Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

داستان کوتاه: نیلوفر دریایی

Việt NamViệt Nam24/11/2023

(روزنامه کوانگ نگای ) - ۱. هو به آسمان پهناور شب نگاه کرد، چشمانش ستارگان چشمک‌زن را دنبال می‌کرد تا اینکه در افق به دریا رسیدند. هو در دل فریاد زد: "اوه! در قلب دریا یک آسمان کامل وجود دارد!" از جایی که آسمان و آب به هم می‌رسیدند، امواج، نور ستارگان را به پهنه‌ای عظیم، درخشان، مواج و نقره‌ای تبدیل می‌کردند و به ساحل برخورد می‌کردند. هو بی‌حرکت روی صندلی چرخدارش روی ساحل شنی وسیع نشسته بود، به آرامی لب‌هایش را جمع می‌کرد و در سکوت از طعم شور آشنایی که از بدو تولد با او بود، لذت می‌برد. او به آرامی سرش را خم کرد، چند تار مو را که روی چشمانش افتاده بود، عقب زد، کشید، سپس دستانش را مانند یک بلندگو به دهانش گرفت و فریاد زد: "دریا!" دهکده ماهیگیری کوچک، در جزیره کوچک، شناور در اقیانوس بی‌پایان، دهه‌ها بود که به ندای درمانده اما صمیمانه هو عادت کرده بود. همه برای هوئه متاسف بودند، اما فقط می‌توانستند آهی بکشند و سرشان را با همدردی تکان دهند، زیرا نمی‌توانستند جلوی بازگشت او به دریا را بگیرند.

MH: وو ون
MH: وو ون

برای هوئه، دریا خانه‌اش بود. هوئه در سن پانزده یا هفده سالگی به خاطر مهارت‌های شنا و غواصی‌اش در سراسر دهکده ماهیگیری مشهور شده بود. او مانند سمور دریایی بود که در اعماق دریا ظاهر و ناپدید می‌شد. پدرش که در آن زمان شصت سال داشت، ماهیگیر باتجربه‌ای با بدنی از فولاد و پوستی از آهن بود. برای سیر کردن پنج یا شش پسرش که با فاصله یک سال از هم به دنیا آمده بودند و همگی در سن خوردن و رشد بودند، مجبور بود در دریا خود را به زحمت بیندازد، صرف نظر از اینکه دریا آرام باشد یا متلاطم، تا فرزندانش گرسنه نمانند. هوئه پسر بزرگتر بود و از سنین پایین، پدرش را دنبال می‌کرد تا در مورد دریا، نحوه ماهیگیری، صید ماهی مرکب و جمع‌آوری خوشمزه‌ترین خیارهای دریایی بیاموزد. بنابراین، در سن ده سالگی، او با هر جریانی در مناطق ماهیگیری خطرناک کاملاً آشنا بود و در کنار پدرش امرار معاش می‌کرد. هوئه عاشق شب‌های بی‌مهتاب و پر ستاره مانند امشب بود. معمولاً بعد از شام، با نزدیک شدن غروب، صدای بم و خشک پدرش، که مختص مردم مناطق ساحلی بود، او را تشویق می‌کرد: «هیو، بیا بریم دریا، پسرم. امشب مطمئناً کلی ماهی هست!» بعد از گفتن این حرف، ژاکت مشکی رنگ و رو رفته‌اش را که یک بلوز سنتی ویتنامی با وصله‌ای بزرگ به اندازه کف دست روی شانه چپش بود، پوشید و با گام‌های سریع راه افتاد و در مسیر پر پیچ و خم و خلوت جزیره که به اسکله قایق‌ها منتهی می‌شد، ناپدید شد. مادر هوه جمله‌ای را زیر لب زمزمه کرد و آن را ناتمام گذاشت: «او حتی بعد از غذا خوردن وقت نفس کشیدن هم نداشت...» هوه به سرعت جرعه‌ای از چای گیاهی نوشید، سپس فقط شلوارک خود را که کمرش بند داشت و تا زانوهایش می‌رسید، پوشید. او نفس نفس زنان به دنبال پدرش دوید و بند شلوار را با هر دو دست بست: «بابا! منتظرم بمان، هنوز زود است...» پیرمرد او را نادیده گرفت و با سری پایین به راهش ادامه داد. پدرش مایه افتخار و شادی هو بود، زیرا همه در دهکده ماهیگیری، توانایی او را در پیش‌بینی آب و هوا و زمان مهاجرت ماهی‌ها بر اساس فصول تحسین و احترام می‌کردند. با پیروی از او، مطمئناً صید بزرگی را با خود می‌آوردند. بنابراین هو تصمیم گرفت پس از دوران ابتدایی، مدرسه را رها کند تا حرفه ماهیگیری را دنبال کند.

۲. هو عاشق آزادی و وسعت دریا بود. اگر حتی یک روز هم نمی‌توانست به دریا برود، احساس سرگردانی و بی‌وزنی می‌کرد. هو در بیست سالگی، ماهیگیر باتجربه‌ای بود. آفتاب و باد دریای آزاد، پوستش را برنزه کرده و به او سینه‌ای عضلانی داده بود. همسالانش در دهکده ماهیگیری، هو را به خاطر قدرت، قاطعیت و سرسختی‌اش هر زمان که به دریا می‌رفت، به عنوان "اسب دریایی خوش‌قیافه" مورد احترام قرار می‌دادند. هو مرد کم‌حرفی بود؛ هر وقت کسی او را با این عبارت صدا می‌زد، فقط لبخند می‌زد و انگشت شستش را بالا می‌برد. به عنوان پسر ارشد، در دهکده ماهیگیری، ازدواج و بچه‌دار شدن در بیست سالگی امری عادی تلقی می‌شد. بنابراین، والدینش هر روز او را تشویق می‌کردند و می‌خواستند دختر مناسبی برای او انتخاب کنند. هو مخالفتی نکرد، اما گفت: "والدین، لطفاً صبور باشید، من به این زودی‌ها پیرزن نمی‌شوم!" هو می‌دانست که عاشق دریاست و از ناامید کردن دختری که قرار بود همسرش شود، می‌ترسید، علاوه بر این، او فقط بیست سال داشت.

هوئه می‌توانست با خواندن اقیانوس مسیر خود را محاسبه کند، اما نمی‌توانست خطرات زندگی را پیش‌بینی کند. فاجعه زمانی رخ داد که هوئه برای گرفتن خیار دریایی، موجودات دریایی که در عمق حدود هفتاد متری زیر سطح دریا زندگی می‌کنند، غواصی می‌کرد. طنز تلخ ماجرا این بود که دریا چیزهای زیادی به او داد، اما ناگهان همه را از او گرفت. آن شب، پس از غواصی و گرفتن یک خیار دریایی به وزن حدود چهار یا پنج کیلوگرم، او به طرز غیرمعمولی هیجان‌زده بود. هوئه به جای اینکه حدود چهل متر به طناب قایق بچسبد تا قبل از روی آب آمدن، آرامش خود را بازیابد و با تکیه بر قدرت جوانی‌اش، با یک جهش به بالا پرید و دچار سکته مغزی شد. از آن شب شوم، پاهای هوئه فلج شدند، به تدریج تحلیل رفتند و تمام حس خود را از دست دادند. هوئه که یک مرد جوان قوی بود، پس از درمان در بیمارستان‌های مختلف، با پاهای بی‌حرکت به روستای کوچک ماهیگیری خود در جزیره بازگشت. هوئه با پایان دادن به سفر دریایی‌اش برای فتح دریا، دچار افسردگی شد و دوره طولانی کسالت و بدبینی را آغاز کرد، زیرا در چهار دیوار محصور شده بود و تنها دلخوشی‌اش نوازش خز سیاه و براق سگش، موک، بود. هوئه آرزو داشت به دریا برود، در میان امواج سفید جست و خیز کند، شب‌های بی‌خوابی را با ماهیگیری ماهی مرکب، به خصوص خیار دریایی، بگذراند. گاهی اوقات، او می‌خواست فوراً به زندگی بی‌معنی خود پایان دهد. اما با دیدن پدرش، که بیش از شصت سال داشت، هرگز از بار خانواده شکایت نمی‌کرد، با دیدن موهای مادرش که از سختی‌های زندگی خاکستری می‌شد، اما هنوز هر روز صبح لبخند می‌زد و او را تشویق می‌کرد، با دیدن خواهر و برادرهای کوچکترش که روز به روز به دنبال پدرشان به دریا می‌رفتند، هوئه نمی‌توانست خود را راضی کند که نسبت به آنها بی‌رحم باشد. پدرش هر روز به او وظایفی محول می‌کرد: «این تور را برای پدرت بباف، تور ما خیلی قدیمی و پاره شده است...»، «در خانه، لطفاً مقداری روغن رزین به کف قایق حصیری برای پدرت بزن...». هوئه متوجه شد که هنوز مفید است، هنوز دستانش را دارد. او مثبت‌تر فکر می‌کرد و کم‌کم تعادل خود را بازیافت. داستان‌های پرجنب‌وجوش درباره دریا، ماهی‌ها و هر آنچه که در طول وعده‌های غذایی خانوادگی در جزیره کوچک اتفاق می‌افتاد، کم‌کم هوئه را به خود آورد. به نظر می‌رسید طوفان درون او فروکش کرده است. هر وقت هوئه تورهایش را تعمیر می‌کرد، موک یا دور او می‌چرخید و دم بلندش را با ظرافت تکان می‌داد، یا در مقابل او به خاک می‌افتاد و با چشمان درخشان و اشک‌آلودش با دقت به دستان صاحبش خیره می‌شد. هوئه به او نگاه می‌کرد و دلداری‌اش می‌داد و می‌گفت: «مرا ترک نکن.»

۳. پاسگاه مرزی جزیره از خانه هوئه دور نبود. جزیره کوچک بود، اما حس یک خانواده بزرگ را داشت. مأموران پاسگاه با دیدن وضعیت طعنه‌آمیز مرد جوانی که همیشه دریا را خانه خود می‌دانست، بخشی از حقوق خود را برای خرید یک ویلچر برای هوئه اهدا کردند. روزی که هوئه ویلچر را دریافت کرد، تمام جزیره با ضیافتی از ماهی‌های تازه صید شده در ساحل شنی، جایی که امواج به هم می‌رسند، جشن گرفتند. همه خوشحال بودند که هوئه پاهای جدیدی دارد تا هر وقت دلش برای دریا تنگ می‌شود، بتواند خودش به تنهایی به دریا برود. هوئه، با چشمانی اشکبار، دست فرمانده پاسگاه، فان، را محکم گرفته بود و به سمت دریا نگاه می‌کرد و با فکر کردن به فردا، اعتماد به نفس بیشتری پیدا کرده بود. تنها در عرض چند روز، بازوهای عضلانی سمور دریایی سابق می‌توانستند ماهرانه دو چرخ ویلچر را حرکت دهند. هر روز صبح، وقتی خورشید درخشش طلایی خود را بر دریا می‌افکند، و هنگام غروب آفتاب، وقتی خورشید به تدریج به دریا می‌رسید، هوئه در ساحل سنگی سیاه در امتداد تنها مسیر توقف می‌کرد، روی صندلی چرخدار خود می‌نشست و از دور به دریا خیره می‌شد، زیرا هنوز نمی‌توانست صندلی چرخدار را روی شن‌ها هل دهد. سگش، موک، دمش را تکان می‌داد و به دنبال او می‌دوید. هوئه نفس عمیقی از هوای تند می‌کشید و هر بار اشتیاقی وصف‌ناپذیر را احساس می‌کرد. او می‌خواست شن‌ها را لمس کند، آب دریا را جمع کند و به صورتش بپاشد تا طعم اقیانوس را شدیدتر حس کند. زوزه موک (سگ) با صدای امواج در هم می‌آمیخت و سمفونی پرجنب‌وجوشی را در اعماق روح هوئه ایجاد می‌کرد. او لبخند می‌زد، دستانش را برای در آغوش گرفتن موک باز می‌کرد و صورتش را مانند یک کودک در خز سیاه و نرم او فرو می‌برد. سپس، موک او را ترک کرد. هوئه به خودش گفت: «باید یاد بگیرم گاری را روی شن‌ها هل بدهم. موک، من تمام تلاشم را برای تو می‌کنم. یادت باشد تشویقم کنی!» و هوئه موفق شد.

۴. زندگی هوئه نیز زمانی تغییر کرد که افراد بیشتری برای بازدید از جزیره آمدند. پدرش برای او یک توک توک با سه ردیف صندلی خرید تا بتواند امرار معاش کند. او راننده‌ای بی‌نظیر است؛ او فقط رانندگی بلد است و در توک توک می‌نشیند، حتی هنگام سوار و پیاده کردن مسافران. گردشگران هرگز هوئه را در حال پیاده شدن از توک توک برای جلب مشتری نمی‌بینند؛ او فقط با لبخندی ملایم به آنها سلام می‌کند. بسیاری از مردم در مورد این موضوع تعجب می‌کردند، اما پس از شنیدن داستان‌هایی از ساکنان جزیره و درک شرایط او، همه با شور و شوق از هوئه حمایت کردند. رانندگان توک توک در جزیره نیز همیشه به او لطف و محبت نشان می‌دادند. به نظر می‌رسید که همه نمی‌خواهند او احساس طرد شدن کند. هوئه این را درک کرد و در سکوت از زندگی به خاطر جبران زحماتش تشکر کرد. دریا آبی ماند و امواج هنوز ساحل شنی را نوازش می‌کردند. به نظر می‌رسید آواز دختران در توک توک اواخر بعد از ظهر در گوش‌های هوئه طنین‌انداز شده و می‌پیچد.

هوئه شاید خوشبختی شخصی نداشته باشد، اما هر زمان که به دریا برمی‌گردد، دنیایی وسیع از خوشبختی را برای خود گشوده است. امشب، دریا آرام است و با نسیم خنک و آسمانی پر از ستاره‌های چشمک‌زن در اقیانوس بی‌کران از او استقبال می‌کند. در راه خانه، هوئه عجله‌ای ندارد؛ او مدتی زیر درخت بادام دریایی تنها در جزیره می‌نشیند، گویی تمام فضای وسیعی را که آسمان و آب به هم می‌رسند، در چشمانش می‌بیند. هوئه با خود فکر می‌کند: «اگر جرات کنیم به جلو حرکت کنیم، هیچ بن‌بستی وجود ندارد!» و در این جزیره کوچک، دهه‌هاست که در میان امواج بی‌کران، یک «نیلوفر دریایی» وجود دارد که با وجود طوفان‌ها و تندبادهایی که زندگی‌اش را فرا گرفته، هنوز عشقی بی‌قید و شرط به دریا دارد...

ترن تو ها

اخبار و مقالات مرتبط:


منبع

نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان موضوع

در همان دسته‌بندی

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول

Happy Vietnam
یک داستان شاد

یک داستان شاد

مان

مان

کاغذ برنج بلند من

کاغذ برنج بلند من