا را دنبال نکرد.

هر وقت کای احساس گم‌گشتگی و تنهایی می‌کرد، هین را برای چای و گفتگو صدا می‌زد. او می‌توانست غم را در چشمان هین بخواند، مردی که بار غم را به دوش می‌کشید، در روستا مانده بود، غرق در دنیای کرم‌های ابریشم و کارهای پرمشغله. گاهی آهی می‌کشید و می‌گفت: «کاش آن موقع می‌دانستم، گیانگ را به عقد تو در می‌آوردم.» او این را می‌گفت چون از عمق احساسات هین و یان چی نسبت به یکدیگر خبر نداشت. هین برای خودش و آن مرد چای می‌ریخت و سعی می‌کرد ناراحتی خودش را کم کند. سپس، آن مرد با یک جمله دلگرم‌کننده، فضای سنگین را می‌شکست: «خب، حداقل روستا هنوز چند نفر مثل من و تو دارد. همین برای روشن نگه داشتن شعله صنعت ما کافی است.»

هین طعم تلخی را در دهانش حس کرد. در این عصر تکنولوژی، همه چیز با سرعتی سرسام‌آور تغییر می‌کند و آتشِ خاموش در مقایسه با آن چیزی نیست.

بعد از مراسم چای، هین به چهارراه روستا رسید و با مادر ین چی ملاقات کرد. خانم توک او را به خانه‌اش دعوت کرد. او گفت: «شوهرم هم خانه است.» هین پاسخ داد: «بله، خانم.» از آنجایی که آن روز به هر حال مضطرب بود، به دنبال او رفت. آقای تان و خانم توک به هین علاقه داشتند. داستان او و دخترشان آنها را با پشیمانی خاموش پر کرد. آنها فقط از دخترشان شنیده بودند که او در شهر ابریشم تجارت می‌کند، اما ابریشم از روستاهای دیگر بود. هین سعی کرد آهی از دل بیرون ندهد. دخترشان با شخص دیگری رفته بود؛ خوشبختی در هیچ کجا یافت نمی‌شد، و او حتی زحمت آمدن به خانه را هم به مدت یک سال تمام به خود نداده بود...

***

اتاق متروک بود. هین در سکوت شب مشغول گشت و گذار در اینترنت بود که ناگهان صفحه‌ای در فیس‌بوک را دید که محصولات ابریشمی با برند تان لانگ را به نمایش می‌گذاشت. او از خود پرسید: این نمونه‌ها از روستای او بودند، نه تان لانگ. چه کسی «سر بز آویزان می‌کرد و گوشت سگ می‌فروخت» و ابریشم روستای خود را با ابریشم یک روستای تازه ثروتمند شده مخلوط می‌کرد؟ تنها حدود ده خانوار در روستا هنوز پیله کرم ابریشم درست می‌کردند و نخ می‌ریسیدند، و چند نفر فداکار هنوز به این حرفه پایبند بودند. تنها تعداد کمی از مشتریان برای خرید از آنها می‌آمدند. آیا ممکن است آنها کسانی باشند که ابریشم روستای او را می‌گرفتند، آن را تان لانگ برچسب می‌زدند و می‌فروختند؟ روز بعد، با کنار هم گذاشتن اطلاعات، هین بالاخره فهمید که فرد پشت پرده بازرگانانی که هنوز برای خرید کالا به روستا می‌آمدند، ین چی بود. ین چی با گستاخی به روستا خیانت کرده و به تجارت غیرقانونی دست زده بود و مطمئناً مردی که او را سرمایه‌دار ابریشم می‌نامیدند، از پشت سر، اوضاع را کنترل می‌کرد. ملاقات او با ین چی فوق‌العاده ناخوشایند شد. ناگهان دوست دختر سابقش از او فاصله گرفت، حرف‌هایش رنگ و بوی عمل‌گرایی داشت. در تمام طول مسیر تا خانه، او هنوز نمی‌فهمید که چرا اینقدر کسی را دوست داشته و دلش برایش تنگ شده بود.

آقای کا دای از شنیدن این خبر شوکه شد. او و دیگر صنعتگران صادق، زندگی خود را صرف حفظ این برند و پایبندی به هنر خود کرده بودند، به این امید که روزی شعله آن دوباره شعله‌ور شود. چه کسی فکر می‌کرد که یک زن جوان از روستا، که به دنبال سود است، سنت‌های روستا و تکنیک‌های نفیسی را که نسل به نسل منتقل شده بود، لکه‌دار کند؟ تمام روستا درهای خود را به روی تاجران قدیمی بست. رهبر قبیله، هین و یک مرد جوان دیگر را به شهر فرستاد تا ترفندهای بازرگانان را بررسی کنند. هین می‌دانست که با مخلوط کردن ابریشم روستا با ابریشم از جاهای دیگر، می‌توانند آن را با قیمت بسیار بالاتری بفروشند.

به محض بازگشت هین، آقای دای با چهره‌ای جدی به دیدنش آمد. او هین و صنعتگران ماهری را که دستگاه‌های بافندگی خود را کنار گذاشته بودند، به جلسه‌ای در تالار روستا دعوت کرد. چند روز بعد، آقای دای و هین چمدان‌های خود را بستند و به چندین استان جنوبی سفر کردند تا با صنعتگران و هنرمندانی که با پشتکار در حال ساختن یک برند بودند، ملاقات کنند. پس از یک سفر ده روزه، هین مسیر پیش روی روستا را پیش‌بینی کرد. روستا هنوز دستان ماهر زیادی داشت که منتظر انگیزه جدیدی برای ادامه کار خود بودند، با پشتکار و خستگی‌ناپذیر مانند زنبورها. او با چند نفر از آشنایان شناخته شده دوست شد تا فرصت‌هایی برای ابریشم روستا ایجاد کند. سپس روستا نمایشگاهی برای بازدیدکنندگان ساخت تا پارچه‌های ابریشمی زیبا را تحسین کنند و رویاهای کسانی را که عاشق میهن خود هستند، پرورش دهند. جوانانی که باقی ماندند، کانال‌های دیگری در رسانه‌های اجتماعی ایجاد کردند، با تصاویر و ویدیوهایی که به سادگی خیره‌کننده بودند. روستا برند خود را ساخت و نام آن در برنامه‌های سفر توریستی در مسیرهای دیدنی گنجانده شد. جاده‌ها عریض نیستند، اما به اندازه کافی عریض هستند که وسایل نقلیه بتوانند در یک صف بایستند و بازدیدکنندگان را از دور و نزدیک برای تحسین مناظر، رودخانه‌ای با دسته‌های مرغ‌های ماهی‌خوار که در آسمان اوج می‌گیرند، مزارع توت سرسبز و مسیرهای کوچک گلکاری شده‌ی متعدد که مزارع و روستاها را به هم متصل می‌کنند، به اینجا بیاورند.

اتاق نمایشگاه ابریشم در گوشه خانه اشتراکی، زیر سایبان یک درخت کاپوک دویست ساله، به عنوان شاهدی بر تلاش‌های بی‌شمار اجداد ما در تأسیس روستا ایستاده است... بازدیدکنندگان از دور می‌گویند که روستای ابریشم به سرعت در حال تغییر است. آقای دای، بزرگ روستا، می‌گوید که این احیای مجدد به دلیل یادگیری روستاییان برای دوخت لباس‌های مناسب، یادگیری از دیگران و انجام کارهای خوب برای روستا و صنعت ابریشم است. چندین خانواده که در جنوب کسب و کار خود را آغاز کرده بودند، برای کاشت مجدد درختان توت، پرورش کرم ابریشم و خرید ماشین‌های ریسندگی بازگشتند. آنها سرمایه جمع کردند و کارگاه‌های بزرگی ساختند. هین خوشحال بود زیرا در میان آنها برادران و دوستانی بودند که اکنون همان دیدگاه را داشتند و آستین‌های خود را بالا زده بودند تا در این تلاش بزرگ مشارکت کنند. او مشغول‌تر بود، اما شادی او نیز افزایش می‌یافت. روستا از خانه‌ها و کوچه‌ها گرفته تا مزارع توت سبز، شلوغ بود. شهرت روستا افزایش یافت و چندین روستای ابریشم از دوردست برای یادگیری از آن آمدند.

***

روزی، ماشینی در میدان روستا توقف کرد. صاحب مغازه، تاجر ثروتمندی که صاحب یک شرکت بزرگ تجارت ابریشم بود و گفته می‌شد به رونق بسیاری از مناطق کمک کرده است، برای دیدن آقای دای آمده بود. آقای دای، هین را صدا زد. پس از یک گفتگوی آزاد، همه آنها بر سر سفارشی توافق کردند که روح تازه‌ای به روستا می‌دمید. ابریشم روستا به طور گسترده‌تری به مناطق فرهنگی اصلی صادر می‌شد. آقای دای، جیانگ را فراخواند. دخترش که سال‌ها به دلیل شکست در ابریشم با اعتماد به نفس پایین زندگی کرده بود، اکنون در زمانی که روستا در حال پیشرفت بود، کسب و کار خود را از سر گرفته بود. هین خستگی‌ناپذیر کار می‌کرد، بنابراین وظیفه چیدن برگ‌های توت را به دیگران واگذار کرد. او در روزهایی که نمایشگاه را به بازدیدکنندگان از دور و نزدیک معرفی می‌کرد و برای گرفتن عکس‌های یادگاری می‌آمدند، شاد بود. کارگاه بافندگی و خیاطی جیانگ درست آن طرف جاده بود، بنابراین آن دو می‌توانستند به راحتی با هم صحبت کنند و احساساتشان نسبت به یکدیگر بدون اینکه حتی متوجه شوند، عمیق‌تر می‌شد. گاهی اوقات، هین، جیانگ را به ساحل رودخانه که زیر نور مهتاب روشن شده بود، می‌برد. ماه به لطافت ابریشم روستا، خنک و آرامش‌بخش بود. به لطف مهارت‌های زبان خارجی و توانایی صحبت روان، جیانگ می‌تواند به راحتی با هیئت‌های بین‌المللی که از روستا بازدید می‌کنند، صحبت کند. مهمانان مجذوب روسری‌ها و بلوزهایی می‌شوند که با طرح‌های پیچیده گل و گیاه که او ماهرانه روی ابریشم گلدوزی می‌کند، تزئین شده‌اند. روستا به داشتن جیانگ افتخار می‌کند.

***

خورشید سوزان بود. گل‌های رز و شکوفه‌های یاسمن حیاط را پر کرده بودند. هین تازه از پذیرایی از گروهی از مهمانان خارجی فارغ شده بود که خانم توک از آنجا رد شد. با دیدن هین، ایستاد تا با او درد دل کند. او گفت: «زندگی ین چی خیلی فلاکت‌بار است، عزیزم. او با آن مرد رفته است...» سپس داستانش را تعریف کرد. مردی که ین چی با او بود ورشکست شده بود. او قمار می‌کرد، عیاش بود، کارش را نادیده می‌گرفت و زیردستانش او را فریب می‌دادند و تقریباً بی‌پول شده بود. او ین چی را کتک زد و سپس او را از خانه بیرون کرد. حتی پس از ترک آن خانه که بوی سیگار و الکل می‌داد، ین چی هنوز هیچ هویتی نداشت. او مانند سنبل آبی بود که به درخت پوسیده چسبیده باشد و وقتی جریان آب شدید می‌شد، او را با خود می‌برد. «او گفت که از ترک من و فروختن وجدانش به خاطر اعتماد به کسی پشیمان است.» خانم توک پس از گفتن این حرف، در حالی که چشمانش پر از اشک بود، ایستاد. هین احساس کرد بغضی گلویش را گرفته است.

روستا برای ابراز قدردانی از کسانی که به صنعت ابریشم کمک کرده بودند، جشنی برگزار کرد. رودخانه به آرامی جریان داشت و نسیم ملایمی می‌وزید. در میان مهمانان، کسانی بودند که روسری‌های ابریشمی را تا دوردست‌ها حمل می‌کردند. اواخر بعد از ظهر، هین برای استراحت و نوشیدن چای نشست که نامه‌ای دست‌نویس از ین چی دریافت کرد. او نوشته بود: «در چند روز گذشته، فقط جرات کرده‌ام از دور به شما نگاه کنم و می‌بینم که زندگی شما بسیار خوب پیش می‌رود. من یک مطرود هستم، اشتباه بزرگی مرتکب شده‌ام و شایسته بخشش نیستم. اما لطفاً اجازه دهید به کارم ادامه دهم تا بعداً بتوانم از روستا ابریشم بخرم و لباس بدوزم. من از شما و همسرتان پول قرض گرفته‌ام تا یک مغازه خیاطی کوچک در منطقه باز کنم. من هم لباس خواهم دوخت، تا گذشته را به یاد بیاورم و اشتباهاتم را جبران کنم...»

هین نامه را زمین گذاشت، دلش فرو ریخت. نسیم خنکی وزید. ین چی او را بی‌قرار و متفکر کرده بود. صدای گیانگ او را به واقعیت بازگرداند. او با افتخار الگوی جدیدی را که به تازگی برای یک لباس ابریشمی درست کرده بود، به او نشان داد، الگویی بسیار زیبا...

منبع: https://baophapluat.vn/song-lua-post545842.html


نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان دسته‌بندی

خیابان گل نگوین هو چه زمانی برای تت بین نگو ​​(سال اسب) افتتاح می‌شود؟: رونمایی از نمادهای ویژه اسب.
مردم برای سفارش گل ارکیده فالانوپسیس یک ماه زودتر برای عید تت (سال نو قمری) به باغ‌های ارکیده می‌روند.
روستای شکوفه‌های هلو نها نیت در طول تعطیلات تت، مملو از جنب و جوش و فعالیت است.
سرعت تکان‌دهنده‌ی دین باک تنها ۰.۰۱ ثانیه از استاندارد «برتر» در اروپا کمتر است.

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

چهاردهمین کنگره ملی - نقطه عطفی ویژه در مسیر توسعه.

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول