Vietnam.vn - Nền tảng quảng bá Việt Nam

داستان کوتاه: فصل نیلوفر آبی آرام

Việt NamViệt Nam12/08/2023

۱. بیایید عاشق شویم. بیایید با آرامش عشق بورزیم. هونگ پیشنهاد داد، در یک روز تابستانی که شکوفه‌های نیلوفر آبی در خیابان‌ها شناور بودند و گلبرگ‌های صورتی و سفیدشان در کوچه‌های هانوی شناور بود. نسیم ملایمی کمی رطوبت از دریاچه می‌وزید و گرفتگی هوا را کم می‌کرد. هر دو روی نیمکت همیشگی‌شان، زیر شاخه‌های بلند و آویزان بید کنار دریاچه، نشستند.

م.ح.؛ وو. ون
MH: وو ون


نگاهی به پسر انداخت. «اصلاً خنده‌دار نیست. انجام این کار شانس یک دختر را خراب می‌کند. تو از عشق چی می‌دونی؟ روی درسات تمرکز کن داداش کوچولو. فعلاً بیا فقط دوست‌های خوبی باشیم.»
هونگ آهی کشید، صدایش زمزمه‌ای آرام بود، انگار می‌ترسید موج‌های سطح دریاچه کلمات محبت‌آمیزش را بشویند. شاید آن حرفش را باور نمی‌کرد، یا شاید هنوز تردیدهایی داشت. اما برای هونگ، عشق یک‌طرفه هنوز عشق بود.
هونگ پس از ترک دریاچه، آن را در امتداد خیابانی مستقیم که دو طرفش درختان بلند و سبز شاو بود، هدایت کرد. در این فصل، میوه‌های جوان شاو به آرامی در نسیم تکان می‌خوردند. به نظر می‌رسید سفر، همانطور که هونگ در نظر داشت، به آرامی ادامه می‌یابد. آن پشت سر او نشسته بود، ساکت. آیا او خیلی عجله داشت؟ هونگ توسط این همه دختر جوان و زیبا احاطه شده بود. چرا این پیرزن دست و پا چلفتی و تا حدودی سلطه‌جو را انتخاب کرد؟

گاهی جوانی ما را از میان سال‌های مبهمی عبور می‌دهد که پر از چیزهایی است که دوست داریم. سپس، روزی، پس از تجربه فراز و نشیب‌ها، لحظات شیرین، شور، تلخ و ترش زندگی، آن زمان است که به آن انگیزه‌های ساده‌لوحانه نگاه می‌کنیم و به آرامی و بدون پشیمانی، آنها را رها می‌کنیم.
نمی‌خواست مثل یک باد عجیب و غریب باشد که ناگهان از راه برسد و کمی تازگی در روح معصوم پسر جوان بکارد، اما به راحتی با بادهای دیگر، بادهای شور و نشاط جوانی، جایگزین شود. هیچ‌کس منتظر باد نمی‌ماند. چون آن بیرون، باد همیشه در حال وزیدن است، بادهای بی‌شماری در راهند. چون هیچ‌کس برای همیشه در قلب کسی نیست. به‌خصوص، هر چه چیزی بیشتر عجله داشته باشد، راحت‌تر می‌شکند.

۲. هونگ از آن کوچکتر است. عشق در بیست سالگی، عجولانه و بی‌پروا است، اما با دختری که بیست و شش سال سن را پشت سر گذاشته، کمتر آرمان‌گرایانه و ملایم‌تر است، مانند درختان گز جلوی خانه که با وجود آفتاب سوزان و باران شدید، لطیف و باوقار باقی می‌مانند و با گل‌های قرمز فراوان شکوفا می‌شوند.
این دو اولین بار زمانی که «آن» برای یک اردوی سنتی به مناسبت سالگرد تأسیس مدرسه بازگشته بود، با هم آشنا شدند. با توجه به سابقه‌ی کاری‌شان، «آن» بدون شک خواهر بزرگتر «هونگ» بود. با این حال، این دختر ۲۶ ساله با قد حدود ۱.۵۵ متر، با یک لگد از سوی دانش‌آموز جوان سال سومی از پا درآمد.

آن در حالی که در درمانگاه مدرسه دراز کشیده بود، هنوز گیج و مبهوت بود و نمی‌فهمید چه کرده که این پسر تنومند ۱.۸ متری را آزرده خاطر کرده است. به محض اینکه قدرتش را که قبلاً ضعیف بود، دوباره به دست آورد، آن با بی‌تفاوتی سیلی محکمی به صورت پسر زد و گفت:
- به مردم در مورد درد اطلاع دهید تا در آینده قبل از اینکه بپرند، بیشتر مراقب باشند و دقت کنند.
تمام اتاق در سکوت فرو رفت.
صورت هونگ سرخ شد، اما همچنان لبخندی بر لب داشت:
خب، دیگه درد ندارن؟
با چشمانی گشاد شده به آن چهره آفتاب سوخته خیره شد. احساس کرد که خودش را تحریک کرده است، و این باعث عصبانیت بیشترش شد.
- دفعه‌ی بعد که خیلی جسور شدی، نذار دوباره بگیرمت! برو تو اتاق آموزش هنرهای رزمی، عکس اون دختره رو که از همه جا بالاتر به دیوار آویزونه، ببین...
قبل از اینکه بتواند جمله‌اش را تمام کند، مرد جوان بلند شد و روی نوک پا راه افتاد.
- اوه، دوباره میری؟
- به حرف خواهرم گوش دادم و به اتاق ورزش های رزمی رفتم.
سپس، بدون اینکه منتظر هیچ واکنشی از «آن» باشد، پسر ناپدید شد. اتاق همانطور که بود، ساکت ماند. بیرون، سر و صدا ادامه داشت. اردوگاه سنتی شلوغ و پر جنب و جوش بود، با این حال فقط یک نفر اینجا بی‌حرکت دراز کشیده بود.
همان شب، «آن» پیامی از او دریافت کرد. او نمی‌دانست که او چگونه شماره تلفنش را پیدا کرده است. سپس، پیام‌هایی از پی هم آمدند، عشوه‌گری‌های ملایمی که باعث شد کم‌کم دلش برایشان تنگ شود.

۳. هونگ هنوز از دیدگاه خودش عاشق می‌شود. گاهی اوقات، خواهر بزرگترش او را در شهر می‌گرداند و با خوشحالی و بی‌خیالی در خیابان بستنی قیفی می‌خورند. گاهی اوقات، او در سکوت با خواهرش در کافه "Xưa" می‌نشیند و به آهنگ‌های قدیمی ویتنامی غم‌انگیز و غمگین گوش می‌دهد، انگار که هر داستان عاشقانه‌ای در جهان تراژیک است.

یک بار، هونگ با لحنی تمسخرآمیز به آن سوی میز خم شد، انگار که می‌خواست در دریایی از اشعار مالیخولیایی غرق شود. آن که هنوز مجذوب کتابش بود، آهی کشید. هونگ با خود فکر کرد: «ما خیلی متفاوتیم. چطور می‌توانیم اینقدر مسالمت‌آمیز همدیگر را دوست داشته باشیم؟ وقتی کسی را دوست داری، باید یاد بگیری که در زندگی او زندگی کنی، بدانی چگونه آن عشق را پرورش دهی.»
هونگ عقب‌نشینی کرد، دستانش را مرتب روی میز قلاب کرد و با دقت به دختر روبرویش خیره شد. کمتر کسی می‌توانست حدس بزند که این دختر زمانی در عرصه هنرهای رزمی مشهور بوده است. متأسفانه، در جریان یک مصدومیت، رباط‌های زانوی آن پاره شد و غضروف ساق پایش شکست و مجبور شد رینگ را ترک کند.

در طول آن ماه‌های نامطمئن، زمانی که او در شُرُفِ دست کشیدن از شور و اشتیاقش بود، «آن» با کتاب‌ها دوست شد. «آن» با یافتن آرامش و سکون در قلبش، شروع به نوشتن کرد. او طوری می‌نوشت که گویی عمیق‌ترین آرزوهای روحش را در کلمات می‌ریخت. حتی اکنون، «آن» هنوز نمی‌تواند بفهمد که چرا قادر به نوشتن بود.

وقتی آن اولین کتابش را منتشر کرد، مردم با دیده تردید به آن نگاه می‌کردند و از خود می‌پرسیدند چطور دختری که روزهایش را با پشتکار صرف تمرین تکنیک‌های تهاجمی و دفاعی می‌کند، می‌تواند زبانی شیوا و پیچیده برای نوشتن پیدا کند. با این حال، کتاب فروش خوبی داشت. تا به امروز، آن پنج کتاب از آثار خودش را منتشر کرده است.
آن زمان، مادربزرگم می‌گفت دنیای «آن» بسیار پیچیده است، ترکیبی آشفته از تنهایی، اما در عین حال قوی و با ایمانی تزلزل‌ناپذیر. «آن» گذشته، دختر جوانی که از نزدیک شاهد قتل والدینش و لکه‌دار شدن زندگی‌اش به عنوان یک زن جوان بود، و سپس در نیمه‌شب بارانی از خانه فرار کرد. دختری غش کرده و غرق در غم. حتی پس از بیدار شدن، هنوز از خود می‌پرسید که آیا می‌تواند زنده بماند یا نه.

اما خاطرات «آن» در دوازده سالگی همچنان در ذهنش باقی ماند. برای همیشه دوازده ساله. با اینکه زخم‌های آن روز التیام یافته بودند. کمتر کسی می‌دانست که زخم‌های عاطفی‌اش هنوز هم برای هزار سال درد خواهند کشید. حتی حالا، در شب‌های طوفانی بیرون، در اتاق کوچکش در طبقه چهارم یک آپارتمان قدیمی، این دختر بیست و شش ساله هنوز عادت دارد پتو را روی سرش بکشد و چشمانش را محکم ببندد، در حالی که در ذهنش برق‌های آذرخش - برق‌های سرنوشت - موج می‌زند. این‌ها شب‌هایی هستند که درد دوباره ظاهر می‌شود و او را آزار می‌دهد.

۴. دکتر پرونده را تا کرد. او با ظرافت به هونگ اشاره کرد که دنبالش برود. روی تخت سفید و صاف بیمارستان، آن بیهوش ماند، بدنش پوشیده از مایعات داخل وریدی بود و لوله‌ها و سوزن‌ها هنوز به او وصل بودند.
داستانی دلخراش در بیرون، در راهروی متروک، آشکار می‌شود، صدای پزشک پیر هنوز به طور پیوسته طنین‌انداز است. این نشانه‌ای از بیماری روانی است. اما طبق سوابق، مادربزرگش چند سال پیش فوت کرده و آخرین سرپرست او نیز رفته است. به نظر می‌رسد... درمان فشرده مورد نیاز است.

هونگ مبهوت شده بود، هرگز تصور نمی‌کرد که آن دختر ریزنقش چنین زندگی طوفانی را پشت سر گذاشته باشد. درد شدیدی در قلبش احساس کرد، تنگی نفسی خفه‌کننده، انگار که حتی یک قطره خون هم نمی‌توانست به او برسد. «آن» آنقدر تحمل کرده بود، آنقدر زیاد که حتی مرد بزرگ و قوی‌ای مثل او هم نمی‌توانست تحملش کند. هر چه بیشتر به آن فکر می‌کرد، قلبش بیشتر از هم می‌پاشید، انگار کسی او را زخمی کرده بود. درد بی‌رحمانه بود.
نیازی نیست دکتر، از این به بعد من سرپرست او خواهم بود. ما همدیگر را دوست داریم. من مسئولیت بقیه عمرش را به عهده می‌گیرم. زندگی‌ای که باید در آرامش باشد.

۵. اگر مرگ می‌توانست تمام آثار گذشته را پاک کند، مطمئناً هیچ‌کس در این دنیا باقی نمی‌ماند، آن! نامی را که والدینت برایت آرزو کرده‌اند، زنده بدار. برای عشقی که مادربزرگت در طول سال‌ها به تو بخشیده است، زندگی کن.

مانند گل نیلوفر آبی که از گل و لای شکوفا می‌شود و فصل‌هایی از گل‌های ناب و زیبا را به ارمغان می‌آورد، جایی در این زندگی، هنوز کسی هست که به «آن» نیاز دارد تا برای او زندگی کند. در برهه‌ای از زندگی‌اش، «آن» متوجه خواهد شد که شادی بر درد گذشته در ذهنش غلبه خواهد کرد و آرامش از درون خود عشق، قلبش را فرا خواهد گرفت.
در این زندگی، از میان مسیرهای دشواری که پیموده‌ام، آزمایش‌ها و رنج‌هایی که تجربه کرده‌ام، اگر در موردشان تأمل کنم، چیزهایی وجود دارد که تنها پس از یافتن آرامش، به آرامش ذهنی نمی‌رسم. در واقع، تنها پس از یافتن آرامش است که ناگهان آنها را درک می‌کنم.

آن روی پشت دوچرخه قدیمی‌اش نشسته بود، یادگاری که از والدینش، بیش از یک دهه پس از آن روز غم‌انگیز، به جا مانده بود. یک بعد از ظهر اواخر ژوئن، هوا پس از روزها آفتاب، ناگهان ملایم شد. هونگ، آن را با موتورسیکلتش از میان چونگ می به کوان سون برد، جایی که نیلوفرهای آبی تا جایی که چشم کار می‌کرد، شکوفا شده بودند. عطر خالص و لطیف آن به آرامی در نسیم می‌پیچید و موهای صافش را پریشان می‌کرد.
هونگ دست آن را گرفت و او را محکم در آغوش خود کشید. قلبش که سال‌ها درد و رنج او را سخت کرده بود، ناگهان با آغوش گرم او نرم شد.
و، فقط به هانگ اعتماد کن. ما عاشق هم هستیم، و عشق ما واقعاً آرامش‌بخش است.

تانگ فوک بائو

اخبار و مقالات مرتبط:


منبع

نظر (0)

لطفاً نظر دهید تا احساسات خود را با ما به اشتراک بگذارید!

در همان موضوع

در همان دسته‌بندی

از همان نویسنده

میراث

شکل

کسب و کارها

امور جاری

نظام سیاسی

محلی

محصول

Happy Vietnam
بچه‌ها در ساحل فوتبال بازی می‌کنند.

بچه‌ها در ساحل فوتبال بازی می‌کنند.

پرورش جوانه‌های سبز

پرورش جوانه‌های سبز

وطن در قلب من

وطن در قلب من