Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

داستان کوتاه: یک قطره آب

با ادغام آژانس‌ها، هوان سمت ریاست دپارتمان را که سال‌ها برای آن تلاش کرده بود از دست داد و این باعث شد احساس دلسردی کند. تغییر محیط کار، با ترکیبی از همکاران قدیمی و جدید، و حتی برنامه‌های روزانه‌اش، بر ناراحتی و غم او افزود.

Báo Vĩnh LongBáo Vĩnh Long28/12/2025

تصویر نمایشی (AI).

تصویر نمایشی (AI).

غرق در غم و اندوه، قلب و روحش مانند گل‌های خشکیده که از شاخه می‌افتند، پژمرده شده بود. هوان می‌خواست به جایی برود تا غم و اندوهش را تسکین دهد. ناگهان، پدرش، نام، با او تماس گرفت و از او دعوت کرد تا برای چند روز به زادگاهش، جایی پر از ماهی و غذاهای دریایی تخمیر شده و قایق‌هایی که همه جا دیده می‌شدند، سفر کند. دوستش به او یک بلیط رایگان گردشگری زیست‌محیطی به باغ‌های میوه پیشنهاد داد، بنابراین هوان فوراً به آنجا رفت.

دو سال از آخرین بازدید من از زادگاهم در جزیره می‌گذرد و اوضاع به طرز چشمگیری تغییر کرده است. دیگر همه چیز آشفته، ویران و تاریک نیست؛ جاده‌ها اکنون هموار آسفالت شده‌اند و شب‌ها چراغ‌های خیابان‌ها درست مانند شهر، به روشنی می‌درخشند.

حومه شهر هنوز هم جذابیت آرامش‌بخش خود را حفظ کرده است. همانطور که ماشین در امتداد جاده‌ای پر از درخت حرکت می‌کرد، هوان با دختری با موهای بلند و براق که آئو دای بنفش (لباس سنتی ویتنامی) به تن داشت، مواجه شد و بلافاصله از او آدرس خانه پدر نام را پرسید.

دختر به خانه‌ی روبرویشان اشاره کرد، با ردیف‌هایی از درختان رسیده‌ی رامبوتان قرمز که گوشه‌ای از آسمان را روشن می‌کردند: آنجا خانه‌ی پدر نام بود. سپس به رودخانه نگاه کرد: «در این ساعت از روز، عمو تون معمولاً با قایقش بطری‌های پلاستیکی جمع می‌کند و در امتداد این ساحل رودخانه درخت حرا می‌کارد. حواستان باشد ببینید می‌توانید او را ببینید.»

این اولین ملاقاتشان بود، اما هوان احساس می‌کرد مدت‌هاست او را می‌شناسد. سپس هوان با خودش گفت: «خدای من، هوان، آیا شیفته شده‌ای یا چیزی شبیه به این؟ خیلی لکنت زبان داری.»

درختان حرا از ساحل رودخانه بسیار دور بودند، لانه‌های لک‌لک‌ها به طرز خطرناکی از شاخه‌های حرا در دوردست‌های دریا آویزان بودند. در پهنه وسیع رودخانه، مردی با قایق کوچکی در حال حرکت بود و بطری‌های پلاستیکی جمع می‌کرد - او عمو تون، پدر نام، بود که از هر ده تار مویش هفت تار کاملاً سفید بود. دختر با اشاره گفت: "عمو تون اینجاست!" هوان از خوشحالی در پوست خود نمی‌گنجید. قبل از اینکه هوان حتی بتواند از او تشکر کند، دختر از آنجا رفته بود.

عمو تو با شنیدن صدای هوان، قایقش را به سمت ساحل پارو زد و با استفاده از طنابی آن را به یک درخت حرا بست تا لنگر قایق را نگه دارد. برخی از این درختان حرا به طور طبیعی رشد کرده بودند، در حالی که برخی دیگر توسط عمو تو دون کاشته شده بودند، که روستاییان را تشویق می‌کرد تا به حفظ خاک آبرفتی کمک کنند و زمین و جذابیت روستایی زادگاهش را حفظ کنند. عمو تو در کاشت حرا بسیار باتجربه بود. او آنها را در فصل خشک می‌کاشت و زمانی که فصل سیل فرا رسید، درختان ریشه زده بودند و حتی در هنگام غرق شدن نیز رشد می‌کردند.

او «رهبر» این جزیره است. او تمام مسئولیت‌ها را بر عهده می‌گیرد، از جاده‌های آسیب‌دیده و خاکریزهای شکسته گرفته تا شادی‌ها و غم‌های جزیره. او هنگام ماهیگیری با قلاب و تور خود بطری‌های پلاستیکی و کیسه‌های نایلونی را از رودخانه جمع می‌کند. برخی فکر می‌کنند که او آنها را برای فروش به عنوان ضایعات جمع‌آوری می‌کند.

«سردسته» خطاب کردن کسی هم اصطلاحی است که از عمو تِو یاد گرفتم. یک روز، وقتی داشتیم بعد از ساختن خاکریز کنار تپه شنی استراحت می‌کردیم، عمو تِو گفت:

- نیروی پیشرو از این جزیره رودخانه‌ای سرچشمه می‌گیرد. نیروی پیشرو جایی است که در خط مقدم امواج و بادها قرار دارد، نیروی پیشرو جایی است که در رأس جزیره قرار دارد و مشکلات و خطرات را تحمل می‌کند و با آنها مقابله می‌کند. این مکانی است که تمام طوفان‌ها و تندبادها را برای کل منطقه به دوش می‌کشد.

اصطلاح «سردسته» به کسی اطلاق می‌شود که گلوله‌ها را می‌خورد و تقصیر را به گردن می‌گیرد، اما با گذشت زمان، به کسانی اطلاق شده است که رهبری یک باند متخصص در فعالیت‌های غیرقانونی را بر عهده دارند. چه حیف.

***

زیر درختان سایه‌دار، کنار برکه، جوجه اردک‌ها شادمانه حلزون می‌خوردند و اردک‌وار راه می‌رفتند، در حالی که جوجه اردک‌های طلایی غرق در رقص‌های باله آرام و شاعرانه خود بودند. تئو سیخ‌های بامبو در دست داشت، هر ماهی سرماری را روی توده‌ای از کاه خشک می‌گذاشت، یک لایه دیگر کاه روی آن می‌ریخت و سپس آتش را روشن می‌کرد.

به محض اینکه نی سوخت، فلس‌های ماهی زغالی، طلایی-قهوه‌ای و معطر شدند. تئو چند نی برداشت، آنها را از وسط تا کرد و فلس‌های سوخته ماهی سرماری کبابی را تراشید و گوشت طلایی و معطر زیر آن را نمایان کرد و با خود زمزمه کرد:

- با نام، این روزها رفتن به بازار خیلی کسل کننده شده، نه؟

آره. واقعاً کسل‌کننده‌ست.

حیف است که بلندگوها فریادهای پراحساس روستاییان را خفه می‌کنند. من از میگوهایی که سرهای سنگین و ناخالصی‌های اضافه دارند، از ماهی مرکب‌هایی که به شدت شسته شده‌اند و از گوشت خوکی که به طرز جادویی به گوشت گاو تبدیل شده، حالم بهم می‌خورد... واقعاً دلخراش است. اینکه عمر ما طولانی‌تر یا کوتاه‌تر شود به خودمان بستگی دارد. برای نسل بعدی متاسفم؛ آنها چه جنایتی مرتکب شده‌اند که مستحق این هستند؟

پدر نام، سبدی از سبزیجات تازه و لطیف مانند نعناع و ریحان، به همراه کاسه‌ای از رب میگو مخلوط با پاپایای ترشی، آورد و آنها را روی حصیری که به طور مرتب چیده شده بود، گذاشت. این سبزیجات از شرکت تعاونی سبزیجات پاک N & T بودند. پدر نام، شغل خود را در شهر، به عنوان رئیس یک بخش با درآمد ده‌ها میلیون دونگ در ماه، رها کرد تا به زادگاهش بازگردد و تئو را متقاعد کند که یک تعاونی تأسیس کند. در آن زمان، همه در محله می‌گفتند که پدر نام دیوانه است.

هیچ اتفاقی تصادفی نمی‌افتد؛ حتماً دلیلی دارد. همه چیز از آنجا شروع شد که آقای قارچ برای تولد همسرش قارچ خرید تا در قابلمه داغ بپزد، اما متوجه شد که قارچ‌ها آلوده به مواد شیمیایی هستند. در نتیجه، تمام خانواده و دوستان مجبور شدند در بیمارستان بستری شوند. به همین دلیل لقب «آقای قارچ» به وجود آمد.

با نام به ردیف‌های ماهی‌های سرماری کبابی طلایی و معطر نگاه کرد و پرسید: «تئو، این همه ماهی سرماری را شب‌ها کجا صید کردی؟»

به محض شنیدن این حرف، تئو خشمگین شد. او چوبی برداشت و آن را به سمت پدر نام گرفت:

- در موردش حرف نزن، قسم می‌خورم که هیچ‌وقت ماهی الکتریکی نگرفتم. می‌خواستم هوان را با یک غذای محلی مهمان کنم، برای همین از پدر شوهرم اجازه گرفتم تا از برکه بزرگی که تقریباً یک سال است برای ماهیگیری از آن استفاده می‌کنم، نزدیک مصب اونگ، استفاده کنم.

و سوال پدر نام اشتباه نبود، چون این روزها به اندازه چند سال پیش ماهی وجود ندارد و گرفتن آن همه ماهی سرماری کار آسانی نیست. و در این منطقه، غیرمعمول نیست که افرادی مانند کو و رم، پسران آقای تان، با استفاده از شوک الکتریکی ماهی بگیرند. به محض اینکه جزر و مد تمام شود، آنها دستگاه‌های شوک الکتریکی خود را حمل می‌کنند.

اولش از مأموران می‌ترسیدند، برای همین مخفیانه این کار را می‌کردند، اما حالا حتی ممکن است در روز روشن هم به ماهی تزریق کنند. اما تئو قبلاً هرگز به ماهی تزریق نکرده، پس چرا آقای نام این را می‌پرسد؟ آقای نام که فهمیده بود بی‌موقع حرف زده، در حالی که یک موز رسیده و نارس در دست داشت، پوست نازک بیرونی آن را کند، دهانش بسته بود، مثل یک صدف ساکت.

هوان به عمو تو گفت: «این فقط یه چیز کوچیکه، چرا انقدر سر و صدا می‌کنی عمو تو؟ اگه می‌تونست سه تا قارچ رو سیخ کنه، احتمالاً همین الان کبابشون می‌کرد!»

هوان یک بطری شراب موز کبابی بیرون آورد، در حالی که عمو تِو، در حالی که گیتاری با گردنی خمیده مانند گردن درنا در دست داشت، روی درخت نارگیلی که از آن سوی حصار به پهلو افتاده بود، نشسته بود. عمو تِو دقیقاً می‌دانست چرا تئو از سوال پدر نام عصبانی است؛ پدر نام بزرگترین درد زندگی تئو را گفته بود. آن حرفه، تئو را یتیم کرده بود. آن حرفه جان دوست صمیمی عمو تِو را گرفته بود.

***

داستان از این قرار است. مادر تئو کمتر از یک سال پیش فوت کرد و غم و اندوه او هنوز فروکش نکرده است. پدر تئو، سائو وو، دوست صمیمی عمو تو است. بعد از شام، سائو وو، تئو را به قایق برد تا در رودخانه اصلی ماهیگیری کنند. این منبع درآمد سائو وو بود. در همین حال، عمو تو، که او هم یک حواصیل شب بود، مشغول آماده کردن تورهایش برای سفر ماهیگیری در رودخانه اصلی بود.

در همین جزر و مد ماه جولای بود که عمو تِئو در حال انداختن تور ماهیگیری بود که کودکی را دید که در آب دست و پا می‌زد. او کودک را به داخل قایق کشید و فهمید که او تئو است. قایق تئو با جریان آب به سمت ساحل می‌رفت، خالی بود و عمو تِئو پیشگویی کرد که مشکلی پیش آمده است.

عمو تِئو با نزدیک‌تر شدن، بازویش را دید که محکم بسته شده و بیرون زده بود، و گردنش را دراز کرد. در واقع، وقتی سائو وو را بالا کشید، مرده بود. بنابراین تئو یتیم شد و هم مادر و هم پدرش را از دست داد. لکه‌ی تاریکی که در اعماق خاطره‌ی معصوم کودک هفت ساله حک شده بود. تئو توسط این زوج، دختر سوم پدر نام، به فرزندی پذیرفته شد، زیرا آنها بیش از ده سال بدون داشتن فرزندی با هم ازدواج کرده بودند.

تئو اینجا زندگی می‌کرد و ازدواج کرد، و هنوز هم در همان خانه‌ای زندگی می‌کند که خاله با و شوهرش زندگی می‌کنند. عمو تو به یاد دارد که در عروسی تئو، کسی گفت: «آن مرد کور در واقع با زیباترین زن اونگ بی ازدواج کرد.»

همسر تئو یک خواهر کوچکتر دارد که دقیقاً شبیه خودش است. خواهرشوهر تئو معلم زیست‌شناسی دبیرستان است. دیروز، هوان به مزرعه رفت و او را دید؛ او همان دختری بود که هوان هنگام ورود عمو تِو، آدرس خانه‌اش را از او پرسیده بود.

او به همراه پدر تئو و نام، در مورد پرورش سبزیجات با استفاده از کود ارگانیک تحقیق کردند. آنها همچنین روش‌های کنترل آفات با استفاده از گیاه سم ماهی، فلفل چیلی، سیر و زنجبیل را بررسی کردند، بنابراین سبزیجاتی که پدر نام برداشت می‌کرد، تمیز بودنشان تضمین شده بود و دیگر نیازی به چیدن سبزیجات از یک قطعه زمین برای مصرف شخصی و فروش آنها از قطعه زمین دیگر نبود.

***

صورت تئو از ناراحتی چروکیده بود، اما او صبورترین و سریع‌ترین کسی بود که فراموش می‌کرد.

همه چیز آماده بود و سه قارچ، تکه‌های پوملو پنج‌لوب را پوست کندند و در دهانشان گذاشتند و با سر و صدا جویدند. همه لیوان‌هایشان را بالا بردند و از شراب موز سیامی کبابی عمو تِو، که به شیرینی عسل بود، جرعه‌ای نوشیدند.

عمو تِو ویولن خود را بیرون آورد و نواخت، صدای عظیم ویولن در امتداد رودخانه طنین‌انداز شد. هوان اندیشید، رودخانه هر کس جریان متفاوتی دارد و هر کس می‌خواهد در رودخانه خود غسل کند. رودخانه، که زمانی چنان وسیع بود، حتماً جریان آرامی داشته است.

اگر می‌خواهی در رودخانه‌ای زیبا شنا کنی، آن را زشت نکن، وقتی خورشید در حال غروب، درخششی سرخ در غرب می‌افکند و تنها گلبرگ‌های گل‌های حرا را که تنبلانه در امتداد رودخانه شناورند، باقی می‌گذارد...

هوان تکه‌ای گوشت ماهی، به سفیدی شکوفه‌های گریپ‌فروت، داغ و تُرد، که با چند شاخه سبزی و نعناع تزیین شده بود، برداشت، آن را در خمیر میگو فرو برد و به آرامی جوید. فوق‌العاده خوشمزه بود. این اولین باری نبود که هوان ماهی سرماری کبابی می‌خورد، اما فکر می‌کرد این خوشمزگی از درون قلبش سرچشمه نمی‌گیرد.

عمو تِو گیتار را زمین گذاشت و رو به هوان کرد:

- تو باید ازدواج کنی و بچه دار بشی؛ تو که نمی‌تونی تنها اینجوری زندگی کنی.

هوان فوراً پرسید: «عمو تو، من دوست دارم داماد شما در دلتای مکونگ شوم، اشکالی ندارد؟»

تئو در حالی که غذایش را تمام می‌کرد، گفت: «احتمالاً می‌خواهی برادرزن همسرم باشی، درست است؟ فردا صبح تو را به خانه‌ی مادرشوهرم می‌برم تا به ما سر بزنی.»

هوان پاسخ داد: «نه، عجیب است که ناگهان سر و کله‌ام در خانه‌ی کسی پیدا شود. من جایی نمی‌روم.»

تئو ادامه داد:

خواهر همسرم دو تا «طلسم شانس» نداره، اون طلسم اصلی و طلسم ظریفه، اما اگه تو عجله نکنی، می‌ترسم که هر دو رو داشته باشی.

هوان سپس پرسید:

- یعنی چی که نمی فهمم؟

با نام با لحنی گرفته گفت:

- اوه، این فقط یک حقه و یک حقه زیرکانه است، نه چیز دیگری، و جرات نکن خواهر زنش را گول بزنی.

عمو تِو با استفاده از چوب غذاخوری‌اش، تکه‌ای مارماهی پخته‌شده به رنگ قهوه‌ای طلایی با اسفناج آبی برداشت و آن را در کاسه‌ی هوان گذاشت و گفت:

- حالا کمی جلوتر بیا، چطور می‌توانم به غذا برسم وقتی اینقدر دور نشسته‌ای؟ اگر می‌خواهی ازدواج کنی، بگذار من آنجا بروم و با مادر تئو صحبت کنم تا شما دو نفر با هم آشنا شوید.

این روزها دخترها با هر کسی که بخواهند ازدواج می‌کنند، چه برای مدتی نگه داشته شوند و چه هر چیز دیگری، و من قرار نیست نرم و مردد باشم؛ باید قاطع باشم، دختر را مجبور نکنم یک یا دو سال دیگر منتظر بماند.

هوان مدت زیادی با لکنت زبان صحبت کرد تا اینکه بالاخره توانست صحبت کند. او قول داد که به زودی برگردد زیرا می‌خواست داماد دلتای مکونگ شود.

بیچاره نام و تئو، آنها تمام روز را در باغ مشغول رسیدگی به محصولات بودند و به ندرت فرصتی برای نشستن و استراحت داشتند. سختی‌های زیادی کشیده شد تا این تعاونی امروز به این خوبی کار کند. عمو تِئو گفت:

- خب بچه‌ها، این لیوان رو تموم کنید و بعد قبل از اینکه برید باغچه رو ببینید، استراحت کنید. باید برای کاشت سبزیجات سخت تلاش کنید، چون اگه آب کافی نباشه، گیاهان شادابیشون رو از دست می‌دن و مطمئناً می‌میرن، فهمیدید؟

عمو تِو پس از پایان صحبت‌هایش، از جایش بلند شد، گیتارش را برداشت و وارد خانه شد.

با فرا رسیدن شب و شنیدن صدای حواصیل شب، هوان دیگر نتوانست بخوابد. او صدای ملایمی را به یاد آورد که همچون نسیمی، کلماتی صمیمانه را در گوشش زمزمه می‌کرد - صدای دختری از منطقه‌ی کنار رودخانه.

اگر هوان می‌توانست در این ساعت برای بازی به خانه من بیاید، تا حالا این کار را کرده بود. بعد حرف‌های عمو تِو را به یاد آوردم: «زندگی کوتاه است، هر کاری از دستت برمی‌آید انجام بده، به خودت فکر نکن و در نهایت احساس غم نکن.»

سپس با خود فکر کرد، کاری که عمو تو و دوستان هوان انجام دادند فقط قطره‌ای در رودخانه بود، اما رودخانه بدون آن قطره بسیار کوچک‌تر می‌شد. هوان از خودش خیلی شرمنده شد...

***

هوان در شهر، با ذهنی آماده برای کار در اوایل صبح، به قطره‌ای آب در جریان رودخانه تبدیل خواهد شد.

هوآی تونگ
 

منبع: https://baovinhlong.com.vn/van-hoa-giai-tri/tac-gia-tac-pham/202512/truyen-ngan-mot-giot-nuoc-f2b4ec6/


نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان دسته‌بندی

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول

Happy Vietnam
پاگودای خان هونگ، های فونگ

پاگودای خان هونگ، های فونگ

کاشت نشا برنج

کاشت نشا برنج

گل آتشین

گل آتشین