Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

داستان کوتاه: سطل با طناب و رویای مادرم

نام با اکراه پاسخ داد: «بله، مامان.» او اضافه کرد: «فکر می‌کنم باید از قبل به من می‌گفتی، چون من امروز با خوی قرار دارم. اول شما شام بخورید، من فقط به خانه‌اش می‌روم.» نام با چهره‌ای درهم کشیده از در بیرون رفت.

Báo Vĩnh LongBáo Vĩnh Long27/09/2025


۱.
آن روز، داشتم گاوها را از مزارع به خانه می‌بردم و شام هنوز داشت آماده می‌شد که مادرم با عجله سطل طناب‌دار را تا کرد و صدا زد:

- نام امشب اجازه ندارد با کسی بازی‌های دونفره یا رقابتی انجام دهد؛ بعد از شام، به مزرعه می‌رود و به مامان در آبیاری کمک می‌کند.

تصویرسازی: تران تانگ

تصویرسازی: تران تانگ

نام با اکراه پاسخ داد: «بله، مامان.» او اضافه کرد: «فکر می‌کنم باید از قبل به من می‌گفتی، چون من امروز با خوی قرار دارم. اول شما شام بخورید، من فقط به خانه‌اش می‌روم.» نام با چهره‌ای درهم کشیده از در بیرون رفت.

راستش را بخواهید، هیچ دردسری برای جمع کردن آب زیر نور ماه وجود ندارد. کشاورزان با مزارع، گاو، خوک، اردک، مرغ و ... سر و کار دارند، بنابراین مزارع خشک معمولاً شب‌ها جمع می‌شوند. البته ماه ضروری است.

یک شب مهتابی در وسط مزرعه به شادی یک جشنواره بود: خنده، فریاد و آواز، خش خش لباس‌هایی که به شبنم شب ساییده می‌شدند، «تاپ» سطل‌های آب و حتی آه کشیدن‌ها دوست‌داشتنی به نظر می‌رسیدند. من همه اینها را تصور می‌کردم و آرزو داشتم مادرم اجازه دهد برای کشیدن آب به مزرعه بروم.

- مامان، میشه منم باهات بیام؟

- پیش عمه سیکس بمون خونه و رو درسات تمرکز کن.

من سریعاً موضوع درس خواندن برای کنار آمدن با این موقعیت را مطرح کردم:

- مامان و برادرم فقط داشتند آب را کف می‌ریختند، در حالی که من نشسته بودم و درس می‌خواندم؛ من با آنها بازی نمی‌کردم.

عمو نام گفت: «مثل طعمه پشه نشستن به جای اینکه تو مزرعه چیزی یاد بگیری؟»

- من نشستم و کار تو و مامان را تماشا کردم تا بتوانم یاد بگیرم چطور انشا بنویسم.

مادر با دیدن جدیت دخترش، آهی کشید و گفت:
- اگه واقعاً می‌خوای، پس برو.

وقتی مادرم تایید کرد، از خوشحالی بالا و پایین پریدم.

جاده‌ی منتهی به مزارع فوق‌العاده طولانی بود، خیلی طولانی‌تر از آنچه تصور می‌کردم. این اولین باری بود که مادرم اجازه می‌داد به مزارع داخلی بروم؛ پیش از آن، اگر با کسی رفته بودم، فقط به مزارع بیرونی می‌رفتم. آه، خانه‌ی من بین دو مزرعه قرار دارد، مثل قلبی بین دو ریه، اما یکی به راحتی نفس می‌کشد و دیگری با صدای خس خس.

مزارع بیرونی مسطح و حاصلخیز هستند، با شالیزارهای عمیق برنج و جوی‌های کم‌عمق، آب فراوان و گیاهان سرسبز برنج. اما مزارع داخلی - خدای من - برای رسیدن به آنها باید از رودخانه‌ها عبور کنید و از تپه‌ها بالا بروید. این مزارع ترکیبی از شالیزارهای کم‌عمق و عمیق هستند و سیستم آبیاری ناکافی است، بنابراین بیشتر گیاهان برنج با آبی که از... سطل‌هایی با طناب گرفته می‌شود، زنده می‌مانند.

ما رسیده‌ایم. مزرعه‌ای خنک و نسیم‌خیز. بوته‌های برنج در اوج شکوفایی خود هستند، سرسبز و شاداب، غرق در نور ماه، و با درخششی طلایی و ملایم.

مادر و برادرم داشتند از خاکریز آب جمع می‌کردند. در همین حال، من قدم زنان به سمت شالیزارهای برنج همسایه می‌رفتم. مزارع غرق در نور ماه بودند و از آنجایی که فقط خانه ما نبود، پر از جنب و جوش و جنب و جوش بود. پاهای کوچکم روی چمن‌های پوشیده از شبنم قدم می‌زدند و من بی‌وقفه با هر کسی که می‌دیدم پچ پچ می‌کردم، طوری که خاله تِو باعث شد مادرم را مسخره کند:

- خواهر بزرگترم امروز «رادیو»اش را آورده بود و گوش دادن به آن به رفع خستگی من کمک کرد.
مادرم خندید و توضیح داد: «من او را قبل از تولدش به دنیا آوردم، بنابراین حالا هر جا که می‌رود بی‌وقفه حرف می‌زند. اما فقط امروز؛ بعد از آن، او را در خانه نگه می‌دارم تا بتوانم کمی وقت آزاد برای کار کردن داشته باشم.»

من فقط بعداً شوخی مادرم را فهمیدم - این شوخی زنی بود که تمام عمرش را صرف کار و فداکاری کرده بود، اما همیشه جایی برای خنده فرزندانش باز می‌کرد.

اما فقط حرف نبود؛ وقتی چیز جالبی می‌دیدم، نمی‌توانستم بی‌تفاوت بنشینم. چون نمی‌خواستم بی‌تفاوت بمانم، به التماس متوسل شدم:

- مامان! میشه یه سطل آب بردارم؟ فقط یه سطل!

مادرم به من نگاه کرد - چشمانش پر از عشق و نگرانی بود. اما عمو نام مداخله کرد:

- نمی‌تونی امتحانش کنی. جمع کردن آب با سطل و طناب با طناب زدن فرق داره!

لب‌هایم را غنچه کردم و وانمود کردم که خیلی باتجربه هستم:

- فقط با پاهای باز بایستید، خم شوید، طناب را رها کنید، آب را جمع کنید، آن را بالا بکشید و پرتاب کنید! همین، درست است؟

- آنها یک چیز می‌گویند، اما کار دیگری انجام می‌دهند.

- خب، فقط بعد از امتحان کردنش می‌فهمیم.

مادر آهی کشید:

- آره، دوباره بهت سیلی می‌زنم تا بفهمی زجر کشیدن یعنی چی، بعد برو خونه و خوب درس بخون که در آینده مجبور نباشی مثل مادرت برای ریختن آب سطل دستت بگیری.
وقتی مادرم موافقت کرد که من هم امتحان کنم، خیلی خوشحال شدم. از شنیدن این حرف هیجان‌زده شدم. دویدم تا طناب سطل را از دستش بگیرم، چشمانم مثل گربه‌ای که موش می‌بیند، برق می‌زد.

عمو نام آن طرف ایستاده و من این طرف.
طناب محکم بود و نور ماه روی آب می‌درخشید. نفس عمیقی کشیدم، انگار که می‌خواستم در یک مسابقه‌ی ورزشی شرکت کنم.

- یک... دو... سه... رها!
مثل مرغی که به دانه نوک می‌زند، خم شدم، دو سر طناب را محکم گرفتم و بعد... ولش کردم. سطل با صدای «تلوپ» به داخل جوی آب افتاد.

کشیدمش بالا. خیلی سبک بود. آب کجاست؟
- این یه پیش‌نویسه، بذار دوباره بنویسمش، باشه، نام؟

بار دوم، سطل را کمی بیشتر کج کردم تا آب آرام‌تر بریزد. این بار جواب داد! سطل پر از آب بود! فریاد زدم:
- هههه، معلوم شد که من با استعداد جمع کردن آب با سطل و طناب به دنیا اومدم.

«حالا سطل رو پر کن، باشه؟» او چیزی الهام‌بخش گفت، سپس شمرد:

یک… دو… سه! بکشید!

کشیدم، و فراموش نکردم که از تمام قدرتم استفاده کنم. و بعد... خدای من! با سر به داخل مزرعه افتادم، در حالی که سطل روی ساحل فرود آمد. یک "جابجایی موقعیت" کلاسیک و بی‌نظیر در حرفه من که آب را با سطل طنابی در شالیزارها جمع می‌کردم.

آب برکه مثل یخ سرد بود و زمین گلی، خیس و کثیف. جیغ می‌زدم و در آب دست و پا می‌زدم. عمو نام طنابی انداخت و پرید توی آب تا مرا بالا بکشد. مادر به سمتم دوید، محکم بغلم کرد، هم نگران بود و هم... آزرده خاطر:

- بهت گفتم که کنار رودخانه بمون! آب توی مزرعه خیلی سرده، و شبنم هم داره میاد. اگه تمام شب توی مزرعه بمونی، سرما می‌خوری و می‌میری.

ساکت شدم. دیگر نه خنده‌ای، نه پچ‌پچ و نه بحثی. فقط شانه‌های مادرم را می‌دیدم که در مه می‌لرزیدند. شنلش را درآورد و مرا با آن پوشاند، با یک دست پشتم را نوازش کرد و با دست دیگر صورتم را پاک کرد، انگار که خودش را سرزنش می‌کرد، زیر لب غرغر کرد:

- فقط همین یه بار، دیگه دفعه ای وجود نداره. خونه بمون و برای مامانت درس بخون.

من سردم بود و می‌لرزیدم. عمه با از مزرعه همسایه پرسید که آیا دست یا پایم آسیب دیده است یا نه. مادرم گفت که فقط سردم است و مرا محکم بغل کرد. او به عمه با گفت: «کاش می‌توانستم به جای او توی آب بپرم، حتماً این کار را می‌کردم.»

فقط یک حرف شیطنت‌آمیز از مادرم باعث شد که دلم بخواهد گریه کنم. سپس، مانند یک کودک، سرم را روی سینه‌اش گذاشتم و عطر و گرمای بدن زنی را که هر روز در گل و لای پوشیده شده بود، استنشاق کردم. خاطره‌ام باقی مانده است: بوی گل روی لباس‌های مادرم، عطر عجیب و شیرین بدن خیس از عرقش.

شاید اولین باری بود که واقعاً سختی‌ها و عشق مادرم را درک کردم. با اینکه بدنم از سرما یخ زده بود، قلبم گرمای باورنکردنی‌ای را حس می‌کرد. مادرم مرا در آغوش گرفت؛ می‌توانستم لرزش دستانش را حس کنم و قرمزی چشمانش را در زیر نور ماه ببینم.

اگر قانون سختگیرانه مادرم مبنی بر اینکه هر شش فرزندش باید به مدرسه بروند و اینکه هیچ یک از آنها را از کار کشاورزی منع نکرده بود و با زحمت هر قطره آب را مانند خودش جمع‌آوری می‌کرد، نبود، نیازی به کشت آن شالیزارهای اضافی برنج نداشت.

بعد از آن شب، از «کار آب‌کشی» منع شدم. اما کمی هم رشد کردم - نه از نظر قد، بلکه از نظر فهم. فهمیدم که چرا ماه بالای مزارع اینقدر زیباست. ماه باعث شد مادرم را به وضوح ببینم که خم شده و سطل را می‌کشد، پشتش خیس از عرق است و قلبش همیشه پر از نگرانی برای فرزندش است.
 

۲.

مادرم در سنین پایین یتیم شد و از همان لحظه تولد مجبور بود به مراقبت روستاییان تکیه کند. در سن هشت یا نه سالگی، مجبور بود خواهر و برادرهای کوچکترش را بغل کند تا جایی که لگنش درد می‌گرفت تا فقط غذا پیدا کند؛ همینطور که بزرگتر می‌شد، برای رفتن از یک مزرعه به مزرعه دیگر، از روستا به جاهای دیگر، تقلا می‌کرد.

خانم نام در همسایگی، مادرم را دید و فریاد زد: «تو از خانواده‌ی محکمی هستی، بنابراین هیچ موریانه‌ای نمی‌تواند تو را بخورد، تو فوق‌العاده مقاومی...»

بله، او فوق‌العاده بااستعداد است. حتی نمی‌توانم تصور کنم که اگر در شرایط مادرم بودم چه حالی داشتم. هرگز به مدرسه نرفته‌ام، دوران کودکی‌ام عاری از عشق والدین بوده، با یک کشاورز قوی و سخت‌کوش ازدواج کرده‌ام، و مجبورم هشت فرزند را برای برآورده کردن آرزوهای شوهرش به دوش بکشم.

در طول سال‌های جنگ، پدرم درگیر فعالیت‌های انقلابی بود و اغلب از خانه دور بود. مادرم به تنهایی از مزارع و بچه‌ها مراقبت می‌کرد. نیازی به گفتن نیست که او همه کارها را انجام می‌داد: شخم زدن، کاشت، ساختن خاکریز، بیل زدن، کود دادن، وجین کردن، نشاکاری، برداشت برنج، حمل بار، خشک کردن کاه، پرورش گاو، کشیدن گاری... او از پس همه کارها بر می‌آمد. او می‌توانست هر نوع کار کشاورزی را انجام دهد و این کار را به طرز فوق‌العاده‌ای خوب انجام می‌داد.

علاوه بر این، او در تمام طول سال در مزارع کار می‌کرد و هر زمان که وقت آزاد داشت، سبد و اقلام دیگر می‌بافت تا مقداری پول اضافی به دست آورد. او می‌توانست هر چیزی از سبد و الک گرفته تا سینی‌های بوجاری و ظروف دیگر بسازد، اما قابل توجه‌ترین مهارت او ساخت سطل‌های طنابی بود. به لطف خشکسالی در مزارع، این کار به او کمک کرد تا برای تحصیل فرزندانش پول اضافی کسب کند. شاید از خود بپرسید، چرا او باید وقتی صحبت از بافتن سطل‌های طنابی می‌شود، آن را «مهارت ویژه» بنامد؟

درست است، من اساساً عاشق مادرم هستم. و به خاطر همین عشق، کمی در مورد این سطل طنابی توضیح می‌دهم تا به او افتخار کنم.

«ساختن «سطل طنابی» - نوعی ابزار جمع‌آوری آب که به‌طور خاص برای حمل آب از برکه‌ها، نهرها و مزارع عمیق به زمین‌های مرتفع استفاده می‌شود - بسیار دشوار است. همه نمی‌دانند چگونه آن را ببافند. لبه سطل معمولاً از بامبوی نازک و تیز ساخته می‌شود، به شکل دایره خم می‌شود و با نوارهایی از بامبو یا الیاف موز خشک بافته می‌شود.»

کف سطل یک لایه ضخیم از غلاف نخل، غلاف بامبو یا کرباس است که محکم به یک حلقه بامبو بسته شده تا یک کیسه نگهدارنده آب تشکیل دهد. برای ساختن یک سطل طنابی خوب، مادرم بامبوی قدیمی را انتخاب می‌کند، آن را می‌شکافد، گره‌هایش را جدا می‌کند و سپس آن را برای چند روز در آب خیس می‌کند تا انعطاف‌پذیر شود. مادرم می‌گفت ساختن سطل طنابی نه تنها به مهارت بافندگی دستی نیاز دارد، بلکه به دانستن نحوه انتخاب مواد مناسب برای اطمینان از طول عمر آن نیز نیاز دارد.

بعد از اتمام کار، قبل از اینکه آنها را به «بازار» عرضه کند، مادرم همیشه آنها را امتحان می‌کرد. او طناب را نگه می‌داشت، سطل را می‌چرخاند تا ببیند آیا آب به طور روان و یکنواخت جریان دارد یا خیر. سطل‌های مادرم که با طناب کار می‌کردند، هم سبک و هم بادوام بودند؛ طناب پاره نمی‌شد یا آب حتی بعد از یک روز کامل که با قاشق در سطل‌ها می‌ریختند، نمی‌ریخت، بنابراین آنها در بین عموها و عمه‌هایی که آنها را می‌خریدند بسیار محبوب بودند.

۳.

بزرگ شدم، به مدرسه رفتم و روستا را ترک کردم. شب‌های مهتابی زادگاهم، به خصوص شب‌های زیر مزارع وسیع و بادخیز که پر از عطر مست‌کننده‌ی نهال‌های جوان برنج بود، حالا فقط خاطره هستند. کسی نمی‌پرسد، اما اگر فرصتی داشته باشم، راهی پیدا می‌کنم تا به شما بگویم:

- چون در مزارع به دنیا آمدم و بزرگ شدم، یاد گرفتم که چگونه زمین بخورم. و همچنین یاد گرفتم که چگونه از دست مادرم دوباره بلند شوم.
اولین باری که با سطل آب برداشتم و با سر توی شالیزار افتادم، درسی به من داد که هرگز فراموش نمی‌کنم: وقتی با هم کار می‌کنید، نمی‌توانید کارها را به روش خودتان انجام دهید.

ما باید از یکدیگر حمایت کنیم، یکدیگر را درک کنیم و برای پیشرفت کارها با هم همکاری کنیم. و بیش از هر چیز، من به بزرگترین چیز پی برده‌ام: عشق مادر بی‌کلام است. فقط یک شب مهتابی، یک سطل با طناب و یک آغوش در گل و لای کافی است تا در خاطرم حک شود و یک عمر سپاسگزار باشم.
 
نگوین تی بیچ نهان
 
 

 
 

منبع: https://baovinhlong.com.vn/van-hoa-giai-tri/tac-gia-tac-pham/202509/truyen-ngan-chiec-gau-day-va-uoc-mo-cua-me-4750650/


نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان دسته‌بندی

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول

Happy Vietnam
تت ویتنامی (سال نو قمری) را تجربه کنید

تت ویتنامی (سال نو قمری) را تجربه کنید

وطن، سرزمین آرامش

وطن، سرزمین آرامش

ویتنام در قلب من

ویتنام در قلب من