Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

عشق مادرانه

بک نین - او به در خانه‌اش تکیه داد؛ خورشید بلندتر و شدیدتر می‌تابید و پرندگانی که در درختان جلوی دروازه از شاخه‌ای به شاخه دیگر می‌پریدند، همگی پرواز کرده و رفته بودند. نسیم ملایمی عطر آشنای روستا، بوی زمین شخم زده و گل‌های وحشی در مزارع را با خود آورده بود...

Báo Bắc NinhBáo Bắc Ninh19/07/2025


مادر کاسه‌ای از فرنی داغ و داغ آورد، یک قاشق از آن را برداشت و نزدیک دهان او گرفت، صدایش شیرین بود، انگار که کودکی را نوازش می‌کند:

- عزیزم، برای سرماخوردگیت یه کم فرنی تخم مرغ و برگ پریلا بخور. بخورش، بعدش داروهات رو بخور، خیلی زود حالت بهتر میشه.

رویش را از قاشق فرنی برگرداند؛ او بچه‌ای نبود که به مادرش برای غذا دادن نیاز داشته باشد. کاسه را از دست مادرش قاپید، در آن فوت کرد و هورت کشید. فرنی خوشمزه بود، با برگ‌های پریلا که از حیاط خلوت چیده شده بودند و تخم‌های مرغ تازه گذاشته شده درست شده بود. بعد از چند جرعه دیگر، معده خالی‌اش گرم شد و دانه‌های عرق از پیشانی و بینی‌اش چکید.

مادر حوله‌ای برداشت و صورتش را پاک کرد و آرام زمزمه کرد:

- آروم غذا بخور، چرا به جای استفاده از قاشق، اینقدر بلند هورت می‌کشی؟

او به مادرش لبخندی زد و سپس کاسه فرنی را هورت کشید. مادرش به آشپزخانه رفت، قابلمه فرنی را آورد و همه آن را در کاسه‌ای که در دست داشت ریخت. او در آن فوت کرد و دوباره هورت کشید و در کمترین زمان آن را تمام کرد. مادرش بسیار خوشحال شد؛ کیسه دارو را روی میز گذاشت و به سرعت یک لیوان آب ریخت.

- این دارو رو بخور پسرم. من دو تا خریدم؛ الان سه تا قرص بخور، و فردا صبح هم سه تا دیگه.

چند قرص را پوست کند، در دهانش گذاشت، قورت داد، لیوان آبش را سر کشید و سرش را روی بالش گذاشت. چشمانش را بست، می‌خواست بخوابد، اما مادرش به پشتش زد:

- یه لحظه صبر کن، بذار یه ماساژ سنتی ویتنامی (گوا شا) بهت بدم. تقریباً نیم ساعته که زیر بارون وایستادی، چقدر احمقی!

تصویرسازی: هوش مصنوعی

مرد تنبل روی تخت دراز کشیده بود و دستش را از پشت به پشت دراز کرده بود تا پیراهنش را بالا بزند. مادرش روغن مالید، سپس با یک سکه خط قرمز تیره‌ای را از گردن تا کمر او تراشید. او اخم کرد و آهی کشید، دستان لاغرش شانه‌های پسرش را ماساژ می‌داد. مرد صورتش را در بالش فرو برد و از احساس آشنایی که مدت‌ها بود تجربه نکرده بود، لذت برد.

مدت زیادی بود که به مادرش در روستا سر نزده بود، احتمالاً بیش از شش ماه. در آن شهر تنگ و خفه، اتاق اجاره‌ای‌اش کوچک بود، به زحمت برای یک تخت و یک موتورسیکلت جا داشت. با این حال، او به جایش چسبیده بود و قاطعانه از بازگشت به روستا امتناع می‌کرد. آنجا کاری برایش نبود، و علاوه بر این، وقتی همه دوستانش ازدواج کرده بودند یا برای امرار معاش از آنجا رفته بودند، چه فایده‌ای داشت که برگردد؟ و عمیق‌ترین دلیلش این بود که نمی‌خواست برگردد؛ از دیدن مناظر آشنا و یادآوری گذشته می‌ترسید.

مادرش امسال شصت ساله شده، اما هنوز سرحال و قبراق است. باغچه کوچک پشت خانه، جایی که سبزیجات پرورش می‌دهد و مرغ پرورش می‌دهد، آنقدر پول دارد که می‌تواند آن را با برنج و گوشت در بازار معاوضه کند. او در شهر کار می‌کند و هر ماه برای خرید اضافی برای مادرش پول می‌فرستد. صرفه‌جویی مادرش در وجودش ریشه دوانده است؛ او حتی یک پنی از پول او را خرج نمی‌کند، آن را با دقت بسته‌بندی می‌کند و در یک صندوق چوبی زیر تخت انبار می‌کند و منتظر روزی است که او ازدواج کند. سپس آن را با چند سکه طلا معاوضه می‌کند تا به این زوج سرمایه‌ای برای شروع یک کسب و کار بدهد.

او از محاسبات مادرش بی‌خبر بود، روزها با پشتکار کار می‌کرد و گهگاه از یک وعده غذایی دلچسب با رفقایش در کارخانه لذت می‌برد. زندگی به آرامی پیش می‌رفت و او می‌دانست که دیگر آنقدر جوان نیست که در پرسه زدن‌های بی‌خیال غرق شود. در طول شب‌های بی‌خوابی، به مادرش در خانه فکر می‌کرد؛ وقتی پیر و ضعیف شد، چه کسی جز او از او مراقبت خواهد کرد؟ با این فکر، او بر سخت کار کردن برای کسب درآمد تمرکز کرد، حالا برای حمایت از خودش، و بعداً برای حمایت از مادرش.

با نزدیک شدن عروسی پسرش، نجار به کارگرانش سه روز مرخصی داد. همه با خوشحالی چمدان‌هایشان را بستند و به خانه‌هایشان پیش همسران و فرزندانشان رفتند، اما او تنها ماند. او که به کار سخت عادت داشت، تنها پس از گذراندن نصف روز در اتاق اجاره‌ای‌اش، به شدت احساس کسالت کرد. از فرط کسالت، از جا پرید، در را قفل کرد و به روستا برگشت. جاده خانه دور نبود، اما خلوت بود. در میان راه، با رعد و برق مواجه شد. بدون بارانی یا سرپناه، مستقیماً به خانه رفت، سرما خورد و تب کرد.

بعد از اینکه مادرش ماساژ سنتی ویتنامی (گوا شا) را برایش تمام کرد، دارویی که تازه مصرف کرده بود اثر کرد و احساس کرد گرفتگی بینی‌اش برطرف شده و سردردش کمتر شده است. صاف دراز کشید و فکر کرد حالا احتمالاً می‌تواند بخوابد که صدای قدم‌های مادرش را شنید که در آشپزخانه محو می‌شد. دستش را دراز کرد تا چراغ را خاموش کند، چشمانش را بست، رویاهای عجیب و غریبی او را در بر گرفتند و در حالی که موهایش غرق در عرق بود، به خواب رفت.

***

او با صدای کشیده شدن دمپایی‌های مادرش در حیاط خلوت و صدای بلند خروس‌ها جلوی دروازه از خواب بیدار شد. آفتاب صبح زود از پنجره به داخل می‌تابید و روی برگ‌ها و کف سیمانی به صورت نقاط ریز می‌تابید. او با خستگی چند بار پیشانی‌اش را نوازش کرد و سپس پرده را کنار زد تا صورتش را در کنار لگن آب بشوید. مادرش مشغول رسیدگی به باغچه سبزیجات بود؛ با دیدن او لبخندی زد، سبد پر از پیازچه تازه را روی چوب هیزم گذاشت و سپس به لانه مرغ‌ها رفت تا چند تخم مرغ صورتی روشن بردارد.

بعد از شستن صورتش، به رختخواب برگشت تا پشه‌بند و پتوها را تا کند که صدای مادرش را از آشپزخانه شنید:

- بیا پایین یه کم فرنی بخور و داروهاتو بخور پسرم. یه کم حالت بهتره؟

در حالی که موهای ژولیده‌اش را مرتب می‌کرد، از پله‌ها پایین رفت.

الان حالم بهتره مامان.

فرنی در دو کاسه بزرگ سرو شد. او و مادرش روبروی هم نشستند و قابلمه داغ بین آنها قرار گرفت. مادرش در حالی که قاشق فلزی را به کاسه چینی می‌کوبید، از او پرسید که چرا مدت زیادی است به زادگاهش سر نزده است. او گفت که سرش شلوغ است، سپس وانمود کرد که با دقت مشغول خوردن است تا از نگاه تیزبین مادرش در امان بماند. مادرش آهی کشید و فرنی را که حالا سرد شده بود، هم زد.

-فراموشش کن، و بعدش به ازدواج فکر کن، پسرم.

- چه چیزی برای فراموش کردن یا به خاطر سپردن وجود دارد؟

او اخم کرد و زبانش را به هم فشرد. تصویر او ظاهر شد، ابتدا تار، سپس به تدریج واضح‌تر شد. یک شیب ملایم به خانه او منتهی می‌شد؛ در دوران مدرسه‌شان، او هر روز صبح با دوچرخه‌اش به سمت در خانه‌اش می‌رفت تا منتظر او بماند تا بتوانند با هم به کلاس بروند. پس از فارغ‌التحصیلی، او به مدرسه نجاری رفت و او به مدرسه خیاطی. او مدت‌ها عاشق او بود اما هرگز احساساتش را ابراز نکرد. قبل از اینکه بتواند آنها را ابراز کند، او ناگهان ازدواج کرد. در روز عروسی او، او با خوشحالی در آنجا حاضر شد، اما قبل از اینکه بهانه‌ای برای رفتن زودهنگام پیدا کند، فقط برای مدت کوتاهی نشست. از آن زمان، او در شهر مانده است و فقط برای تعطیلات به خانه برمی‌گردد.

مادر در حالی که با دقت به صورتش خیره شده بود پرسید: «خب، کسی را پیدا کردی؟ اگر نه، بگذار من کسی را برایت پیدا کنم.»

نه، دردسرش زیاده.

او به سرعت یک قاشق فرنی را قورت داد، سپس بلند شد، کاسه خالی را برداشت و آن را داخل سینک ظرفشویی حیاط خلوت انداخت. مادرش آهی کشید و رفتن او را تماشا کرد. او فقط همین یک پسر را داشت و تمام عشق و امیدش را به او اختصاص داده بود. او می‌خواست خیلی چیزها را به او بگوید، اما او به اندازه شوهرش مرموز و ساکت بود. مادر و پسر هر کدام بار خودشان را به دوش می‌کشیدند، هیچ‌کدام حاضر به رازداری نبودند و همه چیز را در قلب‌هایشان پنهان نگه می‌داشتند. مثل سنگریزه‌ای بود که قلب‌هایشان را سوراخ می‌کرد، بار دردناکی که نمی‌توانستند تحمل کنند.

با فکر کردن به این موضوع، فرنی توی دهانش خفه شد، دیگر نمی‌توانست غذا بخورد، بنابراین مادرش ظرف‌ها را جمع کرد و آنها را به آشپزخانه برد. بعد از خوردن داروی سرماخوردگی‌اش، احساس هوشیاری بیشتری کرد و یک صندلی بیرون آورد تا روی ایوان بنشیند. صدای جیک‌جیک پرندگان روی درختان به طرز عجیبی شاد بود، بوته‌های گل کاغذی جلوی دروازه در نسیم صبحگاهی تکان می‌خوردند، چند زن که از بازار برمی‌گشتند، آرام از بیرون حصار می‌خندیدند. او نیمه‌خواب بود و داشت به خواب می‌رفت که صدایی بلند شد:

- این همه مدت چیکار میکردی؟کی برگشتی؟

چشمانش را باز کرد، همسایه‌اش را دید و پاسخ داد:

- دیروز بعد از ظهر به خانه آمدم.

همسایه، با چهره‌ای جدی و دستی بر کمر، با صدای بلند گفت:

مهم نیست چقدر سرت شلوغ باشه، بازم باید بیای خونه. اونو اینجوری تنها نذار.

دهانش را بسته نگه داشته بود، نمی‌دانست چه بگوید. در همان لحظه، مادرش بیرون آمد، همزمان حرف می‌زد و می‌خندید:

- بیا داخل و یه سری به من بزن. بچه‌ام تازه رسیده خونه و دوباره سرما خورده.

«چه وضعیت اسفباری. بهتر نیست شما دو نفر اینجا از هم مراقبت کنید؟» همسایه آهی کشید. «من داخل نمی‌روم، فقط آمده‌ام کمی زنجبیل درخواست کنم.»

- بگذار بروم باغ کمی هلو بچینم، یک لحظه صبر کن.

- نه، بذار من انجامش بدم، بذار من انجامش بدم.

زن همسایه کشان کشان راه می‌رفت، سپس با چابکی از کنار خانه گذشت و به باغ پشتی رفت. او که تنها مانده بود، ایستاده بود و به گلدان‌های سوسن باران خیره شده بود، بی‌توجه و رشد نکرده، برگ‌های پژمرده‌شان روی زمین خشک و بایر افتاده بود. از انتهای باغ، گهگاه می‌توانست مکالمه بین مادرش و همسایه را بشنود. ناگهان، احساس درد شدیدی کرد، هم از درد مداوم در بدنش و هم از احساسات عجیبی که در سینه‌اش زبانه می‌کشید و او را خفه می‌کرد.

کمی بعد، همسایه با شاخه‌ای زنجبیل برگشت. جلوی خانه ایستاد و به او گفت که مادرش ماه گذشته بیمار بوده و او و چند نفر دیگر از اقوام برای مراقبت از او آمده‌اند. کسی می‌خواست به او بگوید که به خانه برگردد، اما مادرش اجازه نداد، زیرا می‌ترسید که در کارش تأخیر ایجاد شود. او همچنین گفت که ظرف چند روز حالش خوب می‌شود و لازم نیست کسی را اذیت کند.

او به چارچوب در تکیه داد؛ خورشید بلندتر و شدیدتر می‌تابید و پرندگانی که از شاخه‌ای به شاخه‌ی دیگر درختان جلوی دروازه می‌پریدند، همگی پرواز کرده و رفته بودند. نسیم ملایمی عطر آشنای حومه‌ی شهر، بوی زمین شخم‌زده و گل‌های وحشی مزارع را با خود آورده بود. همسایه‌اش ناپدید شده بود، اما صدای واضحش و داستانی که تازه تعریف کرده بود، در ذهنش باقی مانده بود.

صدای خش خش قدم‌های مادرش در آشپزخانه، انگار داشت چیزی را مرتب می‌کرد. آن صدای آرام و آرام آنقدر آشنا بود؛ از کودکی تا بزرگسالی، در این خانه، آنقدر آن را شنیده بود که به آن عادت کرده بود و گاهی فکر می‌کرد اصلاً وجود ندارد. در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود، با عجله به آشپزخانه رفت. مادرش روی زمین نشسته بود و بادام زمینی پوست می‌گرفت. با دیدن صورتش گفت:

- مامان امروز ناهار سوپ کدو حلوایی و بادام زمینی درست کرده، یا فرنی رو ترجیح میدی؟

کنار مادرش نشست و دستانش را روی شانه‌هایش گذاشت:

- من هر چیزی که مامان بپزه رو دوست دارم.

مادرش لبخند زد، دستان پینه بسته‌اش لوبیاهای داخل سبد را هم می‌زد. او به چین و چروک‌های عمیق دور چشمانش، چند تار موی سیاه که در میان موهای خاکستری‌اش جا خوش کرده بودند و همه با یک گیره سه برگی در پشت گردنش به هم بسته شده بودند، خیره شد. دستش را روی کمرش کشید؛ خیلی لاغر بود، ستون فقراتش از زیر لباس نازکش بیرون زده بود، رگ‌های آبی روی بازوهایش که لکه‌های پیری روی آنها نمایان بود، به وضوح دیده می‌شد.

- مامان، می‌تونم برگردم روستا و با شما زندگی کنم؟

مادر فکر کرد که او شوخی می‌کند، بنابراین پاسخ داد:

- بله، برگرد اینجا و با مامان سبزیجات بکار و مرغ پرورش بده. ما دو نفر با غذای مختصری زندگی خواهیم کرد.

او روی زانوهایش نشست، لحظه‌ای فکر کرد، سپس ناگهان گفت:

- از این به بعد، هر آخر هفته به خانه می‌آیم تا تو را ببینم، مامان. چند سال دیگر در شهر کار می‌کنم، سرمایه کافی پس‌انداز می‌کنم و بعد به روستا برمی‌گردم تا به فکر راه‌اندازی یک کسب و کار باشم.

مادر به او نگاه کرد، چشمان تیزبینش که هنوز هم کمی تعجب و سوءظن را نشان می‌داد، اما همه چیز به سرعت گذشت. آهی کشید و چهره‌اش حالتی مهربان و بخشنده به خود گرفت:

- تو می‌توانی هر تصمیمی که می‌خواهی بگیری، من فقط می‌خواهم که تو شاد و سالم باشی، و همچنین می‌خواهم که به زودی ازدواج کنی تا کسی را داشته باشی که از تو مراقبت کند.

او بدون اینکه جوابی بدهد لبخندی زد، برگشت و از پله‌ها بالا رفت، قلبی پر از شادی و غم. می‌دانست برنامه‌هایی که به مادرش گفته بود موقتی هستند. و احتمالاً مادرش هم این را می‌دانست، بنابراین به نظر نمی‌رسید که با او مخالفت یا از او حمایت کند. اما او مطمئن بود که می‌تواند به قولش برای بازگشت به روستا در هر آخر هفته عمل کند. جاده برگشت به روستا زیاد دور نبود؛ در انتهای جاده، خانه‌ای که پشت پرچین قرار داشت، با یک باغ سبزیجات و یک استخر ماهی و تصویر مادر سخت‌کوشش، دیده می‌شد. عشق یک مادر بی‌حد و مرز بود؛ او همیشه منتظر بود تا او به خانه برگردد، دستانش مانند بال‌های پرنده دراز شده بود و از او محافظت و مراقبت می‌کرد، همانطور که در کودکی‌اش انجام می‌داد...

 

داستان‌های کوتاه از لی نونگ

منبع: https://baobacninhtv.vn/tinh-me-postid422151.bbg


نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان موضوع

در همان دسته‌بندی

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول

Happy Vietnam
پاکسازی چاه‌های معدن

پاکسازی چاه‌های معدن

پرواز بر فراز منطقه میراث فرهنگی

پرواز بر فراز منطقه میراث فرهنگی

مطالعه

مطالعه