Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

«معلم هنوز اونجاست؟»

هر وقت به زادگاهم برمی‌گردم، وقتی به جاده‌ی پر پیچ و خم بالای تپه می‌رسم، اغلب از خودم می‌پرسم: «نمی‌دانم معلمم هنوز آنجاست؟»

Báo Đắk LắkBáo Đắk Lắk01/12/2025

این سوال، که به ظاهر بی‌اهمیت بود، مانند ندایی دور از دوران گذشته در ذهنم باقی ماند. آن مکان همچنان باقی است - خانه کوچک یک طبقه با سقف حلبی زنگ‌زده و لکه‌دارش، حیاط خاکی قرمز مدرسه و صدای معلم که در بعدازظهرهای نم‌نم با نزدیک شدن زمستان طنین‌انداز می‌شد.

عکس مصور: اینترنت
عکس مصور: اینترنت

وقتی کوچک بودم، از رفتن به مدرسه وحشت داشتم. از اینکه به خاطر فقیر بودن خانواده‌ام مسخره‌ام کنند، از اینکه نتوانم تکالیفم را انجام دهم و حتی از اینکه والدینم به من بگویند «مدرسه را رها کن و در کارهای خانه کمک کن» می‌ترسیدم. اما یک چیز باعث می‌شد که بخواهم به مدرسه برگردم: صدای معلم. او آرام و واضح سخنرانی می‌کرد، هر کلمه را با صدای بلند بیان می‌کرد و هرگز وقتی ما ساده‌لوح و دیرفهم بودیم، عصبانی نمی‌شد.

من به وضوح آن بعدازظهرهای تابستانی را به یاد می‌آورم که تمام کلاس به دلیل باران شدید عقب می‌ماندند و ما نمی‌توانستیم به خانه برویم. معلم اتاقش را باز می‌کرد و ما را به داخل راه می‌داد تا پناه بگیریم. اتاق کوچک بود و پر از کتاب. او یک ظرف پلاستیکی را باز کرد، چند بسته نودل فوری بیرون آورد، همه آنها را در یک قابلمه بزرگ پخت و سپس برای ما سرو کرد. من بارها نودل فوری خوردم، اما آن احتمالاً خوشمزه‌ترین غذای نودلی بود که تا به حال خورده بودم، و تنها مدت‌ها بعد متوجه شدم که دلیلش احتمالاً این بود که می‌توانستم با معلم و دوستانم بنشینم و غذا بخورم.

یک بار، برای رفتن به ماهیگیری از مدرسه فرار کردم. انتظار داشتم معلمم مرا سرزنش کند، اما در عوض، او مهربان بود و فقط پرسید: "امروز ماهی زیادی گرفتی؟" من ترسیده بودم، خیلی می‌ترسیدم که به او نگاه کنم یا کلمه‌ای بگویم. او دوباره پرسید: "امروز یک سبد ماهی گرفتی، اما می‌دانی چه چیزی را از دست دادی؟" مدت زیادی فکر کردم تا اینکه فهمیدم و پاسخ دادم که یک جلسه کلاس را از دست داده‌ام. او با صدای هنوز ملایم و مهربان سر تکان داد: "بله، یک جلسه را از دست دادی. اما فکر می‌کنم خیلی بیشتر از این را از دست دادی." در آن زمان، من خیلی کوچک بودم که کاملاً درک کنم، اما از آن به بعد، دیگر هرگز از مدرسه فرار نکردم.

معلمم چیزهای زیادی به من آموخت که در کتاب‌های درسی نیست. او به من آموخت که چگونه با مهربانی به دیگران نگاه کنم. او به من آموخت که فقر شرم‌آور نیست، فقط تنبلی شرم‌آور است. او به من آموخت که چگونه به قول‌هایم، حتی کوچک، به کودکان عمل کنم. او این چیزها را در سخنرانی‌ها آموزش نمی‌داد؛ او زندگی‌اش را طوری زندگی می‌کرد که ما دانش‌آموزان بتوانیم او را ببینیم و از او الگو بگیریم.

حالا که بزرگ شده‌ام و در شهر زندگی می‌کنم، اوضاع نسبتاً پایدار است. هر تعطیلات، به زادگاهم برمی‌گردم، از کنار تپه رد می‌شوم تا معلمم را ببینم. بدون اطلاع قبلی، او آنجاست و با لبخندی که از شش سالگی به یاد دارم، به من سلام می‌کند.

آخرین باری که به دیدنش رفتم، متوجه شدم که چقدر پیرتر شده است. موهایش کاملاً سفید شده بود و کمرش خمیده‌تر از قبل شده بود. اما هنوز هم زود از خواب بیدار می‌شد و کلاسی برای بچه‌های فقیر و درس‌خوان باز می‌کرد. با لبخند و صدایی نرم و ملایم گفت: «من درس می‌دهم تا مهارت‌هایم را تقویت کنم.» با شنیدن این حرف، قلبم به درد آمد؛ تمام زندگی‌اش وقف آموزش و راهنمایی کودکان شده بود. هر بار که به دیدنش می‌رفتم، مدت زیادی صحبت می‌کردیم. تمام بعدازظهر می‌نشستیم و گپ می‌زدیم، او در مورد همسر و فرزندانم، در مورد کارم می‌پرسید و سپس در مورد کلاس فعلی برایم تعریف می‌کرد. او در حالی که چشمانش برق می‌زد، گفت: «بچه‌ها الان خیلی باهوش‌تر از قبل هستند، اما سخت‌تر و استرس‌زاتر هم هستند.» او به من گفت که برخی از دانش‌آموزان از نظر تحصیلی بااستعداد هستند، اما ناراضی و دائماً نگران هستند. با شنیدن حرف‌هایش، متوجه شدم که او هنوز مثل قبل است و هنوز به دانش‌آموزانش اهمیت می‌دهد، هرچند دیگر رسماً در مدرسه تدریس نمی‌کند.

هر بار که به دیدن معلمم می‌روم، خوشحالم که هنوز سالم است، هنوز آنجاست تا به ملاقاتش بروم، هنوز آنجاست تا بنشینم و به داستان‌هایش گوش دهم...

منبع: https://baodaklak.vn/xa-hoi/202512/thay-con-o-do-khong-5f31724/


نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان موضوع

در همان دسته‌بندی

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول