Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

داستان کوتاه: بندر آرام

روز رو به پایان بود. آخرین پرتوهای نور خورشید در گرگ و میش بنفش تیره محو می‌شدند، در حالی که خورشید سرخ به آرامی در لبه رودخانه فرو می‌رفت. دیو با دقت غذای گرم و بخارآلود عصرانه را زیر یک پوشش غذا پوشاند و به حیاط قدم گذاشت، بوی دود هنوز روی لباس‌ها و موهایش باقی مانده بود.

Báo Vĩnh LongBáo Vĩnh Long18/05/2025

تصویرسازی: تران تانگ
تصویرسازی: تران تانگ

روز رو به پایان بود. آخرین پرتوهای نور خورشید در گرگ و میش بنفش تیره محو می‌شدند، در حالی که خورشید سرخ به آرامی در لبه رودخانه فرو می‌رفت. دیو با دقت غذای گرم و بخارآلود عصرانه را زیر یک پوشش غذا پوشاند و به حیاط قدم گذاشت، بوی دود هنوز روی لباس‌ها و موهایش باقی مانده بود.

نسیم خنکی وزید و عطر نمناک زمین پس از اولین باران فصل را با خود آورد. درختان کهنسال جیرجیر می‌کردند و تاب می‌خوردند و شکوفه‌های سفید کوچک و ظریفشان می‌ریخت. دیو لبخند کمرنگی زد و به دوردست‌ها نگاه کرد - جایی که پیرمردی نحیف با دختربچه‌ای بی‌حرکت در کالسکه بازی می‌کرد.

سه سال از اولین قدم دیو به این جزیره می‌گذرد. ​​او که در آبراه‌ها و کانال‌های باریک این سرزمین آبرفتی پیمایش کرده بود، اولین بار بود که از این باریکه کوچک خشکی که در انتهای رودخانه با تاک قبل از ریزش به دریا پدیدار شده بود، بازدید می‌کرد. چه کسی، حتی خود دیو، می‌توانست تصور کند که او برای همیشه اینجا خواهد ماند؟

با نگاهی به پهنه‌ی وسیع آب آرام که تنها چند موج کوچک در آن دیده می‌شود، بازار شناور اکنون تنها شامل چند قایق توریستی است که به آرامی روی آب تکان می‌خورند. خاطرات ناگهان به ذهن خطور می‌کنند، انگار همین دیروز بود که قایق خرید نارگیل دیو و همسرش آب را شکافته و پهلو گرفته بود.

دیو هنوز فکر می‌کرد که این فقط یک استراحت بعد از یک سفر طولانی است. حتی چند هفته قبل، او متوجه هیچ چیز غیرعادی در مورد شوهرش نشده بود. او هنوز با پشتکار، سخت‌کوش و مقاوم بود؛ به محض اینکه قایق پهلو می‌گرفت، با عجله به باغ می‌رفت و گردنش را خم می‌کرد تا درختان نارگیل را بررسی کند.

پاهایش هنوز مثل سنجاب چابک حرکت می‌کردند، بالا می‌رفتند و سر می‌خوردند. در حالی که نارگیل‌ها را می‌شمرد و آنها را به قایق می‌داد، دوک هنوز هم با بازیگوشی آواز می‌خواند. حتی آن روز صبح، او هنوز هم با خوشحالی دختر معلولش را دوست داشت و او را «عزیز کوچولوی بابا» صدا می‌زد. تا زمانی که چندین اسکناس درشت به دیو نداد و به او نگفت که برای خرید گوشت خوب برای جشن یادبود والدین دیو به ساحل برود، دیو هنوز فکر می‌کرد که او واقعاً مردی دوست‌داشتنی و فرزندپرور است.

وقتی پدر و مادر دیو هر دو بیمار شدند و از دنیا رفتند، آن مرد دستش را برای کمک به او دراز کرد. به نظر می‌رسید که زندگی دیو و قایق خرید نارگیلی که دیو در زندگی‌اش به عنوان یک تاجر سیار از آن استفاده می‌کرد، تا آخر عمر به هم گره خورده‌اند، اما آن روز فرا رسید.

قبل از اینکه دیو با کیسه خریدش برگردد، شوهرش با محبت دختر کوچکش را به او داد. او گفت: «او عاشق جاهای شلوغ است؛ هر وقت او را به بازار می‌بریم چشمانش برق می‌زند.» دیو لبخندی زد و دستش را دراز کرد تا بچه را بگیرد. دختر بیچاره وقتی تنها چند ماه داشت به فلج اطفال مبتلا شده بود؛ خوشبختانه زنده ماند، اما تا آخر عمر قدرت حرکت خود را از دست داد.

در آن زمان، دیو اغلب خودش را به خاطر بی‌اطلاعی‌اش در مورد واکسیناسیون دخترش که منجر به این وضعیت ناگوار شده بود، سرزنش می‌کرد. تنها با تشویق ملایم شوهرش بود که کم‌کم آرام شد. با دیدن اینکه دوک هنوز نان را مانند یک گنج گرانبها در آغوش گرفته و گرامی می‌دارد، مادری مانند دیو دیگر چه نگرانی می‌توانست داشته باشد؟

درست مثل وقتی که فرزندش را از آغوش شوهرش گرفت و به ساحل قدم گذاشت، دیو به هیچ چیز دیگری فکر نکرد. او با آسودگی به بازار رفت تا گوشت و سبزیجات بخرد. دیو که می‌دانست دوک غذای گل‌های سسبانیا را که در سوپ ماهی ترش با ماهی سرماری پخته شده بود دوست دارد، فوراً به دکه ماهی تازه رفت و مصمم بود یک غذای شیک درست کند. دیو که غرق در خرید بود و اجازه می‌داد کوچولویش از بازار لذت ببرد، وقتی به ساحل رودخانه برگشت، خورشید در آسمان بالا آمده بود.

قایق‌های بازار شناور همچنان در رفت و آمد بودند، اما فقط قایق خرید نارگیل دوک دیده نمی‌شد. دیو زیر آفتاب سوزان نشسته بود، مطمئن بود که کسی برای فروش نارگیل تماس گرفته و شوهرش به زودی برمی‌گردد. او آنجا نشست و تا غروب به اسکله خیره شد، ماهی‌های سبدش خشک می‌شدند و بوی بدی می‌دادند، اما شوهرش هنوز برنگشته بود.

بسیاری از مردم ادعا می‌کردند که قایقی را دیده‌اند که نارگیل می‌خریده و از ترا اون عبور می‌کرده و مستقیماً به سایگون می‌رفته است، اما دیو باور نمی‌کرد. در این لحظه، او کاملاً روی زمین افتاده بود، کنار سبدی از ماهی و گوشت که بوی ماهی و گوشت می‌داد. خوشبختانه، دخترش خوب رفتار کرده بود؛ حتی در میان باد و گرد و غبار در ساحل رودخانه، او همچنان در خواب عمیقی فرو رفته بود.

پیرمردی که لنگان لنگان راه می‌رفت و به عنوان قایقران در بازار شناور کار می‌کرد، به دیو نزدیک شد و به او گفت که دیگر منتظر نماند، قایقی که نارگیل‌ها را خریده احتمالاً دیگر برنخواهد گشت. دیو سرش را بالا آورد و با نگاهی بی‌روح به مردی با چهره‌ای مهربان و ملایم خیره شد، چهره‌ای که به راحتی در این منطقه کنار رودخانه یافت می‌شود.

پیرمرد که می‌دانست دیو جای دیگری برای رفتن ندارد، به او گفت که فعلاً به خانه‌اش بیاید و صبح فردا همه چیز را حل و فصل خواهند کرد. پیرمرد تنها در یک کلبه کاهگلی ساده اما بسیار مرتب و تمیز زندگی می‌کرد. او و همسرش تنها در آنجا زندگی می‌کردند، بدون فرزند، اما همسرش سال قبل پس از ابتلا به یک بیماری جدی او را ترک کرده بود.

هر روز، هنگام سپیده دم، وقتی او برای سوار و پیاده کردن مسافران به بازار شناور می‌رفت، دیو هم دنبالش می‌رفت. قایق‌های زیادی از سراسر کشور در جزیره توقف می‌کردند تا برای سفرشان آذوقه تهیه کنند، اما هیچ‌کدام از قایق‌هایی که دیو به دنبالشان بود، آنجا نبودند. با پرس‌وجو از میان بازرگانان مسافر، برخی گفتند که دوک را دیده‌اند که در روستای میو زنی زیبا را سوار کرده و سپس آن دو به سمت بالادست رودخانه رفته‌اند.

دیو به پیرمرد گفت: «ما باید این را یک بار برای همیشه حل کنیم.» او چند اسکناس در دست دیو گذاشت و به او گفت که برود، اما اگر روزی جایی برای بازگشت نداشت، این جزیره همیشه به روی او باز خواهد بود. اگرچه او فقیر بود، اما با باغ کوچکش پر از درختان میوه، حتی با فرنی و سبزیجات ساده، دیو و مادرش هرگز گرسنه نمی‌مانند.

وقتی دیو را در کشتی بدرقه می‌کرد، دست بی‌دندانش را با بی‌اعتنایی تکان داد. احساسی از بی‌میلی در درون دیو فوران کرد و مانع از آن شد که برگردد و به صورت چروکیده‌اش نگاه کند، در حالی که چشمان بی‌فروغش به دوردست‌ها خیره شده بود. ماه‌هایی که او به دیو پناه داده بود، ماه‌هایی که او در خانه‌ای در خشکی زندگی کرده بود، باعث شد دیو احساس کند به روزهایی بازگشته است که والدینش هنوز زنده بودند، قبل از اینکه خانواده‌شان به سختی بیفتند و مجبور شوند تمام وسایل خود را جمع کنند و با قایق از سرزمین مادری خود فرار کنند.

در طول آن سال‌های طولانی و طاقت‌فرسا که شب‌ها در میان امواج خروشان می‌خوابیدند، دیو اغلب آرزوی دوران آرامش را داشت و گاهی آرزوی خانه‌ای پایدار برای سکونت. اما وقتی با دوک آشنا شد، دیو همچنان از زمان حال راضی بود، تا زمانی که آن دو با هم بودند. با این حال، آن زندگی ساده که زمانی بی‌نقص تصور می‌شد، احتمالاً اکنون فقط توسط خود دیو به یاد می‌آید.

کشتی بی‌صدا به حرکت خود ادامه می‌داد، پیرمرد هنوز نرفته بود. ناگهان، دیو احساس ترس شدیدی کرد و در حالی که اشک از چشمانش جاری بود، برگشت. وقتی قایق خرید نارگیل اسکله را ترک کرد و مرد با اکراه همسر و فرزندانش را رها کرد، دیو فکر کرد که او غمگین‌ترین فرد دنیا است. این تا زمانی بود که پیرمرد داستان زندگی‌اش را به عنوان سربازی که با پاهای معلول از جنگ بازمی‌گشت، شنید.

بیو دیو بالای سرش - جایی که دیگر مویی نداشت - را لمس کرد و گفت: «یک بار گلوله‌ای آن نقطه را خراش داد.» او نمی‌توانست شرایط دقیق را به خاطر بیاورد، در میان گلوله‌باران مداوم و بوی تند باروت در میدان‌های نبرد پر از دود جبهه شرقی. او فقط می‌دانست که وقتی به هوش آمد، پرستار به او گفت: «خوش‌شانس بودی؛ اگر فقط یک سانتی‌متر دیگر رفته بود، خطرناک می‌شد.»

سپس، با برقراری صلح ، به خانه قدیمی خود در جزیره بازگشت. اقوامش پراکنده شده بودند و هیچ‌کدام باقی نمانده بودند. با پاهای زخمی و زخم‌هایی که هر وقت هوا تغییر می‌کرد، درد می‌گرفت، روز به روز کار می‌کرد، زمین را صاف می‌کرد و خانه‌اش را می‌ساخت. او با بیوه‌ای ازدواج کرد که شوهرش در جنگ کشته شده بود.

بچه‌ها یکی پس از دیگری به دنیا می‌آمدند، اما زوج پیر مجبور بودند خیلی سریع آنها را دفن کنند. سمی که در طول سال‌های حضورش در جبهه‌های جنگ بو دوپ و ما دا در بدنش نفوذ کرده بود، مانع از آن می‌شد که فرزندان عادی داشته باشد.

همسرش سال‌ها سوگواری کرد، اما در نهایت نتوانست از عذاب الهی فرار کند. در روزهایی که دیو و دخترش با او ماندند، احساس می‌کرد که خانواده‌ای دارد. دختر معلول دیو او را به یاد فرزندان نگون‌بخت خودش می‌انداخت و او حتی بیشتر از قبل برای او دلسوزی می‌کرد. گاهی اوقات، به شوخی، می‌گفت: «چرا نمی‌مانی و دختر من نمیشوی؟»

دیو روز قبل آنجا را ترک کرد و روز بعد با چهره‌ای افسرده به جزیره بازگشت. کسی در خانه نبود و پیرمرد آنقدر غمگین بود که نمی‌توانست به بازار شناور برود و مسافران را سوار قایق کند. وقتی دیو رسید، او با عجله به کنار رودخانه رفت اما نتوانست او را پیدا کند. معلوم شد که برخی از برخوردها در زندگی به طور طبیعی اتفاق می‌افتند، مانند سرنوشت. دیو با شخصی که باید ملاقات می‌کرد، ملاقات کرده بود و حتی با وجود هزاران ناامیدی، هیچ چیز نمی‌توانست آن را تغییر دهد. اما برخی از ارتباطات وجود دارد که اگر او به موقع آنها را حفظ نمی‌کرد، از بین می‌رفت.

وقتی دیو به خانه برگشت، همه جا را خالی دید. نمی‌دانست پدرش کجا رفته است. داخل خانه، اجاق هیزمی سرد و ساکت بود و کنار قوری فقط چند خرده کیک اسفنجی بود - احتمالاً خشک بودند چون تخم‌مرغ خیلی کمی استفاده کرده بودند. دیو در حیاط جلویی قدم می‌زد و فریاد می‌زد: «عمو تو!» شخصی از جایی بیرون آمد، از دروازه پوشیده از گل‌های ختمی وارد شد، پاهایش روی زمین کشیده می‌شد در حالی که دستش را دراز می‌کرد تا کودک خندان را در آغوش بگیرد و با شیطنت می‌گفت: «مادرت بالاخره کی به من «بابا» می‌گوید؟»

دیو ناخودآگاه لبخند زد، در حالی که خاطرات گذشته مانند یک حلقه فیلم در ذهنش مرور می‌شدند. او به سمت خانه کوچک، پناهگاه آرام در میان درختان بادگیر، نگاه کرد، سپس نگاهش به سمت آن چرخید و فریاد زد: "بابا، بیا برای شام به خانه برویم!"

آفتابی

منبع: https://baovinhlong.com.vn/van-hoa-giai-tri/tac-gia-tac-pham/202505/truyen-ngan-ben-binh-yen-c810802/


نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان دسته‌بندی

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول

Happy Vietnam
منظره ساحل مای خه

منظره ساحل مای خه

پل کوا ویت دو ساحل خوشبختی را به هم متصل می‌کند.

پل کوا ویت دو ساحل خوشبختی را به هم متصل می‌کند.

طلوع خورشید بر فراز مزارع

طلوع خورشید بر فراز مزارع