Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

داستان کوتاه: مسیر جدید

ساعت ۲ بامداد، لون از جایش بلند شد و دید که کنارش خالی است. وقتی نگاه کرد، شوهرش را ندید. هوآنگ هنوز به رختخواب نرفته بود. لون به اتاق نشیمن رفت و هوآنگ را دید که روی بالکن نشسته است. لون زیر نور زرد ملایم خیابان، از لای در شیشه‌ای به بیرون نگاه می‌کرد و هوآنگ را دید که غرق در افکارش است. او به تنهایی سیگار می‌کشید و چشمانش بی‌هدف در دود سیگار می‌چرخید.

Báo Vĩnh LongBáo Vĩnh Long15/06/2025

ساعت ۲ بامداد، لون از جایش بلند شد و دید که کنارش خالی است. وقتی نگاه کرد، شوهرش را ندید. هوآنگ هنوز به رختخواب نرفته بود. لون به اتاق نشیمن رفت و هوآنگ را دید که روی بالکن نشسته است. لون زیر نور زرد ملایم خیابان، از لای در شیشه‌ای به بیرون نگاه می‌کرد و هوآنگ را دید که غرق در افکارش است. او به تنهایی سیگار می‌کشید و چشمانش بی‌هدف در دود سیگار می‌چرخید.

تصویرسازی: تران تانگ

لوآن با صدایی آرام اما پر از نگرانی پرسید: «هنوز نخوابیدی؟ خیلی دیروقته، چرا اینجا نشستی؟»

هوآنگ پاسخ داد: «اوه، من یک لیوان آب می‌خورم و بعد می‌خوابم. تو هم برو بخواب.» اما صدایش آرام بود، انگار چیزی سنگین روی قلبش سنگینی می‌کرد.

«خب، اگر این شغل جواب نداد، می‌توانیم یکی دیگر پیدا کنیم. اگر نتوانستیم یک شغل پردرآمد پیدا کنیم، فعلاً می‌توانیم یک شغل کمی کم‌درآمدتر پیدا کنیم. فقط صبور باش، فقط دو هفته گذشته است.» لون به آرامی او را تشویق کرد.

هوآنگ به لون نگاه کرد، آهی کشید، سپس دوباره ساکت شد. نگاهش به دوردست‌ها خیره شد، افکارش مبهم بود.

هوآنگ در حالی که صدایش به طور قابل توجهی پایین می‌آمد، گفت: «راستش را بخواهید، اگر فقط مجبور بودم نگران خودم باشم، لازم نبود اینقدر فکر کنم. اما حالا باید نگران تو و بچه‌ها هم باشم.»

لون با شنیدن حرف‌های شوهرش، دلش برای او سوخت. لون ۳۵ ساله و هوآنگ ۴۰ ساله است. هر دو اهل یک شهر هستند و از دوران دانشجویی برای تحصیل و زندگی به این شهر نقل مکان کرده‌اند. والدین آنها هر دو کارمند دولت هستند، بنابراین فقط می‌توانستند از پس هزینه‌های تحصیل آنها برآیند و نمی‌توانستند کمک بیشتری ارائه دهند. لون و هوآنگ مجبور بودند پنج سال اول پس از ازدواج، اتاقی اجاره کنند. مانند بسیاری از دانشجویانی که زادگاه خود را ترک می‌کنند، آنها مصمم بودند که در شهر بمانند. آنها می‌خواستند کار کنند، پول دربیاورند، به رویاهای خود برای خرید خانه و ماشین برسند و سپس در خانه، خانواده خود را تأمین کنند. اما تحقق این رویاها آسان نبود.

لون و همسرش بیش از ۱۵ سال است که در این شهر زندگی می‌کنند. از زمان فارغ‌التحصیلی، آنها مشاغل حقوق‌بگیر داشته‌اند و اگرچه مدتی سعی در سرمایه‌گذاری داشتند، اما شکست خوردند. پس از آن، سرمایه‌گذاری را متوقف کردند و فقط پس‌انداز کردند. ده سال پس از ازدواج، آنها سرانجام یک آپارتمان کوچک کمی بیش از ۶۰ متر مربع خریدند که فضای کافی برای دو نفر و دو فرزندشان بود. اوضاع قبل از ازدواج متفاوت بود، اما اکنون چیزهای زیادی برای نگرانی وجود دارد: غذا، شهریه، اجاره، بنزین، قبض تلفن. زندگی در شهر روز به روز گران‌تر می‌شود. اگر کمی راحت‌تر زندگی کنند، به سختی پولی برای خرج کردن در هر ماه برایشان باقی می‌ماند.

سه هفته پیش، روزی هوانگ با حال بد به خانه آمد. لوآن از شوهرش پرسید چه اتفاقی افتاده و شوهرش فقط مختصراً گفت:

[ترجمه گوگل] شرکت در حال بازسازی است. حالا آنها او را آزاد می کنند

او کار خوبی انجام داد. چرا او را اخراج کردید؟

- خب، من شنیده‌ام که مردم می‌گویند جوانان این روزها چابک‌تر هستند، کارها را بهتر انجام می‌دهند و خیلی بیشتر از ما با فناوری آشنا هستند.

و هوآنگ واقعاً اخراج شد. اگرچه او از نظر ذهنی خود را آماده کرده بود، اما هنوز غمگین بود. هوآنگ رزومه خود را نیز آماده کرده و برای بسیاری از مکان‌ها درخواست داده بود، اما دلایل زیادی از جمله سن او وجود داشت. پیدا کردن شغل در ۴۰ سالگی واقعاً دشوار است. در همین حال، بازار کار در حال حاضر بیش از حد اشباع شده است، به خصوص با افراد جوان، پویا و توانمند. بنابراین، بسیاری از چیزها باید تغییر کنند و مردم نیز از این قاعده مستثنی نیستند. آنها نمی‌توانند برای همیشه به انجام همان کار قدیمی و تفریحی ادامه دهند.

از وقتی کارش را رها کرده، هوانگ بی‌قرار بوده است. او با همه دوستان، اقوام و آشنایانش تماس گرفته و پرسیده که آیا شغل پایداری پیدا می‌کند یا نه. اما بعضی جاها استخدام نمی‌کنند، بعضی چیزهای کاملاً جدیدی ارائه می‌دهند و بعضی‌ها هم اصلاً نمی‌شود با آنها تماس گرفت. ناگهان، هوانگ متوجه شد که ثبات شغلی در سن او چقدر مهم است. یک بار، در حالی که در رختخواب دراز کشیده بود و با همسرش صحبت می‌کرد، گفت:

- حالا که بیکارم، از من حمایت می کنی؟

بله، کاملاً. ما هم از کودک و هم از شما حمایت خواهیم کرد. اما نگران نباشید، ما هنوز مقداری پس‌انداز برای مواقع اضطراری داریم.

نه، او باید شغل دیگری پیدا کند تا بتواند به حمایت از کل خانواده ادامه دهد. چه کسی اجازه می‌دهد همسرش از او حمایت کند؟

در دو هفته گذشته، لون متوجه شد که هوانگ خسته و نحیف به نظر می‌رسد و خیلی کمتر لبخند می‌زند. او کاملاً آدم متفاوتی به نظر می‌رسید. شاید فشار زندگی، کار و بار مالی روی شانه‌هایش سنگینی می‌کرد. اگرچه لون سعی می‌کرد با او صحبت کند و او را تشویق کند، اما کلمات، اعمال و حالات چهره‌اش نمی‌توانست خستگی و نگرانی‌اش برای خانواده‌اش در دوران بیکاری را پنهان کند.

در طول تعطیلات، تمام خانواده تصمیم گرفتند به زادگاهشان برگردند. تا حدودی برای دیدار اقوام و تا حدی برای کنار گذاشتن موقت نگرانی‌های روزانه و یافتن آرامشی در حومه خنک روستا. در چند روز گذشته، تنش در قلب هوانگ مانند ابری تیره بود که در آسمان معلق مانده و از پراکنده شدن امتناع می‌کرد.

آنها صبح زود سوار اتوبوس شدند تا به زادگاهشان برگردند. بچه‌ها با هیجان در ماشین گپ می‌زدند، لوآن کنارش نشسته بود و مدام با چشمانی مهربان اما نگران به هوآنگ نگاه می‌کرد. هوآنگ خسته بود و گهگاه از پنجره به بیرون نگاه می‌کرد و به بوق ماشین‌ها و سر و صدای اطراف گوش می‌داد، اما قلبش هنوز پر از افکار مربوط به کار و آینده بود.

به محض ورود، مناظر آشنای روستایی، هوانگ را به دوران جوانی‌اش برد. روستای آرام، با سقف‌های کاشی‌کاری شده قرمز، جاده‌های سنگفرش ناهموار و مزارع برنج سرسبز، نفس‌گیر بود. لون به هوانگ نگاه کرد و متوجه شد که او آرام‌تر به نظر می‌رسد. آنها تمام روز را با خانواده به استراحت گذراندند و بعد از ظهر، برای شنای دلچسب با هم به ساحل رفتند.

ساحل شهر ما، اگرچه به بزرگی ساحل مناطق توریستی نیست، اما خلوت است و زیبایی ساده و ملایمی دارد. تمام خانواده روی ساحل شنی ایستاده بودند و اجازه می‌دادند نسیم دریا بر آنها بوزد و امواج به پاهایشان برخورد کنند و خستگی‌شان را تسکین دهند. لون از ته دل می‌خندید در حالی که بچه‌ها از امواج بیرون می‌پریدند و با خوشحالی یکدیگر را صدا می‌زدند. هوانگ به امواج بی‌پایان، که به نظر بی‌پایان می‌آمدند، خیره شده بود و قلبش ناگهان آرام گرفت. افکار مربوط به کار، فشارهای امرار معاش، ناگهان در مقایسه با اقیانوس پهناور بی‌اهمیت شدند.

هوانگ تنها ایستاده بود و به دریا خیره شده بود. امواجی که به ساحل می‌خوردند، کم‌کم حالش را آرام کردند. او روزهای کاری‌اش در شرکت را به یاد آورد، جایی که پروژه‌های متعددی را رهبری کرده بود، تصمیمات حیاتی گرفته بود و به شرکت کمک کرده بود تا به موفقیت‌های چشمگیری دست یابد. و حالا، می‌توانست دوباره این کار را انجام دهد، اما به جای کار کردن برای یک شرکت بزرگ، این کار را برای خودش انجام می‌داد.

هوآنگ غرق در افکارش بود که ناگهان متوجه کسی شد که کنارش ایستاده بود. برگشت و با کمال تعجب مین، بهترین دوست دوران کودکی‌اش، کسی که مدت‌ها ندیده بود را دید. مین هنوز همان بود، با چشمانی درخشان و لبخندی شاد، اما شاید زندگی مین به طور قابل توجهی تغییر کرده بود.

مین خندید و محکم به شانه‌ی هوآنگ زد: «اوه، هوآنگ، برگشتی شهر خودت؟»

هوانگ جا خورد، سپس لبخندی زد؛ او نیز از دیدن دوباره دوست قدیمی‌اش خوشحال شد. آنها مدتی گپ زدند و مین از زندگی فعلی‌اش برایش گفت. مین پس از کار کردن در مشاغل مختلف در شهر، حالا یک کسب و کار کوچک در زادگاهش باز کرده بود، نه بزرگ، اما به اندازه‌ای که بتواند یک زندگی پایدار را فراهم کند.

مین پرسید: «هنوز در شهر هستی؟ اوضاع کارت چطور است؟»

هوآنگ به دریا نگاه کرد، سپس آهی کشید.

هوانگ گفت: «بله، خوب بود، اما اخیراً... شرکت تعدیل نیرو کرد و من اخراج شدم. حالا دنبال یک شغل جدید هستم، اما خیلی سخت است، من دیگر ۴۰ سال دارم.»

مین لحظه‌ای سکوت کرد و سپس گفت:

- واقعاً ناامیدکننده است وقتی در حالی که برای حقوق کار می‌کنی، اخراج می‌شوی. آیا تا به حال به راه‌اندازی یک کسب و کار فکر کرده‌ای؟ من یک مغازه باز کردم، آسان نبود، اما حداقل به من حس کنترل می‌دهد. مثل فرزند خودم است.

هوانگ گوش داد و احساس کرد که حرف‌های مین منطقی است. او روزهای کاری‌اش در آن شرکت را به یاد آورد، در دوران رونق اقتصادی ، زمانی که کارها به راحتی پیش می‌رفت، تیمش پروژه‌های بزرگ زیادی را برنده می‌شد و رئیس‌ها و بقیه خوشحال بودند. اما حالا، حرف‌های مین در ذهنش تکرار می‌شد: چرا یک شرکت کوچک راه‌اندازی نکنیم و همه تصمیمات را خودمان نگیریم؟

هوآنگ لبخندی زد و کمی احساس سبکی کرد: «ممنون، مین. شاید در مورد حرفت تجدید نظر کنم.»

هوانگ پس از بازگشت به زادگاهش، با طرز فکر متفاوتی به شهر بازگشت. او دیگر مانند قبل در بن‌بست گیر نکرده بود. او مسیر جدیدی پیدا کرده بود. به جای جستجوی شغل در یک شرکت بزرگ، می‌خواست به تخصص خود بازگردد، یک کسب و کار آزاد راه‌اندازی کند و خدمات مشاوره‌ای به شرکت‌های فناوری یا استارتاپ‌ها ارائه دهد.

هوانگ شروع به تدوین یک برنامه دقیق برای شغل جدیدش کرد. او با شرکت‌های کوچک فناوری و کارآفرینان جوانی که به پشتیبانی در توسعه محصول، بهینه‌سازی فرآیند و استراتژی فناوری نیاز داشتند، تماس گرفت. او همچنین در کارگاه‌های آنلاین شرکت کرد که در آنجا می‌توانست با افراد در همان زمینه ملاقات کند، تجربیات خود را تبادل کند و به دنبال فرصت‌های همکاری باشد.

کمتر از یک ماه بعد، هوانگ پیشنهاد همکاری از یک شرکت نوپا دریافت کرد که برای توسعه محصول خود به یک مشاور فناوری نیاز داشت. هوانگ احساس می‌کرد مسیر جدیدی پیدا کرده است، مسیری که به آن اعتماد داشت و می‌توانست بر آن مسلط شود.

لوآن به شوهرش نگاه کرد و دید که او دوباره شاد و پرانرژی شده است. او لبخند زد و احساس اطمینان کرد. سرانجام، آنها راهی برای آینده خود پیدا کرده بودند و اگرچه چالش‌های زیادی پیش رو بود، هوانگ می‌دانست که با عزم و تلاش، بر همه آنها غلبه خواهد کرد.

پسر سازمان مردم نهاد لو

منبع: https://baovinhlong.com.vn/van-hoa-giai-tri/tac-gia-tac-pham/202506/truyen-ngan-con-duong-moi-22b06b4/


نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان دسته‌بندی

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول

Happy Vietnam
جوانان سنت حفاظت از حاکمیت دریاها و جزایر سرزمین مادری خود را ادامه می‌دهند.

جوانان سنت حفاظت از حاکمیت دریاها و جزایر سرزمین مادری خود را ادامه می‌دهند.

شاد

شاد

همگرا

همگرا