Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

رسالت یک نویسنده

هنوز هم آن صبح آغاز سال موش ۲۰۲۰ را به وضوح به یاد دارم، زمانی که اثرات ماندگار عید تت (سال نو قمری) هنوز وجود داشت. تلفن زنگ خورد: «برای ملاقات با هیئت تحریریه برای یک ماموریت فوری به دفتر بیایید!» - صدای رئیس بخش کوتاه اما فوری بود و من را مضطرب کرد. شهود روزنامه‌نگاری من به من می‌گفت که این یک تماس معمولی نیست. و در واقع، آن تماس، خارق‌العاده‌ترین سفر حرفه‌ای روزنامه‌نگاری من را آغاز کرد - سفری نه تنها برای گزارش اخبار، بلکه برای ورود به قلب این بیماری همه‌گیر، جایی که من لباس محافظ پوشیدم و به یک «سرباز» واقعی در جبهه‌ای خاموش به نام «مبارزه با کووید-۱۹» تبدیل شدم.

Báo Cà MauBáo Cà Mau22/06/2025

مرورگر شما از عنصر صوتی پشتیبانی نمی‌کند.

با احساس سردرگمی و اضطراب، پس از دریافت اولین ماموریتم در بحبوحه شیوع کووید-۱۹، اتاق را ترک کردم. در آن زمان، هیچ کس نمی‌توانست سطح خطر یا شدتی را که این بیماری همه‌گیر به همراه خواهد داشت، کاملاً تصور کند. اما سپس، با ایمان و فداکاری یک روزنامه‌نگار، به خودم گفتم که باید با قدرت و بدون تردید یا اکراه به جلو حرکت کنم.

با وجود اطلاعات گیج‌کننده‌ای که در آن زمان در مورد منبع واکسن جدید منتشر می‌شد و من با جسارت برای جلوگیری از شیوع بیماری، پیشگام واکسیناسیون شدم. عکس: فی لانگ

با وجود اطلاعات گیج‌کننده‌ای که در آن زمان در مورد منبع واکسن جدید منتشر می‌شد و من با جسارت برای جلوگیری از شیوع بیماری، پیشگام واکسیناسیون شدم. عکس: فی لانگ

برای اولین بار که وارد منطقه قرنطینه می‌شدم، در محاصره اپیدمی، جوّ آنجا آکنده از ترس و اضطراب بود. خیابان‌های شلوغ و پر رفت و آمد، به طرز عجیبی ساکت، مغازه‌ها تعطیل و دروازه‌ها بسته بودند و اضطراب ساکنان را پنهان می‌کردند. من بارها وارد مناطق قرنطینه شده بودم، از کوچه‌های بسته عبور کرده و از بیمارستان‌های صحرایی عبور کرده بودم، جایی که صدای هر آژیر آمبولانس لرزه بر اندامم می‌انداخت. در آن زمان، لباس محافظ نازکم تنها وسیله محافظتی من بود. من فقط توانستم یک ضبط صوت، یک دوربین، یک دفترچه یادداشت و قلبم را که از شدت اضطراب به خاطر تغییر وضعیت اپیدمی می‌کوبید، با خود ببرم.

سپس، در طول آن ماه‌های طولانی و طاقت‌فرسای همه‌گیری، اغلب احساس اضطراب و عصبی بودن می‌کردم و در حالی که منتظر نتایج آزمایش بودم، نفسم را حبس می‌کردم. سپس، به نحوی، با تجربه‌ای که از کار در قلب این بیماری همه‌گیر به دست آورده بودم، به "مسئول پزشکی بی‌میل" واحد تبدیل شدم. در حالی که کادر پزشکی تلاش‌های خود را بر خطوط مقدم متمرکز کرده بودند، من بی‌سروصدا نوارهای آزمایش را در عقب نگه می‌داشتم و با دقت آزمایش‌ها را برای همکارانم انجام می‌دادم. هر بار که آزمایش کسی مثبت می‌شد، نگرانی‌هایم بیشتر می‌شد - نگران همکارانم و خودم بودم، زیرا با منبع دیگری از عفونت در تماس نزدیک قرار گرفته بودم.

پرسنل پزشکی با پوشیدن لباس‌های محافظ محدودکننده، چه در هوای بارانی و چه در هوای آفتابی، خانه به خانه می‌روند تا افراد را برای کووید آزمایش کنند.

پرسنل پزشکی با پوشیدن لباس‌های محافظ محدودکننده، چه در هوای بارانی و چه در هوای آفتابی، خانه به خانه می‌روند تا افراد را برای کووید آزمایش کنند.

به دلیل فاصله‌گذاری اجتماعی، دو فرزندم را پیش پدربزرگ و مادربزرگ مادری‌شان فرستادم. بچه‌های کوچک، والدین مسن - همه از گروه‌های آسیب‌پذیر - هر بار که به خانه برمی‌گشتم، قدم‌هایم را سنگین می‌کردند. من درِ ورودی را انتخاب نکردم، بلکه به درِ پشتی رفتم، جایی که مادرم، با شنیدن صدای رسیدن ماشین، همیشه با لباس‌های تمیز، ضدعفونی‌کننده دست و یک حوله تمیز صورت منتظر می‌ماند. پدرم در همان نزدیکی ایستاده بود، چشمانش پر از نگرانی و غرور آرام بود و شاهد بازگشت دخترش پس از یک روز گشت و گذار در مرکز همه‌گیری بود. چند کلمه عجولانه و چند کلمه نصیحت‌آمیز: «قبل از آمدن به داخل، کاملاً ضدعفونی کنید، باشه؟ بچه‌ها منتظر شما هستند...» همین کافی بود تا بینی‌ام سوزش بگیرد، قلبم درد بگیرد، و حتی آغوش گرفتن در طول همه‌گیری، مردد و محتاط شود.

اما در بحبوحه این مشکلات، فهمیدم که هیچ‌کس نمی‌تواند کنار بایستد. به خاطر همکارانم، به خاطر جامعه، و از آنجا که نبرد پیش رو هنوز به پایان نرسیده بود، تصمیم گرفتم احساسات شخصی‌ام را کنار بگذارم و با تمام مسئولیت و ایمان به کارم ادامه دهم، ما با هم بر این روزهای طوفانی غلبه خواهیم کرد.

وقتی همه‌گیری کووید-۱۹ شدت گرفت، جلسات، بازرسی‌ها و سفرها به مرکز شیوع و مناطق قرنطینه بیشتر شد. جلسات فوری و غیرمعمولی وجود داشت که تا بعد از ساعت ۱۱ شب ادامه داشت و بعد از آن من با عجله یک جعبه برنج چسبناک یا گاهی یک نان بخارپز برمی‌داشتم تا حالم بهتر شود. بعضی شب‌ها تقریباً تمام شب را بیدار می‌ماندم و منتظر دستورالعمل‌های کمیته حزبی استان می‌ماندم تا از وضعیت همه‌گیری و تصمیمات مربوط به قرنطینه و قرنطین در مناطق مختلف مطلع شوم.

در طول تقریباً سه سال شرکت در آن «جنگ بدون شلیک گلوله»، نمی‌توانم به یاد بیاورم که از چند نقطه حساس عبور کردم، چند آزمایش سریع انجام دادم، یا چند ساعت طاقت‌فرسا را ​​زیر آفتاب سوزان با لباس‌های محافظ خفه‌کننده گذراندم. فقط نگاه‌های مضطرب، اشک‌های فروخورده هنگام خداحافظی با موانع قرنطینه و لبخندهای آسوده‌خاطر مردم را وقتی فهمیدند که در امان هستند، به یاد دارم.

این «بازارهای موقت» در طول دوره‌های همه‌گیری و فاصله‌گذاری اجتماعی برای تأمین کالاهای ضروری برای مردم در مناطق قرنطینه و مناطق حائل برپا شدند. در آن زمان، همه کالاهای مصرفی گران شدند.

این «بازارهای موقت» در طول دوره‌های همه‌گیری و فاصله‌گذاری اجتماعی برای تأمین کالاهای ضروری برای مردم در مناطق قرنطینه و مناطق حائل برپا شدند. در آن زمان، همه کالاهای مصرفی گران شدند.

در آن زمان‌ها، بارها شاهد بودم که پزشکان در بیمارستان صحرایی با هر مورد اورژانسی دست و پنجه نرم می‌کردند، جایی که زندگی و مرگ تنها با یک نفس نازک از هم جدا می‌شدند. در میان صدای دستگاه‌های تنفس مصنوعی و گریه بیماران، عرق و اشک بی‌صدا از گونه‌های این کارکنان مراقبت‌های بهداشتی جاری بود. در آن لحظات پرتنش بود که من به گریه افتادم، زیرا شفقت انسانی هنوز به روشنی می‌درخشید.

هر وعده غذایی، بطری آب و کیسه دارو از دست سربازان، اعضای اتحادیه جوانان و داوطلبان دانشجویی... مانند چراغی گرم در شب تاریک بود. برخی ماه‌ها بود که به خانه برنگشته بودند، فرزندانشان را ندیده بودند و فقط می‌توانستند چند کلمه از طریق تلفن صحبت کنند، با این حال آنها همچنان استوار در ایست‌های بازرسی قرنطینه و در مناطق درمانی مستقر بودند. آنها سلامتی خود را فدا کردند، خطر ابتلا را پذیرفتند و حتی مجبور شدند خود را قرنطینه کنند... تا جامعه را ایمن نگه دارند.

و سپس، در میان عشق خاموش، فقدان‌های غیرقابل تحملی نیز وجود داشت، زمانی که تماس تلفنی برای اعلام مرگ یکی از عزیزان به دلیل فاصله، موانع و مقررات سختگیرانه همه‌گیری غیرممکن شد. نه آغوش خداحافظی وجود داشت و نه بخوری تقدیم شد. این همه‌گیری چیزهای مقدس بسیاری را از بین برده است که هیچ چیز نمی‌تواند جای آن را بگیرد. اما در این سختی بود که مسئولیت یک نویسنده را عمیق‌تر درک کردم: ثبت و انتقال آنچه اصیل‌ترین است، به طوری که در آینده هیچ کس لحظه بی‌رحمانه‌ای را که شفقت چنان درخشان می‌درخشید، فراموش نکند.

با نگاهی به سفر روزنامه‌نگاری‌ام در بحبوحه همه‌گیری، آن ماه‌ها فراموش‌نشدنی بودند. فقط گزارشگری نبود؛ زمانی بود که واقعاً با حرفه‌ام زندگی و نفس می‌کشیدم. در میان همه خطرات، یاد گرفتم که صداقت روزنامه‌نگاری به چه معناست، مسئولیت در قبال جامعه چیست و فداکاری در قبال جامعه چیست. توانایی کار کردن در آن دوران بحرانی، هم افتخاری مقدس و هم آزمونی دلهره‌آور برای ایمان و عشق من به این حرفه بود. و در تمام این مدت، فهمیدم که روزنامه‌نگاری فقط یک شغل نیست - بلکه یک مأموریت است!

هونگ نونگ

منبع: https://baocamau.vn/su-menh-nguoi-cam-but-a39757.html


برچسب: کا مائو

نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان موضوع

در همان دسته‌بندی

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول

Happy Vietnam
صفحه

صفحه

یک داستان شاد

یک داستان شاد

غروب خورشید

غروب خورشید